ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

به نام مادرم و آرزوهای زیبایش! سحر محمدی

به نام مادرم و آرزوهای زیبایش! سحر محمدی

 

soosan amiri نسلی که جمهوری اسلامی در دهه شصت به خاک و خون کشید، روشنفکران و آزادیخواهانی بودند که آینده ای غیر از سرکوب، تحقیر، گرسنگی و کشتار برای مردم سرزمینشان آرزو می کردند. نسل «ماهی سیاه کوچولو» به برکه گندیده رژیم سنگسار و چارقد و قطع عضو، قانع نبود؛ انقلاب کرده بود که مردم سهمشان را از زندگی بگیرند، نه اینکه آخرین نفسشان طعمه تفریح و طمع بسیجی و پاسدار شود …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۱۵ مرداد ۱٣۹۵ –  ۵ اوت ۲۰۱۶

 

سی و دو سال پیش در چنین روزهایی، در زندان اوین آخرین لحظات زندگی اش را می گذراند. نمی دانم چه روزی قلب دریایی اش را به جوخه اعدام سپردند. نمی دانم در آن لحظات چه احساسی داشت. نمی دانم پیکر نازنینش را در کجای خاوران به خاک سپردند. فقط می دانم پیکرش زیر شکنجه تکه تکه شده بود. می دانم پاهایش را از دست داده بود. می دانم بارها در مقابل جوخه نمایشی اعدام قرارش دادند. می دانم که حتی در آن لحظات حاظر به تسلیم و سازش نبود. می دانم که حتی در آن لحظات عاشق بود: «سحر دخترم؛ وصیتم را خطاب به تو می نویسم. نمی دانم از کجا و از چه چیز بنویسم. فقط اینرا بگویم که قلبم از عشق به تو سنگینی میکند، بدان حد که در قفسه سینه ام جای نمی گیرد…»!

مادرم را می گویم؛ سوسن امیری! به سال ۱٣۶۲ دستگیر و پس از نُه ماه شکنجه های وحشیانه به جوخه اعدام سپرده شد. بی فرصت دیدار عزیزانش در تمام طول مدت حبس و بی فرصت خداحافظی. آرزو می کردم که می گذاشتند اقلا برای چند لحظه ببینمش. مگر چه از این کهکشان کم می شد؟ اما نگذاشتند! نفسم به نفس هایش بند بود و با شنیدن خبر اعدامش، نفس هایم برای همیشه نیمه کاره ماند. از شش سالگی ام تا به امروز!

فاجعه اما به اینجا ختم نشد. دایی اصغرم چند روز پس از مادرم دستگیر شد. در مقابل دیدگان وحشت زده من و در میان ضجه های دلخراش نوعروس زیبایش. مدت کوتاهی پس از مادرم به جوخه اعدام سپرده شد. او برای آنان که حضورش را تجربه کرده بودند، اسطوره صمیمیت و انسانیت بود و برای من معنای واژه محبت. او خورشید زندگیم بود و در فراقش عمریست که مقیم شهر شبم.

فاجعه به اینجا نیز ختم نشد. دایی حسن ام نیز در همان روزها دستگیر شد. دخترش که متولد شد، حکم اعدام دایی ام نیز صادر شده بود. پدر بودن را از پشت دیوارهای مخوف اوین تجربه کرد و فقط یک بار فرصت یافت، دخترش را در آغوش گیرد. اوایل سال ۱٣۶۴ سینه عاشق تازه پدر شده اش را به گلوله بستند و آرزوی آشنایی با پدر را در قلب دخترش پرپر کردند.

فاجعه اما از اینجا آغاز نشده بود. پدرم، پیروت محمدی به همراه عموی عزیزتر از جانم رسول که برادر دوقلوی پدرم بود به سال ۱٣۶۰ در قیام سربداران در شهر آمل به قهر گلوله جلادان جان باختند. پیکر پدرم را برای درس عبرت مردمی که رویای آزادی در سر می پرواندند، سه روز در شهر آمل نمایش دادند. او فرمانده نظامی قیام سربداران بود و مرگش برای خونخواران جمهوری اسلامی، دستاوردی عظیم. اینگونه شد که خیابان های آمل سه روز میزبان پیکر سرو بلندی شد که برای هرآنکس که نامش را شنیده بود معنای صداقت، شرف و شهامت بود و برای من، حسرت همه آن چیزهایی که در یک کلمه می توان خلاصه کرد: پدرم!

فاجعه کشتار آزادیخواهان در جمهوری اسلامی اما نه از اینجا آغاز شد و نه به اینجا خاتمه یافت. این کشتار از بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی آغاز شد، در تابستان ۱٣۶۷ با قتل عام بیش از پنج هزار زندانی سیاسی به اوج خود رسید و تا به امروز ادامه دارد. می کُشند و توجیه می کنند؛ می کُشند و دروغ می گویند؛ می کُشند و تاریخ جعل می کنند. هر بار در ابعادی دیگر و هر بار با اتهامی دیگر: آزادیخواهان دهه شصت «خشونت طلب و معاند و منافق» بودند؛ قربانیان کهریزک ها در سال ٨٨ «فتنه جو» بودند؛ کُردها «تجزیه طلب اند»؛ بلوچ ها و عرب های خوزستان «تروریست اند» و ….! مهم این نیست که چه کرده ای و چه می خواهی؛ مهم این است که «خودی» نیستی. مهم این است که آرزوهایت فراتر از آن افقی می رود که حکومت ملایان برایت به رسمیت می شناسد.

عجبم از رژیمی نیست که برای بقای خونینش می کُشد و جعل می کند، چراکه هرگز به ماهیت جنایتکار جمهوری اسلامی توهمی نداشته ام. عجبم اما از بی شرمی کسانی است که ماسک «اپوزیسیون» به صورت زده اند و در عمل مدافعین سینه چاک، اما خجالتی رژیم کشتارند. آنان که خود را «فعال حقوق بشر» می نامند اما تنها رسالت شان در عمل این است که نگذارند «بشر» به «حقش» برسد. از دهه شصت که سخن به میان آید، دست در کیسه پوسیده توجیه می برند و در نهایت همان دروغ های ننگین جمهوری اسلامی را در قالبی دیگر به خورد نسلی می دهند که در آن سالها هنوز چشم بر جهان نگشوده بود و تاریخ دهه شصت را از گفته ها و شنیده ها می شناسد.
برخی از اینان طوری از فجایع دهه شصت سخن می گویند که گویی با انقلاب ایران یک نظام دمکراتیک بر مبنای رعایت حقوق همه اقشار و اقوام ایران بر سر کار آمده بود و عده ای «جوان هیجان زده» به دلایل نامعلومی چوب لای چرخ نظام می گذاشتند و اجازه نمی دادند مردم از خوان نعمت «دمکراسی نوپا» بهره مند شوند!! اینان با عوض کردن جای عمل و عکس العمل و بانیان هریک از این دو، تلاش می کنند جای جانی و قربانی را عوض کنند.
این واقعیت را که در آن دوران برخی از جریانات سیاسی در مقابل سپاه تا به دندان مسلح پاسداران رژیم اسلامی، مسلحانه جنگیدند، دستاویز قرار می دهند تا از خلخالی ها، لاجوردی ها، حاج داوودها، ناصریان ها، موسوی اردبیلی ها و پورمحمدی ها قربانیانی جلوه دهند که اصلا قصد هیچ کار بدی نداشتند اما «خشونت» مخالفین نظام، آنان را به «عکس العمل» وادار کرده بود!!

نظامی که اینان می گویند «نوپا» بود و فرصت «شکوفایی» به آن داده نمی شد، همان رژیمی است که تنها چهار روز پس از به قدرت رسیدنش جوخه های اعدام را برپا کرد و دیگر بر نچید. از روز اول به قدرت رسیدنش به زن و مرد و خردسال و کهنسال رحم نکرد و حتی بچه های ده یازده ساله را در مقابل جوخه اعدام قرار داد. زندان هایش مملو از جوانان و نوجوانانی بود که به جرم پخش کردن اعلامیه، دستگیر و به اعدام محکوم شده بودند. زندانبانانش به دختران نوجوان محکوم به اعدام تجاوز می کردند تا «از رفتنشان به بهشت جلوگیری کنند». پاسدارانش کردستان را چنان به خاک و خون کشیدند که حتی نماینده های آیت الله منتظری از توحش عمال رژیم در قتل عام ساکنین روستای قارنا انگشت حیرت به دهان گزیدند. هزاران لات و چاقوکش را بسیج کرده و به خیابان ها فرستادند تا تحت شعار «یا روسری یا توسری» به صورت زنان اسید بپاشند و سر و صورتشان را به ضرب زنجیر و چاقو بدرند. دفاتر روزنامه ها و در نهایت دانشگاه ها را به زور چماق و اسلحه بستند و با سرکوب خونین هر صدای مخالف، گرد مرگ بر جامعه پاشیدند. و اینها فقط مثال های کوچکی از هزاران جنایت هولناکی است که رژیم در ماه ها و سال های اول حکومتش مرتکب شد. خشونت را جمهوری اسلامی آغاز کرد، نه مخالفینش!

در چنین شرایطی که دستگاه لجام گسیخته سرکوب، به جان مردم افتاده بود، برخی از جریانات سیاسی، راه مبارزه مسلحانه را برگزیدند. پرداختن به درستی یا نادرستی مبارزه مسلحانه در کلیتش چه به عنوان استراتژی چه به عنوان تاکتیک، از حوصله این مطلب خارج است. سوال این نیست که آیا مبارزه مسلحانه درست است یا غلط؛ سوال اینجاست که در آن شرایط خاص چه راهی غیر از دفاع مسلحانه برای جنبش آزادی خواهی ایران باقی مانده بود.
مردم با هزاران امید و آرزو انقلاب کرده بودند؛ برای آزادی، برای عدالت اجتماعی، برای برابری حقوقی و سیاسی. نتیجه انقلاب، به قدرت رسیدن یک باند جانی قرون وسطایی شد که رژیم شاه با آن همه جنایت در حق مردم، به چشم برخی در مقابلش متمدن و عادل می نمود!! پرداختن به دلایل به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی نیز از حوصله این مطلب خارج است. اما آنچه که بر همگان پیداست، این واقعیت غیرقابل انکار است که رژیم اسلامی با مخالفینش به گفتگو نمی نشست و نمی نشیند؛ بی پروا قتل عام می کرد و می کند. برای مخالفینش ـ خواه در اقلیت، خواه در اکثریت ـ حتی حق حیات قائل نیست چه رسد به حق اظهار نظر. جمهوری اسلامی از بدو پیدایشش کمر به حذف فیزیکی تمامی مخالفینش بست و این شیوه تا به امروز ادامه دارد. نگاهی کوتاه به پرونده سی و هفت سال حکومت این رژیم، گواه این ادعاست. اگر جانباختگان دهه شصت را به جرم به دست گرفتن اسلحه قتل عام کردند، پس جوانانی را که در سال ٨٨ تنها جرمشان انداختن یک تکه کاغذ به صندوق رای بود، چرا به کهریزک ها سپردند؟

با آن کس که شبانگاه با تبر به درگاه خانه ات می کوبد، به چه زبان باید سخن بگویی؟! بسیاری از کسانی که در مقابل پاسداران تا به دندان مسلح رژیم، اسلحه به دست گرفتند، در ابتدای انقلاب نظراتشان را در اعلامیه ها می نوشتند و در خیابان پخش می کردند. پای اسلحه زمانی به میان کشیده شد، که دسته دسته جوانان اعلامیه به دست، در کشتارگاه های رژیم شکنجه شدند و فقط به جرم گفتن عقایدشان به جوخه های اعدام سپرده شدند. بسیاری از کسانی که اسلحه به دست گرفتند، در اوایل انقلاب، در مقابل دانشگاه جزوه و کتاب پخش می کردند و با موافق و مخالف به بحث می نشستند. جمهوری اسلامی با سرکوب لجام گسیخته اش قلم هایشان را شکست و اسلحه را به آنان تحمیل کرد.
آری؛ برخی از جانباختگان دهه شصت در مقابل رژیمی که داس به دست گرفته بود تا نه تنها آرزوهای مردم، بلکه همه حاصل زندگی شان را درو کند، برای دفاع از خودشان، حقوق مردم و آمال و آرزوهایشان، اسلحه به دست گرفتند.
شاید برخی ادعا کنند که نمی توان با اطمینان گفت که اگر نسلی که جمهوری اسلامی در دهه شصت به خاک و خون کشید در این جنگ نابرابر پیروز می شد، همه چیز بهتر می شد. اما اقلا با اطمینان جامع می توان گفت که نتیجه شکست آنان و پیروزی جمهوری اسلامی، سی و هفت سال کشتار و سرکوب و نابرابری و جنایات لجام گسیخته حکومتی بود که در توحش، ابتکارعمل کم نظیری دارد.

در هیاهوی جنگ جهانی دوم و نسل کشی های مکرر به دست نازی ها، انسان های دریادلی می زیستند که دست به اسلحه بردند و با نازی ها جنگیدند. انسان های با شهامتی می زیستند که حتی تلاش کردند هیتلر را ترور کنند. دریغا که موفق نشدند و هیتلر جان سالم به در برد. چه بسا اگر موفق می شدند، جان میلیونها انسان نجات پیدا می کرد. آن دلاوران را به جرم «خیانت تروریستی» به جوخه اعدام سپردند. تاریخ اما نامشان را به قهرمانی و شهامت و بزرگی به خاطر سپرد. آری؛ تاریخ را آیندگان می نویسند؛ نه سران جمهوری اسلامی و نه مدافعین خجالتی نظام اسلامی! هیچ جنبشی به صرف گزینش راه حل غیرمسالمت آمیز، ناحق نمی شود و هیچ فردی به جرم دفاع مسلحانه از خود، خشونت طلب نمی شود. مخصوصا وقتی که در مقابل، حکومتی خونریز ایستاده که سر مسالمت با هیچ کس و هیچ چیز ندارد.

نسلی که جمهوری اسلامی در دهه شصت به خاک و خون کشید، روشنفکران و آزادیخواهانی بودند که آینده ای غیر از سرکوب، تحقیر، گرسنگی و کشتار برای مردم سرزمینشان آرزو می کردند. نسل «ماهی سیاه کوچولو» به برکه گندیده رژیم سنگسار و چارقد و قطع عضو، قانع نبود؛ انقلاب کرده بود که مردم سهمشان را از زندگی بگیرند، نه اینکه آخرین نفسشان طعمه تفریح و طمع بسیجی و پاسدار شود.
نه! جانباختگان دهه شصت «معاند» نبودند، «منافق» نبودند»، «افراطی» و «خشونت طلب» نبودند؛ انسان دوست بودند، برابری طلب و عدالت خواه بودند، غم مردمشان بود و آزادی را حق مردم می دانستند و گرفتن این حق را حتی اگر شده با جانشان، وظیفه خود.

پدرم در آن لحظه که جان باخت، اسلحه به دست داشت. اما هرآنکس که او را می شناسد می داند که او از اسلحه بیزار بود. او قلبی لطیف داشت و روحی آزاده. بزرگمردی بود که بر پای هیچ خدایی بوسه نمی زد، اما در مقابل نگاه گرسنه یک کودک، به تمامی فرو می ریخت. با وجود اینکه خاستگاه طبقاتی اش هرگونه امکان رفاه اقتصادی و اجتماعی را برایش امکان پذیر می کرد، هرگز حتی کفش تازه ای به پا نداشت، چراکه همیشه در خیابان کسی را پیدا می کرد که کفش کهنه ای به پا داشت و با حسرت به کفش های او می نگریست و او راهی نمی دید جز اهدای کفش هایش. حکایت بیرون رفتنش با کفش و بازگشتنش با دمپایی های پلاستیکی، طنز دوستانش بود که روح بزرگش را می ستودند. آنان سربه سرش می گذاشتند و او کودکانه و شادمانه می خندید. هیچ چیز به اندازه تقسیم کردن دار و ندارش با دیگران، خوشبختش نمی کرد. او واقعا برابری طلب بود. اوایل انقلاب، پدرم و عمویم به بوکان رفتند و با کمک تنی چند از یارانشان، اموال خانواده فئودالشان را در میان دهقانان تقسیم کردند. او همیشه از اینکه فرزند یک خانواده فئودالی بود، شرمگین بود و خود را عمیقا مدیون مردمی می دانست که نیاکانش حق آنان را خورده بودند. او به برابری ایمان داشت؛ نه برای شعار دادن، بلکه در عمل. او عاشق اسلحه نبود، عاشق آزادی بود. اسلحه به روح لطیف و احساسات انسانی اش تحمیل شد؛ توسط تبربدستانی که شبانگاه بر درگاه خانه مردمی می کوبیدند که او عاشقانه دوستشان می داشت.

و پدرم در سرگذشتش استثنا نبود. تاریخ نسلی که جمهوری اسلامی در دهه شصت به خاک و خون کشید، قصه آزادیخواهی ست. قصه آرزوهای زیبا و انسانی ست. قصه پرواز بلند به قصد چیدن ستاره ای ست که برای نگاه حسرتبار کودکی آرزو می کنی که نمی شناسی اش. قصه غصه دل کودکانه الدوز با کلاغ هایش؛ قصه شهامت؛ قصه راست قامتی و قصه پایان ناپذیر درد. دردی که شاید از آن تو نباشد اما به چشمان زن همسایه ات اشک می نشاند و زندگی را برایت غیرقابل تحمل می کند. قصه درد مردم و آرزوی ساختن دنیایی که در آن هیچ کودکی در خیابانها کفش واکس نزند، هیچ مادری برای سیر کردن شکم فرزندانش تن فروشی نکند و هیچ مردی از شرم سفره بی نان فرزندانش، خود را در خیابان های شهر به آتش نکشد.
قصه آرزوهای زیبا با پدرم آغاز نشد و با پدرم پایان نخواهد یافت. تاریخ بشر، سرشار از انسان های بزرگی ست که در مقابل حسرت دیدگان یک کودک، از شرم جان دادند. و آینده سرزمینم سرشار از انسان های بزرگی خواهد بود که به چیدن ستاره قد علم خواهند کرد تا به موهای آشفته دختر گل فروش آویزانش کنند و با لبخند او عمر جاودان یابند.

ما از نسل اقیانوسیم و پایان نمی پذیریم!

سحر محمدی
۵ آگوست ۲۰۱۶

Posted on Saturday, August 10, 2019 at 07:23PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

https://www.youtube.com/watch?v=feiA-kEWdJw

 

https://www.youtube.com/watch?v=feiA-kEWdJw

Posted on Saturday, June 8, 2019 at 03:18AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

داستان کامیونهای ماک و خودکفایی ایران



داستان كاميون ماك

در سال ۱۳۴۰ شمسی وزارت اقتصاد ایران تقاضای نماینده ی مرسدس برای مونتاژ خودرو در ایران را رد می کند. این موضوع با شکایت نماینده ی مرسدس از وزارت اقتصاد به شخص شاه مواجه می شود... ادامه ی این ماجرای جذاب را در بخش اول «آن مرد با ماک آمد…» ببینید و روایت کامل آن را از زبان معاون وقت وزیر اقتصاد ایران، اصغر قندچی و همکاران او بشنوید
قسمت دوم و آخر ماك
قسمت سوم:
قسمت چهارم:
قسمت پنجم:
قسمت آخر:

نظر از افشا:
با تشکر از هنرمندان عزیزی که با هنر و وقت و کوشش خود این مجموعه جالب و لازم و مفید را تهیه کرده اند. من وقتی بخاطرات خودم نگاه میکنم متوجه میشوم که راجع به کامیونهای ماک اطلاع کمی داشته ام. بمن میگفتند که این ماک آمریکایی است ولی من از کارخانه اش و این که آمریکاییها آن را بگردانند خبری نداشتم ولی بطور غریزی با دانش اندک خودم این کامیونها را در حد کار آمریکایی و تاپ میدانستم و شکی هم در مورد هم نیست. دست ایشان درد نکند که برای ما و وطن ما ایران عزیز زحمت کشیدند. این مجموعه از این نظر برای من جالب است که نشان از ایجاد خود کفایی دارد و عدم خودکفایی و در حقیقت وابستگی ما به خارج و بیگانه سبب ضعف و ادامه استبداد در داخل کشور است. اصولا یکی از علل وضعیت بد کشور در این وابستگی هاست که از زمان امیرکبیرطلا و ثروت کشور ما خارج میشود تا کالای ساخت بیگانه وارد شود و ما عقب مانده تر شویم و پول و ثروت ما سبب ترقی بیگانه بشود.
این ویدئو نشان میدهد که با کمی امکانات مادی ولی با سرمایه انسانی دانا ما قادریم که بخود کفایی برسیم منتها باید سازمان و آدمش را داشته باشیم. همان طوری که قبلا عرض کردم خود کفایی برای ما مهم است تا از عقب ماندگی و وابستگی خارج شویم یکی دیگر از علل ادامه استبداد در ایران باورها و رفتارهای ضد حقوق بشری در فرهنگ دینی و ملی ماست که عقلانیت ما را تعطیل میکنند ولی احساسات ما را پروار میکنند.
اصولا برای رسیدن بخود کفایی ما به حکومتی احتیاج داریم که رو بسوی دمکراسی حقوق بشری داشته باشد و از حکومتهای شاه و ملا این روند رو به دمکراسی دیده نشده است. حکومت شاه وضعیتش طوری بود که اختناق سیاسی تولید میکرد و هر چه از حکومت شاه بیشتر میگذشت او بیشتر دیکتاتور میشد .با پیشرفت صنعت مونتاژ در ایران کار آفرینانی نظیر جناب قندچی میتوانستند خود کفایی را برای ما به ارمغان بیاورند ولی شاه با دیکتاتوری بیشتر و ایجاد تک حزبی غیر قانونی و بر ضد قانون اساسی مشروطیت از این خودکفایی و قدرت گرفتن کار آفرینان جلوگیری کرد و ایران عقب مانده تر از پیش با جانشینان شاه شد زیرا جانشینان شاه همان اقتصاد ضد تولیدی و دلالی زمان شاه را ادامه دادند یعنی استبداد با این گونه اقتصاد پا برجا میماند که مانده است.
چرا انقلاب شد
سرمایه داران ایرانی با داشتن قدرت اقتصادی و تبلیغات دولتی همسو با غرب فاقد قدرت سیاسی لازم بودند و ایادی دربار با تبعیض حقوق آنها را زیر پا میگذاشتند و از این وضعیت نا برابر ناراحت بودند.اینها هم در فرو ریختن نظام به امید تاسیس نظامی مشابه شاه ولی دارای آزادیهای سیاسی با ملایان همکاری کردند
عروج آخوندیسم ارتجاعی با کشاندن خمینی بپاریس از سوی ارتجاع جهانی انجام شد و خمینی عامل و مزدور ارتجاع جهانی بود که رسانه های ارتجاعی در سطح جهانی از این مزدور حمایت و بنفع او تبلیغات میکردند.
این مسایل را در ویدئوی زیر درباره همکاری سرمایه داران برای سرنگونی شاه پی میگیریم
بنظر میرسد در سر یک بزنگاه و نقطه عطف تاریخی که میباید به سمت آزادی نیروهای بیشتر سیاسی حرکت میکردیم.تا صنایع مونتاژ بسمت صنایع تولیدی با کمک سازندگان صنعتی کشور برود و ایران خودکفا شود، شاه با اعلام تک حزبی رستاخیز بند سیاسی بر نیروهای اجتماعی و سیاسی را تشدید کرد و از این فرصت نیروهای ارتجاع اسلامیست ضد شاهی با همکاری ارتجاع جهانی بقدرت رسید تا این ارتجاع در ایران حکومت را ناحق غصب کند و ارتجاع جهانی ده ها بار بیشتر از زمان شاه ایران را چپاول کند.روزی این ارتجاع باید تنبیه خودش را تحمل کند.این هم با همکاری ملت و با تاسیس حکومتی دمکراتیک بر اساس ارزشهای حقوق بشری و دمکراسی و سکولاریسم همسو با حقوق بشر میسر است.این حکومت لازم است برای بقای خود عقب ماندگی های علمی و اقتصادی ایران را رفع کند.ایران از نظر اقتصادی کشوری هم چون هلند و یا سوئد باید بشود
ارتجاع دلال حاکم بر کشور که منافعش با تولید کنندگان جهانی همسو و بر ضد منافع مردم ایران است از قبل برای سرکوب اندیشه خودکفایی اتاق فکر تشکیل داده است و خودکفایی را ایادی ساندیس خوار حکومتی ضد ایرانی و ارتجاعی و عقب مانده مینامند. خودکفایی را اینها برابر با جدا شدن از کل دنیا میدانند در صورتی که خودکفایی تعامل با جهان است منتها ما هم لازم است حرفی برای گفتن داشته باشیم مثلا آیا خود کفایی آمریکا در تولید غذا و دوا و صنعت مگر بد است تازه آمریکا غذا و دوا و صنعت بیش از خودکفایی دارد آنها را صادر هم میکند.
عده ای در این بین سفسطه میکنند:
آنها میگویند هیچ کشوری در دنیا وجود ندارد که اقتصاد خود کفا داشته باشد و همه کشور ها به هم محتاجند.هیچ رابطه ای بین اقتصاد و میزان دمکراسی در کشور ها وجود دارد.میگویند ببینید در این وابستگی ها دمکراسی انگلستان هم چنان بر قرار است و ضد تولیدی بودن اقتصاد ایران هم با ایجاد دمکراسی در کشور هیچ تضادی ندارد و اقتصاد دلالی بر اساس واردات و قاجاق کالا که در ایران حاکم است بر علیه ایجاد دمکراسی در کشور نمیتواند باشد.اینها مثلا اقتصاد ایران و انگلستان را
مشابه هم در نظر میگیرند و در اقتصاد آمریکا هیچ نوع خود کفایی و در اقتصاد ایران هیچ نوع وابستگی را نمیبینند و یا اگر هم میبینند در گفتار خودشان آن تفاوتها را پنهان میکنند.دعوا یی بر سر نام نیست.منظور من این است که نوع اقتصاد آمریکا بیشتر به برقراری دمکراسی میانجامد و نوع اقتصاد ایران سبب اشاعه و باز تولید استبداد و بر ضد ایجاد دمکراسی در کشور است.سوای این که به اقتصاد آمریکا نام خود کفایی یا هر نام دیگری بدهیم فرقی نمیکند و دعوایی بر سر عنوان خود کفایی نیست.
از نظر من برای داشتن اقتصاد تولیدی لازم است که حکومت سیاسی کشور مولفه هایی از دمکراسی همسو با ارزشهای حقوق بشری داشته باشد
زیراداشتن یک جامعه تنش زا و بدون قوانین ثابت و مشخص برای زمان طولانی نمیتوان برشد اقتصادی نایل شد .در نهایت اگر سیستم حکومتی نتواند بدلخواه افراد و با تشویق آنان بتولید بیشتر راه را برای توسعه اقتصادی و اقتصاد تولیدی باز کند با زور هم نخواهد توانست چنین بکند.
کسانی که قدرت سیاسی را بناحق در اختیار گرفته اند و این افراد درنود سال اجیر کسانی بودند که اقتصاد ضد تولیدی و وارداتی و دلالی را توسعه داده اند.این افراد که دیروز وابسته بدربار و امروز وابسته به بیت رهبری هستند از این اقتصاد وارداتی نفع میبرند و نفع آ این حاکمان همسو با تولید کنندگان جهانی است و فقط این مصدق بود که اقتصادش مبتنی بر اقتصاد صادراتی بود و محدود کردن واردات .مصدق را ارتجاع جهانی با کمک ارتجاع داخلی سرنگون کرد.علاقمندان میتوانند لینک زیر را در مورد واردات و صادرات دوره مصدق ببینند

راه مصدق راه ما باید باشد

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/3/18/454200915799.html
اگر در کشور خودکفایی خوراکی و صنعتی داشته باشیم این برابر خواهد بود با استقلال سیاسی و نزدیک تر شدن حکومت بسمت ارزشهای دمکراتیک و بر قراری حکومت دمکراتیک همسو با حقوق بشر در نهایت کار.
آیا از زمان قاجاریه تا کنون پیشرفته تر شده ایم و یا این که عقب مانده تر شده ایم؟بنظرم در واقع ما عقب مانده
تر شده ایم.زیرا نه تنها به صنایع تولیدی جدید که خود کفایی ما را تامین کند و نیاز ما را ببیگانه از بین ببرد ،دسترسی پیدا نکرده ایم بلکه همان خود کفایی فئودالی خودمان را هم از دست داده ایم
خرابی اقتصاد ایران از زمانی آغاز شد که سیاست دولتهای نفتی ضد تولیدات داخلی بود، یعنی از زمان رضا شاه این دولتهای نفتی یواش یواش رشد کرده اند تا بوضع امروزی و در جمهوری اسلامی رسیده اند.مشخصه کلی این دولتها نوکری بیگانه در سیاست خارجی و ضد یت با تولیدات داخلی و دامن زدن به اقتصاد دلالی بر اساس واردات بوده است
.زمان احمد شاه اگر ما آبگوشت میخوردیم همه چیزش ایرانی بودولی در زمان محمد رضا شاه گوشتش استرالیایی ؛ نانش آمریکایی و حبوباتش هم از هند میامد.این اقتصاد کمپرادوری در دوره رضا شاه پایه گذاری شد و استعمار اقتصادی ایران شروع شد و این اقتصاد در زمان فعلی هم ادامه دارد و باعث تضعیف ایران و اقتصاد آن است و نشانه نوکر بیگانه و عامل بیگانه بودن خمینی مثل رضا شاه هم میباشد.
خودکفایی کوتاه مدت گندم در زمان خاتمی بدست آمد.البته باید بدانیم که عربستان از سال 1996 در گندم خود کفاست و گندم هم صادر میکند.در ضمن ما در اوایل انقلاب تکنولزی نورد میل گرد را به ایتالیا فروختیم و لی در کشور امکانات زیادی وجود دارد که زمینه ایدئولوزیک حکومت (دیکتاتوری ) اجازه رشد نمیدهد مثلا ما از صنعت توریسم میلیارد دلار میتوانیم در امد داشته باشیم و از سرمایه گذاری خارجی در استخراج نفت و گاز هم میتوانیم سالانه فقط سی و شش میلیارد دلار از پارس جنوبی بدست آوریم.اما ملاحظات غلط و ضداقتصادی اخوندی این امکانات را از ما گرفته است .من دوستی دارم که در دوره دکترا درس میخواند و در اوایل انقلاب که دانشگاه ها را بستند این دوست بنده اعتراض کرد او را ممنوع التحصیل کردند وحتی ممنوع از یافتن شغل دولتی.خودش با راندن وانت بار زندگی کرد و عاقبت با ساختن دستگاهی که ما و ژاپن وآمریکا نمونه اش را داشتیم نفر دوم جشنواره خوارزمی شد.این گونه با نیروهای انسانی برخوردایدئولوزیک شده است اگر زیر پر و بال این نیروهای انسانی گرفته شود خود کفایی علمی واقتصادی متناسب با زمان مقدور است.اما دیکتاتوری اجازه نمیدهد چه حالا و چه زمان شاه که بندها شل تر از زمان ملایان بود.
این که خودکفایی ممکن نیست حرف نا واردی است.مردم لازم است امکان بقا داشته باشند مثلا مثل سرخ پوستان از بین نروندو این نیاز دارد که ملت و جامعه انسانی همسو با تمدن بجلو برود و فاصله اش را از دیگران کم کند تا در خطر زوال قرار نگیرد.امروز کشور های پیشرفته آلمان ؛ آمریکا ؛ فرانسه میتوانند غذا صادر کنند مثل گوشت و لبنیات ؛ گندم و همزمان در صادرات صنعتی و علم نوین هم بر جسته هستند و خود کفایی امکان دارد تنها ژاپن است که تازه به کلوب پیوسته است فعلا غذا وارد میکند.
فرض محال که محال نیست تصور بفرمایید که تمام دنیا بزیر آب رفته و فقط ایران باقی بماند ؛ آیا جامعه ایرانی و زندگی در جامعه بقهقرا نخواهد رفت زیرا تمام نیازش را از خارج وارد میکند. حالا تصور کنند به جای ایران آمریکا باقی بماند سطح زندگی در آمریکا ایا به اندازه ایران پایین خواهد آمد؟ نخیر سطح زندگی زیاد تغییر نخواهد کرد زیرا اجتماع آمریکایی به جامعه خارج از خودش نیازعمده ندارد.
Posted on Saturday, June 8, 2019 at 03:13AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

کتاب غربزدگی جلال آل احمد



آنچه كه مربوط به ماشين است و در غرب زدگى در نيم قرن پيش به آن اشاره ميشود اسم حقيقى اش پيشرفت علم و صنعت است.
در اين مورد كه غربيان ماشين ( علم و صنعت ) دارند و ما نداريم حرف جلال درست بود و براى روبرو شدن با غرب ما ميبايست صاحب هلم وًصنعت ميشديم كه در حكومت استبداد شاه و ملا اين كار شدنى نيست رشد علم در دمكراسى و آزادى تحقيقات علمى و در سايه اقتصاد سالمى است كه بعد از بر قرارى آزادى بيان و رفع فساد در سايه آزادى بيان است و نه در حكومتى كه افشاى ثروت حاكمان آن جرم است و آن هم در زمانى كه بنيان گزار اين حكومت فاسد اسلامى در ايران خودش ميزان ثروتي را بر اساس قانون افشا كرد.
نقطه ضعف جلال در اين است كه ا فكر ميكند روحانيت ميتواند علم و صنعت به اين كشور بياورد دمكراسى و آزادى بيان بياورد، ملايان اين كاره نيستند و سدى در برابر لوله كشى آب و راديو و سينما و تحصيلات بسبك نوين و غيره بوده است.
راستى جلال چه ذهنيتي داشت كه به اين خوشبينى در مورد ملايان رسيد؟
ملایان که با نقش مظلوم و صلح طلب در ظاهر خودشان را بنکمایش میگذاشتند و خیلی ها امید داشتند که روحانیت دست ملت را گرفته و پدین را با شرایط مدرن همسو کند و ضمن تایید حقوق سیاسی زنان و تایید اصلاحات ارضی راه ملت را بسوبی مدرنیته با کند. دم زدن روزانه خمینی در پاریس که میگفت حتی کمونیستها هم آزادی فعالیت سیاسی خواهند داشت تایید بر این نقش روحانیت بود ولی در تهران همین خمینی دمکراسی خواه جلادی شد که حتی به بازرگان اسلامیست و آیت الله شریعتمداری و خویی و قمی هم اجازه فعالیت سیاسی نداد و در آخر هم فدایی و نماینده خودش در زمان اختناق شاه را از جانشین ولایت فقیه بودن حلع کرد و فساد کامل را بر کشور تحمیل کرد. اگر خمینی ده سال پس از مرگ جلال آل احمد این گونه مردم را فریب داده است در زمان جلال و در هنگام مظلومیت خودش معلوم است که جلال را هم فریب میداده است.

بررسی غرب زدگی از سوی بی بی سی 

"شورای هدفِ فرهنگ"وابسته به وزارت معارف و فرهنگ، در پاییز و زمستان سال ۱۳۴۰ از برخی نویسندگان و روشنفکران دعوت کرد تا نظرشان را درباره وضع و حالِ فرهنگ عمومی بگویند و آن طور که جلال آل احمد گفته در آن جلسات تنها خودش و احمد فردید، حرف حسابی داشته اند و در این گیر و دار از دهانِ احمد فردید که آن روزگار فیلسوفی به حساب می آمد و استاد دانشگاه تهران و شارح هایدگرِ آلمانی در ایران (بعدها معلوم شد که عقاید هایدگر به گفته های فردید ربطی نداشت) عبارت "غربزدگی" را قاپید و پَروارش کرد و در جزوه ای صد و خرده ای صفحه ای نشرش داد.

یکی دو قسمتی از "غربزدگی" در کتاب ماه و بعد کیهان ماه به چاپ رسید که هر دو مجله توقیف شدند و چاپ دوم کتاب با اضافاتش در سال ۴۲ به همان سرنوشت مجلات دچار شد و تا انقلاب ۱۳۵۷، غرب زدگی کتابی ممنوعه باقی ماند.

با این حال می توان مطمئن بود که نوشته شتابزده جلال آل احمد بسیار خوانده شد و عبارت قاپیده شده اش از فردید، تیغ بُرنده ای شد که به دوران پهلوی، سر تا پایِ شاه را در یک کلمه وصف و ذم می کرد و در جمهوری اسلامی، روشنفکران منتقد را همین یک کلمه ناکار می کرد.

جلال آل احمد، سالِ ۴۸ در اَسالمِ گیلان درگذشت و عاقبت غربزدگی را ندید اما احمد فردید دیر زیست و پس از انقلاب به جرگه سیاسیون تازه رسیده آتش مزاج پیوست و از غربزدگی ترجمانی به مذاق حاکمان فقیه کرد.

فردید سال ۱۳۶۳ و در تلویزیون جمهوری اسلامی، غربزدگی را به معنای طاغوت زدگی گرفت و از آن به عنوان "ظلمتِ آخرالزمان" تعبیر کرد و پای امام غایب شیعیان و موعود را به غربزدگی گشود. هر چه بود جلال آل احمد فقط همان کلمه را قاپید و به این جاها نرسید.

تاریخ دو هزار ساله به قلم قصه نویس

حق نشر عکسDIGIKALA.COM

ریخ دو هزار ساله به قلم قصه نویس

غرب زدگی نوشته جلال آل احمدحق نشر عکسDIGIKALA.COM

 

 


جلال آل احمد داستان نویس توانایی بود و شاید این چیره دستی در قصه سرایی است که به مقالاتش نیز سرایت می کرد و متن تحقیقی را به تفننی ادبی و ذوقی شبیه

می ساخت.

غرب زدگی با طعنه های تند شروع می شود: "غرب زدگی می گویم همچون و بازدگی چیزی در حدود سن زدگی، دیده اید که گندم را چه طوری می پوساند از درون و پوسته ای سالم بر جاست".

و جای دیگر درباره آدم غربزده توصیفاتی از قدوقامت و کار و بارش می دهد: "آدم غرب زده قرتی است، زن صفت است به خودش خیلی می رسد و به سر و پُزش خیلی ور می‌رود و حتی گاهی زیر ابرو بر می دارد. ماشین اش را هر سال عوض می کند و خانه اش هر روز شبیه به چیزی است یک روز شبیه ویلا های کنار دریا و یک روز شکل کاباره هاست".

جلال آل احمد در قصه غربزدگی شخصیت های خوب و بد می آفریند. غرب که به خیال او جغرافیا نیست و از آمریکا تا ژاپن را در بر می گیرد، دیو پلیدی به نام "ماشین" را روانه دنیا کرده است که سر راهش همه چیز را می کوبد و شرق را ویران می کند.

در شرح ماشین و غرب، جلال وارد اقتصادیات می شود و تا هنر و ادبیات هم پیش می‌رود و خلاصه و سربسته می گوید: "غرب یعنی همه ممالکی که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده تری در آورند. این مواد خام اصول عقاید هم هست، موسیقی هم هست، عوالم علوی هم هست". اما این تعریف هم به دل جلال نمی نشیند و یکباره می‌نویسد: "غرب یعنی ممالک سیر و شرق یعنی ممالک گرسنه".

اما قصه فقط شخصیت پردازی نیست. باید که زمان و تاریخ را مثل فرشی گسترد تا غرب و شرق و مسلمان و نصاری بازیگری کنند. جلال از هزاران سال پیش شروع می کند و خبر می دهد که همه توجه ایرانیان و شرقیان مسلمان به غرب بوده و برای اثبات این مدعا پشت سرهم از این قیبل دلایل می آورد:

"آب حیات در ظلمات شرق بود اما اسکندر که در جستجویش رفت غربی بود. جنات عدن غربی است، عنبر همیشه از دریای شمال غرب می آید. بغداد که کعبه زندیقان مانوی بود در منتهای غربی فلات ایران بود. هیچ حرمسرایی خالی از کنیزکان رومی نبوده است".

پس از این تفاسیر ذوقی است که جلال غرب را در هیبت حیله گری طناز با عمری هزاران ساله جلوه می دهد که همیشه می خواسته شرق را که مسلمان زاده ای سر به راه است بفریبد و اگر شد نابودش کند.

جلال در همان اوایل کتاب از چین و باقی شرق می گذرد و همین دیار اسلام را بر جای شرق می نشاند. توطئه غرب مسیحی به زعم آل احمد بارها کمر اسلام را شکسته است و جلال رد پایِ پاپ را در حمله مغول و بعدتر حمله تیمور گورکانی هم پیدا می کند که گویا حملات تاتار به تحریک غربیان بوده است.

بیداری غرب و رنسانس آنچنان که جلال می گوید چیزی نیست جز برخورد فرنگ با جهان اسلام در جنگ های صلیبی و اخذ تمدن و دانش و بردنش به آن سو و رستاخیز غرب همه به دلیل این بوده است که خطر را درک کرده اند و خود را در محاصره شمشیرهای اسلام دیده اند از اندلس بگیر و بیا تا عثمانی ها که به دروازه وین رسیده بودند.

با این حال غربی ها همیشه درایت داشته اند و به تعبیر آل احمد خنجر را از پشت به جهان اسلام می زدند. جلال یکی از این خنجرها را صفویه می داند که در پشت عثمانی ایستاده بود و آن خلیفه اسلام را تضعیف کرد و جبهه فرنگ را تقویت.

جلال تنها سد مقابل غرب زدگی را اسلام خاورمیانه می داند که برج و بارویش ، قلعه حوزه های علیمه و پاسدارانش روحانیت بوده اند و از قضا پیش قراولان غربزدگی هم میرزا ملکم خان و طالبوف و آخوند زاده .

با این حال جلال معتقد است که روحانیت تشیع که می توانست سدی بر سیل غرب زدگی باشد به جای اجتهاد و مبارزه درگیر شک بین سه و چهار و احکام نجاست است و پیشنهاد می دهد که روحانیت باید از سلاح غرب مثل رادیو و تلویزیون استفاده کرده و اصلا در مشهد و قم ایستگاه رادیو و تلویزیون اسلامی بر پا کند.

جلال آل احمد به عنوان سرآمد روشنفکری دهه چهل به روشنفکران صدر مشروطه می‌تازد و مشروطه نیم بند را تنها در یک فقره کامیاب می داند که غربزدگان بعد از مشروطه موفق شدند تا نقش روحانیت را در جامعه کمرنگ کنند و به تعبیر جلال انقلاب مشروطه و بر دار رفتن شیخ فضل الله نوری، آغاز استیلای غرب بر ایران بود.

قصه نویس ما می نویسد که "نعش آن بزرگوار بر سرِ دار به علامت استیلای غربزدگی پس از کشمکشی چند صد ساله بود".


یک نفر که خوب غربزدگی را خواند


غرب زدگی اگر فقط همین یک خواننده را داشت کافی بود: آیت الله خمینی.

جلال آل احمد در تنها باری که به دیدار آیت الله خمینی رفت، کتاب غربزدگی را همراه می‌برد و می بیند از قضا آیت الله این کتاب را پیشتر گرفته و خوانده است و جلال به خنده می گوید "مگر شما هم این مزخرفات را می خوانید".

این یک ربع دیدار در ذهن آیت الله خمینی ماند و سال ۵۸ وقتی شمس آل احمد-برادر جلال- در کسوتِ سردبیر روزنامه اطلاعات به دیدار ررهبر انقلاب می رود، از آن وعده یادی می کند و خنده ای.

آیت الله ،غربزدگی را چنان خواند که پس از بر افتادن شاه، کلمات کتاب در حافظه کهنسالش بیدار شد و در سخنرانی های پس از انقلاب، بارها غربزدگی را تکرار کرد. اگر کتاب روزگاری ممنوع بود حالا از زبان "امام" جار زده می شد:

"نقطه اول این است که خود انسان متحول شود، انسان از غربزدگی بیرون بیاید،آیا باید حتما وزارت خانه های ما ...طوری باشد که هرکس تویش برود خیال کند در یک جایی غیر ایران است."-۱۵/۱۲/۵۷

"قلمهای مسمومشان با قدمهای بسیار کثیف شان بر ضد اسلام برداشته می شود یک چیزی از یک مقاله در اروپا منتشر شده، خوانده اند همان را میزان فهم خودشان قرار داده اند،غرب زده اند دیگر"۲۶/۲/۵۹

آیت الله یکبار هم در مدرسه فیضیه خطبه ای می خواند و همان علائم غربزدگی که جلال می گفت را برای حضار می شمارد: "همین طاغوتهای زمان دامن زدند به این غربزدگی هرچیزی به غرب نسبت دادند. هر مطلبی را از غرب گرفتند به خورد ما دادند. تا این ملت از این غربزدگی بیرون نیاید استقلال پیدا نمی کند تا این نویسنده های ما استشهاد به قول فلان خارجی می کنند."

با این حال نمی دانیم اگر جلال زنده بود باز هم به دیدار آیت الله خمینی می رفت یا نه، چراکه جلال با همه نقد دشنام گونه اش به غرب و حتی هم رای بودن با آیت الله خمینی در اینباره که آزادی زنان فقط آزادی تظاهر است، چیزهایی از غرب را هم می پسندید که آیت الله را خوش نمی آمد. جلال در همان غربزدگی می نویسد:

"از واجبات غرب زدگی آزادی زنان است اما فقط به این قناعت کردیم که به ضرب و زور حجاب از سرشان برداریم ... بعد دیگر هیچ. قضاوت که از زنان بر نمی آید. شهادت که نمی توانند بدهند. مجلس هم که مدتهاست مفتضح شده و حتی مردها در آن حقی ندارند و اصلا رایی نیست، الرجال قوامون علی النسا را هم چه خوب تفسیر می کنیم".

زمین و زمان غرب زدگی



جلال آل احمد غربزدگی را در زمین و زمانی نوشت که ۲۸ مرداد و کودتای بریتانیایی -آمریکایی و بر آوردن شاه پشت سرش بود و اختناق ساواک بالای سرش، جلال به شهامت در غربزدگی می گوید که "همه چیز در ایران ارتش و قوای نظامی است".

نوشتن غرب زدگی شاید طغیانی بود علیه استبداد پهلوی که پشتوانه ای غربی داشت. اما در این سرکشی قلم چندان منطق و استدلال پیدا نیست. با این حال جلال آنقدر حواس دارد که خوبی غرب را نیز ببیند: "تظاهری که به دموکراسی غربی می کنیم یعنی دموکراسی نمایی می کنیم. از خود دموکراسی غربی و شرایط و موجباتش خبری نیست. آزادی ابراز عقیده، وسلیل تبلیغاتی، انحصارا دولتی است."

ستیز غربزدگی با استبداد پهلوی و چهره کاریزمایِ جلال آل احمد در میان روشنفکران، غربزدگی را از نقد محروم کرد. تنها نقد منصفانه و جانانه بر غربزدگی را داریوش آشوری جوان در سال ۱۳۴۶ می نویسد که انصاف باید داد در فضای روشنفکری آن دوره ممتاز است.

آشوری جسارت جلال در نقد واقعیات ملموس را ارزشمند می داند ولی دلایل اقتصادی و تاریخی آل احمد را یکسره بیراه ارزیابی می کند و به جلال انذار می دهد: "آخر روحانیت چگونه سدی بسازد در برابر تمدن و فرهنگ غرب، لابد توقع داشتی از زیر قبای تحجر قرون وسطایی، تالی دکارت و اسپینوزا و هگل و نیوتن بیرون بیاید... آخر این گروه از همه دیرتر با تحولات آشنا می شوند و تطابق می کنند و در ادراک زمانه از همه کند ترند."

آشوری ماجرای شیخ فضل الله و دلباختگی جلال به شیخ را نشانه لجاجتِ آل احمد می داند که برای فرار از غرب به دامن تحجر و ارتجاع می گریزد.

غربزدگی جلال آل احمد، تفسیری عصبانی از برهم ریختگی روزگار و عقب ماندگی شرق مسلمان و ایران است. شاید اگر آزادی بود و کتاب ممنوع نمی شد و در هاله قداست مظلومیت نمی رفت، این چنین خشمگین نمی ماند اما چه توان کرد که هم کتابِ غربزدگی جلال ممنوع شد و هم نقد داریوش آشوری و کتابِ ناقد غربزدگی هم به دست ساواک خمیر شد.

http://www.bbc.com/persian/iran-features-48169324

 

 

Posted on Tuesday, May 7, 2019 at 01:25AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

در باره رفتار قومیتها (ملتها) ایرانی برای رسیدن به دمکراسی وفدرالیسم


از افشا
اگر بنا بر اساس حفظ ایران و هم بستگی و دوستی بین اقوام ایرانی است لازم است که از فدرالیسم تا رسیدن بحکومت دمکراتیک خود داری شود و در حکومت
دمکراتیک هم فدرالیسم نه بر اساس خاک و خون بلکه بر اساس فرهنگ و زبان باشد. هر کس خودش قومیت خودش را انتخاب خواهد کرد. زبان فارسی زبان نظامی و خاقانی و صائب و شهریار بنام زبان رابط باقی خواهد ماند و هر کس زبان قومی خودش را فراخواهد گرفت حداقل تا خواندن و نوشتن به آن زبان. هر کس حق خواهد د اشت برای اعتلای هر زبان قومی هر اندازه که میخواهد پول و وقت بگذارد و دولت نمیتواند او را محدود کند.
افشا - Blog - نگاهی به فدرالیسم در ایران
گلایه یک سازمان آذربایجانی نسبت به ادعاهای ارضی کردها


ادعای ارضی، ضرورت حیاتی اتحاد ملل تحت ستم را مخدوش می کند
اعلامیه سیاسی شماره ۱
درباره مناسبات آزربایجان و کردستان
رژیم جمهوری اسلامی ایران گرفتار بحرانی همه جانبه در عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در داخل کشور است. عصیان های وسیع سیاسی در مناطق و شهرهای مختلف و اعتراضات علنی جنبش های اجتماعی اعم از جنبش ملی مدنی خلقهای تحت ستم، جنبش کارگری و جنبش زنان و اعلام تحصن سراسری فرهنگیان در چند روز اخیر نشانهء آشکاری از آن بحرانی استکه این رژیم را در سراشیبی سقوط قرار داده است. گسترش همه روزه تحریم ها و افزایش فشارهای سیاسی - اقتصادی از خارج نیز توان رژیم را برای مانورهای سیاسی در داخل و خارج محدود تر کرده است. ذهنیت تغییر رژیم و برکناری رژیم جمهوری اسلامی هم در داخل و هم در خارج احزاب، سازمان ها و شخصیت های سیاسی در اپوزیسیون را به صف آرایی های سیاسی و تشکیل ائتلافها و اتحادهای سیاسی کشانده است.
به همین جهت تشکیل ائتلافها و اتحادهای سیاسی در اپوزیسیون جمهوری اسلامی به دو جنبه کار سیاسی در شرایط کنونی تاکید دارند، اولی تشکیل ائتلاف های سیاسی برای نقش آفرینی در دوران گذار از رژیم جمهوری اسلامی و دومی تدارک بدیل و یا نظام سیاسی مورد نظر برای آینده ایران توسط همین ائتلاف ها و اتحادهای سیاسی است. همچنانکه میدانیم، ملیت های تحت ستم در صد سال گذشته توسط هر دو رژیم سلطنتی و جمهوری اسلامی از هر جهت به حاشیه رانده شده اند. موقعیت آنها در سیاست ضعیف، در اقتصادی فقیر و از جهت فرهنگی بکلی انکار شده اند. با این موقعیت تضعیف شده خلق های تحت ستم آنها تنها و تنها میتوانند با تکیه اتحاد و همبستگی میان خود به مثابه یک اهرم تعیین کننده در عرصه سیاسی ایران نقش آفرینی کنند. به همین جهت هر حرکت نسنجیده و نامطلوب این جنبش ها را بشدت تضعیف کرده و آرمان رهایی خلق ها را که همانا جاری شدن حق تعیین سرنوشت ملی در چارچوب ایرانی دمکراتیک و جمهوریتی مبتنی بر فدرالیسم مناطق ملی است با مخاطره جدی مواجه خواهد ساخت.
اینک مدتهاست که بخشی از احزاب کردی، بویژه هر دو جناح حزب دمکرات کردستان/ایران و بعضی از شخصیت های سیاسی کرد با شیوه های متفاوت ادعاهای ارضی عجیب و غریبی را (اعم ازاعلام آب و هوای شهرهای آذربایجان غربی به مثابه شهرهای کردستان در برنامه های تلویزیونی، و استان اورمیه خواندن شهر اورمیه مرکز استان آزربایجان غربی ، که گویا قرار است به یکی از چند استان کردستان تبدیل گردد ، و یا ارائه نقشه های مخدوش که در آن آذربایجان غربی بخشی از کردستان نشان داده میشود و…) نسبت به شهرهای آذربایجان غربی در مطبوعات خود منعکس میکنند. ادعاهایی که بسیار تنش آفرین و نگران کننده و بویژه برای جنبش های ملی خلق تورک و خلق کرد بسیار زیانبخش است. نتیجه مستقیم چنین سیاست های ماجراجویانه در شرایط کنونی تشدید تضاد میان عمده ترین بخش جنبش های ملی دمکراتیک در ایران، یعنی جنبش ملی تورک و جنبش ملی کرد است. شیوه ایی که انرژی این جنبش ها را نه در راستای مبارزه با دیو هولناک جمهوری اسلامی بلکه در راستای تشدید تضاد و در نهایت تخاصم میان دو جنبش ملی تورک و کرد می کشاند. بویژه از آنجا که اغلب احزاب سیاسی کردستان احزابی مسلح اند و از مشی نظامی در مبارزه سیاسی پیروی میکنند، نگرانی و ترس مردم از مداخله نظامی احزاب کردی در فرصت مقتضی در بعضی از شهرها آزربایجان غربی و مناطق همجوار با کردستان را افزایش میدهد. اگر سیاست های شیطنت آمیز رژیم جمهوری اسلامی را برای برهم زدن تعادل سیاسی در منطقه و تشدید تخاصم میان خلقها را نیز به معادله ادعاهای ارضی بعضی احزاب کردی، مسلح بودن آنها بیافزاییم خواه ناخواه نگرانی و حتی احتمال ایجاد تنش های غیرقابل پیش بینی در منطقه بشدت افزایش می یابد.
شایان ذکر است که پیش از این «کنگره ملیتهای ایران فدرال» در اجلاس سالانه خود با صدور بیانیه ایی تحت عنوان «درباره حدود و ثغور ارضی مناطق ملی در ایران»، که حزب دمکرات کردستان نیز از امضاء کنندگان آن است، طرح ادعاهای ارضی از سوی هر تشکل سیاسی را برای مناسبات دوستان خلق های تحت ستم و اتحاد سیاسی آنان زیانبخش میداند و حل و فصل مسائل ارضی را به طریق مسالمت آمیز و به بعد از تشکیل مجلس ها در مناطق ملی واگذار میکند. در بیانیه مذکور میخوانیم که:
«برای پاسداشت همبستگی خلق‌های ساکن در ایران و برای حفظ اتحاد میان جنبش های سیاسی متعلق به آن خلق ها در مبارزه علیه جمهوری اسلامی و تحقق آرمان آنها که همانا برکناری رژیم جمهوری اسلامی و برقراری یک نظام جمهوری، دموکراتیک و فدرال در ایران است، کنگره ملیت های ایران فدرال برای عبور از معضل حدود و ثغور ارضی میان سرزمین های متعلق به این ملیتها تاکید می کند که؛ تعیین حدود و ثغور سرزمینهای ملی متعلق به ملیتهای ساکن در ایران تنها در اختیار مجلس ملی/ایالتی و مشروع آن سرزمین هاست و حل اختلافات ارضی محتمل میان آن ملیت ها تنها و تنها از طریق مذاکره میان نمایندگان مجالس قانونی متعلق به این ملیت ها امکانپذیر است. طرح ادعاهای ارضی در عمل با تشدید تضاد میان جنبش های سیاسی ملیت های ساکن در ایران، عملا خدمت به جمهوری اسلامی ایران است. ما، تشکل های عضو کنگره ملیت های ایران فدرال، مسئولیت حل اختلافات محتمل ارضی میان مناطق ملی در ایران را به مذاکرات متقابل و با تکیه بر شیوه مسالمت آمیز و دمکراتیک مجالس ملی در آن مناطق واگذار میکنیم و به آن تاکید داریم.»
پارالل با "استان اورمیه" خواندن حزب دمکرات کردستان/ایران، حسن روحانی رئیس جمهور رژیم حاکم بر ایران نیز اخیرا در سخنرانی خود در این شهر به طرز بسیار شیطنت آمیزی لفظ «استان اورمیه» را مورد استفاده قرار داد. همخوانی زبانی میان رئیس جمهور رژیم حاکم که همواره در طول ۴۰ سال گذشته مسئولیتهای امنیتی این رژیم را داشته است با ادبیات بعضی از احزاب کردی در مورد لفظ مخدوش «استان اورمیه» بسیار سوال برانگیز است. در عین حال بایستی نیک آگاه باشیم که عناصر افراطی از هر دو سو و بویژه عوامل اطلاعاتی رژیم نیز برای تخریب مناسبات دوستانه میان تورک و کرد از هیچ کوششی برای تخطئه و تشدید تضاد میان جنبش های سیاسی تورک و کرد فروگذاری نمیکنند.
ما احزاب سیاسی متعلق به ملیتهای تحت ستم که از پیش ترها متحدا در «کنگره ملیتهای ایران فدرال» گرد آمده ایم، اینک برای نقش آفرینی سیاسی بیشتر به ائتلاف وسیعتر «همبستگی برای آزادی و برابری در ایران» پیوسته ایم تا بتوانیم به آرمانهای انسانگرایانه ملی و دمکراتیک خود در ایران آینده جامه عمل بپوشانیم. ما بر این باوریم که، دامن زدن به تضادهای غیرلازم و از جمله ادعاهای ارضی و تبلیغ تمایلات الحاق طلبان در شرایط کنونی خواه ناخواه به باز شدن جبههء تازه ایی برای مبارزه جنبش های سیاسی ما راه خواهد برد و توانایی این جنبش ها را، هم در برخورد با رژیم حاکم، و هم در تدارک بدیل سیاسی برای آینده ایران تحلیل خواهد برد.
ما در اتحاد دمکراتیک آزربایجان - بیرلیک، طرفدار همدلی، همبستگی و اتحاد تمامی جنبش های ملی دمکراتیک متعلق به خلقهای تحت ستم در ایران هستیم و به اتحاد و همبستگی جنبش های ملی دمکراتیک تورک و کرد به دلیل جایگاه خاصی این جنبش ها از جهات مختلف تاکید ویژه ایی داریم و هر گونه تخطی از این همبستگی و اتحاد را به زیان خلق های تورک و کرد ارزیابی میکنیم. ما باور داریم که رفتارهای خارج از توافقات فی مابین (درباره حدود و ثغور ارضی مناطق ملی در ایران) هم به مناسبات دوستانه ما و هم بر مبارزات حق طلبانه خلق هایمان تاثیر بسیار ویرانگری خواهد گذاشت. تاثیری که گاه با مداخله بازیگران بغایت ارتجاعی چون دولت مرکزی، و اعمال سناریوهای تخریبی از قبل تعیین شده میتواند روند تحولات را علیه منافع خلق های ما رقم بزند.
ما در اتحاد دمکراتیک آزربایجان- بیرلیک، با توجه به شرایط بسیار حساس و تعیین کننده کنونی و ضرورت حفظ اتحاد و همبستگی جنبش های ملی کرد و تورک، از احزاب، سازمان ها و شخصیت های سیاسی کرد مصرانه می خواهیم که سیاست های تشتت آمیز مبتنی بر ادعاهای ارضی را کنار بگذارند و با تصمیم شجاعانه خود به تحکیم بیشتر مناسبات دوستانه میان جنبش های ملی دمکراتیک در ایران کمک کنند. ما ضرورت حیاتی مرحله کنونی را از سویی در همبستگی و همدلی جنبش های سیاسی ملل تحت ستم میدانیم و از سوی دیگر با احزاب، سازمانها و طیف های دمکراسی خواه و طرفدار نظام فدرال در مرکز برای برکناری رژیم جمهوری اسلامی و در عین حال نقش آفرینی در شکل دهی به بدیل سیاسی آتی در ایران متحد میشویم. موفقیت جنبش های سیاسی خلق های ما در گروه همدلی، همبستگی و اتحاد ماست.
اتحاد دمکراتیک آزربایجان - بیرلیک
۱۱. مارس. ۲۰۱۹
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
ضمیمه؛
متن قرارداد دوستی و همکاری صميمانه ميان حکومت ملی آزربايجان و حکومت ملی کردستان
ماده ۱- در محلهای لازم، ميان هر دو حکومت ملی نماينده مبادله می گردد
٠ ماده ۲- در آزربايجان، در جاهايی که تعداد معينی از اهالی آن را کردها تشکيل می دهند، در ادارات دولتی آزربايجان کردها نيز مشغول بکار شوند. در کردستان نيز در جاهايی که تعداد معينی از اهالی آن را آزربايجانيها تشکيل می دهند، در ادارات دولتی کردستان آزربايجانيها مشغول بکار شوند٠
ماده ۳- برای حل مشکلات مشترک اقتصادی هر دو ملت، کميسيون اقتصادی تشکيل گردد و تصميمات اين کميسيون با تلاش رهبران هر دو حکومت ملی اجرا شود
٠ ماده ٤- همکاريهای نظامی ميان هر دو حکومت ملی آزربايجان و کردستان ايجاد می گردد و نيروهای نظامی هر دو حکومت در مواقع لزوم به يکديگر کمکهای لازمه را انجام خواهند داد
٠ ماده ۵- در صورت لزوم مذاکره با حکومت تهران، بايد ميان هر دو حکومت ملی آزربايجان و کردستان توافق حاصل شود٠
ماده ۶- حکومت ملی آزربايجان تا حد امکان شرايط رشد و شکوفايی زبان و فرهنگ ملی کردهايی که در آزربايجان زندگی می کنند را فراهم می سازد. حکومت ملی کردستان نيز تا حد امکان شرايط رشد و شکوفايی زبان و فرهنگ ملی آزربايجانيهايی که در کردستان زندگی می کنند را فراهم خواهد سازد
٠ ماده ٧- اشخاصی که تلاش نمايند روابط دوستی تاريخی و برادرانه دموکراتيک ملی هر دو ملت آزربايجان و کرد را بهم زنند و يا خللی بر آن وارد آورند، با اقدام مشترک هر دو حکومت مجازات خواهند شد٠
اين قرارداد در سوم ارديبهشت ماه سال ۱۳۲۵ در ساختمان مجلس ملی آزربايجان در شهر تبريز از سوی سيد جعفر پيشه وری، رهبر حکومت ملی زذربايجان و قاضی محمد، رهبر حکومت ملی کردستان به امضاء رسيد٠ در مراحل مذاکره و امضاء قرارداد مذکور، علاوه بر نمايندگان مجلس ملی آزربايجان، اعضای کميته مرکزی فرقه دموکرات کردستان و آزربايجان، نمايندگان دولت و عده ای از سران طوايف کرد حضور داشتند
Posted on Tuesday, March 12, 2019 at 11:59PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment
Page | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | Next 5 Entries