ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

- درباره جمهوری آذربایجان و جنگ تحمیلی روسیه و ارمنستان : ردپای مسکو در بروز شعله‌های آتش در قره‌باغ - دکتر افشار سلیمانی


ردپای مسکو در بروز شعله‌های آتش در قره‌باغ

از آنجا که روسیه نقش اصلی را در اشغال بیست درصد اراضی آذربایجان و حفظ وضع موجود ایفا کرده است، می‌توان تصور کرد که نقض آتش بس در برخی جبهه‌های منطقه قره باغ و وقوع درگیری شدید دراین منطقه، با تحریک ارمنستان از سوی روسیه صورت می‌گیرد. درواقع کرملین از ارمنستان و اراضی اشغالی آذربایجان و ارامنه قره‌باغ درطول ۲۵ سال اخیر به عنوان ابزاری برای حفظ و تقویت حضور خود در قفقاز جنوبی استفاده کرده است.

iran-emrooz.net | Sun, 03.04.2016, 10:55

 

خبر آنلاین / دکتر افشار سلیمانی

مسکو با قرار گرفتن در پشت صحنه درگیریها و کانون های بحران در محیط پیرامونی خود چند هدف را پیگیری می کند.

ظرف دو روز گذشته با نقض آتش بس از سوی نیروهای نظامی ارمنستان برای نخستین بار درطول ۲۲ سال پس از آغاز آتش بس مورد توافق بیشکک، حجم درگیرها گسترده تر و میزان تلفات ناشی ازآن بیشتر از نقض آتش بس‌های متناوب پیشین شده است. این درگیری در شرایطی رخ داده است که روسیه بخش عمده‌ای از توان هوایی خود را از سوریه خارج ساخته، مذاکرات صلح سوریه با یک گام به پیش، چند گام به پس ادامه دارد.

رئیس جمهور آذربایجان پس از چندسال برای شرکت در نشست امنیت هسته‌ای به آمریکا دعوت و با مقامات آمریکایی دیدار نموده است. بحران در اوکراین با دخالت روسیه کم وبیش ادامه دارد. مناطق اشغالی گرجستان (آبخازیا و اوستیای جنوبی به ظاهر مستقل شده) توسط روسیه کماکان بلاتکلیف است و تنش در روابط ترکیه و روسیه پس از سقوط جنگنده روسی توسط جنگنده ترکیه به قوت خود باقیست.

آخرین اخبار حاکی از آن است که طبق اظهارات رئیس جمهوری ارمنستان ۱۸ سرباز ارمنی به دست نیروهای جمهوری آذربایجان کشته شده‌اند. در مقابل، وزارت دفاع جمهوری آذربایجان نیز در بیانیه ای اعلام کرد، ۱۲ سرباز این کشور به دست نیروهای ارمنستان کشته شده‌اند. این بیانیه همچنین از تصرف ۲ ارتفاع راهبردی و یک روستا در منطقه قره باغ از سوی نیروهای جمهوری آذربایجان خبر داد.

در همین راستا و با ادامه تنشها، گروه مینسک وابسته به سازمان امنیت و همکاری اروپا با ابراز نگرانی از افزایش تنش‌ها میان ارمنستان و جمهوری آذربایجان، خواستار توقف درگیری نظامی دو کشور در منطقه قره باغ شده است. روسای گروه مینسک با انتشار بیانیه‌ای مشترک، استفاده از زور در منطقه قره باغ را به شدت محکوم و از کشته شدن انسان‌ها، از جمله افراد غیرمسلح در این منطقه ابراز تاسف کردند.

در بیانیه مشترک سران گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا شامل روسیه، فرانسه و آمریکا درباره درگیری اخیر جمهوری آذربایجان و ارمنستان در منطقه قره باغ آمده است: «سران گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا از اخبار مربوط به نقض عمده آتش بس در منطقه قره باغ که در نقاط حائل رخ داده، به شدت نگران شده‌اند».

از آنجا که روسیه نقش اصلی را در اشغال بیست درصد اراضی آذربایجان و حفظ وضع موجود ایفا کرده است، می‌توان تصور کرد که نقض آتش بس در برخی جبهه های منطقه قره باغ و وقوع درگیری شدید دراین منطقه، با تحریک ارمنستان از سوی روسیه صورت می‌گیرد. درواقع کرملین از ارمنستان و اراضی اشغالی آذربایجان و ارامنه قره باغ در طول ۲۵ سال اخیر به عنوان ابزاری برای حفظ و تقویت حضور خود در قفقاز جنوبی استفاده کرده است.

در مقطع کنونی به دلیل همراهی باکو با آنکارا پس از سقوط جنگنده‌اش توسط ترکیه و سفر اخیر الهام علیف به ترکیه متعاقب به تاخیر افتادن دیدار اردوغان از باکو در پی انفجارهای اخیر در آنکارا و مناطق کردنشین ترکیه، مسکو با قرارگرفتن در پشت صحنه این درگیریها چند هدف را پی گرفته است:

از یکسو قصد تذکر به باکو را دارد تا در شرایط تنش میان روسیه و ترکیه به سوی ترکیه نرود.

از سوی دیگر در شرایطی بخش مهمی از توان هوایی خود را از سوریه خارج نموده، برخورداری از اهرم قره باغ را به رخ غرب و ترکیه بکشد و از دیگر سو به آذربایجان این پیام را بدهد که در صورت عضویت در اتحادیه اقتصادی اوراسیا می‌تواند زمینه آزادسازی بخش عمده‌ای از اراضی اشغال شده این کشور توسط ارمنستان را فراهم کند و درغیر این‌صورت می‌تواند به روند تشدید بحران کمک کند.

لازم به ذکراست که پس از تحریم ترکیه توسط روسیه، باکو امکان استفاده از مسیر زمینی و دریایی خود را برای تریلرهای ترکیه‌ای جهت رسیدن به آسیای مرکزی تسهیل کرده بود که این امر نیز موجب ناخرسندی کرملین شده بود. ترک‌ها از مسیر گرجستان، آذربایجان و دریای خزر راهی آسیای میانه شدند، پیشتر ناتو نیز از این مسیر استفاده کرده بود، در مجموع روسیه از همگرایی آذربایجان با غرب خشنود نیست.

واقعیت این است که روسیه در عالم همسایگی در اکثر مناطق شوروی سابق نقاط بحران‌زا ایجاد کرده و از آنها بهره برداری می‌کند. البته اگر باکو و دیگر کشورهای مشترک المنافع رویکرد روس‌گرایانه اتخاذ کنند مسکو دست از بحران‌زایی برخواهد داشت.

مسکو از سال ۲۰۰۸ نیز برای گرجستان هم مشکل آبخازیا و اوستیای جنوبی را ایجاد نموده و این مناطق را تحت بازی استقلال خواهانه آنها اعلام نشده به خاک روسیه ملحق کرده است. در ملداوی هم بحران منطقه دنیستر و برای اوکراین هم کریمه و شرق اوکراین را ایجاد کرده است. مسکو از این کشورها میخواهد وارد اتحادیه اقتصادی اورآسیا که نوعی شبه شوروی است شوند ولی این کشورها امتناع میکنند و اکثرآنها مسیر همگرایی با غرب وساختارهای سیاسی و اقتصادی وابسته به آن را پی می‌گیرند.

از دلایل دیگری که برای تنش کنونی درمنطقه پیرامونی قره باغ می‌توان برشمرد این است که روسیه از ارمنستان علیه ترکیه استفاده می‌کند و ارمنی‌های سوریه و نیروهای پ.ک.ک را در قره باغ اسکان می‌دهد و از آنها علیه ترکیه بهره برداری میکند.

درگیری‌ها تا چه زمانی ادامه دارد؟

به نظر می‌رسد درگیرهای اخیر در جبهه‌های منطقه قره باغ به درازا نخواهد کشید؛ زیرا براساس آتش بس سال ۱۹۹۴ که سندش با همکاری گروه مینسک در بیشکک امضا شد، بحران قره باغ باید توسط این گروه وبا همکاری طرفین درگیر حل و فصل شود.

از سوی دیگر این بحران، به کارت بازی قدرتهای بزرگ تبدیل شده لذا روسیه هم که خود موجد آن است، دنبال سهم خود است و قرار نیست آذربایجان به پیروزی‌های موثری که منجر به آزاد سازی ۲۰ درصد خاک اشغال شده‌اش گردد دست پیدا کند.

از طرفی بازی جدید روسیه در قره‌باغ از باب تنش موجود میان روسیه و ترکیه هم قابل توجه است. لذا در شرایطی که روسیه دراین راستا به ارمنستان نیاز دارد موجب ناخرسندی این کشور نمی‌شود. البته از آنجا که روسیه آماده است در صورت عضویت آذربایجان در اتحادیه اقتصادی اوراسیا، در زمینه بازگشت بخشی زیادی از اراضی اشغال شده این کشور غیر از قره باغ کوهستانی و لاچین به آذربایجان مساعدت کند، محتمل است در این بازی این هدف را نیز مد نظر داشته باشد.

اما در این میان واکنش‌های اعمالی و نه اعلامی آمریکا و اروپا درشرایط جدید از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود.

طبق معمول گذشته ترکیه درقبال درگیرهای دو روز اخیر به صورت آشکار از آذربایجان حمایت کرد و روابط عمیق دو کشور گویای علت چنین حمایتی است. هرچند که بعید به نظرمی‌رسد این حمایت‌ها منجر به اقدام نظامی علیه ارمنستان به نفع آذربایجان گردد.

حمایت تلویحی باکو از آنکارا در قبال تنش با مسکو نیز حاکی از روابط نزدیک باکو -آنکاراست. البته انگیزه سیاسی باکو در محور های اقتصادی نمود دارد و اساساً روابط ترکیه و آذربایجان قابل مقایسه با روابط این کشور با روسیه نیست. آذربایجان ترکیه را متحد استراتژیک خود می‌داند و در همه زمینه‌ها از جمله نظامی و امنیتی با این کشور همکاری موثر دارد. در حالیکه با روسیه مجبور به داشتن روابط است، در آذربابجان اکثریت مردم و مسئولان، روسیه را مسبب اصلی اشغال خاکشان توسط ارمنستان می‌دانند.

الهام علیف در ماجرای گولنیست‌ها در دسامبر۲۰۱۳ و پس از آن در تصفیه افراد وابسته به گولن با اردوغان کاملا همکاری کرد و در موضوع سوریه موضع بینابینی اتخاذ کرد. به هرحال وزن آذربایجان اقتضا می‌کند که محتاطانه رفتار کند اما این به معنی دور بودن از ترکیه و تمایل به سوی رقبای ترکیه از جمله روسیه نیست. ترکیه هم صراحتا از مواضع باکو در قبال اشغال اراضی‌اش حمایت می‌کند و برقراری روابط با ارمنستان را منوط به حل بحران قره باغ به نفع آذربایجان کرده است؛ هرچند که ترکیه با ارمنستان در رابطه با ادعای نسل کشی ارامنه توسط عثمانیها در آوریل ۱۹۱۵ و ادعای ارضی ارمنستان بر آغری داغ ترکیه مشکل دارند ولی ترکیه به خوبی در آذربایجان جا انداخته که حامی این کشور است.

برآیند

روند تحولات پساشوروی و رفتارهای مسکو حکایت از آن دارد که اقدامات سلبی روسیه در کشورهای پیرامون نخواهد توانست موجب احیای مجموعه‌ای شبیه اتحاد شوروی سابق گردد. اتحادیه اقتصادی اورآسیا نیز که در همین راستا از سوی پوتین راه اندازی شده و در قفقاز جنوبی تنها ارمنستان جبرا به عضویت آن درآمده، به دلایل متعدد اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی نخواهد توانست به سرانجام نهایی برسد.

تلاشهای سلبی روسیه در منطقه نیز صرفا هزینه‌های زیادی برروسیه تحمیل می‌کند و دستاورد مورد انتظار مسکو را دربر نداشته و لذا روسیه مجبور است درحد توان خود و با درنظر داشتن مشکلات داخلی‌اش دست به اقدامات ایجابی در منطقه بزند تا بتواند به سهمی که شایسته آنست نایل گردد.

اگر مسکو آتش‌هایی که در کشورهای پیرامون از جمله در آذربایجان، گرجستان، اوکراین، برافروخته، مهار نکند، درآینده شاهد سرایت شعله‌های این آتش‌ها به درون روسیه که بستر تاریخی و آتش زیرخاکستر آن در قفقاز شمالی و درمناطق مسلمان نشین چچن، اینگوش، داغستان و ... وجود دارد، سرایت خواهد کرد که می‌تواند تبعات جبران ناپذیری برای این کشور در پی داشته باشد.

 


Posted on Wednesday, April 6, 2016 at 12:27AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

اجتناب‌ناپذیری انقلاب ایران؛ اراده یا تقدیر؟ - امیریحیی آیت‌اللهی پژوهشگر فلسفه



این نوشته در واقع بنظر میرسد برای گمراهی ردم ایران نوشته شده باشد.خیلی ها به این نثر ادبیات نویسنده اعتراض کرده اند. ولی باید بیشتر بر گفتار نویسنده اعتراض
کرد. 
انقلاب ناشی از نیروهای داخلی و خارجی بوده است و در کل بعلت باورهای غلط و ضد حقوق بشری مردم ایران و وابستگی اقتصاد تمام عیار بخارج
(استثمار نوین )
است  ولی نویسنده اشاره ای به آین وضع ندارد
متاسفانه سایت بی بی سی که منتشر کننده این مقاله است از انتشار نظر بنده خودداری کرد .لاجرم در وبلاگ منتشر میشود
اجتناب‌ناپذیری انقلاب ایران؛ اراده یا تقدیر؟ - امیریحیی آیت‌اللهی پژوهشگر فلسفه



این یادداشت کوششی است در آفتابی کردن پاره‌ای پنداشت‌ها درباره آنچه در بهمن ۱۳۵۷ رخ داد. از جنبه‌های متفاوتی می‌توان انقلاب ایران را تحلیل کرد. وانگهی، آنچه در پی می‌آید صرفاً به‌منزله یادآوری مشهوراتی است که باید در صدق و اعتبار آن به دیده تردید نگریست. از این رو، تمرکز توامان آن بر نمونه‌های تاریخی و تصورات مدافعان انقلاب است.

اجتناب‌ناپذیری انقلاب؛ اراده یا تقدیر؟

در پشتیبانی از انقلاب ایران یا توجیه حقانیت آن بسیار شنیده می‌شود که آنچه اتفاق افتاد سرنوشت گریزناپذیر ایران بود و روزی بالاخره باید به وقوع می‌پیوست. طرح چنین دلیلی بیش از هر چیز برخاسته از به‌هم‌آمیختن دو رویکرد یکسره موازی و رویاروست: ضرورت تاریخی و اراده انسانی. این دو دیدگاه آشتی‌ناپذیر است.

اینکه فراز و فرود تاریخ در نهایت به سرنگونی نظام پیشین می‌انجامید، سویه‌ای سترگ از تقدیرباوری دارد. این معادله البته در گذر زمان صورت‌بندی‌های گوناگون یافته است. صورت منتقدانه‌اش چنین است که «ما ایرانیان یک حکومت به روحانیت بدهکار بودیم» و صورت همدلانه‌اش اینکه «انقلاب باید به وقوع می‌پیوست و رژیم شاه عمرش به سر آمده بود». باورمندان به چنین گزاره‌هایی دو نکته را نادیده می‌گیرند. نخست آنکه چنین بیانی مدیون یک «آگاهی پس از رخداد» است. یعنی انقلاب رخ داد و سپس ادعا شد که انقلاب باید رخ می‌داد. توجیه آن مدعا یکسره مدیون گذشته‌ای است که خود پیش از تحقق، تنها یک امکان تاریخی بود. اکنون که آن امکان بدل به واقعیتِ محقق شده است،‌ چنان چینشی از واژگان حکم این‌همان‌گویی و گفتار توتولوژیک را دارد.

دوم آنکه مدعیان «ضرورت تاریخی انقلاب» همهنگام بار سنگین آن رخداد را بیش از همه بر گُرده پهلوی دوم می‌گذارند. اینگونه است که روح تاریخ به یاری انقلاب می‌آید و در عینِ حال، اراده‌باوری افراطی تمامی مسئولیت آن فاجعه را به یک شخص نسبت می‌دهد. اما چگونه می‌توان اراده را نخست منکر شد و سپس آنرا در یک شخص متجلی دید و او را تنها اراده‌مند در پهنه تاریخ دانست؟ پشتیبانان این رویکرد متناقض به زبان بی‌زبانی دارند می‌گویند که روح تاریخ در شخص محمدرضا پهلوی حلول کرده بود و از آنجا که فلسفه‌های تقدیرباورانه بازتعبیر نگرش‌های دینی اند، باید بپذیریم که خدای تاریخ به مَکر «املاء و استدراج» دست یازید و به شاه مهلت داد تا در گم‌راهی خود گام به گام و هر چه بیش‌تر پیش برود و با دستان خودش سرنگونی تاج و تخت را رقم بزند. اما در نهایت تناقض چنین رهیافتی توضیح داده نمی‌شود که چگونه می‌توان انقلاب را تقدیر تاریخی ایران دانست و همزمان شاه را یگانه یا مهم‌ترین عامل آن. این میان جایگاه اراده ملت که سنگ‌بنای ستایش از انقلاب است نیز در این معجون ناهمساز پا-در-هوا می‌ماند.

خواست آزادی و بنا نهادن بردگی

ارزش یک خواست (بر فرض پذیرش وجود آن) نسبت معناداری با نتیجه‌اش دارد. شما نمی‌توانید خواستار چیزی باشید و سپس نقیض آن را بیافرینید. نمی‌توان برای رهایی مبارزه کرد و سپس اسارت فزون‌تر را بنیان نهاد. تفکیک میان نیت و انگیزه انقلاب با فرآورده و برون‌داد آن نه تنها نشانه توجیه ناکامی است بلکه حاکی از دریافت ناراست از خاستگاه شکست است. ادموند برک (فیلسوف بریتانیایی) به‌درستی هشدار داده است که آزادی فراتر از فرد و در گستره توده‌ها همان قدرت است. پیکار ملی برای دست‌یابی به آزادی یعنی خواست به چنگ آوردن قدرت. در مقیاس همگانی، آزادی‌خواه همان قدرت‌طلب است. ازین‌رو، بررسی بنیادین می‌بایست معطوف به چگونگی فهم مخالفان شاه از قدرت سیاسی باشد و اینکه ساز و کار حکم‌رانی در رژیم انقلابی به چه صورتی درآمد. از چگونگی تعامل انقلابیان با رژیم پیشین و با یکدیگر می‌توان به چیستی ذهنیت آنان از آزادی و قدرت پی بُرد. هنگامی که در اعمال

 

نشانه‌های دموکراتیک نیست، نمی‌توان باور کرد که عاملان خواستار دموکراسی بوده‌اند.

حجم خشونت‌های مشخص در روند انقلاب، رساترین شاهد بر بی‌باوری به حقوق شهروندی، آزادی قانونمند و اصول مبارزه دموکراتیک است؛ از زنده زنده سوزاندن مردم در سینما رکس آبادان بگیرید تا جنگ خونین قدرت میان خود کسانی که در سرنگونی نظم گذشته «وحدت کلمه» داشتند اما در ایجاد نظم جدید هر کدام می‌خواستند یگانه ناظم باشند. پرهیز از مغالطه جوهرانگاری و جان‌بخشی به مفاهیم انتزاعی یعنی خیلی روشن بگوییم که انقلاب یعنی انقلابیان. ترجیع‌بند رویدادهای آن دوران چیزی نیست مگر تقدیس ویرانگری، حذف دیگری و هرج‌ومرج شرارت‌بار. ازین‌ جهت، توفان ۲۲ بهمن برسازنده ویرانه ۱۲ فروردین است و انقلاب اسلامی بنیان و شالوده جمهوری اسلامی. جداسازی فرآیند انقلاب از فرآورده آن یعنی نادیده انگاشتن واقعیت عینی انقلاب و پناه بردن به ذهنیت آزمون‌ناپذیر برای بزرگ‌داشت چیزی که از اساس نه بوده است و نه بودش‌پذیر می‌توانست باشد؛ گرایش به آزادی نمی‌تواند آزادمنشانه نباشد و اگر چنین است می‌بایست به بنیاد چنان تمایلی که به استبداد زیان‌بار و پیچیده‌تری انجامیده است، شک کرد.

تصور عام از وضعیت موازی و جایگزین انقلاب

در کوچه و خیابان بسیار می‌شنوید که «بی‌عرضه بود. به‌جای فرار باید می‌کُشت تا بماند». در ژرفای داوری پاره‌ای از مردم درباره انقلاب می‌توان ریشه‌های پندار همچنان پابرجای آنان از قدرت سیاسی را کاوید. در وضعیتی متناقض و کُمیک، گوینده خود از کسانی است که در میانه میدان شهر غریو «مرگ بر شاه» سر می‌داده و اگر پند او را به آن مرحوم جدی بگیریم، یعنی گوینده می‌گوید «باید مرا می‌کُشتی». «از جهت هراس کهن ما ایرانیان از جان و زندگی خودمان در درازنای تاریخ، به‌راستی دشوار است که راستی و یک‌رنگی چنان مدعایی را بپذیریم.» در برابر، خود این سخن نشانه‌ای است بر سخت‌جانی پنداشتی یکسره استبدادی و تمنای سرکوب از قدرت سیاسی. آیا هرگز گزاره مشابهی شنیده‌ایم که «مظفرالدین شاه باید می‌ایستاد و می‌کُشت»؟ آیا فرزندش که ایستاد و کُشت بدنام تاریخ معاصر نیست؟ با بازگشت به تجربه مشروطه، بهتر است از خود بپرسیم که چگونه ضعف یک شاه بیمار منجر به دگرش درخشانی در سیاست شد و ضعف شاه بیمار دیگری منجر به نابودی دستاوردهای همان درخشش؟ چرا سستی اقتدار سیاسی در هفتاد سال پیش از آن با همه ناکامی‌های دموکراسی‌خواهانه‌اش (که نتیجه طبیعی بافت قدرت در ایران بود)، آغازگاه توسعه کشور، آزادی‌های اجتماعی و پایه‌گذاری نهاد آموزش و نهاد دادگستریِ خودبنیاد از شریعت شد اما ضعف حکومت در بحران بهمن فرآورده‌ای یکسره وارونه داشت؟ آیا این پنداشت دوگانه و هم‌ستیز را در ذهنیت پساانقلابی که مسئولیت جمعی یک خطای تاریخی را نمی‌پذیرد و حاضر است طیفی از اتهامات متناقض را به رژیم پهلوی نسبت دهد که از بی‌عرضگی تا جنایتکاری را در بر می‌گیرد، نمی‌توان حاکی از ناپختگی، آزادی‌گریزی و هراس از اندیشیدن و مواجهه با خود دانست؟

واقعیت آن است که نخبگان و توده‌های همراه در بهمن ۵۷ ضد شاهی شوریدند که به سبب‌های فراوان می‌خواست و اراده جدی داشت تا نقطه پایانی بگذارد بر پیوند بیمارگونه قدرت که چیزی جز فضای مه‌آلود و پر از بدبینی میان سه ضلع حکومت، مخالفان و مردم به بار نیاورده بود. اینجا نیز همان «آگاهی پس از رخداد» به کار می‌افتد و گذشته‌ای را پیش‌گویی می‌کند که دلخواسته ستایشگران انقلاب است؛ «دیگر دیر شده بود». اگر بپرسیم «چرا؟»، پاسخ می‌شنویم که چون شد آنچه شد. آری! معمای سیاست چو حل گشت، آسان شود. اما شناخت ما از چیستی و رفتار مخالفان رژیم پهلوی و نیز حجم ناپیدای دلبستگی به اسلام سیاسی در نخبگان و مردم، نمی‌گذارد چندان خوش‌بین باشیم که هر زمان دیگر اگر شاه به فضای باز تن می‌داد آنگاه سرنوشتی جز از دست رفتن نظم و نظام پیشین می‌داشتیم.

موقعیت‌های مشابه دهه بیست و سی این بدبینی را هر چه بیش‌تر تثبیت می‌کند که فرادستی در هنگامه فترت قدرت سیاسی در ایران اغلب با نیروهای مدافع بیگانه‌هراسی و اسلام‌پناهی بوده است. آیا این روی واقعیت می‌تواند توجیه‌گر سویه دیگر آن باشد و سرکوب مخالفان، سترونی در بنیان نهادن یک گفتار سیاسی پیشرو (که در بحران‌ها چه‌بسا می‌توانست سد مردمی در برابر انقلاب باشد)، ناتوانی در یارگیری از طبقه متوسطی که خود آن رژیم لقاح و آبستنی و زایشش را رقم زد و جهل هیات حاکمه به سنت شیعی و توان تاریخی یک تبعیدی پانزده ساله را نادیده بگیرد؟ هرگز! مسئله آن است که در شکل‌گیری یک نظم سیاسی همواره مخالفان نیز نقش تعیین‌کننده دارند و در جهت‌گیری مخالفان نیز نظم مستقر صورتگری می‌کند. این دیالکتیک و پیوند دوسویه میان وضع موجود و وضع رقیب انکارناپذیر است. تکیه این نوشتار بر شناخت موقعیت هماورد و پیکارجو ضد سلطنت پهلوی است، زیرا هسته استدلال ستایشگران بر برجسته‌سازی کاستی‌های نظم پیشین و نادیده‌انگاری همان کاستی‌ها در مقیاسی به‌مراتب وخیم‌تر میان مخالفان یا «آزادی‌خواهان» است.

«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل»؟

این پند دیرین که «دیکته نانوشته غلط ندارد» گویا زاینده وهم دیگری شده است که حتماً باید مشق خانمان‌برانداز گذشته را به‌صرف آنکه کُنشی رخ داده است، ستود. پایبندی به سازواری و تناسب منطق تاریخی اجازه نمی‌دهد که از یکسو پهلوی سکولار و توسعه‌محور را ارتجاعی بنامیم و از سوی دیگر انقلاب اسلامی و ارتجاعی ۵۷ را آزادی‌خواهانه. از پس همه این سالیان، سهمگینی آن «ناضروری‌ترین انقلاب تاریخ» (به‌تعبیر داریوش همایون) و سویه‌های نادیده و پیامدهای امروزین‌ش هر چه بیش‌تر آفتابی می‌شود. در برابر قریب به چهل سال توجیه امر توجیه‌ناپذیر شاید زمانی هم فرا برسد که بپذیریم «بر قلم صُنع» ملت ما نیز گاه خطا رفته است و از «نظر پاک خطاپوش» بر آن انقلاب دست برداریم تا آینده‌ای اگر در پیش باشد، اندکی از لغزش‌های گذشته دور بماند


Posted on Monday, April 4, 2016 at 01:58AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

برای اطمینان از پیشبردِ هر جنبش و حرکتی باید ابتدا آن را «بالانس» کرد - شاهین سرتیپی



اپوزیسیون برانداز دردی از ملت را دوا نخواهد کرد ما به اپوزیسیون برانداز و دمکراتیک و حقوق بشری نیاز دارین زیرا بنا به بضاعت سیاسی و اجتماعی و دینی و فرهنگی ما هر کس بدون مقید بودن بدمکراسی و حقوق بشر بقدرت برسد در انتها به فاشیسم خواهد رسید.تنها حکومت از یک استبداد به استبداد دیگری دست بدست خواهد شد ولی رهایی برای ملت نخواهد داشت
http://efsha.squarespace.com/blog/2013/5/20/053911867558.html
..................................

 برای اطمینان از پیشبردِ هر جنبش و حرکتی باید ابتدا آن را «بالانس» کرد - شاهین سرتیپی

این کار در حسابداری – که رشته تخصصی بنده هم هست – از طریق تراز کردنِ حسابها انجام می‌شود. با در نظر گرفتنِ مفهوم بالانس، در هر نقطه از کار می‌شود سریع آسیب‌شناسی‌ کرد و جلوی به خطا رفتنِ حسابِ مالی را گرفت. در سیاست هم بعضا از همین الگوی به ظاهر ساده ولی‌ عملا پیچیده استفاده می‌شود. نمونه مشخصِ آن در انقلاب ۵۷ بود، که حینِ آن نیروهای «راست» و «چپ» به بالانس دست پیدا کرده موفق شدند حکومتِ شاهنشاهی را براندازند.

اینک بیایید نگاهی‌ به «آپوزیسیون» در دوران جمهوری اسلامی بیندازیم. حیاتِ آپوزیسیون را من به دو دوره تقسیم می‌کنم: ۱) قبل از تیر ۷۸ و کنفرانس برلین. ۲) بعد از تیر ۷۸ و کنفرانس برلین. قبل از تیر ۷۸ و کنفرانس برلین ما تنها شاهد یک نوع آپوزیسیون بودیم که «آپوزیسیون برانداز» نام می‌گرفت. این آپوزیسیون تشکیل شده بود از دو جناحِ راست و چپ، که تقریبا به صورتِ بالانس‌شده به عنوان بال‌های مکملِ یکدیگر عمل کرده کلیتِ آپوزیسیونِ برانداز را به جلو حرکت می‌دادند.

بعد از ماجراهای کوی دانشگاه و تجمعات و تظاهرات و تحصن‌های دانشجویی و بعد هم کنفرانس برلین اما شاهد ظهور پدیده دیگری بودیم که این روزها «آپوزیسیونِ دست‌ساز» نامیده می‌شود. این به اصطلاح آپوزیسیون، ساخته‌ی دستِ جمهوری اسلامی است؛ و هدف از ایجادش این بوده که آپوزیسیونِ برانداز را به حاشیه براند. برای ساختنِ این آپوزیسیون، رژیم کلی زحمت کشیده است. بنا به گفته سعید حجاریان (تئوریسین اصلاحات و اصلاح‌طلبانِ حکومتی)، بسترسازی‌ها و تفکرات بسیاری برای این «طفل نوپا» فراهم آمده و تدارک دیده شده است.

با ظهورِ آپوزیسیونِ دست‌ساز، حقِ اعتراض در داخل به ظاهر به آن داده ‌شد، اما این اعتراض عملا نتیجه‌ی دندان‌گیری برای مردم نداشت، و بیشتر برای آرام کردنِ آنها بود تا برای گرفتنِ حق‌شان. به تدریج، رژیم همین آپوزیسیونِ دست‌ساز را هم برنتافت، و آنها را قلع و قمع کرد، که باعث شد عده زیادی از آنها به خارج کوچ کنند یا صادر شوند. در خارج از کشور، یکی از اهدافِ اصلیِ آپوزیسیونِ دست‌ساز شد شکاف انداختن بین جناح‌های آپوزیسیون برانداز. آنها که در ابتدا به منظورِ جا افتادن در خارج از کشور عموما دست به دامنِ جناح‌های مختلفِ آپوزیسیونِ برانداز می‌شدند، پس از جا افتادن و قدرت گرفتن، عرصه را بر آپوزیسیونِ برانداز تنگ کرده جناح‌های آن را به جانِ هم انداختند.

این هدف در ابتدا از طریقِ از کار انداختنِ جناح چپِ آپوزیسیونِ برانداز و حتی در مواقعی همراه کردنِ آن با آپوزیسیونِ دست‌ساز به دست آمد. از آنجا که چپ‌ها، بر اساسِ پیش‌زمینه‌های ایدئولوژیک‌شان، خواه ناخواه با جمهوری اسلامی قرابت‌هایی دارند، جذبِ چپ‌ها برای آپوزیسیونِ دست‎‌ساز آسان‌تر بود. در میان‌مدت، همراهی با «مطالبه‌محوریِ» آپوزیسیونِ دست‌ساز، جناحِ چپِ آپوزیسیونِ برانداز را از لحاظِ کارکرد و تاثیرگذاریِ سیاسی به نازل‌ترین سطحِ ممکن رساند. با افولِ جناح چپ، بالانسِ آپوزیسیونِ برانداز بر هم خورد.

این وضعیت ادامه داشت تا تقریبا سه سال پیش. در حالی که جریانِ راستِ برانداز در بالا و چپِ برانداز در پایین قرار گرفته بود، و حرکت جهتِ انداختنِ رژیم به هر ترتیب به شیوه‌ای کج دار و مریز پیش می‌رفت، سر برآوردنِ تشکلی عقیم به نام «شورای ملی ایران»،‌ راستِ برانداز را هم به سرنوشتِ چپِ برانداز مبتلا کرد. جریان نفوذیِ آپوزیسیونِ دست‌ساز در شورای ملی‌ ایران، راستِ برانداز را نیز به مطالبه‌محوری کشاند. طوری شد که جناح راستِ آپوزیسیون از خواستِ براندازی رسید به خواندنِ بیانیه‌های آپوزیسیونِ دست‌ساز و نامه نوشتن به رهبر جمهوری اسلامی و طرفداری کردن از کمپین‌های آپوزیسیونِ دست‌ساز مثلِ «لغو گام به گامِ اعدام» (لگام). همه اینها باعث شد در میانِ خودِ جناح راست آپوزیسیونِ برانداز هم تفرقه و شکاف بیفتد، و این شکاف جناحِ راستِ آپوزیسیون را نیز به پایین‌ترین سطح خود طی‌ ۳۷ سال اخیر رسانده است.

امروز آپوزیسیونِ برانداز در کلیتِ خود در چنین وضعیتی به سر می‌برد: بالانس است، اما در پایین‌ترین سطحِ ممکن. و این به دردِ عبور از رژیم نمی‌خورد. برای گذار از رژیم، بازو‌های راست و چپِ آپوزیسیونِ برانداز باید دوباره در سطحِ بالا بالانس شوند، چرا که این دو جریان لازم و ملزومِ یکدیگرند. برای دست یافتن به این مهم، با توجه به بحرانی که ایران را در بر گرفته به طوری که هر لحظه امکان جنگ و تجزیه کشور هست، شاید بشود گفت زمانی‌ برای بسترسازی‌های چندین ساله نباشد. در چنین شرایطی، شاید با دو حرکتِ به ظاهر کوچک ولی‌ در حقیقت بزرگ بشود کماکان به آینده‌ی ایران امیدوار ماند: ۱) «اتحاد» درون‌جناحی برای هر طیفِ فکری. ۲) «ائتلاف» فراجناحی بر مبنای یک «مخرج مشترک»؛ هر دو برای انداختنِ رژیم جمهوری اسلامی و مستقر کردنِ دموکراسی در ایران.

Posted on Monday, April 4, 2016 at 01:13AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

بر کشیدن علی شریعتی و حمله بمردم و تایید ضمنی ملایان




در نوشته زير با يك بي دفتي عظيمي روبرو هستيم. اين طور بنظر ميرسد كه اگر از جمهوري اسلامي تعريف شود و از  خارجي بد گفته شود ، أفكار مردمان درست ميشود. در نوشته كوچكترين اشاره اي به تاييد عقب ماندگي علمي و اقتصادي كشور از دنياي متمدن نميشود انگار اينها در كشور وجود ندارند و ما از لحاظ علمي در اعلا درجه هستيم ولي مردمان مريض اين را نميفهمند.
اين نوشته حتي از نوشته هاي زمان مشروطيت هم در بررسي مسائل ملي عقب تَر است و يك نوع تبليغات دولتي بنظر ميرسد. در نوشته هيچ اشاره اي به اسلام و انچه كه اسلام بر سر تفكر منطقي و علمي أورده است نميكند
اسلام زير بناي درست تعقل وا مثل ايدئولژي هاي ديگر در ايران از بين برده است و گفته اند در فرهنگ ديني تعقل  درست و إيجاد علم امكان ندارد
عقل هم مثل  وسایل دیگر است! مثل چاقو و یا ماشین.شما میتوانید استفاده خوب از خرد بکنید و یا استفاده بد از خرد بکنید باید سعی کرد باارزشهای عادلانه وعاقلانه جلوی استفاده بد از خرد و عقل را گرفت .همانطوری که جلوی استفاده بد از چاقو را میگیرند: اگر با چاقو به کسی حمله شود مجازات دارد ولی اگر با همان چاقو جراحی شود و بیمار را از مرگ نجات دهند تشویق هم میشوند و جایزه هم میگیرند.استفاده بد از خرد باید مجازات داشته باشد:
استفاده بد از خرد جایی است که ارزشهای حقوق بشری پامال شده باشدمثلا  آزادی بیان نباشد آزادی تحصیل نباشد _ آزادی انتخابات نباشد و ....
عقلی که مورد حمایت قرار باید بگیرد عقلی است که خودکفا و آزاد و رها باشد و هدفش کشف حقیقت و رفاه انسانهای امروز وآینده باشد
عقلی که آزاد و مستقل و خودمحور است و نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست پرستش کورش را بعنوان سلاحی علیه حقوق بشر مردم ایران رد میکند.
بعضی از عقلها عقل ناقص و نوکر هستند مثلا عقل مسیحی عقلی است که در خدمت اشاعه عقایدی است که در انجیل بیان شده است و هیچگاه آن عقل حق ندارد(یعنی خودفروخته است) که مسیح را انکار کند با این که فردی بنام مسیح حتی در تاریخ مدون وجود ندارد! یا عقل هیتلری عقلی است که در خدمت اثبات حرفهای هیتلر و ایدئولوژی نازی است یعنی عقل هیتلری حق ندارد که نازیسم را انکار کند وو سوال کند چرا باید یهودیان را کشت و چرا ملت آلمان برترین است.از این لحاظ عقل هیتلری عقلی ناقص و نوکر است و به همین ترتیب عقل اسلامی هم عقلی است که سنت محمد و نوشته های قران او را تایید کند و نه تنها حق ندارد علیه آن نوشته ها و سنن دلیلی ارائه کند بلکه اگر دیگران هم دلیلی بر رد عقاید و نوشته های قران آوردند این عقل اسلامی باید آنها را بچالش بگیرد و نتیجه آن عقل اسلامی علمی است که در اسلام میگویند باید بدنبال آن علم بود منظور از علم اسلامی شیمی و فیزیک و ... نیست بلکه پیدا کردن تاییدیه ای بر قران و سنت محمد است.اسلام هم مثل هر دین دیگری با علمی که حرفهای محمد و دیگر پیامبران را انکار کند ضدیت دارد.
عقلی که کورش پرستان بکار میبرند عقلی است که نمیتواند کورش را رد کند. اگر در آن ایدئولوژی یکی بگوید کورش دیکتاتور بود و آدم میکشد و کشور گشایی میکرد ضد ایرانی و ضد کورش تلقی شده و دشمن شمرده میشود.از این عقل بنام خرد در تبلیغات کورش پرستان میاید باید بر حذر بود. 
بنابراین همه ما باید یاد بگیریم که چگونه از عقل و خرد استفاده درست بکنیم.
اين نوشته هم سدي براي درست انديشيدن است كه متاسفانه ميخواهد عقب ماندگي هاي ايران و ايراني را إنكار كند
تضاد موجود در جامعه ایران تضاد بین مدرنیته و سنت است .
سنت یعنی چه؟
بنظر من سنت همان فرهنگ متراکم از دانشهای گذشته است که برای سرو سامان دادن به اجتماع بکار گرفته میشود.منابع اطلاعاتی قابل توجه ما  انسانها از جهان پس از عصر جادو و  در ابتدای تاریخ بشر(ده تا دوازده هزار سال پیش) ناشی از انقلاب کشاورزی و ایجاد فرهنگ یک جا نشینی  بوده است.فرهنگ یک جا نشینی توام با انبار کردن غذا بود و ناشی از تولید زیاد غذا که موجب میشد بشر اولیه با استفاده از این مزیت بتواند زندگی خود را راحت تر اداره کند وهم چنین  بتواند آینده را هم بهتر پیش بینی کند.این انقلاب کشاورزی توسط  آدمیان دارای هاپلوگروه
Y- Chromosome Hyplogroup J
انجام گرفته است که یک سوم جمعیت فعلی ایران را تشکیل میدهد.این افراد از اطراف ساحلی شرقی و پر آب  دریای مدیترانه تا سرزمینهای پر آب در غرب ایران وآناتولی زندگی میکردند (منطقه هلال بارور)زندگی میکردند  اختراع کشاورزی  حدودا دوازده هزار سال پیش اتفاق افتاده است. اعراب و یهودیان هم به این گروه از انسانها متعلقند.اعراب جز زیر گروه جی یک و مردمان ناحیه شمالی تر نظیر ایران و ترکیه و یونان و ایتالیایی ها زیر گروه جی دو هستند.
فرهنگ کشاورزی زاینده مکتبهای دینی تک خدایی است و بهمین علت تمام ادیان تک خدایی غالب در دنیای امروز از انقلاب کشاورزی حاصل شده است و پس از هزاران سال هنوز هم تاثیر گذار هستند
ولی حالا ما در عصر  مدرنیته  ناشی از  عصر روشنگری  هستیم .ما مواجه با پی آمدهای انقلاب صنعتی هستیم که از عصر ماشین بخار و ماشینهای مختلف  و هواپیما و عصر اتم گذشته ایم و وارد عصر کامپیوتر و انقلاب انفورمانیک هم شده ایم و این انقلاب تا هزاران سال مردم جهان را تحت تاثیر قرار خواهد دادو ما هنوز در تاثیر وزش بادهای اولیه این طوفان هستیم .ما باید آماده باشیم تا بتوانیم این طوفان انقلاب صنعتی که که همه فرهنگها را تحت تاثیر قرار خواهد داد سربلند و پایا بیرون آییم.
اگر امروز ما ماشین را ساختیم و بکار بردیم نخواهیم توانست بعقب برگردیم و آن را انکار کنیم.ما در این جبر هستیم و علم را نمیتوان متوقف کرد
علت تحولات اجتماعی قدرت فناوری جامعه است و میزان و نحوه تولیدات یک جامعه
http://efsha.squarespace.com/blog/2008/3/6/879034266340.html
جامعه متحول میشود تا بقاداشته باشد و اگر جامعه با تحولات زمانه نتواند هم آهنگ بشود از بین خواهد رفت.اگر جامعه بقایی داشته باشد لازم خواهد بود برای بقایش سنتهایی را تغییر دهد تا بتواند با تحولات جدید همراه شود.انقلاب اسلامی ناشی از نبود تولید داخلی و وابستگی کشور به تولیدات خارجی و حاکمیت دولت دلال تولیدات خارجی در ایران بود
در واقع ما از ارزشهای انقلاب کشاورزی بسوی ارزشهای مدرنیته گذر میکنیم و ملایان و سلطنت استبدادی که حامل مسمومیت فرهنگی ما و مانع ما برای پرش از این ارزشهای قدیمی بسوی ارزشهای جدید هستند باید نابود میشدند.این آخرین فرصت برای شاهان و ملایان بود که خودشان را با مدرنیته همراه کنند ولی اینان در خلاف جهت آب شنا کردند و نابود خواهند شد.
انقلاب صنعتی نه تنها ما را بلکه همه جهان با شلاق تحول بجلو خواهد راند و هیچ قدرتی نخواهد توانست علم و فنآوری را متوقف کند.برای بقای خودمان -  ما  در تولید علم جدید باید جایی داشته باشیم وتا بتوانیم باقی بمانیم و گر نه کلاهمان پس معرکه است بنابراین لازم است که هویت ما هویتی نزدیک به مدرنیته و انقلاب صنعتی باشد و این هویت هویتی حقوق بشری و دمکراتیک خواهد بود یعنی تا زمانی که همه ایرانیان معتقد به ارزشهای حقوق بشری و اصول دمکراسی همسو با ارزشهای حقوق بشری نباشند هویت ایرانی مشکلی از انان را حل نخواهد کرد.در نود سال اخیر که ارزشهای ناسیونالیستی فاشیستی و سپس ارزشهای  فاشیستی دینی و اسلام سیاسی حاکم شده اند  نه تنها عقب ماندگی ایران تشدید شده بلکه  استبداد  هم حاکم بوده است که نشانه غلط بودن هویت ایرانی ناسیونالیستی و یا هویت مذهبی ایرانی بوده است
در كل نوشته زير ناقص و نارساست

 

*************************


January 11 · 
 

تشخیص افتراقی مرض خواری و خودباختگی
هر بیماری‌ای نشانه‌هایی دارد و برای درمان هر مرضی نخست باید آن را تشخیص داد. یکی از بیماری‌های وخیم و شایع این روزها در ایران ما، شکل عجیب و غریبی از یک اختلال روانشناختی است که به نرم‌افزار هویت افراد مربوط می‌شود. نمودهای این اختلال آن است که افراد نه تنها هویت و معنایی برای خویش قایل نیستند، بلکه انگار از نداشتن آن سرفراز و شادمان هم هستند. یعنی نه تنها از خوار و پست بودن انگاره‌ی خویش ناراحت نمی‌شوند، که آن را با لذت اعلام هم می‌کنند. این مرض مدتهاست گریبانگیر مردم ایران زمین شده، اما انگار که هنوز درست توصیف نشده باشد. نام این بیماری عجیب را مانده بودم چه بگذارم. مازوخیسم فرهنگی و آلزایمر تاریخی و قانقاریای هویت هریک گوشه‌ای از عوارض را توصیف می‌کردند. این بود که به همان خواری و خودباختگی بسنده کردم که پارسی‌تر است و آشناتر. آمدم برای کلمه‌ی اولی بنویسم «خودخوارشماری» اما دیدم کسی که خود را خوار و پست می‌شمارد احتمالا خوار و پست هم هست. پس به کلمه‌ی کوتاهتر رسیدم.
چون به نظر می‌رسد بسیاری از افراد از وجود این بیماری، یا ابتلای خودشان به این مرض ناآگاه هستند، مسیرهای درمان آن هم اغلب مسدود است. برای رفع این مشکل در اینجا فهرستی از نشانه‌های «خودباختگی و خواری» می‌آورم که بتوانید آن را از بیماری‌های دیگر تفکیک کنید. از میان ده نشانه‌ی زیر اگر هفت‌تایش را داشتید، گرفتار این بیماری هستید و تنها راه درمانش مطالعه‌ی منظم تاریخ و ادبیات ایران است. اما مسیر درمانی را تا انتها ادامه بدهید. اگر استفاده از این داروها ناقص باشد و زود رهایش کنید، مرض با شدت بیشتری بر می‌گردد! در ضمن اگر هنوز مبتلا نشده‌اید، سخت مراقب واگیردار بودن‌اش باشید. معمولا اگر در مجلسی دو سوم حاضران این مرض را داشته باشند، به بقیه هم منتقل‌اش می‌کنند. و اما نشانگان:
1) خودباختگان نسبت به برخی از کلمات آلرژی دارند و با شنیدن‌اش کهیر می‌زنند. کلماتی مثل ایرانی، پارسی، آریایی، مسلمان، شیعه، و به کل هرچه که مردم ایران زمانی خود را بدان نامیده‌اند، برایشان غیرقابل تحمل است. با شنیدن این کلمه‌ها ضربان قلبشان تند می‌شود، چهره‌شان قرمز می‌شود و علایم سندرم ژیل‌دو‌لاتورِه (فحاشی خودکارِ عصبی) را ظاهر می‌کنند. به همین ترتیب یاد کردن از شاعران خوشنام پارسی‌گو، پهلوانان و سرداران و شاهان قدیم ایران، دانشمندان و فیلسوفان و عارفان و دینمردان، و به کل اسم خاصی که به تمدن ایرانی مربوط شود باعث برانگیختگی عاطفی و هیجانی‌شان می‌شود. این واکنش نسبت به کلمات با شکل خاصی از لکنت و اختلال گفتاری همراه است که طی آن مدام عبارت «اصلا ما ایرانی‌ها...» و «نمی‌دونی که، توی خارج...» را تکرار می‌کنند. همیشه بعد از عبارت اول حرفهایی منفی و شرم‌آور گفته می‌شود و بعد از جمله‌ی دوم ستایشهایی اغراق‌آمیز. جای کلمه‌ی خارج هم معمولا اسم کشورهای اروپایی و آمریکا و ژاپن می‌آید، اما به تازگی به اسم کشورهای دیگر از جمله جیبوتی هم تعمیم یافته است!
2) خودباختگان به نوعی ساده‌لوحی نامتقارن دچار هستند. یعنی آمادگی شگفت‌انگیزی دارند که حرفهای منفی شاخ‌دار و اغراق‌های مثبت آبکی را درباره‌ی دوقطبیِ بنیادینِ «مردم ایران» و «خارجی‌ها» باور کنند. برایشان خیلی بدیهی است که قاطبه‌ی مردان در خیابانهای تهران به تجاوز به زنان و به همدیگر مشغول‌اند و به راحتی باور می‌کنند که در ژاپن یک قطار کامل را برای مدرسه رفتنِ یک دختر بچه‌ اختصاص داده‌اند. ایمان قلبی دارند که انوشیروان دادگر یک جنایتکار جنگی محسوب می‌شود، و تردید ندارند که چنگیز خان مؤسس بیمارستان خیریه‌ی مشهوری بوده است. در کل هرچه حرفی پرت‌تر و نامعقول‌تر باشد راحت‌تر باورش می‌کنند، به خصوص اگر نیشی به ایرانی‌ها و ثنای خارجی‌ها در آن باشد.
3) خودباختگان به نوعی پارانویا دچار هستند. یعنی معتقدند همه چیز در ایران توسط دستهایی مخفی و پلید اداره می‌شود و در مقابل بقیه‌ی سرزمینهای کره‌ی زمین را کاملا پاکیزه و آزاد و رها می‌دانند. به نظرشان انتخابات آمریکا و یونان و کره‌ی شمالی به یک اندازه تجلی فلسفی مفهوم آزادی انتخاب است، اما در ایران اگر نامزدی بر خلاف نظر حاکمیت و با رای و هوشیاری مردم به قدرت برسد (که یکی در میان هم می‌رسد) به نظرشان توطئه‌ی پیچیده‌ای در پس پرده هست که هیچ کس جز خودشان از آن خبر ندارد، آن هم خبری مگو و بسیار مبهم! 
4) خودباختگانِ ایرانی مدام با یک جور دوقطبی شگفت‌انگیزِ «ایرانی/ خارجی» دست به گریبان‌اند. اما عجیب است که خودشان در این جبهه‌بندی ذهنی طرف خارجی‌ها هستند. نمونه‌اش این که هیچ نوع حق و اعتبار و تشخصی برای ایرانیان (و در نتیجه خودشان) قایل نیستند، اما حقوقی عجیب و غریب را برای «خارجی‌ها» به رسمیت می‌شناسند. به نظرشان خیلی بد و زشت است که ایران برای بسط نفوذش در منطقه پول خرج کند، اما این که عربستان و ترکیه برای تقویت هلال بلاهت چنین کنند، ایرادی ندارد. این که آمریکایی‌ها به جفرسون و واشنگتن در دویست سال قبل بنازند برایشان بدیهی و دوست داشتنی‌ است، اما خونشان به جوش می‌آید اگر یک ایرانی از سابقه‌ی یکی دو هزار ساله‌ی کوروش و ابن سینا و فردوسی با مهر و افتخار یاد کند. 
5) نادانی عمیق‌شان درباره‌ی تاریخ و جغرافیا و ادبیات و سایر شاخه‌های علوم انسانی، به خودانگاره‌ای عجیب منتهی می‌شود که می‌شود آن را «ما-که-پُخی-نبودیم-پنداری» نام نهاد. به نظرشان هیچ اهمیتی ندارد که کشاورزی و شهرنشینی در ایران زمین پنج هزار سال قدمت دارد، یا این که اولین دولت کلان را ایرانی‌ها ساخته‌اند، یا این که شمار ادیبان و دانشمندان و سرداران و نامداران ایرانی (فقط بر مبنای دیرپایی تمدن هم که حساب کنیم) از باقی جاهای دنیا بیشتر و تاثیرگذاری‌شان عمیقتر است. اینها ذره‌ای در این ایمان متعصبانه‌شان خدشه وارد نمی‌کند که: «ای آقا، این حرفها رو بذار کنار، ما همچین پخی هم نبودیم...». 
6) خودباختگان نوعی اختلال زبانی دارند که وابسته به شرایط بوم‌شناختی بروز می‌کند. گرفتاران این مرض متن‌های پارسی درست و حسابی نخوانده‌اند، شعرِ جدی و زیبا به گوششان نخورده و بیتهای چندانی از حافظ و سعدی و فردوسی در یاد ندارند. به همین خاطر در حالت عادی اغلب با گویش چاله‌میدانی خالص حرف می‌زنند. اما اگر شخصیتی با القاب دانشگاهی نزدیکشان باشد، کم کم بسامد کلمات بی‌ربط انگلیسی و فرانسوی و روسی و عربی در حرفهایشان زیاد می‌شود. در حدی که وقتی درباره‌ی موضوعی جدی صحبت می‌کنند، به کل حرفهایشان نامفهوم می‌شود. گاهی وقتها لهجه‌شان هم بر می‌گردد و شبیه به بانوان متشخصی حرف می‌زنند که با لهجه‌ای اتریشی-مکزیکی در خطوط هوایی‌مان رموز بستن کمربند را به مسافران آموزش می‌دهند!
7) مازوخیسم فرهنگی‌ خودباختگان انگار تداوم نوعی سادیسم سیاسی باشد. یعنی دست کم در ذهنشان فکر می‌کنند با فحش دادن به فرهنگ ایرانی در حال آزردن و انتقام‌گیری از آنهایی هستند که به لحاظ سیاسی به ایشان ستم کرده‌اند، در حالی که خبر ندارند که خودِ همین مرض را از خودِ همان‌ها گرفته‌اند و اینجا تبعیت و پیروی در کار است و نه انتقام‌گیری. شاید دلیلش این باشد که تمایز مفاهیمی مثل فرهنگ/ سیاست، دولت/ مردم، و... به کلی برایشان ناشناخته است.
8) خودباختگان به «دهکده‌ی کوچک جهانی» و «همبستگی همه‌ی بشریت» و «حقوق مظلومان و ستمدیدگان» سخت دلبستگی دارند و مدام در این مورد شعار می‌دهند، اما در کوچه‌های دهکده‌ی خودشان آشغال می‌ریزند و با همسایه و خویشاوند دعوا و مرافعه دارند و هرجا دستشان برسد حقوق دیگران را پایمال می‌کنند. از کلمه‌هایی مبهم و کلان که مسئولیت اجرایی خاصی تولید نمی‌کند بهره می‌جویند تا تعهد اجتماعی و اخلاقی عادی‌شان را در برابر مردم کشورشان و شهرشان و محله‌شان برآورده نکنند. موضوع همدردی‌شان را با دقت و وسواس غریبی از پرت‌ترین جاها انتخاب می‌کنند. برای خودباخته این مهم نیست که چند صد ایرانی -که شاید خویشاوند خودش هم بینشان بوده- در کشوری دیگر زیر دست و پا کشته شده است. اما سخت دلگیر می‌شود اگر یک خبرنگار ایتالیایی (که بعدتر معلوم می‌شود از جایی هم پول گرفته) در خیابانی در تهران از دیدن قیافه‌ی مردان ایرانی خوشش نیاید. خودباختگان تعریفی عجیب و غریب از حقوق پایمان شده‌ی ستمدیدگان دارند که فرمول ساده‌اش «هرچی دورتر و خاص‌تر، بهتر» است. دلیلش البته روشن است، هرچه این حقوق پایمان شده نزدیکتر و شفا‌فتر و عام‌تر باشد، شعار دادن درباره‌اش ناپذیرفتنی‌تر و انجام کاری درباره‌اش ضروری‌تر خواهد شد، و این والاگوهران «حوصله‌ی این آریایی‌بازی‌ها را ندارند».
9) شکلی حاد و ریشه‌دار از مخالفت با کد ژنتیکی‌شان در خودباختگان نهادینه شده است. در شرایطی که باقی مردم دنیا به خاطر چند قرن زیستن در یک تکه زمین افتخار می‌کنند و هویت خود را (به درستی) بر این مبنا استوار می‌سازند، مبتلایان به این بیماری به کل منکر ریشه‌های خود هستند. اگر هفتاد پشت‌شان هم در شهری باستانی و مهم مثل ری و مرو و بخارا و شیراز و تبریز زندگی کرده باشد، خودشان را مهاجرانی معرفی می‌کنند که تازه از ده کوره‌ای در سیبری به فلات ایران کوچ کرده‌اند. اگر تا چهل نسل قبل در روستایی زیسته و اصالتی ژنتیکی در طایفه‌ای داشته باشند، درشجره‌نامه‌شان می‌گردند و بالاخره یک روس و پرتغالی و انگلیسی (و اگر نشد به تازگی مغول و چینی و جیبوتیایی!) پیدا می‌کنند و خودشان را از اهالی مهاجر کشورهای دیگر به ایران قلمداد می‌کنند. 
10) خودباختگان همه چیز را نشانه‌ی افول و مرگ و انهدام فرهنگ ایرانی می‌بینند و در مقابل حساسیتی درباره‌ی الگوهای مشابه در فرهنگهای دیگر ندارند. این که جعفرآقای نانوا امروز خشخاش کمتری روی نان بربری پاشیده از نظرشان نمودی از انحطاط و تباهی تمدن ایرانی‌ است. برابرنهاد این واقعه‌ی تلخ در ذهنشان کنارِ سفت بودن برخی از نان باگت‌های فرانسوی قرار نمی‌گیرد، که همواره با صحنه‌ی شکوهمند کانال مانش و آپولوی 13 مقابله می‌شود و مایه‌ی خواری و افسوس...

 


Posted on Friday, April 1, 2016 at 01:22AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

سرکوب فرقه دمکرات آذربایجان و پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن - محمدحسین یحیایی

سرکوب فرقه دمکرات آذربایجان و پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن

 

با کناره گیری و تبعید رضا شاه از قدرت سیاسی، زمینه مشارکت سیاسی با تشکیل احزاب، انجمن ها و نهاد های مدنی ، هنری و اجتماعی فراهم آمد و با استقبال مردم آذربایجان که سال ها در محرومیت های فرهنگی، هنری، اقتصادی و سیاسی بودند، روبرو شد.

در مدت کوتاهی انجمن ها و نهاد های مدنی و اجتماعی شکل گرفت و افراد و شخصیت های سیاسی که سال ها از فعالیت های فرهنگی و اجتماعی دور و محروم بودند با عشق و علاقه وارد میدان سیاست و مشارکت در آن شدند تا کمبود ها و نیاز های فرهنگی و اجتماعی جامعه آذربایجان را جبران کنند و در راه رسیدن به آزادی که آرزوی دیرینه مردم محروم و تحقیر شده آذربایجان بود تلاش ورزند، در این راستا انجمن های گوناگون از جمله انجمن آزادی، مبارزه با فاشیسم، طرفداران صلح، سندیکا های کارگری و هنری فعال شدند و برخی از آنها هم مانند انجمن آذربایجان ارگان خود را به نام «آذربایجان» به زبان های ترکی و فارسی منتشر کردند.

تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان خوشآیند دولت مرکزی نبود و از آن بیم داشت که مبارزه با استبداد که از آذربایجان جوانه زده و در حال رشد بود، به مناطق دیگر سرایت کند، از آن رو از همه توان خود استفاده کرد تا آن را در نطفه خفه کند

اینگونه فعالیت ها خوشآیند حکومت مرکزی نبود و به شیوه های مختلف و با مطرح کردن دلایل واهی با آنها مخالفت می کرد و مانع از توزیع نشریات آنها در گستره ایران می شد.

پیشبرد سیاست اقتصادی دولت مرکزی با پائین آوردن ارزش پول ملی (لیره استرلینگ از ۶۸ ریال به ۱۴۰ ریال) بزرگ مالکان آذربایجان را تشویق کرد که محصولات خود را برای صادرات به جنوب بفرستند، در نتیجه بین سال‎های ۱۳۲۰ تا ۲۳ آذربایجان با کمبود شدید ارزاق بویژه نان روبرو شد و همزمان قیمت ها به شدت افزایش یافت، در نتیجه چندین تظاهرات خود جوش مردمی در شهر ها و روستا ها رخ داد که با سرکوب ژاندارم ها و نفرات مسلح مالکان فروکش کرد ولی خشم پنهان و فروخورده مردم از اوضاع اقتصادی ادامه یافت و فعالین اجتماعی و فرهنگی را تحت تاثیر قرار داد.

آنان به دفعات با فرستادن تلگراف به تهران خواستار رسیدگی شدند که در جواب صدر الاشراف نخست وزیر گفت : «... نه به این تلگراف و نه صد یک از این تلگراف ها اهمیت نمی دهم.» رفتار تبعیض آمیز همراه با گفتار تحقیرآمیز کاسه صبر آذربایجان را لبریز می کرد و برای برون رفت از آن، تشریک مساعی، همکاری و گفتگو بین روشنفکران، نمایندگان کارگران، تهیدستان و نهاد های مدنی افزایش می یافت، در نتیجه زمینه های یک تشکل فراگیر در آذربایجان با شرکت شخصیت های برجسته شهر با گرایش های گوناگون سیاسی و مذهبی فراهم آمد. در این میان پیشه وری که با رد اعتبارنامه اش در مجلس شورای ملی به تبریز برگشته بود در میان این گروه قرار گرفت و مسئولیت فرقه دمکرات آذربایجان به وی محول شد.

تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان خوشآیند دولت مرکزی نبود و از آن بیم داشت که مبارزه با استبداد که از آذربایجان جوانه زده و در حال رشد بود، به مناطق دیگر سرایت کند، از آن رو از همه توان خود استفاده کرد تا آن را در نطفه خفه کند، تبلیغات وسیع و گسترده ای را در وابستگی و فرمانبری فرقه از بیگانه آغاز کرد که شوربختانه برخی از روشنفکران در آن دام گرفتار آمدند (و تا کنون هم نتوانستند خود را نجات دهند). دولت های وقت یکی بعد از دیگری نمایندگانی را به تبریز فرستادند که همراه با تهدید با سران فرقه گفتگو کنند و در نهایت نوبت به احمد قوام سیاستمدار کهنه کار رسید، در این میان فرقه با عملکرد و فعالیت های اجتماعی، فرهنگی و عمرانی خود جایگاه ویژه ای در بین مردم پیدا کرد که تهران را بیشتر نگران می کرد.

از اوایل آذرماه ۱۳۲۵ نیروهای مسلح مرکزی برای تامین انتخابات دوره ۱۵ مجلس وارد زنجان شدند، همراه با آنان افراد مسلح خوانین که در خدمت ذوالفقاری ها، افشار ها و دیگران بودند برای قتل و غارت جنایات به روستاها و شهر ها هجوم آوردند. دولت مرکزی خوشحال از این تعرض و پیروزی، به ادامه آن تا سرکوب فرقه می اندیشید و زمینه را برای حمله به تبریز فراهم می کرد. سلام اله جاوید که خود را استاندار می پنداشت با خوش باوری به تهران و قول و قرار های آن فکر می کرد که قوای مرکزی برای تامین امنیت به آذربایجان می آیند که با مشاهده جنایات آنان در زنجان تلگرافی به شاه فرستاد و خواستار آن شد که امنیت در آذربایجان برقرار است و شما بجای نیرو های مسلح افرادی را بعنوان بازرس اعزام دارید که آنهم بی جواب ماند

قوام از در آتشی که بعدها مشخص شد که حیله ای بیش نبود وارد شد، و نماینده خود مظفر فیروز را به تبریز فرستاد. فیروز در تبریز موافقتنامه ای در ۱۵ ماده تنظیم کرد که مورد قبول فرقه قرار گرفت و برخی از اقدامات فرقه مانند تدریس زبان ترکی در مدارس ابتدایی، اصلاحات ارضی و تشکیل نهاد های مدنی به رسمیت شناخته شد. همسو با آن فعالیت انجمن های ایالتی هم بر اساس قانون اساسی آزاد و قانونی اعلام شد و وزرای حکومت ملی آذربایجان هم در راس ادارات مربوطه قرار گرفتند، گروه های فدایی در ژاندارمری که نام آن به نگهبانی تغییر کرده بود ادغام شده و فرماندهی نیروهای مسلح با صلاحدید و مشورت انجمن ولایتی تعیین می شد، دولت مرکزی سلام اله جاوید را بعنوان استاندار و میرزاعلی شبستری را در ریاست انجمن ایالتی به رسمیت شناخت و فرقه دمکرات آذربایجان استان خمسه و زنجان را تخلیه و برای مدتی که مراحل قانونی آن در مجلس ۱۵ طی شود، به تهران واگذار کرد که با مخالفت مردم زنجان روبرو شد.

به هر رو از اوایل آذرماه ۱۳۲۵ نیروهای مسلح مرکزی برای تامین انتخابات دوره ۱۵ مجلس وارد زنجان شدند، همراه با آنان افراد مسلح خوانین که در خدمت ذوالفقاری ها، افشار ها و دیگران بودند برای قتل و غارت جنایات به روستاها و شهر ها هجوم آوردند. دولت مرکزی خوشحال از این تعرض و پیروزی، به ادامه آن تا سرکوب فرقه می اندیشید و زمینه را برای حمله به تبریز فراهم می کرد. سلام اله جاوید که خود را استاندار می پنداشت با خوش باوری به تهران و قول و قرار های آن فکر می کرد که قوای مرکزی برای تامین امنیت به آذربایجان می آیند که با مشاهده جنایات آنان در زنجان تلگرافی به شاه فرستاد و خواستار آن شد که امنیت در آذربایجان برقرار است و شما بجای نیرو های مسلح افرادی را بعنوان بازرس اعزام دارید که آنهم بی جواب ماند.

حکومت مرکزی برای سرکوب و نابودی نهضت آذربایجان دو لشگر مسلح به سلاح های سنگین از دو محور به سوی آذربایجان روانه کرد، یک لشگر به فرماندهی سرتیب «میرهاشمی» از محور میانه به تبریز و دیگری به فرماندهی سرهنگ «ضرابی» از محور میانه و مراغه که در تبریز به هم بپوندند.

با آمدن ارتش شاهنشاهی، تفنگداران خوانین و برخی از فرصت طلبان که برای مدتی پنهان شده بودند آشکار شدند. جنگ، جنایت، دزدی و تجاوز به شکل بی رحمانه ای ادامه یافت، در همان روزهای نخست نفرا زیادی تیرباران، حلق آویز و یا مثله شدند، افرادی مانند آیت اله العظمی سید یونس اردبیلی و حاج میرزا حبیب و برخی دیگر فتوای ارتداد نفرات فرقه را صادر کردند.حکومت تهران مخالفتی با آنان نکرد تا کینه دیرینه خود را با جنبش مردم آذربایجان نشان دهد، بیشتر از ارتش و دادگاه های صحرایی آن، خوانین در روستا ها جنایت آفریدند، گاهی گوش و دماغ روستائیان را بریده و لخت و عریان از روستا بیرون می کردند، جرم آنان تنها حمایت و یا طرفداری از عملکرد فرقه بود.

در روز ۲۲ آذرماه سرتیب هاشمی که فرماندهی نیروهای اعزامی از تهران را بعهده داشت با اعلام حکومت نظامی موافقتنامه دولت قوام را با حکومت ملی آذربایجان ملغی اعلام کرد، در حالی که سلام اله جاوید بعنوان استاندار بالاترین مقام سیاسی در تبریز محسوب می شد و این اقدام نظامی ها نشان می دهد که تهران برخلاف وعده و وعید های خود برای نابودی جنبش آذربایجان از ماه ها پیش نقشه کشیده بود و دنبال فرصت می گشت که آن را با صلاح دید نیرو های مرتجع داخلی و حامیان بیرونی آن اجرایی کند.

با حمله به آذربایجان و سرکوب نهضت ۲۱ آذر، هزاران نفر کشته، مخفی، فراری و یا مجبور به ترک زادگاه خود شدند. در اولین فرصت در روز ۲۶ آذرماه، جشن کتابسوزان در مدارس و میادین شهر و روستا آغاز شد، هزاران جلد کتاب درسی، ادبی و گاهی علمی که به ترکی چاپ شده بودند نابود شد، هنوز پرونده این جنایت فرهنگی باز است که باید روزی بررسی شود. با حمله به آذربایجان بار دیگر اربابان سر رسیدند و خواستار سهم خود از سال گذشته شدند، روستائیان که قادر به پرداخت آن نبودند شکنجه می شدند و با استفاده از فرصتی که به دست می آوردند، به کوه ها و بیابان ها پناه می بردند، برخی هم برای سیر کردن شکم خود به شهر های نزدیک می رفتند و در آنجا هم مامورین نظامی آنان را دستگیر و به کمپ های مختلف در مناطق جنوب از جمله به بدرآباد لرستان اعزام می کردند.

حادثه دیگری در تاریخ بنام «باغ مهرانی» ها ثبت شده است که باز هم کینه ورزی حکومت مرکزی را نسبت به جنبش های مردمی و فرقه و طرفداران آن نشان می دهد. در سال ۱۳۳۸ با درخواست پی در پی و پیگیر برخی از افراد فرقه همراه یا افرادی که از ترس به آن سوی مرز فرار کرده و خواهان برگشت به زادگاه خود بودند، توافقنامه ای بین مقامات شوروی و ایران حاصل شد که آنان بتوانند بدون ترس و واهمه به زادگاه خود برگردند و مورد اذیت و آزار قرار نگیرند. این گروه حاصل سال ها کار و زحمت خود را به صورت روبل روسی نمی توانستند وارد کشور کنند، در نتیجه با خرید دوربین عکاسی، سماور نیکالای، وسایل پزشکی و غیره وارد کشور شدند که با فروش آنها بتوانند چند صباحی زندگی کنند و شاید هم سر و سامان بگیرند. آنان به محض ورود به کشور روانه باغ مهران شدند، همه وسایل همراه آنان را ضبط کردند، با آنان مثل اسرای جنگی رفتار می کردند، بازجویی های خشن همراه با اذیت و آزار، تحقیر و تهدید شروع شد

رحیم ذهتاب خبرنگار روزنامه «ظفر» در یادداشت های خود از آذربایجان می نویسد: رنگ ها زرد، پاها سست، افکار منقلب، همه در بهت عضیمی گرفتارند... گویا شهر در محاصره دشمن است، وجود حکومت نظامی و کثرت مامورین آگاهی منظره غریبی به شهر داده است. ویلیام داگلاس حقوقدان و علاقه‎مند به جهانگردی و مردم شناسی هم که در آن سال ها از منطقه دیدن می کند مشاهدات خود را در بخشی از کتاب خود بنام «سرزمین های شگفت انکیز با مردمانی مهربان» اینگونه بر زبان می آورد: «آذربایجان با آب و هوای مناسب برای کشاورزی، تاریخ کهنی دارد، دین زرتشت ۶ سده پیش از میلاد مسیح از آنجا برخاسته و آموزه های آن مبارزه پیگیر بین خیر و شر بوده است، آذربایجان سرزمین جنبش ها و نوعی شیپور بیدارباش برای همگان بوده است... مردم آذربایجان سخت کوش، جدی و شجاع هستند و دوستی پایداری دارند... آذربایجانی ها تمایلی به کمونیسم ندارند ولی نسبت به روس ها احساس دوستی و همسایگی می کنند... من با توجه به نوشته روزنامه های منتشره فکر می کردم پیشه وری انسان بی کفایتی بوده ولی بعد از مطالعات و گفتگو با مردم دریافتم که انسانی موشکاف و با برنامه بوده و هنوز هم مورد پشتیبانی مردم است، برخی فکر می کردند که پیشه وری مدل شوروی را در نظر داشته ولی به نظر می رسد که خواهان نوعی رفرم و پیشرفت اجتماعی بوده است، روستائیان از وی پشتیبانی می کردند... ارتش با نعره و فریاد وارد آذربایجان شده، غارت و بی رحمی کرده، زخم های وحشتناکی بجا گذاشته است، در پی یورش ارتش و برف سنگین راه ها بسته، احشام و چهارپایان تلف شدند، در روستایی بنام « نوایی » در نزدیکی خوی برای مدتی اقامت کردم و متوجه شدم که ۵۰ نفر از ۳۰۰ سکنه روستا از سرما و گرسنگی جان باختند، خیلی ها توانایی حرف زدن از فرط گرسنگی را نداشتند مالکان بزرگ احتکار می کنند تا محصولات خود را گرانتر بفروشند... در تبریز شاهد مردمانی از مناطق مختلف آذربایجان بودم که لاغر اندام، تکیده قامت، خسته و ژنده پوش بودند فکر می کنم اگر روزی در آذربایجان انتخابات آزاد باشد، پیشه وری با ۹۰ درصد آرای مردم به قدرت می رسد." (ترجمه بخشی از کتاب ویلیام داگلاس حقوقدان آمریکایی).

کینه و نفرت از جنبش مردم آذربایجان هرگز به پایان نرسید، این بار نوبت به پراکندن نخبگان، کارآفرینان و اندیشه ورزان رسید. گاهی با تشویق و گاهی با تهدید و نگرانی روانه استان های مرکزی شدند، در این میان فرار سرمایه از آذربایجان فزونی گرفت و آذربایجان به یکی از مناطق مهم در فرستادن نیروی کار و سرمایه به مناطق دیگر تبدیل شد. حکومت مرکزی بعد از این همه ظلم و ستم در ظاهر به فکر دلجویی از مردم اذربایجان افتاد و در تاریخ ۱۵ تیرماه ۱۳۲۷ لایحه ای برای عفو عمومی به مجلس برد و به تصویب رساند که هرگز اجرایی نشد و تقی زاده در نامه ای به هژیر نخست وزیر وقت نوشت که تعدادی در کمپ های دور افتاده دست به خودکشی می زنند، حالا که این قانون به تصویب رسیده اجازه داده شود این ها به زادگاه خود برگردند ولی ترتیب اثری به این نامه ها و درخواست ها داده نشد و مردم آذربایجان که به این کمپ ها فرستاده شده بودند، در همان جاها ماندند و تعداد زیادی جان باختند.

با سرکوب فرقه دمکرات آذربایجان ضربه سنگین و سهمگینی به روند دمکراسی در کشور وارد شد، بار دیگر استبداد با تقویت و سازماندهی خود، قدرت مرکزی و نظامی اش را افزایش داد، احزاب سیاسی و مترقی را یکی بعد از دیگری نابود کرد و زمینه کودتا را برای پیشبرد استبداد در سال ۱۳۳۲ فراهم آورد

حادثه دیگری در تاریخ بنام «باغ مهرانی» ها ثبت شده است که باز هم کینه ورزی حکومت مرکزی را نسبت به جنبش های مردمی و فرقه و طرفداران آن نشان می دهد. در سال ۱۳۳۸ با درخواست پی در پی و پیگیر برخی از افراد فرقه همراه یا افرادی که از ترس به آن سوی مرز فرار کرده و خواهان برگشت به زادگاه خود بودند، توافقنامه ای بین مقامات شوروی و ایران حاصل شد که آنان بتوانند بدون ترس و واهمه به زادگاه خود برگردند و مورد اذیت و آزار قرار نگیرند. این گروه حاصل سال ها کار و زحمت خود را به صورت روبل روسی نمی توانستند وارد کشور کنند، در نتیجه با خرید دوربین عکاسی، سماور نیکالای، وسایل پزشکی و غیره وارد کشور شدند که با فروش آنها بتوانند چند صباحی زندگی کنند و شاید هم سر و سامان بگیرند.

آنان به محض ورود به کشور روانه باغ مهران شدند، همه وسایل همراه آنان را ضبط کردند، با آنان مثل اسرای جنگی رفتار می کردند، بازجویی های خشن همراه با اذیت و آزار، تحقیر و تهدید شروع شد، برخی از آنان زبان فارسی را نمی دانستند، بازجویی از سوابق آنان و موقعیت شان در فرقه و همکاری با ک گ ب و ایرانیان مقیم شوروی پیش برده می شد که آنان هیچگونه اطلاع و یا ارتباطی با آنان نداشتند... بازجویی ها ادامه یافت و بعد از مدت ها هر کدام با پرونده ای قطور و سنگین روانه دادگاه های نظامی شدند، برخی از این افراد ساده دل به ۱۰ سال و برخی به ۱۵ سال و برخی هم به اعدام محکوم شدند. (برگرفته و تلخیص از درد زمانه، محمد علی عمویی ص ۱۴۲)

هنوز داستان بی پایان فرقه به پایان نرسیده، قانون ضبط اموال متجاسرین آذربایجان و کردستان و تصویه مطالبات و خسارت اشخاص مطرح شد و در تاریخ ۳۰ فروردین ۱۳۳۹ به تصویب مجلس شورای ملی رسید.

بر اساس این قانون کلیه وجوه نقدی و اموال منقول و غیر منقول متجاسرین آذربایجان و کردستان و احزاب غیر قانونی دمکرات آذربایجان و کومله کردستان که در تصرف دولت است به ملکیت دولت شناخته می شود و به دولت اجازه داده می شود مطالبات و خسارت مورد ادعای دولت و اشخاص و موسسات غیر دولتی را از متجاسرین که تا آخر اسفند ۳۳ کتبا به وزارت دارایی اعلام شده به وسیله کمسیونی مرکب از دادستان استان و پیشکار دارایی مورد رسیدگی قرار داده و مبلغ مورد تصدیق را به هیئات وزیران گزارش دهد که پس از تصویب با اخذ سند ترک دعوی به ذیحق پرداخت شود.

با اجرای این قانون مالکان و زمینداران بزرگ به نام خسارت، از اموال مصادره شده افراد فرقه که کشته و یا مجبور به ترک زادگاه خود شده بودند سهم دریافت کردند.

با سرکوب فرقه دمکرات آذربایجان ضربه سنگین و سهمگینی به روند دمکراسی در کشور وارد شد، بار دیگر استبداد با تقویت و سازماندهی خود، قدرت مرکزی و نظامی اش را افزایش داد، احزاب سیاسی و مترقی را یکی بعد از دیگری نابود کرد و زمینه کودتا را برای پیشبرد استبداد در سال ۱۳۳۲ فراهم آورد، این استبداد سال های طولانی ادامه یافت و از دل آن استبدادی خشن تر و ارتجاعی تر بیرون آمد، بنابرین سرکوب فرقه و نهضت دمکرات آذربایجان تنها سرکوب یک جنبش محلی نبود بلکه زمینه ساز یک استبداد طولانی و پایدار در گستره ایران بود که همچنان ادامه یافت.

______________________________

هفتاد سال پیش در چنین روزهایی فرقه تازه تاسیس دمکرات بر آذربایجان ایران حکومت می کرد. فرقه دمکرات چگونه پدید آمد و چرا دولت تحت رهبری آن دوام نیاورد؟ این موضوع در این برنامهپرگاربه بحث گذاشته شده و از جمله نویسنده این مقاله، در این برنامه حضور دارد. پیش از این از تورج اتابکی هم مقاله ای به همین مناسبت با عنوان "فرقه دموکرات و حکومت یک‌ساله آن در آذربایجان؛ افسانه اولتیماتوم آمریکا به شوروی" در ناظران منتشر شده بود.

Posted on Saturday, March 12, 2016 at 12:29PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment