ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

بخش ۲۳: به "ستاره"ی زندان دستگرد اصفهان هم تجاوز کردند- مسعود نقره کار

بخش ۲۳: به "ستاره"ی زندان دستگرد اصفهان هم تجاوز کردند

«.... دوشنبه ۱۹ ارديبهشت سال ۱۳۷۳ است . زندان دستگرد اصفهان که به« زندان بالا» يا زندان شهربانی هم معروف است. همراهان من دو روحانی با لباس شخصی (حکام شرع حجت الاسلام وحدت و حجت الاسلام کاظمی که حکم دستگيری داده بودند )،محمد سعيدی (ازمامورين وزارت اطلاعات در اصفهان که در موقعيت معاونت بود و بعدها به مقام مدير کلی در وزارت اطلاعات رسيد) ، و يک پاسدارهستند. از سوی آيت الله .... از من خواسته شده بود موردی را پيگيری کنم، مورد هم ستاره« الف» فرزند ماندنی از اهالی خورموج تنگستان بود. ماندنی از رزمندگان جبهه در عمليات بهمن ماه سال۱۳۶۵ ،والفجر ۸ در منطقه فاو و اروند رود شرکت داشت و مفقود الاثر شد.اما بعد از آتش بس به سال ۱۳۷۲ جزو اسيران آزاده شده بود.ماندنی وقتی به خانه برگشت هيچکس در خانه نبود ، نه دخترش ستاره ، نه «زيره» تنها خواهرش. « علی. ت» که دخترش هاجر با ستاره دستگير شده بود با مراجعه به آيت الله .... خواسته بود تا به وضعيت ستاره رسيدگی شود و او پيش پدرش که از اسرای جنگ بود برگردانده شود. اين در خواست را هم « کميته آزادگان» ( کميته ی مربوط به اسرا و مفقودين جنگ ) نيز کرده بود.

 

 

 

زندان دستگرد، فضايی بسيار قديمی مثل گورستانی گم شده در ميان انبوهی از درختان سبزبود. سلول ها اتاق های کوچک قديمی در ساختمانی قديمی بودند ، بوی نم ونای ساختمانی کهنه چيزی شبيه بوی تعفن ،و درخت های پوسيده بر خاک افتاده مشام را می آزردند.

دختری لاغر اندام با صورتی استخوانی و چشمانی درشت و سياه روبرويم نشسته است. سرش را زير انداخته و به دست های اش ور می رود و گاه از زير چشم ما را نگاه می کند. پرسيدم : «شما ستاره هستيد؟» ، خسته و آرام پاسخ داد: « بله». پرسيدم : «تو دختر زايرموندو هستی؟» (۱). برقی توی چشمان اش افتاد و گفت: « کی من چنين چيزی به شما گفتم؟ » و بلافاصله آشفته و عصبانی گفت: «شما حق نداريد اسم زاير را ببريد». به آرامش گفتم: «آرام باشيد، زاير موندوبر گشته، مثل يک کوه اسارت رو گذرونده». فرياد کشيد و با عصبانيت گفت: «از خدا بترسيد، شماها چقدر دروغ می گوييد». آرام اش کردم و گفتم : «همه چيز درست ميشه، ما تورو به زاير می رسونيم، دو باره به زندگی عادی بر خواهی گشت». شروع کرد با خودش حرف زدن. به او گفتم: «می خوای تنها حرف بزنيم، می خوای اينا برن بيرون؟ من حکم آزادی تورو دارم اما می بايد قبل از اجرای آن با تو صحبت کنم».او اما هنوز نا باور و عصبانی بود. گفت: « شما خجالت نمی کشيد؟ پدر بدبخت من به خاطر شما مرد، پای اونو به اين جريان نکشيد، من پدرمو خيلی وقته از دست دادم ، اگر کسی را داشتم ، اگر صاحبی داشتم ، اگر......» ديگر بريده بريده حرف می زد و جملات اش مفهوم نبودند. پرسيدم: « شنيدم تورو با هاجر «ت» گرفتن، می دونی کدوم زندانه؟».جيغ زنان شروع کرد بد و بيراه گفتن به همه. دو زن شکنجه گر صفا وحدتی ( معروف به جغد) وفرزانه مسجدی پور (معروف به گشتاپو)آمدند او را آرام کنند. با عصبانيت به آن دو گفت : « کثافتای جلاد شما چی ميگين»، و آن دو رفتند بيرون. پاسدار صادقی آمد و گفت:« اگر کارتان تمام شده او را ببرم به بند». به پاسدار همراهم اشاره کردم پاسدار صادقی(۲) را ببرد بيرون ، و خودشان و آن دو روحانی هم رفتند برای نماز و ما را تنها گذاشتند. خواستم برای او و خودم چايی بياورند.نشستم روبروی اش و به او گفتم:« به من اعتماد کن ، حرف بزن، من اومدم کمکت کنم ، من حکم آزادی تورو دارم». آ رام گفت: « اگر هاجر را آزاد کنين من هم قبول می کنم والا از اين جا بيرون نمی رم» ، به او گفتم که حاکم شرع کاظمی حکم آزادی هاجر را داده است اما او هنوز باور نمی کرد. صفا چای آورد و رفت.ستاره باز ساکت شد، نه چای خورد و نه حرف زد. من اما ول کن نبودم ، خودم ترغيب شده بودن سر از ماجرای اين دختر در آورم، و بالاخره اصرارهای من کار خودش را کرد ، و شروع کرد...

« پدرم وعمه ام زيره خيلی رنج کشيدند تا منو بزرگ کردند. وقتی جنگ شد ما سه نفر تو يه پيشی زندگی می کرديم( کلبه هايی که با برگ نخل ساخته می شد) کومه ای هم داشتيم برای تابستان( شبيه تخت با پايه های حدود يک متری که روی اش می خوابيدند)،پدرم که تو خورموج کارش تو نخلستان بود رفت جبهه. چهار سال و نيم نديدمش، جنگ تمام شد، گفتند شهيد شده ، بعد خبر آوردن که اسير شده، در عين نا اميدی گاهی پيام هايی ازش داشتيم. زيره خيلی بی تابی می کرد، يه روز شکر گذار خدا يه روز دعا گوش.مادری کرد برای من . مادرم سر زايمان مرده بود، اسمش ستاره بود، پدر اسم مادر را روی من گذاشت.زيره اين آخری ها خيلی پريشون و داغون شده بود.

من تو بوشهر با هاجر همکلاسی بودم. همانجا خبر اومد که زيره هم بلا زده شد، دق کرد و مرد. آفای «ت» پدر هاجر که بزرگ بندر گناوه بود و مردم می گفتن طاغوتی بوده پدری کرد و منو برد خانه اش و زنش شد مادرم. هاجر برای من مثل خواهر بود. همه منتظر پدر بوديم. پدری که من ۱۴ ساله بودم رفت جبهه، يه تنگستونی بلند قد با چهره ای سوخته، و استخوانی، يه تنگستونی ی شجاع، زيره می گفت بعد از مرگ مادرت زاير داغون شد.

وقتی دانشگاه قبول شديم پدرهاجر ،آقای «ت» يه آپارتمان تو اصفهان برامون اجاره کرد در خيابان اشرفی، ما اصلن فعال سياسی نبوديم و توی هيچ برنامه ای شرکت نمی کرديم، روزی که دانشجوها اعتراض کرده بودند من و هاجر تو کتابخونه درس می خونديم. از کتابخونه داشتيم می رفتيم خونه که دستگيرمون کردن. بی خبراز همه چيز و همه جا. بردنمون بازداشتگاه مرکزی ، اسير زياد بود. از موقع ورود کتکمون زدن . تو نوبت بازجويی بوديم . اول هاجر رو بردن .اون روح انسانی و پاک و بدن ظريف و زيباش شلاق وتوهين و تحقير را طاقت نيآورد ، بردنش درمونگاه ، ديگه ازش خبر ندارم. منو بردن ، از رو صداشون فهميدم دو نفر بودن اول يکی شون که صدای کلفتی داشت گفت : « بکن لباسا تو، بکن» ، گفتم : « به لباسام چيکار دارين؟ » يه کشيده محکم بهم زد، سرم گيج رفت ، بعد لگدی که شدت دردش کلافه ام کرد. به حال ضعف کنار ديوار نگه ام داشتند. وبعد ضربات شلاق شروع شد، از شدت درد بيهوش می شدم ، آب سرد روی صورتم می ريختند . مرا روی سينه ام دمر روی تخت شکنجه خوابانده بودند. خون روی بدنم لحته شده بود. پاهام توی قلاب و دستهايم طناب پيج به تخت.ضربه های شلاق و درد قابل تحمل نبودن. همين صفا ی کثافت می گفت : « حرف بزن ، بگو با چه گروهی کار می کنی منافق کثيف، لگوری، پدر سگ مادر قحبه».و وقتی به پدر و مادرم بد می گفت انگار همه ی ديوار ها را روی سرم خراب می کردن، رعشه همه ی وجودم را می گرفت.شلاق و توهين ، ومن هم فقط التماس می کردم و خدا را صدا می زدم اما از خدا هم خبری نبود. می خواستم به آن ها بگويم پدرم کيست و برای چی زنذگی و جان اش را گذاشت اما منصرف شدم. در آن لحظات احساس می کردم به پدر و مادرم نياز دارم ، به آن ها فکر می کردم. آن ها بی امان می زدند. بيهوش می شدم و آن ها آب رويم می ريختند.يکی از آن ها شلاق ضربدری می زد و حس کردم تکه ای از گوشت پشتم کنده شد. چه درد وخشتناکی! به پدر فکر می کردم که گفت برو درس بخوون و به مردم خدمت کن، من کاری نکرده بودم . بعد از يکی از بيهوش شدن هام، وقتی چشم باز کردم توی مجرد بودم ، نيمه لخت و خون آلود، از بدن خونين من هم نگذشته بودند، «تف کاری ام کرده بودن» ( به من تجاوز کرده بودند) (۳)، ديگر باکره نبودم، از خودم بدم آمد. چه روز و شبی بر من گذشت.بد از چند هفته نشان بی اعتباری ام رو ديدم. حامله شده بودم، با خودم فکر می کردم اين نشان بی اعتباری من است؟ اما نه، ستاره ی ديگری شدم.از جا کنده شدم و با همان بدن آش و لاش شروع کردم مشت کوبيدن به در سلول ،و فرياد زدم مرگ بر استبداد ، مرگ بر آخوند ، مرگ برخمينی ، زنده باد آزادی، نمی دانم چه م شده بود انگار می خواستم انها بيايند و من و جنينم رو بکشند و راحتم کنند. توی سلول گرفتنم زير مشت و لگد و من خوشحال می شدم آن ها به شکمم لگد می زدن، بارها بردنم زير شکنجه ، زير شکنجه فرياد زنده باد آزادی می کشيدم، با شلاق کمرم را آش و لاش کردن اما کوتاه نمی آمدم ، با خودم گفتم ستاره تا اينجا اومدی ، خوب هم اومدی ، ادامه بده و تا آخرش برو دختر زاير موندو، يک قدم تا شرف فاصله داری ، ديگر عزت در مرگه ،فرياد شرف ستاره هايی بشو که اينها بی اعتبارشان کردن.....آن ها می زدن و من هرچه می خواستم می گفتم تا بيهوش می شدم..... بعد از يکی از اين بيهوشی ها چشم باز کردم ، دردرمانگاه بودم ، زنی با چهره ای مادرانه ، خندان روبرويم بود. با خودم گفتم ستاره به آرزوت رسيدی ، اينجا بهشته و اين زن هم يک فرشته ست. ، بعد صدای آقا «علی .ت» پدر هاجر را شنيدم. باورم نمی شد.چقدر پير و شکسته شده بود.چشماش پر از اشک بود اما لبخند می زد. نتوانستم جلوی اشک هايم را بگيرم ....»

ستاره، که چشم های اش غرق اشک بودند آرام شد. من اما توی خودم داد زدم و اشک ريختم، و برای چندمين بار تکرار کردم، خدايا ما داريم چيکار می کنيم؟ ...»

ــــــــــــــــــــــ
زير نويس:
* سلسله مطالبی که بيست و سومين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکی از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامی درشکنجه گاه ها و زندان های اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زندانی، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسی و عقيدتی، از گوشه هايی از جنايت های پنهان مانده ی جنايتی به نام حکومت اسلامی پرده بر می دارد.( با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامی، شاغلين در زندان ها از نام های متعدد و مستعار استفاده می کردند - و می کنند- ، نام ها و فاميلی ها می توانند واقعی، و حقيقی، نباشند).

برای پيشبرد گفت و گوها قرارمان اين شد که در صورت امکان يک هفته مسائل مربوط به سال های گذشته مطرح شود و يک هفته مسائل روز. راوی اين سلسله مطالب سال ۱۳۸۵ ايران را ترک کرده است و در يکی از کشورهای شرق آسيا پناهنده است، او اما به دليل شغل های حساس و ارتباط های گسترده اش به هنگام خدمت ، هنوز با تعدادی از فرماندهان سپاه و نيروهای انتظامی ،کارکنان قوه قضائيه و روحانيون ارتباط دارد. اطلاعاتی که پيرامون مسائل جاری داده می شود از طريق همين ارتباط هاست.

۱ـ موندو در جنوب همان ماندنی ست . هر کس هم که به مشهد و کربلا و مکه رفته باشد اگر مرد باشد زاير ، اگر زن باشد زيرو(زی رو) صدا می زنند.
۲ـ زندانبانان سعيد ، سعيد محسن و پاسداری معروف به صادقی، زهرا محسنی (معروف به جلاد) مسئول بخش زنان زندان، مسلم، ضيايی، امير حسين کاوه و علی کاو که اين دو نفر آخری از مسئولين حزب الله در اصفهان شدند.

Posted on Friday, May 11, 2012 at 01:10AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

مسعود نقره کار - من ۱۹ ساله ام ، برای نوشتن وصيت نامه خيلی جوانم - از وصیتهای مبارزان ضد خمینی ملعون

 

 

 از افشا

 در بدر بودن غریب در شهر خود از دست دیو

روزی پایان میرسد ای جان جانان غم مخور

دیو اگر چه راه چشمه راه جان ما ببست

تا که کوشی در ره ایران و انسان غم مخور

عاقبت این دیوهم  نابود و معدوم میشود

گر چه در هر توطئه چنگش بقران غم مخور

دیدی آن ملای نامرد دروغگوی کثیف

گر خمینی داده ات صدها فریب هان غم مخور

پختگی چون در میان مردم ایران نبود

این بلا آمد سر  افراد ایران غم مخور

تا نباشد راه حق و راه عقل بس استوار

هر ستمگر حاکم است و  شاه دزدان غم مخور

قهرمانان نبرد حق ببین  آنان که باشند آهنین

راه حق جویان برو جنگی چو مردان غم مخور

ملت ایران اگر شد همره حق بشر

با دمکراسی بکوبد دزد پرستان  غم مخور

کار اسلام سیاسی ذلت و خواری بود

تا بجنگی در ره ایران و انسان  غم مخور

 _____________________________________________ 

«بخش بيست و دوم»

« ....سه وصيت نامه پيش روی شماست، من بيش از ۲۵۰ وصيت نامه و يا يادداشت برداری از وصيت نامه ها را جمع آوری کردم. اگر امکان و شرايط مناسب می بود يک کپی از وصيت نامه می گرفتم ،اگرامکان و شرايط مهيا نمی بود رونويسی می کردم و يا از بخش هايی از آن يادداشت برمی داشتم . اميدوارم بتوانم به همه ی آن ها دسترسی پيدا کنم و آن ها را منتشر کنم . پرداختن به وصيت نامه ها و نامه های زندانيان مساله بسيار مهمی ست که اميدوارم فرصت و امکان انتشار و بررسی آن ها فراهم شود. تنها به اين نکته اشاره کنم که يکی از هدف ها ی نظام از اجازه دادن به زندانی اعدامی برای نوشتن وصيت نامه کسب اطلاعات نيز بود.مواردی بود که اعدامی از کسانی که او را سياسی يا سازمانی کرده بودند، و يا فکرمی کرد شخص يا اشخاصی او را لو داده اند، نام می برد ، يا ازکسانی که می خواست با آن ها وداع کند نام می آورد ، و اين ها اطلاعاتی قابل استفاده برای ماموران می شد. دربسياری موارد وصيت نامه ها کوتاه بود، در حد دو سه کلمه يا جمله ای کوتاه ، مثل« خدا حافظ مادر مهربانم» يا « خدايا خودمو به تو می سپارم » و.... اما برخی وصيت نامه ها طولانی و بسيار پر محتوی بودند. شما سه نمونه از اين نوع وصيت نامه ها را می خوانيد. من سعی می کردم وصيت نامه ها را به خانواده های قربانيان برسانم ، يا پست می کردم يا بوسيله شخص ديگری می فرستادم ، برخی را هم خودم مستقيم به دست خانواده قربانی می رساندم ..... »
*************
۱
« بسمه تعالی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، ناحيه ۹، بازداشتگاه مرکزی سپاه شيراز، مورخه ۴\۱۰\۱۳۶۱
موضوع:وصيت نامه ياسمين علوی ، فرزندعلي،همسر سعيدافروز ( سعيد دلدار).
محبوبم ، همسر خوب و تنهايم سعيد سلام،همه چيز تمام شد، امروز مرا ازبند عمومی به اتاق رييس بازداشتگاه بردند.، برخلاف هميشه به من چشم بند نزدند.، همه در راهروها بدون صورت بند بودند حتی رييس بازداشتگاه که مرا به اتاقش بردند.گفت بنشين، نشستم،سعيد نمی دانی توی زمستان صندلی فلزی ارج چقدر سرد است!.گفت می دانی من کی هستم، گفتم نه و گفت رييس بازداشتگاه، کمی سکوت کرد و گفت : حکم اعدام تو امروز اجرا می شود، اين چند برگ کاغذ و خودکار را بردار و بنشين جلوی ديوار و وصيتت را بنويس، و من شروع کردم به نوشتن، نمی دانم چرا از خودم بدم می آيد، دارم می ترسم،باور کن محبوبم نه از مرگ که از اين کلمه وصيت، من ۱۹ ساله ام، برای نوشتن وصيت نامه خيلی جوانم، من حتی درک وفهم اين کلمه برايم مشگل است، من هراسی از مرگ ندارم ، ميدانی چرا؟چون وصيت من مبارزه من است آنچه مرا اندوهگين می کند اينکه ديگر نه تو و نه کوچولو را نمی بينم،با خط هايی که روی ديوار سلول کشيد بودم و بارها به خاطر آن ها شلاق خوردم اگر درست باشد دو روز ديگر ۴ ماهه می شود، محبوب من نام من را به او هديه کن، می خواهم همانطور که هر لحظه ياد تو هستم تو با ديدن کوچولو هميشه مرا صدا کني، حتمی کوچولو خيلی زيباست، افسوس که همان ۳ روز اول زايمان او را ديدم و نتوانستم رشد لحظه لحظه ی او را ببينم، چقدر دلم برای همه روز های زندگی تنگ شده، زنده بودن و زندگی چقدر زيباست. مثل هميشه گل های ياس به خانه بياور و از اين به بعد روی سر کوچولو بريز، راستی چه روزهای با شکوهی بود با تو بودن،پرواز گل های ياس را ديدن،نمی دانم از من گوری باقی خواهد ماند يا نه،وقتی کوچولو بزرگ شد به او بگو مادرت برای روزهای خوب در ايرانی آزاد برای تو و کوچولوهای ديگر سر به دار شد.اميدوارم نيستم اين نامه شانس خروج ار بازداشتگاه را داشته باشد اما اگر بدستت رسيد روز تولد ۱۸ سالگی کوچولو از طرف من به او هديه بده، بهوش باش هيچ گاه قبل از آن روز از من به او نگويی.از مادرم مواظبت کن تا داروهايش را بخورد. همراه من مژگان بلادی و ليلا توسلی محکوم به اعدام با طناب دار شدند، با هم هستيم، زهرا فروغی هم بود ولی ديشب زير شکنجه تمام کرد، به خانواده آن ها اطلاع بدهيد، وقت برای من تمام است اگر چه بسيار حرف دارم ، همه خوبان را سلام برسان. با يک لاله زار از گل ياس و بوسه برای تو و کوچولو ،همسرت : سيمين
( من-ـ راوی ـ اين وصيت نامه را به مرحوم علی علوی رساندم . و چندسال بعد شنيدم سعيد دلدار هنگام بر گشت به ايران در فرودگاه بازداشت شد و سه روز بعد در شيراز اعدام شد.)
************************
۲
موضوع: وصيت نامه سيد محمد« ه.س».
مورخه: سوم مهرماه سال ۱۳۶۷،ساعت ۱۰ شب ، بازداشتگاه مرکزی سپاه
بنام خدا
مادر بزرگوارم ،سرورم، قرار نيست از اين بلای عمومی که همه ی خانواده ها از آن زخمی اند بی نصيب باشم.اولين حرف اين بود: اعدام يا توبه ، و من با آرامش خاطر مرگ را پذيرفتم، شريف تر است، تصور می کنم هيچ چيز کثيف تر از اين نمی باشد که برای زندگی و برای ماندن از ظالم سپاسگزای کنيم، من برای آنچه که عذاب ديدم و مرگ را پذيرفته ام معتقدم .از جمع ۱۴ نفری ما تنها ۵ نفرمانديم که مدتی زير حکم بوديم. باور کن چه انتظار هولناکی ، هر لحظه که دری باز می شد ، صدای پايی می آمد بر خود لرزيدم، اما وقتی بازجو به من گفت اعدام يا توبه با سرافرازی گفتم : مرگ، چه هيجانی داشتم، حالا شما می توانيد افتخار کنيد و قصه ی من را برای بچه هايم وقتی بزرگ شدند بگوييد، می دانم با شور و شوق فراوان توجه خواهند کرد. رسم است قبل از اعدام خون گيری داريم برای زخمی های جبهه، من موافقم ، حتی پيشنهاد کردم قسمتی از اجزای بدنم را در صورت مفيد بودن قبل يا بعد از مرگم برای بچه های جبهه استفاده کنند.اما هيچ چيز اينجا دردناک تر از وضع زنان نيست ، به آن ها تجاوز می کنند ، خودشان اصطلاحی دارند ، هر کدام که مورد تجاوز قرار می گيرند می گويند : سوختم،سوختم، فرح همه چيز را برايم گفت، چقدر از ديدن اش خوشحال شدم ، وقتی گفت چندين بار سوخته، شرمنده شد، او را دلداری دادم و گفتم اين کوچکترين جزء مبارزه است، من همسرت هستم و حقم را می بخشم ، باز هم گريه کرد، چقدر حزن انگيز بود، گفت اگر سودابه و سياوش بشنوند چه می شود،گفتم وقتی بزرگ شوند قصه ی ما را خواهند گفت، با سر بلندي، آزرده خاطر نباش. مادر، محتاج توهستم که حضورا دست های مقدست را ببوسم و طلب بخشش کنم،به خاطر غم فراوانی که سرتا سر زندگی برايت فراهم کردم، من دلواپسی های ترا به خوبی حس می کنم، اميدوارم به بزرگی خودت مرا ببخشي،می دانم مرگ فرزند آسان نيست ولی خواهش می کنم مثل هميشه بردبار باشيد و از سر لطف چه آن ها که مرا آزار دادند و چه آن ها که مرا گلوله باران حواهند کرد به بخشی و دعای خير کنی که به راه خداهدايت شوند.به خانواده فرح سر بزنيدو از آن ها دلجويی کنيد، با هم باشيد و سياوش و سودابه را بزرگ کنيد آنطور که شايسته انسانيت است.من به آنچه انجام دادم واقفم و در اين خصوص پشيمان هم نيستم.مادر عزيزم، در اسارت در سلول من با جوانان و نوجوانانی برخورد کردم که سرشار از شور و اميد و وطن پرستی بودند، باور کن مادر در برابر آن ها خود را کوچک و حقير حس می کردم، چه خوب بود زنده می ماندندو حتما ايرانی آزاد و سر بلند می ساختند. بزرگوارم ، مادرم ، ميل ندارم خدا حافظی کنم چون می دانم در بين انسان های شريف حضوری دايمی خواهم داشت، جالب است روزی اين واپسين نامه يا به قول بازجو وصيت نامه برای آزادگان مطالعه يا شنيده شود ،برايم با شکوه خواهد بود.سپاس من برای همه ی آن ها .همين الان بازجو گفت فرح ديشب اعدام شد، ما فردا ديداری عاشقانه در کوچه باغ های بهشت خدا خواهيم داشت. فدای مادر صبور وبزرگوارم .، سيد محمد ه. س.
( تا حد اطلاع من اين وصيت نامه در اختيار خانواده اعدامی قرار نگرفت )
****************
۳

بسمه تعالی

موضوع: وصيت نامه فرهاد چ، فرزند جلال ( اين وصيت نامه روی کاغذ معمولی نوشته شده است)
بابا جلال سلام، سلامتی ؟ خوبي؟ اميدوارم همانطور باشی که می خواهی. امروز آقای بازجو که خيلی هم دلش می خواهد او را آدمی فهميده و مسلمان در مسلمان بدانم با محبت فراوان و چند ضربه شلاق به سرم، و کلمات محترمانه اسلامی که به پايين تنه خواهر و مادرم مربوط می شد، يک خود کار و کاغذ توی دستم گذاشت و گفت بنويس، وصيت خودت را بنويس، گفت تا نيم ساعت ديگر بر می گردم ، نوشته و ننوشته مهم نيست ، پای تيري، به اون بابای مفنگی و زهوار در رفتتم بگو پول سه تا گلوله از موادش کنار بگذاره وگرنه می آرمش اينجا دماغشو می گيرم تا جونش در بره. بابا جلال، من از اين مزخرفات هميشگی او ناراحت نشدم ، وصيت و اينطور چيزها را هم قبول ندارم ، اما خون به دلم شد وقتی به تو گفت مفنگي، ايکاش می توانستم از تو دفاع کنم ، چيزها يی هم گفتم،ولی او زد زير خنده و رفت.حالا من می خواهم توی اين کاغذ برايش بنويسم تا بخواند.
اسم پدر من جلال چ است، معلم بسياری از معلمين و بزرگان بود ،پدر من يکی از زيباترين جوانان فرهيخته شيراز بود.بسياری از زنان و دختران عاشق و شيفته ی او بودند.خوب می نوشت، خوب شعر می گفت ، پيش بزرگان روزگار حرمتی داشت،روزنامه نويس بودو خود صاحب ماهنامه معروف دانشگاه ادبيات شيراز« واژه» بود. مردی بود مهربان و عاشق که بسياری حسرت محبوبيت و جوانی و شعور و زيبايی او را می خوردند، بگذريم، چه فايده، من برای تو بابا جلال می نويسم ، آقای بازجو را بی خيال.راستی بابا جلال از مامان فری چه خبر؟خيليخيلی وقته او را نديديم،تو هم که هيچوقت نفهميدم کجايی.راستی اگر اون شاگرد دوران گذشته ات نبود آخرين ملاقات هم ميسر نمی شد. امروز توی سلول به ديدارم آمد ، کلی حرف زديم.ظاهرا آدم بدی نيست، نمی دانم اين جا چيکاره است و چه می کند.گفت شاگرد سابق تو بوده، راستی بابا جلال هنوز هم تصميم داری ترک اعتياد کني؟ ديگه به خودت زحمت نده همين جوری زندگی کن. باباجلال من هميشه تو رو فهميدم ، همه چيزه مامان را هم می دونم ولی چيزی که نمی دونم اينکه در مامان فری چه چيزی بود که با او ادامه دادی که به اين روز سياه بيفتی. تو که دختر ها و زن های زيادی در ارزوی هم صحبتی با تو و ازدواج با تو بودن چرا مامان فری رو ول نکردي؟حتما مثل هميشه ميگی به خاطر تو و شيرين و...،نه بابا جلال اگر ما اهميتی می داشتيم تو معتاد نمی شدي،راستی بابا جلال می دونی چرا راحت می نويسم، ولرزشی ندارم، شايد برای فرار از ترس تو را بهانه قرار دادم. باباجلال بعد از اين، آخرين انشا به سلامتی تو و آدم های بی کس ، شب گلوله باران قهرمانان غريب دعوت داشتم ، ديروز از من پرسيدی چرا اسير شدم، فرصت نشد برايت بگويم، به جرم مطالعه برای بهتر فهميدن، وگرنه نه اهل مکتبی هستم نه اهل مذهبی و نه دلاور صحنه نبرد،باز هم بگذريم بابا جلال، تصور نمی کنمزمانی ديگر برای ديدن تو و مامان فری و شيرين ، خواهر قشنگم، و همه ی آنهايی که ازصميم قلب دوستشان دارم ،باشد . فراموشم نکنيد
فرهاد چ ـ روز و تاريخ را نمی دانم اما می دانم که تابستان سال ۶۲ ست.
*********
زير نويس:
* سلسله مطالبی کهبيست و دومين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکی از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامی درشکنجه گاه ها و زندان های اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زنداني، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسی و عقيدتي، از گوشه هايی از جنايت های پنهان مانده ی جنايتی به نام حکومت اسلامی پرده بر می دارد.(با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامي، شاغلين در زندان ها از نام های متعدد و مستعار استفاده می کردند - و می کنند- ، نام ها و فاميلی ها می توانند واقعي، و حقيقي، نباشند).
برای پيشبرد گفت و گوها قرارمان اين شد که در صورت امکان يک هفته مسائل مربوط به سال های گذشته مطرح شود و يک هفته مسائل روز. راوی اين سلسله مطالب سال 1385 ايران را ترک کرده است و در يکی از کشورهای شرق آسيا پناهنده است، او اما به دليل شغل های حساس و ارتباط های گسترده اش به هنگام خدمت ، هنوز با تعدادی از فرماندهان سپاه و نيروهای انتظامی ،کارکنان قوه قضائيه و روحانيون ارتباط دارد. اطلاعاتی که پيرامون مسائل جاری داده می شود از طريق همين ارتباط هاست.






19 اردیبهشت 1391

Posted on Thursday, May 10, 2012 at 11:47PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

آهنگ شاهين نجفی که عليه اش فتوای قتل صادر شد 

آهنگ شاهين نجفی که عليه اش فتوای  قتل صادر شد

http://www.youtube.com/watch?v=4rDXhjIN030

 

 متن ترانه نقى، خواننده : شاهين نجفی
نقی تو رو قسم به شوخ طبعيت
به اين بيرون از گود تو تبعيد
به آلت بزرگ زندگانی
که پشت ما نشسته رو به تهديد

نقی تو رو به تو به طول و عرض تحريم
دلار رو به رشد و حس تحقير
نقی تو رو به امام مقوايی
به طفل علی گوی توی رحم گير

به درس فقه تو اتاق عمل بينی
به آقا و تسبيح و جا نماز چينی
نقی تو رو به انگشت شيث رضايی
به دينی که اوت شده و فوتبال دينی

آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنيم آی نقی
آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما اماده تو کفنيم آی نقی

نقی تو رو قسم به عشق و وياگرا
تو رو به لنگ های هوا شده و چاکرا
تو رو به سنگک و مرغ و گوشت و ماهی
سينه ی سيليکونی و بکارت راه راه

نقی تو رو به ممه های گلشيفته
به ابروی نداشته که از ما ريخته
نقی تو رو به نژاد آريايی
به پلاکی که به گردن آويخته

نقی جون من تو رو به شوشول فرنود
سه هزار ميليارد زير گنبد کبود
خليج فارس و اروميه هم قصه بود
راستی اسم رهبر جنبش سبز چی بود؟

آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنيم آی نقی
آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنيم آی نقی
آی نقی آی نقی آی نقی
آی نقی آی نقی آی نقی

به رحلت جان گوز امام امت
به سياسيون فسيلی تو غربت
به بيوه های باکلاس پلاس ديسکو
به بحث های روشن فکری تو چت

به غيرت مرد های اون کاره
به زنان مدافع حقوق مرد
به انقلاب رنگی از تو تلويزيون
به سه درصد جمعيت کتاب خون

تو رو به شعار های آبکی و توخالی
نقی تو رو به اين جماعت حالی به حالی
صبح زنده باد ميگن و شب مرده باد
به قهرمونای قصه های خيالی

آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنيم آی نقی
آی نقی حالا که مهدی خوابه ما تو رو صدا ميزنيم آی نقی
تو ظهور کن که ما آماده تو کفنيم آی نقی
آی نقی آی نقی آی نقی
آی نقی آی نقی آی نقی
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نقی

22 اردیبهشت 1391

 

Posted on Thursday, May 10, 2012 at 02:10AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

شکنجه گران جمهوری ملایی ایران - حاج داود رحمانی

 

 

حاج داود رحمانی

نام و نام خانوادگی:

 

داود رحمانی

 

 

زندگینامه:

 

داوود رحمانی معروف به حاج داوود*، متولد سال 1324 در خیابان شهباز (هفده شهریور) در شرق تهران است[1].او که در حوالی همان محل تولد خود به آهنگری اشتغال داشت[2]، پس از انقلاب وارد کمیته ی انقلاب شد و سپس به واسطه ی آشنایی با لاجوردی، دادستان تهران در آن زمان، به ریاست زندان قزل حصار رسید. وی در تابستان 63 و پس از برکناری اسدالله لاجوردی در اثر فشارهای سیاسی مختلف برکنار شد و بعدها به کار سابق خود در بازار تهران بازگشت؛ برخی از شنیده های تایید نشده حاکی از این است که وی به دلیل بیماری، در حال حاضر خانه نشین است.

 

 

مسئولیت‌ها:

 

تابستان 1360- تیر 1363: رییس زندان قزل حصار کرج

 

 

موارد نقض حقوق بشر:

 

1. شکنجه های عمومی

 

دوران ریاست حاج داوود در زندان قزل حصار به دوران وحشت معروف است. حاج داود رحمانی که در فاصله تابستان 1360 تا تیرماه 1363 ، با حکم اسدالله لاجوردی، رییس سازمان زندانهای تهران، رییس زندان قزل حصار بوده و قدرت مطلقه ای در اعمال شکنجه بر زندانیان سیاسی در این زندان داشته است، روشهای گوناگونی را برای شکنجه زندانیان به کار گرفته که برخی از آنها (مانند قبرها یا دستگاهها)، در شکل و گستردگی اجرا، منحصر به فرد بوده اند[3].

 

حاج داوود در سال 1362 شیوه ی شکنجه ی قبر (یا همان قیامت، تخت، تابوت، جعبه، دستگاه) را ابداع می کند، روشی که در آن زندانی در میان تخته های نئوپان که از سه طرف او را احاطه کرده اند (به طول 2 متر و عرض و ارتفاع حدود 80 سانتیمتر)، با چشم بند و در سکوت مطلق – که در هنگام غذا خوردن هم نمی بایست صدای برخورد قاشق با ظرف به گوش می رسید- به صورت مستمر و بدون هیچ گونه تماسی با سایر زندانیان باید در یک حالت می نشستند. این شکنجه ی طاقت فرسا بسته به مقاومت زندانی ادامه می یافت تا زمانی که مقاومت او بشکند و حاضربه اعلام انزجار علیه گروه و دوستان خود باشد. در مورد زندانیان مقاوم تر این زمان آنقدر ادامه دارد که بسیاری از قربانیان آن سلامت روحی و روانی خود را برای همیشه از دست می دهند. در تمام مدت از بلندگوها، سخنرانی های مذهبی، اذان ، قرآن یا بعدتر ها مصاحبه افرادی که بریده بودند، پخش می شود. در این شکنجه، هدف تحت اختیار گرفتن تمامی حواس و تحرک زندانی و به طبع آن تمامی تفکر و اراده ی او است و در حالی حس شنوایی زندانی این مطالب را دریافت می کند، که حواس دیگر او کاملا محدود شده و تحت اختیار شکنجه گر هستند.

 

شهرنوش پارسی پور، نویسنده ی ایرانی، از افرادی است که در بهار سال 1363 قیامت را تجربه کرده است.او در کتاب “خاطرات زندان” می نویسد که شخص حاج داوود به او می گوید، باید به “دستگاه” برود، نامی که حاج داوود خود به تخت ها داده است، زیرا که آنها را دستگاه آدم سازی و یا تواب سازی می داند:

 

” در هر گور یک زندانی، با چادر و چشم بند، رو به دیوار نشسته بود. زندانی نخست با فاصله ای از دیوار نشسته بود که حدود بیست سانتیمتر از آن فاصله داشت و زندانی بعدی در انتهای گور، با فاصله ی 2 متر از دیوار نشسته بود و همین جریان تا انتهای دیوار ادامه داشت. بدین ترتیب زندانیان نسبت به هم یک زیگزاگ را تشکیل می دادند.”

 

شکنجه های ابداعی حاج داوود به دستگاه محدود نمی شود. فرزانه زلفی[4] ،از شاهدان عدالت برای ایران، در طول دوران زندان خود در زندان قزل حصارکه نزدیک به دوسال و نیم بود، مدت 7 ماه را به همراه 16 نفر دیگر، بدون هواخوری در توالت گذراندند. او یک سال و نیم اول خود در قزل حصار را در بند4 و سپس در بند 8 یا بند “مجرد” گذراند. بند مجرد، متشکل از 12 سلول سه تخته بود و در زمان زندانی شدن فرزانه حدود 450 نفر، یعنی تقریبن در هر سلول 40 نفر بدون امکان هواخوری و خروج از سلول – به جز روزی سه مرتبه برای رفتن به دستشویی- در بند بوده اند[5]. در فروردین 60 امتیازاتی از جمله حق هواخوری و باز شدن در سلولها، به زندانیان بند 8 اعطا می شود؛ اما در مقابل زندانیان حق هواخوری دسته جمعی، روزنامه خواندن دسته جمعی و به قول حاج داوود هرگونه فعالیت “کمونی” را از دست می دهند.

 

در 20 فروردین همان سال، فرزانه و حدود 16 نفر دیگر به دلیل اتهاماتی از قبیل انجام فعالیتهای گروهی به “زیر هشت”[6] منتقل می شوند و آنها را وادار می کنند تا 36 ساعت سرپا بایستند. یک تواب یا پاسدار پشت سر آنها کشیک می داد و در صورت خم شدن زانوها و یا تماس پیدا کردن با دیوار و یا….، به آنها لگد می زد. بعد از 36 ساعت بیخوابی این 17 نفر با چادر و چشم بند به یک توالت منتقل می شوند، محلی که حاج داوود به آن “گاودانی” یا “بند لب آب” می گفت که متشکل بود از سه کابین توالت و یک راهروی بسیار باریک. این 17 نفر به مدت 7 ماه در این توالت ها قرنطینه می شوند، بدون دسترسی به همان حداقل اخباری که در گذشته از طریق برخی روزنامه ها ویا اخبار تلویزیون دریافت می کرده اند، و یا حق هواخوری و با غذایی بخور و نمیر و یک پتو برای خواب .نقش و حضور مستقیم حاج داوود در تمام شکنجه ها ی زندانیان نکته ای است که او را از سایر روسای زندان متمایز می کند. بعد از 7 ماه این گروه به گوهردشت منتقل می شوند.

 

به شهادت محمود خلیلی[7]، از زندانیان هوادار چریکهای فدایی خلق در قزل حصار، از سال 62 تا اواخر بهار 63 زندانیان به دلیل خشونت حاکم در زندان کاملا حالت تدافعی داشتند و اغلب این خشونتها متوجه زنان زندانی بوده است وخصوصا شکنجه ی دستگاه، در ابتدا مختص زنان بوده و بعدتر شامل مردان نیز می شود. به گفته ی او یکی از حربه های دوتن از دوستان او که تحت شکنجه ی دستگاه قرار گرفته بودند این بوده که روزهای خاصی را برای خودشان معین کرده بودند و در آن روزها آگاهانه با زیر پا گذاشتن مقررات (مثلا دراز کردن پا، غذا خوردن با صدا یعنی طوری که قاشق به بشقاب بخورد و ….) کاری می کردند که توابین به حاج داوود گزارش دهند تا آنها را از دستگاه بیرون کشیده و کتک بزنند. به این صورت آنها با یک تیر چند نشان می زدند. اول از همه، مدت کوتاهی از آن مکان خارج می شدند و از صدای گوش خراش و سوهان مانند بلندگوها نجات پیدا می کردند و دوم، با کتک خوردنشان به نوعی ورزش کرده بودند و بدنشان از کرختی بیرون می آمد وهمچنین می توانستند با داد زدن زیر ضربات تاحدودی فشارهای روحی وارده را تخلیه کنند. به گفته ی خلیلی، حاج داوود همین شکنجه را قیامت 80 درصد میدانست و بارها به آنان وعده ی قیامت 100 درصد داده بود.[8]

 

 

2. شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان زن

 

از نظر حاج داود رحمانی قابل تصور نبود که زنی با دلایلی غیر جنسی و به دلیل داشتن تفکر تفکر و درک مستقل وارد مبارزه و فعالیت سیاسی شود. حاج داوود حساسیت ویژه ای در مورد مصاحبه گرفتن از زنان داشت؛ به خصوص برای او مهم بوده است که زنان اعتراف کنند که با مردان تشکیلاتشان رابطه ی جنسی داشته اند. به شهادت “تهمینه پگاه”[9] زنی از جنم، یکی از روستا های کردستان را بعد از بریدن در قبرها وادار کرد درمصاحبه ای اعلام کند که همیشه در پایگاه های کومه له قرص ضد بارداری وجود داشت. یا در شهادتی از مژده ارسی[10] حاج داوود یک بار دختری را که شیشه های سالنی که سمت دیگرش مردان بوده اند را پاک کرده بود، صدا می کند و اورا به شدت کتک میزند زیرا معتقد بود، او به قصد نشان دادن سینه هایش به مردان شیشه ها را پاک کرده است. در شهادت پروانه[11]، او بارها زنان زندانی را به جرم خندیدن به باد کتک و کابل و شلنگ گرفته بود، چون معتقد بوده که آنان برای “حشری کردن” پاسداران مرد است که می خندند.حاج داوود زنان را تحقیر می کرد و آنها را “زائده ای از مردان” می دانست و در تمام مصاحبه ها آنها را مجبور می کرد اعتراف کنند که به قصد ایجاد روابط نامشروع وارد کار سیاسی شده اند.

 

به شهادت میترا رضوی[12] اصولا زن بودن در قزل حصار یک شکنجه محسوب می شد و این به خاطر همین دید حاج داوود به آنان به عنوان یک عنصر دست دوم بود که به قول خود حاج داوود “تنها به درد یک کار می خوردند.” و اصولن حرف او به زنان تواب هم همیشه این بود که شما فقط باید پسر بزایید و به جبهه بفرستید.

 

نیلوفر شیرزادی هم می گوید:

 

“تجربه شخصی من این بود که وقتی وارد قزل حصار شدم، لمپنیزم کاملا آشکار در مقابل زنان زندانی را دیدم. به هر حال آن چیزی که در اوین آدم می دید، این بود که از نظر آنها در درجاتی، تو بالاخره ضد انقلاب یا مفسد فی الارض هستی. با تو به این عنوان برخورد می کردند. اما در قزل حصار به من حتی به عنوان ضدانقلاب و مفسد نگاه نمی‌کردند. اولین تماس ما با حاج داوود رحمانی به عنوان نماینده آن فرهنگ در زندان این بود که ما یه عده‌ای بودیم که دنبال شوهر می‌گشتیم، توی خونه‌های تیمی می‌خواستیم غرایض جنسی رفقای مردمون رو مرتفع کنیم و حالا اونجا تو زندان بودیم. خیلی راحت، بارها و بارها می‌گفت شما که می‌خواستین شوهر پیدا کنین، خب راه‌های بهتری بود. یعنی حتی اون درجه‌ای که توی اوین ما رو به رسمیت می‌شناختند، اینجا رسمیت نداشتیم.”[13]

 

حاج داوود حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، با عینک و تحصیلات بالا داشت و آنان را رهبران و خط دهندگان اصلی مقاومت در زندان به حساب می آورد و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیه قرار می داد.[14] به شهادت فرزانه، اگر از دختری خوشش می آمد و فکر میکرد او سر به زیر و محجوب است، با او کاری نداشت، اما معتقد بود زنان عینکی، روشن فکر و کتاب خوان هستند و از آنها بدش می آمد و اصولن جرم زندانی برای او اهمیتی نداشت، بلکه تقسیم بندی های خود او از افراد باعث می شد که آنها مشمول کتک یا آزار او قرار بگیرند. او برای زندانیان نام های مستعار انتخاب می کرد و آنان را تنها به همان نام صدا می کرد، نام هایی که بعضن بار جنسیتی و سکسیستی داشتند[15]:

 

“حاج داوود از من خیلی بدش می آمد. همیشه جزء کسانی که می آمد و انتخاب می کرد برای شکنجه ، می گفت بیا برویم، بیا برویم، برای اینکه زهر چشم بگیرد، من بودم. علتش هم چشمان من بود. از چشم های سبز خیلی بدش می آمد. به من می گفت تو بچه ی شیطان هستی. شما از زادگان شیطان هستید. یعنی اگر حاج داوود می آمد من حق نداشتم توی چشم های حاج داوود نگاه کنم، سرم باید پایین بود، متنفر بود چشمان من را ببیند. یک دشمنی خاصی با این رنگ داشت.” (شهادت پروانه علیزاده)

 

یکی از شکنجه هایی که در زندان قزل حصار عمومیت داشته، وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی زنان زندانی بوده است. حاج داود که زندانیان زن او را فردی درشت هیکل با دستها و پاهای بزرگ توصیف کرده اند، خود شخصا و نیز به طور جمعی با کارکنان مرد زندان قزل حصار کرارا و همراه با شکنجه ها و آزارهای دیگر از جمله آزارهای کلامی، به اندامهای تناسلی زنان زندانی ضربه وارد می کرده است.

 

در شهریور سال 1360، یکی دو ماه پس از آغاز دستگیری های گسترده فعالان سیاسی در سرتاسر ایران، از آنجایی که بیشتر شهرستانهای کوچک زندانهایی برای زنان نداشته است، زنان زندانی را از این شهرستانها به زندان قزل حصار در حومه شهر کرج و نزدیک تهران منتقل کردند. بیشتر این زنان، در شهرهای خود محاکمه و محکوم به حبس شده بودند و برای گذراندن دوران حبس خود، از بازداشتگاههای سپاه و کمیته در شهرستانها، به زندان قزل حصار منتقل می شدند.

 

فرزانه زلفی[16] می گوید:

 

شهریور 60 بود، ما بچه های شهرستان را تازه برده بودند آنجا. حدود 300-400 نفر بودیم. راهروی طویلی بود که بندها را از هم جدا می کرد. آنقدر دراز بود که خودشان با دوچرخه از اول تا آخر آن می رفتند. ما را بردند آنجا و گفتند باید این مسیر را سینه خیز بروید…ما بینمان مادرهای مسن داشتیم که ناراحتی قلبی داشتند. یک دختر نه ساله به اسم فاطمه بین ما بود. خلاصه گفتند باید سینه خیز بروید و هیچکس هم مستثنی نیست. می گفتند باید تمام مسیر را سینه خیز بروید و برگردید. بعد همانطور که می رفتیم و دیگر انرژی نداشتیم، مرتب هفت، هشت تا پاسدار با پوتینشان می زدند وسط پای ما. خود من خونریزی کردم، بچه های دیگر هم همینطور. اصلا دیگر نوار بهداشتی به همه بچه ها نمی رسید. فاطمه آنجا برای اولین بار پریود شد… هنوز الان هم که دارم صحبت می کنم درد رو در بدنم احساس می کنم…یعنی تصور کن بیشتر از 300 تا زن با چادر و چشم بند دارند توی یک راهرو سینه خیز می روند و به آنها که آخر می مانند لگد می زنند و می گویند باید بروی جلو. مدام با پوتینشان می زدند وسط پای ما و می گفتند: سلیطه! یا فحشهایی مثل این. من اولین بار بود که این جور فحشها را می شنیدم. حاج احمد، معاون حاج داود یکی از کسانی بود که فحش می داد. باید اینقدر سریع می رفتیم که به اول صف برسیم چون اگر آخر می ماندیم دوباره بهمان می زدند. اون مادری که گفتم و خیلی از بچه های دیگر قلبشان گرفت.”[17]

 

فرزانه زلفی همچنین به یاد می آورد که یکی از کسانی که در سینه خیزها و بعد از آن، بسیار کتک خورد، مینا توده روستا بوده که چند روز بعد از آن اعدام شده است:

 

“فردای آن روز ما را سرپا نگه داشتند و بی خوابی دادند. بی خوابی یکی از کارهای خیلی متدوالشان بود و واقعا تاثیر می گذاشت. بچه ها همه دچار حالت های روانی شده بودند…حاج داود به بعضی ها گیر می داد. آن روز هم آمد و به مینا توده روستا و یک نفر دیگر گیر داد. ما یک سری این طرف بند و یک سری آن طرف بند، کنار سلولها، ایستاده نگه داشته شده بودیم. حاج داود مینا توده روستا را صدا کرد و آوردش وسط و شروع کرد به پشتش و توی باسنش لگد زدن؛ باسن مینا توده روستا کمی از روی مانتو برجسته بود ]چون توی بند بودیم[چادر نپوشیده بود. فردایش هم گفتند وسائلش را جمع کند و برود. بعد هم شنیدیم که اعدام شده، در حالی که فقط یک سال حکم داشت...آن یکی هم که آن روز حاج داود خیلی به باسنش زد، صورت و هیکل بسیار زیبایی داشت و جزو کسانی بود که حاج داود به خاطر زیباییشان رویشان حساس بود و آزارشان می داد."[18]

 

مینا توده روستا، هوادار سازمان مجاهدین خلق، در هنگام دستگیری 21 ساله و در یکی از روستاهای کرج معلم بوده است. فرزانه زلفی، او را دختری بسیار آرام و متین توصیف می کند. براساس اطلاعات منتشره در سایت بنیاد برومند، وی در 12 شهریور 1360 در کرج تیرباران شده است. از جزییات محاکمه و حکم وی اطلاع دقیقی در دست نیست.

 

سینه خیز بردن و وارد آوردن ضربه به اندامهای تناسلی در زندان قزل حصار محدود به همان یک بار نبوده است. نیلوفر شیرزادی می گوید:

 

“به هر بابایی اون بیرون سوء قصد می شد، می دونستیم اون شب می آیند سراغمون. بچه ها هر چی روسری و پارچه اضافی داشتند می بستند اینجاشون[به زیر شکم اشاره می کند]. می دونستیم که ]حاج داود[ ما رو می بره سینه خیز و از پشت می زنه. اینجاها [مجددا به زیر شکم اشاره می کند] رو می زنه. طول واحد رو تا زیر هشت ما چشم بسته سینه خیز می رفتیم و با همه چیز کتک می خوردیم. با زنجیر، قنداق تفنگ، چوب، کابل، لگد. حتی بعضی از پاسدارها پاشون رو می گذاشتند روی پای ما که ما رو متوقف کنند بعد می زدند که چرا عقب موندی. یک سری از بچه ها که به خاطر توانایی فیزیکی شون نمی تونستند با بقیه پیش برند بیشتر از همه کتک می خورند…خود من رو چندین بار از پشت زدند… مجبور بودی برای اینکه نخوری، از دوست بغل دستی ات جلو بزنی، بعد می دونستی اگر جلو بزنی، اون می خوره… اینقدر این اتفاق [ضربه به اندامهای تناسلی] همراه با شکنجه‌های دیگه‌ بود، اینقدر در هم گره خورده بود که خود ما، به خاطر دردش، به خاطر استرس وحشتناکی که روی ما بود و فقط سعی می کردیم که تحمل کنیم که نشکنیم، قادر به تفکیک نبودیم…”[19]

 

همانطور که گفته شد، یکی از تنبیهات دیگر رایج در زندان قزل حصار، ایستادن با چادر و چشم بند رو به دیوار و بی خوابی دادن بوده است. سودابه اردوان که در سال 1360 از اوین به قزل حصار برده شده از “شبهای بی نهایت” زندان قزل حصار به عنوان یکی از موارد بی خوابی دادن و کتک زدن زندانیان زن یاد می کند:

 

“شبهای بی نهایت اصطلاحی بود که خود حاجی [داود رحمانی] استفاده می کرد. قضیه از این قرار بود که بچه ها، چیزهایی مثل کاردستی ها یا وسائل شخصی شان که براساس گزارشی که توابی به اسم سهیلا حاجی زاده که مسئول بند 8 زندان قزل حصار بود داده بود، ضبط شده بود را از اتاق سهیلا برداشته بودند. حاجی هم آمد و پرسید: کی این کار رو کرده و طبیعتا کسی چیزی نگفت. حاجی هم همه را برد توی راهرو درازی که بندها را به هم وصل می کرد و رو به دیوار، با چشم بند و چادر ایستاند و با چند پاسدار دیگر شروع کرد به کتک زدن ما. با هر چیزی که دستشان می آمد می زدند. حاجی می گفت این شبها تا بی نهایت ادامه داره و همینطور فحش می دادند و می زدند تا اینکه 3 و 4 بعد از نیمه شب که دیگر آنقدر زده بودند که از نفس افتاده بودند می رفتند. ما هم همانجا از شدت درد و خستگی توی راهروی خیلی سرد، روی زمین ولو می شدیم… این تنبیه ده شب طول کشید تا اینکه خود زندانبانان خسته شدند.”[20]

 

براساس شهادت برخی از زندانیان، بی خوابی دادن و کتک زدن در زندان قزل حصار با وارد آوردن ضربه به اندامهای تناسلی همراه بوده است. زندانیان در این حالت، ساعتهای متوالی، بیخوابی داده می شدند و حق نداشتند برای رفع خستگی به دیوار نزدیک شوند. منیره برادران می گوید:

 

“سال 62 بود که ما را خیلی تنبیه می کردند. شبهای زیادی ما رو می بردند سرپا می ایستاندند. گاهی روز هم ادامه پیدا می کرد. بعضی از بچه ها را دو سه روز همینطوری سرپا می ایستاندند. می دونیم که چقدر سخت است، به هر حال تو کمرت درد می گیره، خسته می شودی، و مثلا چه می دانم می خواهی تکیه بدهی به دیوار، یا سرت رو نزدیک کنی به دیوار، یه جوری بود که حتی اگر یواشکی نوک انگشتت را می گذاشتی به دیوار، کلی خستگی ات در می رفت. بعد اگر فقط کمی به دیوار نزدیک می شدی، یکهو، ناغافل، نگهبانها که کفش کتونی می پوشیدند که صدای پاشون نیاد، از پشت به آدم لگد می زدند…حاجی ولی پوتین سربازی داشت و از همان سربند با سر و صدا و مسخره کردن زندانی ها وارد می شد. بعد یک دفعه ممکن بود از پشت به آدم لگد بزند. لگد حاجی معروف بود. از پشت می زد وسط پای تو و تو بلند می شدی و می افتادی روی زمین. یعنی خود من اینطوری برام اتفاق افتاد. بعضی از بچه ها بعدش به خونریزی می افتادند ولی من یادم نیست که خونریزی کرده باشم.”[21]

 

 

منابع برای مطالعه بیشتر:

 

- برادران، منیره (1379) حقیقت ساده، اسن، نشر نیما

 

- پارسی پور، شهرنوش (1996) خاطرات زندان، استکهلم: نشر باران.

 

- ثابتی، فریده (بدون تاریخ) بازنویسی یک جنایت: “تخت ها”، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات: http://www.dialogt.net/

 

- حاج حسن، هنگامه (1382) چشم در چشم هیولا: خاطرات زندان ، فرانسه: انتشارات انجمن هما

 

- جابری، هما (1386) مجمع الجزایر درد، انتشارات امیرخیز

 

- خلیلی، محمود (بدون تاریخ) شیوه های شکنجه در جمهوری اسلامی ایران، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات: http://www.dialogt.net/

 

- علیزاده، پروانه (نامعلوم) خوب نگاه کنید، راستکی است، انتشارات خاوران

 

- مصداقی، ایرج (1385) نه زیستن، نه مرگ، جلد دوم: اندوه ققنوسها (چاپ دوم) سوئد: نشر آلفابت ماکزیما

 

 

 

مرجع‌ها:

 

[1] مصاحبه با حاج داوود رحمانی، نشریه ی “رجعت”: نشریه ی داخلی زندان قزل حصار، سال اول ، شماره ی اول، احتمالن نیمه ی دوم سال 1360

 

[2] سیبا معمار نوبری (از شاهدان عدالت برای ایران)، از زندانیان زندان قزل حصار، پس از زندان و عزل حاج داوود از ریاست قزل حصار، به ملاقات او در آهنگری رفته است. سیبا در آبان ماه 1360 دستگیر می شود و در تا زمان آزادیش در زندانهای قزل حصار، اوین و کمیته مشترک بوده است. سیبا در شهریور 1364 در حالی آزاد می شود که حکم او 12 سال یوده است، اما به دلیل پیوستن او به جرگه ی توابین بعد از 4 سال و 10 ماه عفو و آزاد می شود..

 

[3] برای اطلاعات بیشتر در زمینه موارد نقض شدید حقوق بشر زندانیان سیاسی زن که از سوی حاج داود رحمانی اعمال می شده، به ضمیمه های این گزارش مراجعه کنید.

 

[4] فرزانه زلفی که از شاهدان عدالت برای ایران است، در سن 16 سالگی ( 10 تیرماه سال 60) و در دوران دانش آموزی به اتهام هواداری از اتحادیه ی کمونیست های ایران در مسجد سلیمان دستگیر می شود و تا اواخر سال 64 را در زندان های مسجد سلیمان (2 ماه تیر تا 28 مرداد)، قصر، قزل حصار، گوهردشت (از 20 آبان 62، به مدت ده ماه)و مسجد سلیمان (تا زمان آزادی) می گذراند.

 

[5] همچنین اواخر پاییز سال 60، حاج داوود حدود 500 زندانی را در دو سلول 18 نفره میکند، به نحوی که بعد از چند ساعت حال عده ای بر اثر گرمای هوا به هم میخورد و بیهوش میشوند.

 

[6] زیر هشت، بندی مجزا برای گذران آخرین روزهای زندانیان اعدامی در زندان است، در قزل حصار ، زیر هشت اما بند تنبیهی محسوب می شده است.

 

[7] محمود خلیلی از هوادارن سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) در آبان سال 60 دستگیر شده و در دوران قتل عام سال 67 نیز در زندان حضور داشته است، او در زندانهای مختلفی از جمله اوین، قزل حضار و گوهر دشت بوده و اکنون در آلمان زندگی می کند و از مدیران سایت گفتگوهای زندان است.

 

[8] خلیلی، محمود (بدون تاریخ) شیوه های شکنجه در جمهوری اسلامی ایران، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات: http://www.dialogt.net/

 

[9] تهمینه پگاه، از شاهدان عدالت برای ایران، به اتهام هواداری از اتحادیه ی مبارزان، سالهای 1361 تا 1370 را در زندانهای اوین، گوهردشت و قزل حصار گذرانده است.

 

[10] مژده ارسی ، از شهدان عدالت برای ایران که سالهای 1361 تا 1369 را در زندای اوین و قزل حصار سپری کرده ، به اتهام هواداری از چریکهای فدایی اقلیت دستگیر شده است.

 

[11] پروانه علیزاده، از شاهدان عدالت برای ایران مشکوک به هواداری از گروه پیکار بود و به این اتهام در سن 23 سالگی و در شهریور 60 بازداشت شد، او 7 ماه را در زندان سپری کرد که 3 ماه این دوران در اوین و 4 ماه آن در قزل حصار گذشته است.

 

[12]میترا رضوی و یکی از شاهدان عدالت برای ایران، در فروردین 61 به اتهام هواداری از حزب رنجبران دستگیر می شود، او تا اردی بهشت سال 62 در زندان کمیته ی مشترک (توحید) زندانی و پس از آن تا زمان آزادیشدر 1369 در قزل حصار و سپس اوین می گذرد.

 

[13] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران

 

[14] http://mina-entezari1.blogspot.com/2007/08/blog-post_2449.html

 

[15] برای روشن شدن بار سکسیستی این اسامی، عدالت برای ایران ناگزیر از ذکر این مثال است:

 

نام هایی نظیر “کون گنده” که علی رغم اعتراض زندانیان، حاج داوود آنها را تنها به این اسامی خطاب می کرده است.

 

[16] شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران

 

[17] همان

 

[18] همان

 

[19] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران

 

[20] شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران

 

[21] منیره برادران، از شاهدان عدالت برای ایران است. در سال 60 به همراه برادرش و همسر برادرش دستگیر می شود. برادر وی مهدی پس از چهل روز اعدام شد و وی به اتهام هواداری از راه کارگر مدت 9 سال را در زندانهای مختلف، کمیته مشترک، اوین، گوهر دشت و قزلحصار گذراند.

 

 

*عکس حاج داوود رحمانی برای نخستین بار است که منتشر می شود.

 

 http://justiceforiran.org/human-rights-violators-individuals-databank/hajdavud/

Posted on Monday, May 7, 2012 at 09:48PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

جایگاه زن در اسلام - از منابع فیس بوکی

 

 

جایگاه زن در اسلام

دررابطه با جایگاه زن در بهشت در هیچ جای قران زن دربهشت جای ندارد جز جهنم. در قرانکریم مرد نه فقط امتیاز داشتن و بهره مند شدن از چهار زن در این دنیا را دارد بلکه بعد از آنکه «دارفانی» را وداع گفت می تواند مطمئن باشد که در بهشت زیبا رویان بی شماری را در اختیار خواهد داشت. مرد امکان برخورداری از مقاربت جنسی با ۷۲حور در بهشت را خواهد داشت. او همچنین قدرت جنسی صد مرد در انجام عمل جنسی را خواهد داشت و می تواند با شور و اشتیاق تمام جماع نماید. اما به زن این مخلوق درجه دو و ضمیمه مرد در تبئین اسلامی وعده ی هیچ چیزی حتی در اختیار داشتن یک همسر هم داده نشده است. چنانچه می بینیم جنس مذکر از لطف بی منتهایی برخوردار است. امتیازات بلافصل او و همچنین خوشنودی خاطر او همه جا مدنظر است. خدا در تلاش بی پایان برای رضای خاطر مخلوق نرش است ولی برعکس زنان وسیله ی بیش از برآورده کننده ی این مأمول یعنی حصول رضایت مرد مسلمان و مؤمن بخدا و رسولش نیستند. زن باید دائم رضایت مرد، این مخلوق صاحب امتیاز و ارجمند خدا و یاران و همرهان خیل پیامبران اش، را برآورده سازد و در هیج جای از قران بهشت را برای زنان وعده نداده است. خدا در قرآن به مردان مؤمن و مسلمان وعده زنان زیبارو را در بهشت داده است. چنانچه در زیر توضیح و تفسیر آنرا می خوانید: \"پرهیزگاران در جایگاه امنی قرار دارند، در میان باغها و چشمه ها؛ آنها لباسهایی از حریر نازک و زخیم می پوشند و در مقابل یکدیگر می نشینند؛ اینچنین اند بهشتیان؛ و آنها را با (حورالعین) تزویج می کنیم!\" (قرآن سوره الدخان، آیه ۵۱ - ۵٤) در سوره های زیر خداوند متعال به بندگان برگزیده اش این چنین بشارت برخورداری از همه ی مواهب و سهولت ها در بهشت و مهمتر از همه لذت جنسی را می دهد: \"در آن باغهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران خود عشق نمی ورزند؛ و هیچ انس و جنس پیش از اینها با آنان تماس نگرفته است. پس کدامین نعمتهای پروردگار تان را انکار می کنید؟! آنها همچون یاقوت و مرجانند!\" ( قرآن سوره الرحمن، آیه ۵۶- ۵٨) ویا: \"حوریانی که در خیمه های بهشتی مستورند!\" (قرآن سوره الرحمن، آیه ۷۲) \"دختران همسال با سینه های برجسته\" ( قرآن سوره النبا، آیه ۲۳) \"مسلمأ پرهیزکاران را جایگاه امنی خواهد بود، باغها و تاکستان ها، و باکره هایی با پستان های برجسته (کواعب)\". (۹۱) با مرور این آیه ها \"میهمانان بهشتی (بقره، ۸۲) در این سرای جاودانی از سعادت ابدی برخوردارند (نساء ۱۳۰) و از پاداشی بیکران بهره می برند (مائده، ۹) میوه های بهشتی همواره در دسترسشان است (یس، ۵۷) و نوشیدنی های فراوان (صافات، ٤۵) و شراب پاک (مطفقین، ۲۵) که توسط حوریان بر آنها عرضه میشود (دخان، ٤٤) حوریانی سپیداندام و فراخ چشم (طور، ۲٠) ، به لطافت مرواریدهائی در صدف (واقعه، ۲۳) ، که در کنارشان زیر سایه با آنها می آرامند (یس، ۵۶) و پیش از آن دست هیچ جن یا آدمی به آنان نرسیده است (الرحمن، ۵۶) و به زیبائی یاقوت و مرجانند (الرحمن، ۵۸)، و همیشه باکره اند (واقعه، ۳٦)\" میتوان مشاهده کرد که مردان مؤمن در بهشت از چه امتیازاتی برخوردار خواهند بود. مرد مسلمان را هیچ کم و کسری در داشتن همسر و لذت جنسی نخواهد بود، زنانی که به جز همسران شان با کسی دیگری عشق نمی ورزند و هیچ انس و جن از قبل با آنها تماس نداشته اند. آنها در عمارات شان محصور اند. زنان بهشتی زیبا اند، نه چون زنان عرب تیره، زیبایی شان کامل است. چشمان شان بزرگ و پستان های شان همچون \"کواعب\" است. پس لطف نموده بفرماید که جای زنان مومنه در کجاست؟

مرد و زن در پیشگاه خدا و قرآن بعنوان انسان دارای حقوق یک سان نیستند، مردان نسبت به زنان برتری دارند، چنانچه از محتوای آیات زیر بر می آید: \" و زنان را نیز حقوقی است بر شوهران چنانچه شوهران را بر آنها حقوق مشروع است لیکن مردان را بر زنان افزونی و بر تری خواهد بود.\" ( قرآن سوره بقره آیه ۲۲۸ ) ( ٧ ) و یا: \"الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض\"( قرآن سوره النساء آیه: ۳٤) یعنی: \"مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است.\" ابن کثیر یکی از مفسرین معروف در رابطه آیه ۳٤ سوره نساء چنین میگوید: \" الرجال افضل من النساء و الرجل خیر من المراة. \" یعنی: \" مردان را بر زنان برتریست و یک مرد بهتر است نسبت به یک زن \" ( ابن کثیر فی تفسیر النساء ۳٤ ) ( ۸ ) 2- نقص زن در عقل و ایمان در حدیث معتبری از صحیح بخاری که از نظر علمای اسلامی \"معتبرترین کتاب بعد ازقرآن به شمار میرود\" (١٣) چنین توضیح داده شده است، به آن توجه کنید: \" یا معشر النساء ... ما رایت من ناقصات عقل و دین اذهب للب الرجال الحازم من احداکن. قلن: و ما نقصان دیننا و عقلنا یا رسول الله ؟ قال الیس شهادة المراة مثل نصف شهادة الرجال ؟ قلن: بلی، قال: فذلک من نقصان عقلها ، الیس اذا حاضت لم تصل و لم تصم ؟ قلن : بلی قال : فذلک من نقصان دینها.\" ( صحیح بخاری عربی ــ انجلیزی جزء ١ حدیث ٣٠١ ) یعنی: 3- \" رسول خدا باری به گروهی از زنان گفت: من هرگز مانند شما زنان ناقص در عقل و ایمان ندیده ام. یک مرد مؤمن و آگاه میتواند به وسیله شما گمراه گردد. یکی از زنان پرسید: ای رسول خدا نقص در عقل و ایمان ما چیست ؟ او گفت: آیا مگر شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد نیست ؟ آنها تکرار کردند که اثبات. او گفت: این هم نقص عقل شما ... آیا درست نیست که شما زن ها نمیتوانید در دوران قاعدگی نه روزه بگیرید و نه عبادت نمائید ؟ ... او گفت: این هم دلیل بر نقص ایمان شماست ...\" ( ١٤) 4

- شهادت زن با مرد برابر نیست، شهادت یک زن نصف شهادت یک مرد است. قرآن در این مورد چنین می گوید: \" و استشهدوا شاهیدین من رجالکم فان لم یکونا رجلین فرجل وامرآتان ممن ترضون من الشهدآء ان تضل احدیهما فتذکر احدیهما الاخری\" یعنی: \" اگر مدیون، سفیه یا صغیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند، دو تن از مردان گواه آورید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن گواه گیرند که اگر یک نفر آنها را فراموش کند دیگری را بخاطر باشد.\" ( سوره بقره آیه ٢۸٢) ( ١٩) 5- مرد میتواند زنش را بزند و از مقاربت جنسی با او خود داری کند 6- از آیه های ٣٤ و ١٢۸ سوره نساء به روشنی بر می آید که، هنگامی که زنی از یاغیگری و بی وفائی شوهرش هراس دارد، قرآن به او دستور مدارا و سازش میدهد، ولی وقتی قضیه برعکس است یعنی مرد بیم یاغی گری از جانب زنش را دارد، قرآن در دفاع از حق مسلم و یزدانی مرد بر خواسته و دستور راندن او ( زن ) از بستر و سر انجام استفاده از زور را میدهد. 7- امام ابوحنیفه می گویند: حق لذت جنسی از آن مرد است نه از زن، یعنی اینکه مرد حق آن را دارد که جهت ارضاء جنسی خودش زنش را مجبور به مقاربت جنسی نماید. ولی از جانب دیگر زن حق تحمیل مقاربت جنسی به شوهر و اجبار او جهت ارضای جنسی اش را ندارد بجز یکبار (در تمام طول حیاتش)، اما بر مبنای مبانی مذهبی مرد باید جهت جلوگیری و حفاظت او (زن) از فساد اخلاقی با او (زن) مقاربت جنسی ( سکس) داشته باشد.\"

رازي در تفسير آيه 21 سوره الروم که ميگويد:

" و من اياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوآ ..." يعني:
"و باز يکي از آيات لطف الهي آنستکه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريدکه در برابر او آرامش يافته و با هم انس گيرد و ميان شما رأفت و مهربانيبرقرار فرمود ..." چنين ميگويد:

" قوله ( خلق لکم ) دليل علي انانساء خلق کخلق الدواب والبنات و غير ذلک من المنافع، کم قال تعالي ( خلقلکم ما في الارض ) و هذا يقتضي ان الا تکون مخلوقه العيادة و التکليففنقول خلق النساء من النعم علينا و خلقهن لنا و تکيفهن لا تمام النعمةعلينا لا لتوجيه التکليف نحوهن مثل توجيه الينا و ذلک من حيث النقل و لکمو المعني. اما النقل فهذا و غيره. و اما لکم فلان المراة لم تکلف بتکاليفکثيرة کما کلف الرجال بهاء و اما المعني فلان المراة ضعيفة الخلق سخيفةفشابهت الصبي لکن الصبي لم يکلف فکان يناسب ان لا تؤهل المراة التکليف لکنالنعمةعلينا ما کانت تتم الا بتکليفهنلتخاف کل واحدة منهن العذابفتنقادللزوج و تمتغ عن المحرم . و لو لا ذلک لظهر الفساد." (التفسيرالکبير للرازي. تفسير سورة الروم : 21 ) يعني:

" اين گفته که (آفريده ام براي شما )، دليل است براينکه زنان آفريده شده اند مانندحيوانات، نباتات و چيز هاي سود مند ديگر، چنانچه خداوند متعال مي فرمايدآفريده شد براي شما هر آنچه که در روي زمين است) و اين اقتضا بر اين استکه زن براي عبادت و انجام دستورات خداوندي آفريده نشده است. ما می گوئيمکه آفريدن زن يکي از رحمت هايي است که به ما (مردان) ارزاني شده است تامشعوف عبادت خداوند باشيم، زن ها مسؤليتي مانند ما مردان ندارند .... زيرازن ها ضعيف، ابله، از لحاظ احساسي مانند کودک اند، و هيچ مسؤليتي برايکودکان گذاشته نشده است. براي اينکه عبادت خداوند بصورت کامل انجام شود،زن ها بايد مکلف شده باشند که از عذاب سزا بترسند و همچنين از شوهرانشاناطاعت کنند و از چيز هاي که ممنوع هستند، دوري جويند در غير آن فساد شايعخواهد."

سخنان فوق تأئيد و تأکيدي است بر حديثي که مي گويد "زنان ناقصات عقل و دين اند." اين نگرش ارتجاعي مورد قبول و تأئيد همهٌمحدثين و نويسندگان مسلمان است. يکي از اسلاميست هاي مدرن مي نويسد که:

" سهم عقل زنان با مردان برابر نيست."
اسلام و زن دارالقلم، کويت، 1984 ، ص 241

او در توجيه گفتارش و همچنين وضاحت بخشيدن بيشتر به اين "نابرابري" به نقلاز کتاب "المراة والقرآن"، عباس العقاد يکي ديگراز نويسندگان با نام عرب،چنين ابراز نظر ميکند:

" في کتاب المراة و القآن للاستاذ عباسالعقاد فصل قيم ابطل فيه مساواة المراة للرجل في العبقرية فأجاد و اقنع."( البهي الخولي، الاسلام والمراة المعاصرة، ص 241 ) يعني:

"استادالعقاد در کتابش المرأة ولقرآن يک مبحث با ارزشي دارد چيزيکه او در آن،ادعاي برابري عقلي مرد و زن را بشکل قانع کننده اي باطل ميسازد."

يکي ديگر از اسلاميست ها، حسين عماد زاده معتقد است که: " وزن مخ ( مغز ) مرد صد گرم بيشتر است." ( زنان پيغمبر اسلام ص 235 )

ايناپارتايد جنسي در روايات مختلفي توضيح داده شده است: " زنان اضافه بر اينکه حق امامت ندارند، حق تقدم نيز ندارند يعني اگر مرد و زني مانند زن وشوهر يا خواهر و برادر و يا مادر وپسر... خواستند در يک خانه نماز بخواننداگر زن اندکي جلو تر يا مساوي بايستد و نماز را شروع کنند نماز هر دو باطلاست."
( حقوق زن در اسلام ص 71 و 72 ، يحي نوري )

به نمونهٌ ديگري از اين باور ارتجاعي توجه نمائيد:
"تمام زن ها علاقمندند که تحت نظر شخص ديگري کار کنند و بطور خلاصه ازمرئوس بودن و تحت نظر رئيس کار کردن بيشتر خوششان مي آيد. برتري روح مردانبر زنان *چيزي است که طراح آن طبيعي مي باشد، هر قدر هم خانم ها بخواهندبا اين واقعيت مبارزه کنند بيفايده خواهد بود. خانم ها به علت آنکه حساستر از آقايان هستند بايد اين حقيقت را قبول کنند که به نظارت آقايان درزندگيشان احتياج دارند."
( حقوق زن در اسلام ، ص 184 ، يحي نوري )

زن ها نه تنها ناقص العقل اند بلکه حق نشناس هم هستند، بد نيست در مورد اين باور اسلاميون حديثي از بخاري نقل کنيم که ميگويد:

"النساء ... يکفرن العشير و يکفرن الاحسان ، لو احسنت الي احد اهن الدهر ثمرأت منک شينا قالت : ما رأيت منک خيراً قط ." ( صحيح بخاري عربي انجليزيجزء 1 ــ حديث 28 ) يعني: " زن ها در مقابل همسران شان ناسپاسٍٍ و درمقابل لطف و توجه آنها و هر عمل نيک ديگري حق نشناس اند. هر چند که درمقابل او خوش رفتار باشي و او چيزي از تو بيبيند ( که مورد پسندش نباشد)خواهد گفت: " هرگز از تو خيري نديده ام."

صحيح بخاري، جلد 1 ، حديث 28


آیا یکزن برابر یک مرد میتواند از میراث پدری نصیب شود؟
آیا یک زن حق شهادت برابر یک مرد را دارد؟
آیا یک زن میتواند جند همسر داشته باشد؟
آیا در حدیث پیغمبر زن فتنه گفته شده یانه؟
آیا زن میتواند مثل مرد قضاوت کند؟
آیا در اسلام زن میتواند از همسر طلاق بگیرد؟
آیا زن در اسلام میتونه رهبر یا پادشاه جامعه بشه
آیا در اسلام زن میتونه وزیر یا رییس جمهور بشه؟
آیا زن در اسلام میتونه موهاشو از ته بتراشه و بدون روسری بیرون بیاد؟
آیا زن در اسلام میتونه ۱۸ سالش که شد از خانه پدرش بزنه بیرون و در جامعه درست مثل یک مرد از تمام حقوق مرد برخوردار بشه و یک زندگی‌ مجردی داشته باشه؟
آیا زن در اسلام می‌تونه مرجع تقلید باشه؟
یا زن در اسلام امامت حق امامت دارد؟
آیا زن در اسلام مالک تن و سکس شوالیتیت خود است و میتواند آزادانه راجع به سکس شوالیتیت خودش تصمیم بگیره؟

جواب همه سوالات بالا منفی است

 

 

Posted on Sunday, May 6, 2012 at 12:55AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment
Page | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | Next 5 Entries