ما پیروزیم چون بر حقیم
این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید
لیستی از نوشته های قبلی
این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد
مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.
من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم
لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید
ارتجاع از بدى روشنفكر مى گويد: نوشته اى از بهرام مشتاق
در نوشته زير كه احتمالا نوشته عناصر وابسته @ به حكومت و سازمان اطلاعات آن باشد ، نويسنده از اتحاد مردم مى گويد و اين عدم اتحاد را به دخالت روشنفكران مربوط مى كند.البته عناصر ارتجاع كه عامل به ريختن انقلاب و ادامه استبداد شده اند ، در اينجا روشنفكران را كه نه سازمان يافته بودند و نه مردم از آنان پيروى كردند را عامل وضعيت ادامه استبداد و حاكميت عوامل خرافى و مزدور بيگانه را در حال فعلى مى دانند.در بين اپوزيسيون ايدئولژيك ضد دمكراسى مى تواند به اتحاد منجر شود فقط اصول دمكراسى و ارزش هاى حقوق بشرى است ، كه خود نويسنده كه با روشنفكر مختلف است حتما با دمكراطى هم مختلف بايد باشد.
آیا روشنفکران بدنبال خمینی بودند و یا مخالف خمینیهمیشه عده ای عوام پرست میگویند که این روشنفکران و دانشجویان بودند که ما را به این روز انداختند و ملا ها را بر ما حاکم کردند.ولی در عمل میبینیم که دانشجویان بر خلاف گفته این سفسطه بازان رفتار کرده اند و گروه های اسلامی در دانشگاه شکست داده بودند وبر خلاف نظر خمینی و اسلامش میاندیشدند.اگر جامعه هم راه دانشجویان را ادامه میداد مسئله ما امروز حکومت ملایان نبود.این مردمان عادی بودند که در هیبت سپاه و کمیته و حزب الله و گروه چماق دار خود انگیخته و یا سازمان یافته بدانشجویان و دانشگاه ها حمله کردند.
در این دید یک نوع بی عدالتی مشهود است.مثل کار ملایان و مصدق است.ملایان حتی از نام مصدق وحشت دارند ولی اگر لازم باشد برای کوبیدن آمریکا میگویند که آمریکا مصدق را سرنگون کرده است و حتی میگویند خمینی جزو باند کودتایی آیت الله کاشانی بود و در خیابانهای تهران حاضر بوده است و افراد را جمع آوری میکرده است.
راستی چرا این سفسطه بازان در لباس ملت ایران ظاهر میشوند و ملت ایران دروغ به این بزرگی را نمیتواند بفهمد و بخواسته این سفسطه گران غفلت خود را متوجه روشنفکران میکند.علتش شاید این است که هر کدام از ما ایرانیان از حرکت خود و فداکاری های انجام شده فقط با نکبت و آدم کشی و حاکمان فاسد روبرو شده ایم و این سفسطه گران بخوبی از این وضعیت روانی مردم برای محکم کردن جای پای چپاول و غارت خوب استفاده میکنند
دیکتاتوری و عدم رعایت حقوق فردی در ایران هزاران سال قبل از انقلاب ادامه داشته است.چطور میشود که در عرض چند ماه بعد از انقلاب فقط روشنفکران عامل ایجاد دیکتاتوری و استبداد باشند.معتقدان به این تفکر دستگاه فکری غلط و غیر منطقی دارند اگردستگاه فکری اینان ایراد ندارد دچار سفسطه شده اند.در ضمن این معتقدان بسوال من پاسخ بدهند: اگر همه چیز بر طبق خواسته خمینی بود خمینی چگونه میتوانست دیکتاتوری را از بین ببرد؟
طرح و تحلیل و فهمی هم در پشت ایجاد دیکتاتوری نبود در ذات ملایان و دین اسلام دیکتاتوری موجود است که خمینی سبب تجلی آن گشت والبته اقتصادیات دلالی بر اساس واردات در ایران بعد از انقلاب و کلا در نود سال اخیر هم ایجاد دیکتاتوری را تشدید کرد.این دیکتاتورها ربطی بروشنفکران ندارند منتقدان به رفتار روشنفکران حرف باطلی میزنند
——————-
روشنفکرنماها و خود روشنفکرپندارها، دو تیغه قیچی قطع رشته های اتحاد، بهرام مشتاق
تاریخچهی منتقدانِ نظام نوپای سیاسی به اولین روزها و در واکنش به بدعتِ رفراندوم بیمسمای «آری یا خیر» میرسد. شاید از ملتی هیجانزده، شیفتهی رهبری انقلاب و دلخوش به وعدههای بیبنیاد، انتظار تفکر و بیداری سیاسی توقع بهجایی نبود؛ اما خواب غفلت جامعهی روشنفکری و سرسپردگی بیقیدوشرط ناشی از مذهبزدگی از یکسو، و همراهی مخرب متفکران جریانهای چپگرا با کینهی تاریخی از «امپریالیسم» از سوی دیگر، بدون هیچ تردیدی مسیری هموار ساخت تا به وضع فلاکتبار امروز ختم شود.
گزافهگویی نیست که در این سیرِ ایرانبربادده، نقش مخرب روشنفکران در تمام این چهار دهه اگر برجستهتر از رهبران انقلابی نباشد، کمتر نیست. انگیزهها هرچه که بود -- از طیف چپ که دشمنی با آمریکا را در همکاری با ایدئولوژی افراطیِ نورسیده جستوجو میکردند، تا روشنفکران و مذهبیون اعتدالی و ملاحظات احزاب اسلامگرا -- به ناکجاآبادی رسید که طشت رسوایی و شکست مدعیان روشنفکری از بام افتاد.
روشنفکرنماها؛ اصرار بر خطای نسل ۵۷
شکست پیشتازان فکری آن جامعه خیلی زود به اثبات رسید و توسط همان سیستمی که سنگ استقرارش را به سینه میزدند، قلعوقمع شدند. برخی با غیرانسانیترین شکل ممکن سلاخی شدند، عدهای کنج عزلت گزیدند و آنها که ماندند، در پیرانهسر و دهههای هشتاد و نود عمر خود، رخت غربت به تن کردند و این روزها اینجا و آنجا مینویسند و سخن میگویند.
اما روی تلخ ماجرا اینجاست که بسیاری از آنان، بدون اقرار به خطا و کارنامهی پراشتباه خود، همچنان بهطور غیرمستقیم، در لفافه و با سفسطه بر همان شیوه تفکر مردود اصرار دارند. این سرسپردگی به فتنه ۵۷ تا آنجاست که آزموده را دوباره بیازمایند و بیتعارف اذعان کنند که اگر مکتب مورد نظرشان اقبال عمومی نداشته باشد، تداوم حاکمیت فعلی را ارجح میدانند! اگر در آن فتنه، جامعهی روشنفکری با خطای بزرگ خود عصای دست افراطیون واپسگرا شد، امروز با این تجربهی گرانبها که هنوز بر ملک و ملت آوار است، هیچ انحراف فکری از «روشنفکرنماهای» نسل پنجاهوهفت پذیرفتنی نیست.
خودروشنفکرپندارها؛ ابتذال سیاسی در فضای مجازی
از سوی دیگر، با رشد چشمگیر فضای مجازی و سر برآوردن پلتفرمهای مختلف (بهویژه «کلابهاوس فارسی» در ابتدا)، فضای مناسبی برای حضور صاحبنظران، نویسندگان و روزنامهنگاران معتبر فراهم شد تا بیواسطه با آحاد جامعه گفتوگو کنند. اما حاشیهی امنیتِ ناشی از نامها و تصویرهای مستعار و فیک، آنچنان مرزهای اخلاقی و اصول آداب اجتماعی را به ورطهی فراموشی سپرد که این روزها نه نشانی از سیاست بر جای مانده و نه نامی از مبارزهی سیاسی دارد. فعالیتهای بهاصطلاح سیاسی در دورهمیهای چندصدنفره، به دادوفریاد و فحاشی تمرکز یافته است.
فینفسه شاید فعالیت چندصد نفر در فضای مجازی ارزش پرداختن نداشته باشد، اما خطر آنجاست که احساس کاذب معروفیت در یک مجموعهی کوچک، به توهم شهرت در سطح ملی، تصور «الیت سیاسی» و خیال «روشنفکر صاحبنظر بودن» منجر شود؛ تا جایی که فردی با توهم بیست میلیون طرفدار در داخل کشور، برای خود در معادلات اپوزیسیون جایگاه تعریف کند، یا دیگری با ادعای دنبالکنندگان میلیونی و پیوند نسبی با خاندان سلطنتی، جایگاه والایی برای خود قائل باشد.
اینها مشتی است نمونهی خروار از «خودروشنفکرپندارانی» که خارج از فضای مجازی هیچ شناخت و تصویری از آنان در جامعه ایران وجود ندارد تا بتوانند در تصمیمسازیهای سیاسی منشأ اثر باشند. آنگاه که این توقع نابجا رخ نمیدهد، واکنشهای عصبی و ناباورانهای نسبت به بزرگان و محترمین اپوزیسیون بروز میدهند که از کارشکنی و دروغپردازی تا توهین و فحاشی متغیر است.
سخن پایانی
در این موقعیت تاریخی که سرزمین بلازدهی ما نیازمند اتحاد و همدلی فعالان اپوزیسیون است، بسیاری از «روشنفکرنماها» با کارنامهی غیرقابل دفاع در سال ۵۷، و فعالان پرسرولای «خودروشنفکرپندار» در فضای مجازی که درک درستی از مبارزهی سیاسی ندارند، هر کدام بهمثابهی تیغههای یک قیچی عمل میکنند؛ قیچیای که رشتههای اتحاد نحلههای مختلف سیاسی را میبرد و رنجی مضاعف بر وطنپرستان تحمیل میکند.
سخنی با پروژهبگیران و دشمنان قسمخوردهی آن آبوخاک نیست؛ اما به مدعیان روشنفکری از هر دو طیف که سهواً آب به آسیاب نظام حاکم میریزند، توصیه میکنیم بهترین گامی که برای آزادی میهن میتوانند بردارند این است که دست از مبارزه بردارند و کار را به اهلش واگذار کنند.
بهرام مشتاق
نوشتهای برای ثبت در تاریخ و حافظه ملت ایران - مهرداد خوانساری - خبرنامه گویا
چرا بدون تشکیل یک جبهه قوی دمکراسی نمیتوانیم از شر استبداد رها بشویم
http://efsha.squarespace.com/blog/2013/5/20/053911867558.html
ما تا زمانی که یک جبهه نیرومند دمکراتیک سازمان دهی نکنیم در این وضعیت آچمز سیاسی یعنی حکومت ملایان باقی خواهیم ماند و غرق در استبداد زندگی خواهیم کرد.
وضعیت آچمز درضعف نیروهای دمکراتیک و نبود اتحاد نیروهای دمکراسی طلب و در اکثریت بودن اپوزیسیون استبدادی حاکمیت اسلامی
نیروهای مرتجع فعلی اسلامیستهای ولایت فقیهی و مجاهدین و طیفهای مجاهدین انقلاب اسلامی و غیره بهمراه آریا طلبان اریامهری فاشیسم هستند که متاسفانه اکثریت اپوزیسیون را تشکیل میدهند
یعنی اپوزیسیون ما ضد حقوق بشری و ضد دمکراسی و سکولاریسم است با این اپوزیسیون وضعیت آچمز ادامه
خواهد یافت.
منظورم از وضعیت اچمز ادامه استبداد و نبودن راه رهایی از ان است که بعلت مقدور نبودن اتحاد برای این اپوزیسیون استبدادی و خود محور است که بجز خود هیچ نیرویی را قبول ندارد و به هیچ اعتقادی که همه ایرانیان را پوشش بدهد هم مسلح نیستند.دیگر حنای ناسیونالیسم افراطی و اسلام سیاسی ریخته است نیروهای دلسوز و مترقی جامعه مثل روشنفکران -دانشجویان - کارگران لازم است سعی نمایند که جبهه حقوق بشری و دمکراسی طلبی قوی در کشور تشکیل بشود.در نبود جبهه مشترک دمکراسی طلب حول ارزشهای حقوق بشری این وضعیت آچمز ممکن است سالها ادامه یابد و یا بین اپوزیسیون استبدادی و حاکمیت استبدادی جابجا شود و ملت هم چنان در استبداد غوطه ور بماند و عقب ماندگی هر روزه تشدید شود.ما لازم است به این مسئولیت تاریخی خود بها بدهیم و موانع اتحاد را که همان باور های ضد حقوق بشری در بین آحاد ملت واقتصاد دلالی و
کمپرادور در ایران است را در هم بشکنیم
نوشتهای برای ثبت در تاریخ و حافظه ملت ایران
ایران در آستانه یک انتخاب تاریخی: جنگ، گذار و ضرورت آشتی ملی
مهرداد خوانساری - خبرنامه گویا
کمتر تردیدی میتوان داشت که مسئله حمایت از جنگ یا مخالفت با آن، در ماههای گذشته به یکی از عمیقترین خطوط گسل در میان ایرانیان، چه در داخل کشور و چه در میان جامعه گسترده ایرانیان خارج از ایران، بدل شده است. این شکاف، البته، در خلأ شکل نگرفت. ریشههای آن را باید در تجربه سالهای اخیر، در سرکوب خشن اعتراضات مردمی، در وخامت مستمر شرایط اقتصادی و اجتماعی و در سرخوردگی انباشتهشده جامعه جستوجو کرد.
در چنین فضایی، طبیعی بود که بخشی از جامعه، خشمگین و نومید از ناتوانی در ایجاد تغییر از درون، نگاه خود را به بیرون بدوزد و از «کمک خارجی» سخن بگوید. برای برخی، حتی مداخله نظامی خارجی، آنچه گاه در ادبیات سیاسی با عنوان «مداخله بشردوستانه» توصیف میشود، بهعنوان راهی برای رهایی از بنبست موجود مطرح شد.
در این میان، نباید نقش برخی جریانهای سیاسی را نیز نادیده گرفت که، با برخورداری از حمایت یا تشویق قدرتهای خارجیِ دارای منافع روشن در تضعیف و فروپاشی جمهوری اسلامی، کوشیدند جنبشهای اعتراضی را در خدمت اهداف سیاسی خود قرار دهند.
اما در سوی دیگر این مناقشه، گروه بزرگی از ایرانیان، فعالان سیاسی و نیروهای مخالف حکومت قرار داشتند که مسئله را از منظری دیگر میدیدند. برای آنان، تصور حمله نظامی به ایران، کشته شدن هزاران شهروند بیگناه و نابودی سرمایهها و زیرساختهایی که به همه نسلهای ایرانی تعلق دارد، نه راهی برای آزادی، بلکه خطری بزرگ برای موجودیت و آینده کشور بود.
بنابراین، آنچه پس از آغاز جنگ شکل گرفت، صرفاً اختلافی بر سر یک تصمیم سیاسی نبود. در واقع، دو برداشت متفاوت از آینده ایران در برابر یکدیگر قرار گرفتند: یک برداشت که سقوط نظام را، حتی به بهای مداخله نظامی خارجی، راهی برای گشودن آینده میدید؛ و برداشتی دیگر که معتقد بود آزادی و دموکراسی اگر بر ویرانههای یک کشور فروپاشیده بنا شوند، ممکن است هرگز به ثبات و رفاه پایدار نینجامند.
پیچیدگی این وضعیت زمانی بیشتر شد که برخلاف تصور و محاسبات بسیاری از کسانی که به فشار نظامی امید بسته بودند، ساختار سیاسی ایران، با وجود از دست دادن رهبر خود و شماری از عالیترین مقاماتش، فرو نپاشید و همچنان نشانهای قطعی از فروپاشی قریبالوقوع آن دیده نمیشود.
ایران امروز، ایران آغاز جنگ نیست
اما از سوی دیگر، این نیز واقعیتی انکارناپذیر است که ایران امروز همان ایرانی نیست که در آغاز جنگ بود.
ماههای گذشته نهتنها هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل کرده، بلکه توازن نیروها و محاسبات درون ساختار قدرت را نیز دگرگون ساخته است. نیروهای ریشهدار در ساختار سیاسی و امنیتی کشور، آنچه در ادبیات سیاسی گاه از آن با عنوان «دولت پنهان» یاد میشود، همچنان در یک هدف اساسی اشتراک دارند: حفظ ساختار قدرت و تضمین جان و بقای خود.
اما درباره چگونگی رسیدن به این هدف، اختلافی جدی میان آنان شکل گرفته است.
یک جریان، متشکل از برخی نیروهای عملگرا و بانفوذ در ساختار نظام، به این نتیجه رسیده است که ادامه وضعیت کنونی نهتنها کشور، بلکه خود نظام را نیز بهسوی بحرانی عمیقتر سوق میدهد. از نگاه آنان، راه برونرفت از بحران در پایان دادن به جنگ، کاهش تنش و رسیدن به توافقی واقعبینانه با ایالات متحده قرار دارد.
چنین توافقی میتواند، از یک سو، به بحران تنگه هرمز پایان دهد و، از سوی دیگر، راهی برای خروج از بنبست پرونده هستهای فراهم آورد؛ بنبستی که سالهاست اقتصاد ایران را از امکان بازسازی و توسعه محروم کرده و آینده کشور را در وضعیتی از تعلیق نگه داشته است.
در برابر این جریان، نیروهای قدرتمندی در میان نهادهای تندرو مذهبی و بخشی از ساختار نظامی و امنیتی قرار دارند که هرگونه تنشزدایی با آمریکا را تهدیدی برای موجودیت خود تلقی میکنند. آنان همچنان به تداوم سیاستهایی باور دارند که در دوره رهبری پیشین دنبال میشد؛ سیاستهایی که حاصل آن، در نهایت، افزایش انزوای بینالمللی، فرسایش اقتصاد ملی و گسترش شکاف میان حکومت و جامعه بوده است.
بنبست میان این دو رویکرد، تاکنون هزینههای قابل توجهی داشته است. از جمله، فرصتهایی مانند تفاهمنامه اسلامآباد، که میتوانست زمینهای برای توافقی قابل قبول میان ایران و آمریکا و در عین حال کاهش نگرانیهای منطقهای و بینالمللی فراهم آورد، از دست رفته است.
معمای مخالفان جمهوری اسلامی
این وضعیت، مخالفان جمهوری اسلامی را نیز در برابر پرسشی جدی قرار داده است.
برای آن دسته از نیروهای مخالف که آشکارا از اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل حمایت کردهاند و امیدوار بودهاند که فشار خارجی به سقوط حکومت منجر شود، مسئله تا اندازه زیادی روشن است. آنان انتخاب سیاسی خود را کردهاند و در نهایت نیز جامعه ایران درباره پیامدها و مشروعیت آن قضاوت خواهد کرد.
اما برای مخالفانی که با جنگ مخالفت کردهاند، مسئله پیچیدهتر است.
آنان نه خواهان ادامه جمهوری اسلامی بودهاند و نه حاضر شدهاند آزادی ایران را به مداخله نظامی خارجی و ویرانی کشور گره بزنند. آنان از جنگی فاصله گرفتهاند که پیامدهای آن برای مردم ایران، از جمله فجایع انسانی، حملات به مراکز غیرنظامی، کشته و زخمی شدن هزاران نفر و خسارتهای گسترده اقتصادی و زیرساختی، غیرقابل چشمپوشی بوده است.
با این همه، این نیروها اکنون با یک خطر سیاسی نیز روبهرو هستند: اینکه مخالفتشان با جنگ بهاشتباه بهعنوان حمایت از حکومت تعبیر شود.
از همین رو، موضع آنان باید روشن، صریح و بدون ابهام باشد.
مخالفت با جنگ، حمایت از جمهوری اسلامی نیست. و تلاش برای صلح، به معنای چشمپوشی از آرمان آزادی و دموکراسی نیست.
صلح بدون تسلیم بر سر اصول
چالش اصلی در اینجاست که چگونه میتوان به پایان جنگ کمک کرد، بیآنکه اصول اساسیای که نیروهای دموکراتیک و آزادیخواه ایران دههها برای آنها مبارزه کردهاند، قربانی مصلحتهای کوتاهمدت شوند.
اگر در درون ساختار موجود سیاستهایی وجود دارد که به ضرورت پایان جنگ، کاهش تنش و خروج کشور از مسیر کنونی میانجامد، حمایت از این سیاستها میتواند بخشی از یک راهبرد واقعبینانه برای جلوگیری از ویرانی بیشتر ایران باشد.
اما چنین رویکردی باید بر پایهای روشن صورت گیرد: نه سازش بر سر آزادی، نه چشمپوشی از حقوق مردم و نه فراموش کردن مسئولیت تاریخی حکومت در برابر ملت.
در این میان، پرهیز از خشونت باید جایگاهی محوری داشته باشد.
هیچ کشور ویرانشده و گرفتار ناامنی داخلی نمیتواند بهآسانی مسیر توسعه و رفاه را بازسازی کند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که فروپاشی خشونتآمیز ساختارهای سیاسی، اگر با نبود نهادهای جایگزین همراه باشد، میتواند به هرجومرج، جنگ داخلی و سالها عقبماندگی منجر شود.
ایران، بیش از هر زمان دیگری، به حفظ انسجام ملی، امنیت اجتماعی و یکپارچگی سرزمینی خود نیاز دارد.
آشتی ملی بهعنوان راهی برای گذار
میدانیم اینک طرح آشتی ملی در چارچوب چنین حکومتی رویایی دستنیافتنی به نظر میرسد، ولی تجربه و مسئولیت تاریخی ایجاب میکند آن را بهعنوان تنها گزینهای که به نفع ملت و مملکت است، حداقل برای ثبت در تاریخ و در حافظه مردم، مطرح کنیم.
در چنین شرایطی، آشتی ملی میتواند نه نشانه ضعف، بلکه نشانه بلوغ سیاسی باشد.
آشتی ملی به معنای فراموش کردن گذشته یا نادیده گرفتن ظلم و بیعدالتی نیست. بلکه به معنای یافتن راهی برای عبور از گذشته بدون گرفتار شدن در چرخه بیپایان انتقام است.
گذار موفق، گذاری است که بتواند میان ضرورت پاسخگویی و ضرورت ثبات، میان عدالت و پرهیز از انتقام، و میان تغییر سیاسی و حفظ انسجام ملی تعادل برقرار کند.
هدف باید ساختن ایرانی باشد که در آن شهروندان بتوانند آزادانه زندگی کنند، اقتصاد کشور فرصت بازسازی پیدا کند و ایران بتواند از انزوای بینالمللی خارج شود.
ایرانی که در آن رفاه، آزادی و ثبات نه اهدافی متضاد، بلکه اجزای یک آینده مشترک باشند.
مسئولیت نیروهای مترقی در دوران گذار
اما پایان جنگ و آغاز یک دوره جدید، بهخودیخود تضمینکننده تغییر نیست.
نیروهای مترقی، تغییرخواه و دموکرات در داخل کشور مسئولیتی اساسی بر عهده دارند: استفاده از هر دوره گذار برای ایجاد تدریجی شرایطی که در نهایت امکان برگزاری انتخاباتی واقعاً آزاد و رقابتی را فراهم کند.
دوره گذار نباید صرفاً فاصلهای نامعلوم میان دو وضعیت سیاسی باشد. باید دورهای برای بازسازی اعتماد عمومی، اصلاح نهادها و ایجاد قواعدی باشد که آینده کشور را از تصمیمهای فردی و ساختارهای غیرپاسخگو دور کند.
این روند باید تدریجی، حسابشده و واقعبینانه باشد.
از جمله اقداماتی که میتواند در چنین دورهای مورد توجه قرار گیرد، عبارتاند از:
- آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی
- قطع مداخلات و فشارهای تعصبآمیز در زندگی اجتماعی مردم و پایان دادن به اشکال مختلف آزار و محدودیت در عرصه عمومی؛
- سپردن اداره امور کشور به نیروهای متخصص و حرفهای و حذف دخالت ملاحظات ایدئولوژیک در مدیریت اقتصاد و نهادهای عمومی؛
- مبارزه جدی، شفاف و بدون تبعیض با فساد و ایجاد سازوکارهایی برای پاسخگو کردن صاحبان قدرت؛
- استقلال دستگاه قضایی و تضمین برابری همه شهروندان در برابر قانون؛
- تضمین آزادی بیان، آزادی رسانهها، آزادی تشکلها و حق فعالیت سیاسی و صنفی مسالمتآمیز؛
- ایجاد سازوکارهای مستقل برای برگزاری انتخابات آزاد، شفاف و رقابتی؛
- تضمین حق مشارکت تمامی نیروهای سیاسی غیرخشونتطلب در تعیین آینده کشور؛
- و سرانجام، بازنویسی قانون اساسی بر محوریت حاکمیت ملت و تعهد به آشتی ملی و پرهیز از انتقامجویی و مجازات جمعی.
انتخابی برای آینده
ایران امروز بیش از هر چیز به دوراندیشی سیاسی نیاز دارد.
کشور به چرخهای دیگر از خشونت، انقلاب و سرکوب نیاز ندارد. ایران به گذری مسئولانه، تدریجی و مسالمتآمیز نیاز دارد؛ گذاری که بتواند کشور را از خطر ویرانی بیشتر حفظ کند، امکان بازسازی اقتصاد را فراهم آورد، شکاف میان ایران و جهان را کاهش دهد و در نهایت حق تعیین سرنوشت کشور را به صاحبان واقعی آن بازگرداند.
به همه مردمان ایران.
آیندهای پایدار تنها زمانی ساخته خواهد شد که آزادی، امنیت، عدالت و رفاه نه در تقابل با یکدیگر، بلکه بهعنوان پایههای یک قرارداد ملی تازه دیده شوند.
و شاید بزرگترین وظیفه نسل امروز همین باشد: یافتن راهی برای تغییر، بدون آنکه ایران در مسیر این تغییر از دست برود.
زن، زندگی، آزادی؛ و مسئلهی «مرد، میهن، آبادی»، رضا آزاد
در طول تاریخ، انسانها بارها میان خود مرز کشیدهاند و گروهی را برتر و گروهی را پایینتر دانستهاند؛ بر اساس جنسیت، قومیت، مذهب، نژاد، طبقه اجتماعی یا ملیت. یکی از قدیمیترین و گستردهترین شکلهای این تبعیض، تبعیض جنسیتی است. این تبعیض هنوز هم، حتی در بسیاری از کشورهای پیشرفته و دموکراتیک، وجود دارد؛ هرچند شکل و شدت آن در جوامع مختلف متفاوت است.
یکی از ویژگیهای تبعیض جنسیتی این است که به یک قوم، مذهب یا طبقه اجتماعی خاص محدود نمیشود، بلکه در درون این گروهها نیز وجود دارد. زنان ممکن است در هر یک از این گروهها، صرفاً به دلیل زن بودن، با تبعیض روبهرو شوند. به همین دلیل، مسئله زن و مرد را نمیتوان فقط مسئله یک قوم، مذهب یا طبقه خاص دانست؛ این مسئله به یکی از بنیادیترین روابط میان انسانها مربوط میشود.
از همینجا میتوان به اهمیت شعار «زن، زندگی، آزادی» پی برد. این شعار از تجربه مشخص زنان و اعتراض به تبعیض علیه آنان آغاز میشود، اما در همان حال پرسشی بزرگتر را پیش میکشد:
اگر پذیرفتنی نیست که انسانی صرفاً به دلیل زن بودن، از اختیار تصمیمگیری درباره زندگی خود محروم شود، چگونه میتوان پذیرفت که همان انسان به دلایلی مانند مذهب، قومیت، طبقه یا هر ویژگی دیگری نیز از حق تصمیمگیری درباره زندگی خود محروم شود؟
این شعار در ایران در اعتراض به وضعیتی شکل گرفت که در آن یک زن حتی درباره پوشش و بدن خودش اختیار کامل نداشت. اما مسئلهای که از این تجربه آشکار میشود، فقط حجاب یا حقوق زنان نیست. موضوع حق انتخاب درباره زندگی، تحصیل، کار، ازدواج، طلاق، حضور اجتماعی و در نهایت حق تصمیمگیری درباره زندگی خود است.
پس مسئله اصلی فقط رابطه زن و مرد نیست؛ مسئله، رابطه قدرت میان انسانهاست.
جمهوری اسلامی بسیاری از این تبعیضها را قانونی و نهادینه کرده و در مواردی شدت بخشیده است. اما ریشه مسئله فقط به جمهوری اسلامی برنمیگردد. ریشه عمیقتر آن در این فکر است که یک گروه خود را صاحب حق و اختیار بیشتری نسبت به گروهی دیگر بداند.
ممکن است این شعار در نگاه اول، شعاری رادیکال علیه یک حکومت به نظر نرسد، اما در واقع به یکی از ریشهایترین شکلهای سلطه، یعنی مناسبات پدرسالارانه، اعتراض میکند؛ مناسباتی که جمهوری اسلامی بسیاری از آنها را قانونی و نهادینه کرده است.
قدرت این شعار در همین سادگی آن است. از «زن» شروع میکند، اما به «زندگی» و «آزادی» میرسد. یعنی مسئله فقط حقوق زنان نیست؛ مسئله این است که هیچ انسانی نباید فقط به دلیل جنسیت، مذهب، قومیت، طبقه یا هر ویژگی دیگری، حق بیشتری برای تصمیمگیری درباره زندگی انسان دیگری داشته باشد.
به همین دلیل، «زن، زندگی، آزادی» را نمیتوان شعاری برای جایگزین کردن زن به جای مرد دانست. معنای آن برعکس است: هیچکس نباید جای دیگری بنشیند و بر او سلطه داشته باشد.
از این منظر، این شعار را میتوان یکی از روشنترین فراخوانها برای رهایی از جمهوری اسلامی دانست؛ زیرا به جای دعوت به سلطهای دیگر، بر آزادی، برابری، کرامت و حق انتخاب انسان تأکید میکند.
مردان و زنان هر دو ممکن است به دلیل هویت یا موقعیت اجتماعی خود مورد تبعیض و ستم قرار بگیرند؛ مثلاً به دلیل قومیت، مذهب، طبقه اجتماعی یا مخالفت سیاسی با حکومت. اما تفاوتی اساسی وجود دارد میان ستم بر زن و مرد به عنوان انسانهایی با هویتهای گوناگون، و ستم بر زن صرفاً به دلیل جنسیتش.
برای مثال، ممکن است یک زن و مرد بهایی، هر دو به دلیل بهایی بودن مورد تبعیض قرار بگیرند؛ اما زن بهایی ممکن است همزمان به دلیل جنسیتش، محدودیتهای دیگری را نیز در جامعه تجربه کند که مرد بهایی با آنها روبهرو نیست.
در شعار «زن، زندگی، آزادی»، «زن» به تجربه مشخص تبعیض علیه زنان اشاره دارد؛ زنی که صرفاً به دلیل زن بودن، از حقوق و اختیار خود محروم شده است. انتخاب این واژه اتفاقی نیست: شعار از یک تجربه مشخص آغاز میشود، اما معنای آن از این تجربه فراتر میرود و به حق انسان برای تعیین سرنوشت خود میرسد.
از این زاویه، مسئله شعار «مرد، میهن، آبادی» نیز روشنتر میشود.
اگر «مرد» نیز عمداً به معنای جنس مرد و در برابر «زن» به کار رفته است، پرسش مهمی مطرح میشود:
مردان صرفاً به دلیل مرد بودن، از چه حقی محروم شدهاند و یا با چه تبعیض جنسیتی روبهرو شدهاند که قرار است شعار «مرد، میهن، آبادی» از آن دفاع کند؟
بنابراین، اگر «مرد» در شعار «مرد، میهن، آبادی» قرار است در برابر «زن» قرار بگیرد، این شعار از نظر دفاع از حقوق جنسیتی مردان، معنای روشنی پیدا نمیکند؛ زیرا مسئله تاریخی و ساختاریِ غالب، محرومیت مردان از حقوق خود، صرفاً به دلیل مرد بودن نبوده است؛ بلکه در بسیاری از مناسبات مردسالارانه، مردان در مقایسه با زنان از قدرت و امتیاز بیشتری برخوردار بودهاند.
این البته به معنای نادیده گرفتن مشکلات مردان نیست. مردان نیز از دیکتاتوری، فقر، تبعیض قومی و مذهبی، فشارهای اجتماعی و حتی از تصور سنتی درباره اینکه «مرد باید چگونه باشد» آسیب میبینند. اما این مشکلات و تبعیضها را نباید تبعیض جنسیتی دانست. راهحل این مشکلات نیز قرار دادن «مرد» در برابر «زن» نیست.
از همین رو، نباید «زن، زندگی، آزادی» را تلاشی برای جایگزین کردن زن به جای مرد در یک سلسلهمراتب قدرت دانست. این شعار از «زن» شروع میکند، اما در برابر اصل سلطه و قیمومیت ایستاده است.
نکته مهم دیگر، مسیر خود این شعار است. «زن، زندگی، آزادی» ریشه کُردی دارد. شکل کردی آن، «ژن، ژیان، ئازادی»، سالها در مبارزات زنان کرد استفاده میشد. اما پس از کشته شدن ژینا مهسا امینی، این شعار در ایران معنای گستردهتری پیدا کرد و در مراسم خاکسپاری او در سقز سر داده شد و خیلی زود به شعار محوری یک جنبش سراسری در ایران تبدیل شد.
پس از آن، این شعار از مرزهای ایران نیز عبور کرد و با حمایت و همبستگی زنان افغان روبهرو شد. در افغانستان، این شعار با شرایط و خواستههای خاص زنان افغان پیوند خورد. برای مثال، در یکی از تظاهرات در هرات، شعار «زن، زندگی، آموزش، آزادی» سر داده شد. افزودن «آموزش» در اینجا معنای خاصی دارد؛ زیرا حق تحصیل، بهویژه برای دختران، یکی از مهمترین خواستههای زنان و دختران افغانستان است.
این تغییر نشان میدهد که یک شعار میتواند از یک مبارزه مشخص آغاز شود، اما وقتی به جامعه دیگری میرسد، با مشکلات و خواستههای همان جامعه نیز پیوند بخورد. اصل خواسته همان است: انسان باید بتواند درباره زندگی خود تصمیم بگیرد و از حق و آزادی برخوردار باشد.
مسئله دیگر در شعار «مرد، میهن، آبادی»، رابطه «مرد» با «میهن» است.
ترکیب «مرد، میهن، آبادی» یادآور تصویر سنتی مرد به عنوان سرباز، جنگجو، نانآور و محافظ میهن است. در این نگاه، مرد بیشتر به عنوان فاعل و سازنده تاریخ و میهن دیده میشود و زن بیشتر در نقش همسر، مادر یا کسی که باید از او محافظت شود قرار میگیرد.
اما این تصویر با واقعیت امروز جامعه سازگار نیست. زنان سالهاست در ساختن و اداره این کشور نقش دارند: پزشک، معلم، مهندس، کارگر، پژوهشگر، کشاورز، هنرمند، پرستار، راننده و فعال اجتماعیاند. آنان علاوه بر کار بیرون از خانه، بخش بزرگی از کارهای خانگی، مراقبتی و تربیتی را نیز انجام میدهند؛ کارهایی که اغلب دیده و ارزشگذاری نمیشوند.
زنان همیشه در آبادانی میهن شرکت داشتهاند، اما اختیار، ارزش و حقوق برابر با این مشارکت را نداشتهاند. میهن متعلق به مردان نیست و آبادی نیز وظیفه انحصاری مردان نیست. زنان نیز به همان اندازه سازنده این سرزمین و آینده آن هستند.
«زن، زندگی، آزادی» فقط یک بدیل سیاسی برای جمهوری اسلامی نیست؛ در سطحی عمیقتر، بدیلی فرهنگی در برابر مناسباتی است که جمهوری اسلامی نماینده و بازتولیدکننده آن است.
شاید یکی از دلایل آنکه این شعار توانست در ایران و فراتر از مرزهای آن با چنین گستردگیای همدلی و همراهی ایجاد کند، این باشد که از تجربه تاریخی و گسترده تبعیض و سلطهای میآید که زنان، نیمی از جمعیت جهان، از آن رنج بردهاند. از همین رو، در دنیای امروز که زنان دوشبهدوش مردان در عرصههای مختلف زندگی و در ساختن و آبادانی جامعه مشارکت دارند و دیگر نمیپذیرند جایگاهی فرودست داشته باشند، مبارزه زنان، بهویژه در جامعه سنتی ایران، از مبارزه برای رهایی خود فراتر رفته و به پیشگامی در مبارزه علیه هر شکل از تبعیض و ستم انجامیده است.
از همین منظر، «زن، زندگی، آزادی» را میتوان شعاری برازنده یک جنبش پیشرو و رهاییبخش دانست؛ شعاری که برخلاف بسیاری از شعارهای سیاسی و ایدئولوژیک پیشین، در مرکز خود نه قیم و منجی، بلکه انسان را قرار میدهد. در بسیاری از صورتهای تاریخی و سیاسی، مفاهیمی چون خدا، امام، رهبر و پادشاه نیز با ساختارهای سلسلهمراتبی و مردمحور پیوند خورده و گاه به بازتولید آنها کمک کردهاند. اما در «زن، زندگی، آزادی»، «زن» نقطه آغاز است، «زندگی» خواست آن و «آزادی» راه رسیدن به آن.
شاید از همینجا بتوان فهمید که چرا شعار «زن، زندگی، آزادی» توانسته است چنین روشن و فراگیر، آرمان این جنبش را بیان کند.
فريبكارى نويسنده سلطنت طلب

كليات مقدماتى در بيمارى هاى روانى

