ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

از جهانشاه ر شیدیان - دیکتاتوری (ناسیونالیسم آریایی - اسلامیسم خمینی - بنی صدر یا رجوی - کمونیسم ) یا دمکراسی 


دوستان کمونیست دو خطا دارند اول این که دول غربی را با دمکراسی اشتباه میگیرند و رفتار آن دول را عین دمکراسی مینامند که این سفسطه است و دوم این که دمکراسی را حکومتی برابر با استثمار انسان از انسان تعریف میکنند یعنی در واقع دمکراسی را از زیر بنای خودش که عقلانیت آزاد و رهاست و عدالت همراه آن که از این عقلانیت بر میخیزذ یا حقوق بشر محروم میکنند و یا در واقع سفسطه میکنند. کمونیسم براحتی به ایدپولوژی تبدیل شده و سبب تبعیض و دیکتاتوری میشود ولی در دمکراسی بعلت این که حقوق بشر قابلیت ایدپولوژیک شدن ندارد ُ نمیتواند بدیکتاتوری منجر گردد و اگر بنام دمکراسی دولی چنین میکنند آنها در واقع دمکراسی کامل نیستند : تاریخ به انتها نرسیده است و دمکراسی ایجاد نشده است و باید در تمام دنیا حکومتها دمکراتیک باشند زیرا دمکراسی ماهیت ملی ندارد بلکه ماهیت جهانی و انسانی دارد تا تمام دنیا حکومتها دمکراتیک نباشند  و مسایل بر اساس منافع ملی حل شود زور و تبعیض موجود خواهد بود و عقلانیت بما حکم میکند که برای رفع تبعیض باید دمکراسی در تمام دنیا حاکم شود و منافع همه بشریت بعنوان اصل راهنما قرار گیرد و نه منافع ملی.
اقتصاد آزاد قرنها قبل از بوجود آمدن سرمایه داری هم موجود بوده است منظورم اقتصاد فعلی است که در زمان برده داری هم این گونه بوده است و در عصر فئودالیته هم این گونه بوده است حالا این معامله را قبلا کسی دیگری انجام میداد و حالا سرمایه دار انجام میدهد.در عمل این اقتصاد همان اقتصاد قدیمی است که به غلط نام اقتصاد آزاد به آن داده اند.این اقتصاد ربطی به دمکراسی ندارد.دمکراسی همان عدالت و عقلانیت معنا میدهد و نمیتواند استثمار انسان از انسان را تایید کند.اقتصاد دمکراتیک باید عادلانه وعاقلانه باشد یعنی اگر توسعه اقتصادی است همه بشریت از آن بهره مند شود و فاصله غنی و فقیر تقلیل یابد .
علیرغم بودن رشد اقتصادی در پنجاه  سال  اخیر میبینیم که فاصله بین فقرا و اغنیا بجای این که کم شود بیشتر شده است.بنابراین رشد اقتصادی خودش منبعی برای دامن زدن به بی عدالتی شده است که نشان از واقعه و ارزشهای بد حاکم بر اقتصادیان در این جهان دارد.
اقتصاد برای بشریت است و نه بشریت برای اقتصاد.بحران عظیم اقتصادی فعلی نشان داد که بازار آزاد و قدرت تنظیمی بازار آزاد حرف چرندی است که حتی خود دول باصطلاح ازاد هم آن را رعایت نمیکنند و نشانه اش تعرفه  های حمایتی سنگینی است که برای محصولات کشاورزی خودشان گذاشته اند.
ماجرا همان باندهای چپاول است که سعی میکنند حقوق بشر و دمکراسی را بهانه ای برای خود و پوشش اهداف ضد بشری خودشان داشته باشند و در این مسیر است که با شاه و سلاطین عربستان و هر دیکتاتور دیگری هم همکاری میکنند. این بقانون جنگل منتهی میشود و نه بحقوق بشر.حقوق بشر دست آورد فعالیتها و از جان گذشتن های افراد انسانی است که در جوامع غربی این پایه را گذاشته اند و لی چون این حقوق را نتوانسته اند جهانی کنند حتی غربیان هم در خطرند که نمونه اش همین  بحران اقتصادی فعلی است که سبب بیکاری مثلا امریکاییان بعلت سود خواهی بیشتر سرمایه داران آمریکایی برای صدور شغل مردم آمریکا به هند و چین شده است تا با استفاده از کارگر ارزان آن کشور ها سود بیشتر برده و مردم آمریکا هم چون شغلی ندارند بیمه درمانی هم ندارند (پنجاه میلیون تن) این نشان میدهد امنیت باید همگانی در تمام زمینه ها و برای همه مردم جهان باشد و گر نه این بحران اقتصادی اخیر نشانه ای از همان فقیر تر شدن فقرا و غنی تر شدن اغنیا در یک سطح بزرگتری است.
از نظر من دمکراسی یعنی عدالت و عقلانیت آزاد  و رها و خرد جمعی است و این باید در اقتصاد هم باشد اقتصادی که با عقلانیت فوق و با عدالت که حداقل آن حقوق بشر است همسو باشد.پس هر اقتصادی اقتصاد دمکراتیک نیست و اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد اصلا همان اقتصاد دمکراتیک نیست زیرا با بی عدالتی و گسترش فقر همراه است.
این باید عوض شود و امیدوارم که بدون جنگ و خونریزی عوض شود و هیچ کس هم نمیتواند جلوی این تغییر را بگیرد و بدخواهان بشریت فقط میتوانند این تغییر را به عقب بیندازند
http://efsha.squarespace.com/blog/2008/3/15/1.html

چون به عقلانیت آزاد و رها زیاد اشاره شده است مشخصاتی از آن را در زیر میآورم                                                                                    
خرد هم وسیله ای مثل وسایل دیگر است! مثل چاقو و یا ماشین.شما میتوانید استفاده خوب از خرد بکنید و یا استفاده بد از خرد بکنید باید سعی کرد با ارزشهای عادلانه وعاقلانه جلوی استفاده بد از خرد و عقل را گرفت .همانطوری که جلوی استفاده بد از چاقو را میگیرند: اگر با چاقو به کسی حمله شود مجازات دارد ولی اگر با همان چاقو جراحی شود و بیمار را از مرگ نجات دهند تشویق هم میشوند و جایزه هم میگیرند.استفاده بد از خرد باید مجازات داشته باشد:
استفاده بد از خرد جایی است که ارزشهای حقوق بشری پامال شده باشدمثلا  آزادی بیان نباشد آزادی تحصیل نباشد _ آزادی انتخابات نباشد و ....
عقلی که مورد حمایت قرار باید بگیرد عقلی است که خودکفا و آزاد و رها باشد و هدفش کشف حقیقت و رفاه انسانهای امروز وآینده باشد
عقلی که آزاد و مستقل و خودمحور است و نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست پرستش کورش را بعنوان سلاحی علیه حقوق بشر مردم ایران رد میکند.
بعضی از عقلها عقل ناقص و نوکر هستند مثلا عقل مسیحی عقلی است که در خدمت اشاعه عقایدی است که در انجیل بیان شده است و هیچگاه آن عقل حق ندارد(یعنی خودفروخته است) که مسیح را انکار کند با این که فردی بنام مسیح حتی در تاریخ مدون وجود ندارد! یا عقل هیتلری عقلی است که در خدمت اثبات حرفهای هیتلر و ایدئولوژی نازی است یعنی عقل هیتلری حق ندارد که نازیسم را انکار کند وو سوال کند چرا باید یهودیان را کشت و چرا ملت آلمان برترین است.از این لحاظ عقل هیتلری عقلی ناقص و نوکر است و به همین ترتیب عقل اسلامی هم عقلی است که سنت محمد و نوشته های قران او را تایید کند و نه تنها حق ندارد علیه آن نوشته ها و سنن دلیلی ارائه کند بلکه اگر دیگران هم دلیلی بر رد عقاید و نوشته های قران آوردند این عقل اسلامی باید آنها را بچالش بگیرد و نتیجه آن عقل اسلامی علمی است که در اسلام میگویند باید بدنبال آن علم بود منظور از علم اسلامی شیمی و فیزیک و ... نیست بلکه پیدا کردن تاییدیه ای بر قران و سنت محمد است.اسلام هم مثل هر دین دیگری با علمی که حرفهای محمد و دیگر پیامبران را انکار کند ضدیت دارد.
عقلی که کورش پرستان بکار میبرند عقلی است که نمیتواند کورش را رد کند. اگر در آن ایدئولوژی یکی بگوید کورش دیکتاتور بود و آدم میکشد و کشور گشایی میکرد ضد ایرانی و ضد کورش تلقی شده و دشمن شمرده میشود.از این عقل بنام خرد در تبلیغات کورش پرستان میاید باید بر حذر بود. 
بنابراین همه ما باید یاد بگیریم که چگونه از عقل و خرد استفاده درست بکنیم.
اقتصاد باید دمکراتیک بشود نه بازار آزاد
http://efsha.squarespace.com/blog/2010/9/6/-economy-should-be-democratic.html
در زیر بمقاله ای در این مورد دیکتاتوری و دمکراسی توجه میکنیم
*****************************************************
دیکتاتوری یا دموکراسی
JAHANSHAH RASHIDIAN·FRIDAY, JULY 8, 2016
تا قبل از استقلال امریکا و انقلاب فرانسه، طبقه حاکمه و حتی متفکرانی مانند هگل و تا مدتی کانت نظر مساعدی به دموکراسی نداشتند. در قرن ۱۹ دمکراسی خواهی وارد مبارزات مدنی شد و به تبعیت از جان لاک، متفکرانی انرا با  تفکیک  قوای مقننه،  اجرائیه و قضائیه باز تعریف کردند. 
 
کماکان در زمان مارکس دولت ابزار دیکتاتوری طبقه نوظهور بورژوازی تعریف شد که تولید نظام جدید سرمایه داری را به سرعت و بقیمت استثمار شدید کارگران مزد بگیر رشد میداد. کمیت و کیفیت بالای تولید در کارخانه های جدید کارگاه های کوچک را ورشکست می کرد و صاحبان آنان را مجبور میکرد با شرایط سختی در کارخانه با حد اقل مزد کار کنند. بدین گونه سرمایه داری طبقه ای بزرگ از جامعه را استثمار میکرد. مارکس این طبقه جدید را پرولتاریا نامید. 
 
واژه طبقه اجتماعی با صنعتی شدن اروپا در قرن ۱۸ و ۱۹ ابتدا توسط دو اقتصاددان کلاسیک انگلیسی، ادام اسمیت و دیوید ریکاردو مصطلح شد. این واژه به تدریج جای کاست، روحانیت، اشراف...را در فرهنگ سیاسی پر کرد و تداعی هژمونی یک طبقه بر طبقات اجتماعی دیگر شد. مارکس از این واژه استفاده جامع تری کرد و جامعه را به دو طبقه متضاد بورژوازی و پرولتاریا تقسیم کرد که در حال نبرد "انتاگونیستی" با یکدیگر هستند و تنها با خلع قدرت بورژوازی راه برای برقراری یک جامعه بی طبقه یا بدون تضاد “کمونیسم“ میسر است. به همین دلیل مارکس برای دوران بین بعد از سرنگونی بورژوازی و خلع قدرت او از تمام اهرم های اقتصادی، فرهنگی دیکتاتوری پرولتاریا را یک ضرورت گذار میداند. خشونت انقلابی این دیکتاتوری تضمینی برای گذار به دموکراسی جامعه کمونیست خواهد بود. 
 
پرولتاریا درتعریف مارکس کارگری است که صاحب ابزار تولید نیست لذا نیروی کار خود را برای بقای حیات خود به صاحب ابزار تولید یا سرمایه دار می فروشد و از نیروی کار او سرمایه دار پیوسته ثروتمند تر میشد. مارکس چنین روابط تولیدی غیرعادلانه ای را به درستی محکوم میکرد. مارکس از این شرایط خاص اجتماعی قرن ۱۹ به نفی دولت "بورژوازی" و اسقرار دیکتاتوری پرولتاریا رسید. چند نسل بعد، لنین در قرن ۲۰ از این نتیجه گیری مارکس در قرن ۱۹ به این نتیجه رسید که تنها فرم حکومت انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا است که البته در پروسه تکامل خود به دیکتاتوری حزب و سپس یک الیت حزبی و سرانجام دیکتاتوری و کیش شخصیت استالین و تا به امروز این سنت در خاندان کیم به باقی مانده است.  
   
شکی نیست در زمان مارکس واژه دیکتاتوری در حد امروز بار منفی نداشت چون کم و بیش ساختار تمام حکومت های فاسد اشرافی و موروثی بود. اما نقطه عطف تاریخی دیکتاتوری با تجارب ما در قرن ۲۰ از هیتلر، استالین، مائو، پل پت، خمینی، شیوخ و شاهان مستبد عجین است. 
 
مارکس و انگلس ضرورت دیکتاتوری را اصولاً یک خصلت اجتناب نا پذیر هر دولتی میدانستند چون دولت را ابزار سرکوب طبقه ای بر طبقات دیگر تعریف می کردند. آنان دیکتاتوری پرولتاریا را در برابر یک شرایطی خاص و محدود به یک دوران بعد از استیلای طبقه نوپای بورژوازی و مناسبات سرمایه داری در قرن ۱۹ تعریف کردند، کمکان آنرا تلویحاً یک شکل حکومتی جهانشمول برای هر شرایط معرفی کردند، چیزی که  درعمل به خشن ترین حکومت های سرکوب گر در قرن ۲۰ تا خاندان کیم مبدل شد.  
 
دیکتاتوری پرولتاریا عملاً پلورالیسم را که در یک دموکراسی پارلمانی معنی دارد نفی میکند و سیستم تک حزبی را تا حد دیکتاتوری حزب یا یک الیت و یا حتی یک فرد دررأس هرم قدرت ممکن می کند. به همین دلیل بسیاری از احزاب کمونیست مجبور شدند دیکتاتوری پرولتاریا ار از برنامه خود خذف کنند. امروز دیکتاتوری  پرولتاریا برنامه گروه ها و فرقه های متعصب مارکسیست ـ لنینستی است. بغیر از چند کشورجهان سومی و تنها باقی مانده کمونیسم استالینی، یعنی کره شمالی، ما دیکتاتوری و حکومت های تک حزبی نداریم.  
 
جغرافیای سیاسی ایران با کشورهای منطقه یک تفاوت اساسی دارد و ان جایگاه اسلام است. در حالیکه در بسیاری از کشورهای اسلامی، اوپوزیسیون متکی به اسلامیت اکثر مردم خود است، مردم ایران به سوی سکولاریسم میروند. ولی تمام اپو زیسیون ایران قادر به درک این تحول نیست و هنوز در قرن ۲۱ برخی میخواهند شاه یا دیکتاتور شوند, برخی هم نوع بهتری از اسلام "سکولار و دموکراتیک " را وعده میدهند. سکولاریسم همچنین در کنار خود دموکراسی، خرد گرائی، حقوق بشر، برابرطلبی، ازادی های فردی و اجتماعی را میطلبد، چیزی که با حکومت اسلامی، موروثی, ائیدئولوژی و دیکتاتوری پرولتاریا در عمل در تضاد است. 
 
چپ مارکسیسم - لنینسم که امروز پایه مردمی ندارد در این میان اولویت خود را به مبارزه  ضد امپریالیستی محدد کرده،  لذا برخی از آن به جبهه اسلام سیاسی یا هر جبهه غرب ستیز مانند دولت اسد، حزب الله، حماس، خاندان کیم... نزدیک می شوند. اولویت انان اسلام سیاسی، حقوق بشر، فساد حکومتی، سرکوب مخالفین ... نیست چون تمام این شیوه ها در حکومت های مارکسیسم - لنینیسم و دیکتاتوری پرولتاریا عجین هستند، مشکل انان با رژیم اسلامی محدود به مناسبات تولیدی، دیپلوماسی رژیم با امپریالیسم، منافع صنفی طبقه کارگر و فرصت دادن به فعالیت سیاسی انان است. با این معیارها مارکسیسم - لنیسم حتی از آتئیسم بودن خود صرفنظر و با اسلام سیاسی و رژیم اسلامی برخورد می کند. 
 
تحلیل طبقاتی مارکس روی دو قطب بورژوازی و پرولتاریا متمرکز بود و در عمل انچه میان انان است نقش کیفیتی ندارد و از نظر کمیت هم مهم نیست چون به تدریج به سوی یکی از دو قطب اصلی جذب می شود. از انجا که مارکس اقتصاد را زیر بنای جامعه و تمام پدیده های فرهنگی، حقوقی، هنری... تا ساختار دولت را روبنای مینامد، حل مالکیت جمعی، بجای مالکیت فردی، موجب حل تضاد از زیر بنا، لذا حذف دولت، اسباب سرکوب طبقه حاکم، می شود. ودرست بر این مبنی چپ سنتی ایران با اسلام سیاسی برخورد وانرا معضل اصلی خود نمیداند و ترجیح میدهد فعلاً در کنار رژیم اسلامی مبارزه ضد امپریالیستی کند تا  شرایط مادی انقلاب پرولتری و استقرار حکومت دیکتاتوری پرولتاریا مقدور شود. 
 
در کشورهای پیشرفته بورژازی چندین دهه است که دیکتاتوری وجود ندارد و در دیگر نقاط جهان نیز رو به تقلیل است. هیچ انسان آزاده ای امروز از هیچ طبقه اجتماعی خواستار دیکتاتوری نیست. دیکتاتوری تنها جاه طلبی افراد، و گره های ذوب شده در ایدئولوژی و اسلام است. به دلیل کارنامه سیاه دیکتاتوری های کمونیست، فاشیست و اسلامی، بعید است که یک جامعه آگاه در قرن ۲۱ انقلاب کند تا سرنوشت خود به یک الیت دیکتاتوری سپارد. ولی ذوب شدگان در ایدئولوژی با همان ادبیات یک قرن پیش طوری سخن میگویند که گوئی طبقه کارگر آنان را مأمور تشکیل دیکتاتوری پرولتاریا کرده.
 
اضافه کنم که در کشورهای پیشرفته صنعتی چندین دهه است که دیکتاتوری وجود ندارد و در دیگر نقاط جهان نیز رو به تقلیل است. هیچ انسان آزاده ای امروز از هیچ طبقه اجتماعی خواستار دیکتاتوری نیست. دیکتاتوری تنها جاه طلبی افراد و گروه های ذوب شده در ایدئولوژی،  اسلام و یا چپ های جبهه اسلام سیاسی است که از امثال اسد، خمینی، خاندان کیم... تنها به دلیل ضدیت مشترک انان با دموکراسی حمایت می کنند. 
 
به دلیل کارنامه سیاه و خونین دیکتاتوری های کمونیست، فاشیست و اسلامی امروز شانسی برای استقرار یک حکومت دیکتاتوری نوع استالین، مائو، پل پت... نیست. این را هر تحلیل گر چپ غیر سنتی هم تأید میکند و به همین دلیل چپ مدرن و مردمی به ندرت از ادبیات قرن ۱۹ و اوائل قرن ۲۰ برای تحلیل و انتقاد جوامع سرمایه داری استفاده می کند. حکومت در این کشورها منتخب مستقیم مردم و پایگاه اجتماع انان بیشتر طبقات متوسط یا اکثریت مطلق جامعه است که میتوانند حکومت دلخواه خود را، چپ یا راست، با رای مخفی و مستقیم در یک سیستم پارلمانی و پلورالیسم انتخاب کنند. هر نوع دیگر حکومت غیر منتخب از نوع اسلامی، موروثی و ایدئولوژی با معیار دموکراسی خواهی امروزی توسط اکثریت جامعه بشری نفی می شود.   
جهانشاه رشیدیان
دوستان کمونیست دو خطا دارند اول این که دول غربی را با دمکراسی اشتباه میگیرند و رفتار آن دول را عین دمکراسی مینامند که این سفسطه است و دوم این که دمکراسی را حکومتی برابر با استثمار انسان از انسان تعریف میکنند یعنی در واقع دمکراسی را از زیر بنای خودش که عقلانیت آزاد و رهاست و عدالت همراه آن که از این عقلانیت بر میخیزذ یا حقوق بشر محروم میکنند و یا در واقع سفسطه میکنند. کمونیسم براحتی به ایدپولوژی تبدیل شده و سبب تبعیض و دیکتاتوری میشود ولی در دمکراسی بعلت این که حقوق بشر قابلیت ایدپولوژیک شدن ندارد ُ نمیتواند بدیکتاتوری منجر گردد و اگر بنام دمکراسی دولی چنین میکنند آنها در واقع دمکراسی کامل نیستند : تاریخ به انتها نرسیده است و دمکراسی ایجاد نشده است و باید در تمام دنیا حکومتها دمکراتیک باشند زیرا دمکراسی ماهیت ملی ندارد بلکه ماهیت جهانی و انسانی دارد تا تمام دنیا حکومتها دمکراتیک نباشند  و مسایل بر اساس منافع ملی حل شود زور و تبعیض موجود خواهد بود و عقلانیت بما حکم میکند که برای رفع تبعیض باید دمکراسی در تمام دنیا حاکم شود و منافع همه بشریت بعنوان اصل راهنما قرار گیرد و نه منافع ملی.اقتصاد آزاد قرنها قبل از بوجود آمدن سرمایه داری هم موجود بوده است منظورم اقتصاد فعلی است که در زمان برده داری هم این گونه بوده است و در عصر فئودالیته هم این گونه بوده است حالا این معامله را قبلا کسی دیگری انجام میداد و حالا سرمایه دار انجام میدهد.در عمل این اقتصاد همان اقتصاد قدیمی است که به غلط نام اقتصاد آزاد به آن داده اند.این اقتصاد ربطی به دمکراسی ندارد.دمکراسی همان عدالت و عقلانیت معنا میدهد و نمیتواند استثمار انسان از انسان را تایید کند.اقتصاد دمکراتیک باید عادلانه وعاقلانه باشد یعنی اگر توسعه اقتصادی است همه بشریت از آن بهره مند شود و فاصله غنی و فقیر تقلیل یابد .
علیرغم بودن رشد اقتصادی در پنجاه  سال  اخیر میبینیم که فاصله بین فقرا و اغنیا بجای این که کم شود بیشتر شده است.بنابراین رشد اقتصادی خودش منبعی برای دامن زدن به بی عدالتی شده است که نشان از واقعه و ارزشهای بد حاکم بر اقتصادیان در این جهان دارد.اقتصاد برای بشریت است و نه بشریت برای اقتصاد.بحران عظیم اقتصادی فعلی نشان داد که بازار آزاد و قدرت تنظیمی بازار آزاد حرف چرندی است که حتی خود دول باصطلاح ازاد هم آن را رعایت نمیکنند و نشانه اش تعرفه  های حمایتی سنگینی است که برای محصولات کشاورزی خودشان گذاشته اند.ماجرا همان باندهای چپاول است که سعی میکنند حقوق بشر و دمکراسی را بهانه ای برای خود و پوشش اهداف ضد بشری خودشان داشته باشند و در این مسیر است که با شاه و سلاطین عربستان و هر دیکتاتور دیگری هم همکاری میکنند. این بقانون جنگل منتهی میشود و نه بحقوق بشر.حقوق بشر دست آورد فعالیتها و از جان گذشتن های افراد انسانی است که در جوامع غربی این پایه را گذاشته اند و لی چون این حقوق را نتوانسته اند جهانی کنند حتی غربیان هم در خطرند که نمونه اش همین  بحران اقتصادی فعلی است که سبب بیکاری مثلا امریکاییان بعلت سود خواهی بیشتر سرمایه داران آمریکایی برای صدور شغل مردم آمریکا به هند و چین شده است تا با استفاده از کارگر ارزان آن کشور ها سود بیشتر برده و مردم آمریکا هم چون شغلی ندارند بیمه درمانی هم ندارند (پنجاه میلیون تن) این نشان میدهد امنیت باید همگانی در تمام زمینه ها و برای همه مردم جهان باشد و گر نه این بحران اقتصادی اخیر نشانه ای از همان فقیر تر شدن فقرا و غنی تر شدن اغنیا در یک سطح بزرگتری است.از نظر من دمکراسی یعنی عدالت و عقلانیت آزاد  و رها و خرد جمعی است و این باید در اقتصاد هم باشد اقتصادی که با عقلانیت فوق و با عدالت که حداقل آن حقوق بشر است همسو باشد.پس هر اقتصادی اقتصاد دمکراتیک نیست و اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد اصلا همان اقتصاد دمکراتیک نیست زیرا با بی عدالتی و گسترش فقر همراه است.این باید عوض شود و امیدوارم که بدون جنگ و خونریزی عوض شود و هیچ کس هم نمیتواند جلوی این تغییر را بگیرد و بدخواهان بشریت فقط میتوانند این تغییر را به عقب بیندازند
1............دموکراسی چیست؟
http://efsha.squarespace.com/blog/2008/3/15/1.html
چون به عقلانیت آزاد و رها زیاد اشاره شده است مشخصاتی از آن را در زیر میآورم                                                                                    خرد هم وسیله ای مثل وسایل دیگر است! مثل چاقو و یا ماشین.شما میتوانید استفاده خوب از خرد بکنید و یا استفاده بد از خرد بکنید باید سعی کرد با ارزشهای عادلانه وعاقلانه جلوی استفاده بد از خرد و عقل را گرفت .همانطوری که جلوی استفاده بد از چاقو را میگیرند: اگر با چاقو به کسی حمله شود مجازات دارد ولی اگر با همان چاقو جراحی شود و بیمار را از مرگ نجات دهند تشویق هم میشوند و جایزه هم میگیرند.استفاده بد از خرد باید مجازات داشته باشد:استفاده بد از خرد جایی است که ارزشهای حقوق بشری پامال شده باشدمثلا  آزادی بیان نباشد آزادی تحصیل نباشد _ آزادی انتخابات نباشد و ....عقلی که مورد حمایت قرار باید بگیرد عقلی است که خودکفا و آزاد و رها باشد و هدفش کشف حقیقت و رفاه انسانهای امروز وآینده باشدعقلی که آزاد و مستقل و خودمحور است و نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست پرستش کورش را بعنوان سلاحی علیه حقوق بشر مردم ایران رد میکند.بعضی از عقلها عقل ناقص و نوکر هستند مثلا عقل مسیحی عقلی است که در خدمت اشاعه عقایدی است که در انجیل بیان شده است و هیچگاه آن عقل حق ندارد(یعنی خودفروخته است) که مسیح را انکار کند با این که فردی بنام مسیح حتی در تاریخ مدون وجود ندارد! یا عقل هیتلری عقلی است که در خدمت اثبات حرفهای هیتلر و ایدئولوژی نازی است یعنی عقل هیتلری حق ندارد که نازیسم را انکار کند وو سوال کند چرا باید یهودیان را کشت و چرا ملت آلمان برترین است.از این لحاظ عقل هیتلری عقلی ناقص و نوکر است و به همین ترتیب عقل اسلامی هم عقلی است که سنت محمد و نوشته های قران او را تایید کند و نه تنها حق ندارد علیه آن نوشته ها و سنن دلیلی ارائه کند بلکه اگر دیگران هم دلیلی بر رد عقاید و نوشته های قران آوردند این عقل اسلامی باید آنها را بچالش بگیرد و نتیجه آن عقل اسلامی علمی است که در اسلام میگویند باید بدنبال آن علم بود منظور از علم اسلامی شیمی و فیزیک و ... نیست بلکه پیدا کردن تاییدیه ای بر قران و سنت محمد است.اسلام هم مثل هر دین دیگری با علمی که حرفهای محمد و دیگر پیامبران را انکار کند ضدیت دارد.عقلی که کورش پرستان بکار میبرند عقلی است که نمیتواند کورش را رد کند. اگر در آن ایدئولوژی یکی بگوید کورش دیکتاتور بود و آدم میکشد و کشور گشایی میکرد ضد ایرانی و ضد کورش تلقی شده و دشمن شمرده میشود.از این عقل بنام خرد در تبلیغات کورش پرستان میاید باید بر حذر بود. بنابراین همه ما باید یاد بگیریم که چگونه از عقل و خرد استفاده درست بکنیم.
اقتصاد باید دمکراتیک بشود نه بازار آزادhttp://efsha.squarespace.com/blog/2010/9/6/-economy-should-be-democratic.html
در زیر بمقاله ای در این مورد دیکتاتوری و دمکراسی توجه میکنیم*****************************************************
دیکتاتوری یا دموکراسیJAHANSHAH RASHIDIAN·FRIDAY, JULY 8, 2016تا قبل از استقلال امریکا و انقلاب فرانسه، طبقه حاکمه و حتی متفکرانی مانند هگل و تا مدتی کانت نظر مساعدی به دموکراسی نداشتند. در قرن ۱۹ دمکراسی خواهی وارد مبارزات مدنی شد و به تبعیت از جان لاک، متفکرانی انرا با  تفکیک  قوای مقننه،  اجرائیه و قضائیه باز تعریف کردند.  کماکان در زمان مارکس دولت ابزار دیکتاتوری طبقه نوظهور بورژوازی تعریف شد که تولید نظام جدید سرمایه داری را به سرعت و بقیمت استثمار شدید کارگران مزد بگیر رشد میداد. کمیت و کیفیت بالای تولید در کارخانه های جدید کارگاه های کوچک را ورشکست می کرد و صاحبان آنان را مجبور میکرد با شرایط سختی در کارخانه با حد اقل مزد کار کنند. بدین گونه سرمایه داری طبقه ای بزرگ از جامعه را استثمار میکرد. مارکس این طبقه جدید را پرولتاریا نامید.  واژه طبقه اجتماعی با صنعتی شدن اروپا در قرن ۱۸ و ۱۹ ابتدا توسط دو اقتصاددان کلاسیک انگلیسی، ادام اسمیت و دیوید ریکاردو مصطلح شد. این واژه به تدریج جای کاست، روحانیت، اشراف...را در فرهنگ سیاسی پر کرد و تداعی هژمونی یک طبقه بر طبقات اجتماعی دیگر شد. مارکس از این واژه استفاده جامع تری کرد و جامعه را به دو طبقه متضاد بورژوازی و پرولتاریا تقسیم کرد که در حال نبرد "انتاگونیستی" با یکدیگر هستند و تنها با خلع قدرت بورژوازی راه برای برقراری یک جامعه بی طبقه یا بدون تضاد “کمونیسم“ میسر است. به همین دلیل مارکس برای دوران بین بعد از سرنگونی بورژوازی و خلع قدرت او از تمام اهرم های اقتصادی، فرهنگی دیکتاتوری پرولتاریا را یک ضرورت گذار میداند. خشونت انقلابی این دیکتاتوری تضمینی برای گذار به دموکراسی جامعه کمونیست خواهد بود.  پرولتاریا درتعریف مارکس کارگری است که صاحب ابزار تولید نیست لذا نیروی کار خود را برای بقای حیات خود به صاحب ابزار تولید یا سرمایه دار می فروشد و از نیروی کار او سرمایه دار پیوسته ثروتمند تر میشد. مارکس چنین روابط تولیدی غیرعادلانه ای را به درستی محکوم میکرد. مارکس از این شرایط خاص اجتماعی قرن ۱۹ به نفی دولت "بورژوازی" و اسقرار دیکتاتوری پرولتاریا رسید. چند نسل بعد، لنین در قرن ۲۰ از این نتیجه گیری مارکس در قرن ۱۹ به این نتیجه رسید که تنها فرم حکومت انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا است که البته در پروسه تکامل خود به دیکتاتوری حزب و سپس یک الیت حزبی و سرانجام دیکتاتوری و کیش شخصیت استالین و تا به امروز این سنت در خاندان کیم به باقی مانده است.     شکی نیست در زمان مارکس واژه دیکتاتوری در حد امروز بار منفی نداشت چون کم و بیش ساختار تمام حکومت های فاسد اشرافی و موروثی بود. اما نقطه عطف تاریخی دیکتاتوری با تجارب ما در قرن ۲۰ از هیتلر، استالین، مائو، پل پت، خمینی، شیوخ و شاهان مستبد عجین است.  مارکس و انگلس ضرورت دیکتاتوری را اصولاً یک خصلت اجتناب نا پذیر هر دولتی میدانستند چون دولت را ابزار سرکوب طبقه ای بر طبقات دیگر تعریف می کردند. آنان دیکتاتوری پرولتاریا را در برابر یک شرایطی خاص و محدود به یک دوران بعد از استیلای طبقه نوپای بورژوازی و مناسبات سرمایه داری در قرن ۱۹ تعریف کردند، کمکان آنرا تلویحاً یک شکل حکومتی جهانشمول برای هر شرایط معرفی کردند، چیزی که  درعمل به خشن ترین حکومت های سرکوب گر در قرن ۲۰ تا خاندان کیم مبدل شد.   دیکتاتوری پرولتاریا عملاً پلورالیسم را که در یک دموکراسی پارلمانی معنی دارد نفی میکند و سیستم تک حزبی را تا حد دیکتاتوری حزب یا یک الیت و یا حتی یک فرد دررأس هرم قدرت ممکن می کند. به همین دلیل بسیاری از احزاب کمونیست مجبور شدند دیکتاتوری پرولتاریا ار از برنامه خود خذف کنند. امروز دیکتاتوری  پرولتاریا برنامه گروه ها و فرقه های متعصب مارکسیست ـ لنینستی است. بغیر از چند کشورجهان سومی و تنها باقی مانده کمونیسم استالینی، یعنی کره شمالی، ما دیکتاتوری و حکومت های تک حزبی نداریم.   جغرافیای سیاسی ایران با کشورهای منطقه یک تفاوت اساسی دارد و ان جایگاه اسلام است. در حالیکه در بسیاری از کشورهای اسلامی، اوپوزیسیون متکی به اسلامیت اکثر مردم خود است، مردم ایران به سوی سکولاریسم میروند. ولی تمام اپو زیسیون ایران قادر به درک این تحول نیست و هنوز در قرن ۲۱ برخی میخواهند شاه یا دیکتاتور شوند, برخی هم نوع بهتری از اسلام "سکولار و دموکراتیک " را وعده میدهند. سکولاریسم همچنین در کنار خود دموکراسی، خرد گرائی، حقوق بشر، برابرطلبی، ازادی های فردی و اجتماعی را میطلبد، چیزی که با حکومت اسلامی، موروثی, ائیدئولوژی و دیکتاتوری پرولتاریا در عمل در تضاد است.  چپ مارکسیسم - لنینسم که امروز پایه مردمی ندارد در این میان اولویت خود را به مبارزه  ضد امپریالیستی محدد کرده،  لذا برخی از آن به جبهه اسلام سیاسی یا هر جبهه غرب ستیز مانند دولت اسد، حزب الله، حماس، خاندان کیم... نزدیک می شوند. اولویت انان اسلام سیاسی، حقوق بشر، فساد حکومتی، سرکوب مخالفین ... نیست چون تمام این شیوه ها در حکومت های مارکسیسم - لنینیسم و دیکتاتوری پرولتاریا عجین هستند، مشکل انان با رژیم اسلامی محدود به مناسبات تولیدی، دیپلوماسی رژیم با امپریالیسم، منافع صنفی طبقه کارگر و فرصت دادن به فعالیت سیاسی انان است. با این معیارها مارکسیسم - لنیسم حتی از آتئیسم بودن خود صرفنظر و با اسلام سیاسی و رژیم اسلامی برخورد می کند.  تحلیل طبقاتی مارکس روی دو قطب بورژوازی و پرولتاریا متمرکز بود و در عمل انچه میان انان است نقش کیفیتی ندارد و از نظر کمیت هم مهم نیست چون به تدریج به سوی یکی از دو قطب اصلی جذب می شود. از انجا که مارکس اقتصاد را زیر بنای جامعه و تمام پدیده های فرهنگی، حقوقی، هنری... تا ساختار دولت را روبنای مینامد، حل مالکیت جمعی، بجای مالکیت فردی، موجب حل تضاد از زیر بنا، لذا حذف دولت، اسباب سرکوب طبقه حاکم، می شود. ودرست بر این مبنی چپ سنتی ایران با اسلام سیاسی برخورد وانرا معضل اصلی خود نمیداند و ترجیح میدهد فعلاً در کنار رژیم اسلامی مبارزه ضد امپریالیستی کند تا  شرایط مادی انقلاب پرولتری و استقرار حکومت دیکتاتوری پرولتاریا مقدور شود.  در کشورهای پیشرفته بورژازی چندین دهه است که دیکتاتوری وجود ندارد و در دیگر نقاط جهان نیز رو به تقلیل است. هیچ انسان آزاده ای امروز از هیچ طبقه اجتماعی خواستار دیکتاتوری نیست. دیکتاتوری تنها جاه طلبی افراد، و گره های ذوب شده در ایدئولوژی و اسلام است. به دلیل کارنامه سیاه دیکتاتوری های کمونیست، فاشیست و اسلامی، بعید است که یک جامعه آگاه در قرن ۲۱ انقلاب کند تا سرنوشت خود به یک الیت دیکتاتوری سپارد. ولی ذوب شدگان در ایدئولوژی با همان ادبیات یک قرن پیش طوری سخن میگویند که گوئی طبقه کارگر آنان را مأمور تشکیل دیکتاتوری پرولتاریا کرده. اضافه کنم که در کشورهای پیشرفته صنعتی چندین دهه است که دیکتاتوری وجود ندارد و در دیگر نقاط جهان نیز رو به تقلیل است. هیچ انسان آزاده ای امروز از هیچ طبقه اجتماعی خواستار دیکتاتوری نیست. دیکتاتوری تنها جاه طلبی افراد و گروه های ذوب شده در ایدئولوژی،  اسلام و یا چپ های جبهه اسلام سیاسی است که از امثال اسد، خمینی، خاندان کیم... تنها به دلیل ضدیت مشترک انان با دموکراسی حمایت می کنند.  به دلیل کارنامه سیاه و خونین دیکتاتوری های کمونیست، فاشیست و اسلامی امروز شانسی برای استقرار یک حکومت دیکتاتوری نوع استالین، مائو، پل پت... نیست. این را هر تحلیل گر چپ غیر سنتی هم تأید میکند و به همین دلیل چپ مدرن و مردمی به ندرت از ادبیات قرن ۱۹ و اوائل قرن ۲۰ برای تحلیل و انتقاد جوامع سرمایه داری استفاده می کند. حکومت در این کشورها منتخب مستقیم مردم و پایگاه اجتماع انان بیشتر طبقات متوسط یا اکثریت مطلق جامعه است که میتوانند حکومت دلخواه خود را، چپ یا راست، با رای مخفی و مستقیم در یک سیستم پارلمانی و پلورالیسم انتخاب کنند. هر نوع دیگر حکومت غیر منتخب از نوع اسلامی، موروثی و ایدئولوژی با معیار دموکراسی خواهی امروزی توسط اکثریت جامعه بشری نفی می شود.   جهانشاه رشیدیان
Posted on Saturday, July 9, 2016 at 07:52PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

شعاع مارکسیسم - جهانشاه رشیدیان


با شما موافقم. تازه اینها میگویند ما به دیکتاتوری پرولتاریا نیاز داریم تا با توسل به آن دمکراسی را پیاده کنیم و منظور از دمکراسی این است که نیازهای اکثریت مردم (پرولتاریا ) بر آورده شود و اجازه ندهند که یک عده اقلیت ثروت و قدرت سیاسی پرولتاریا را غارت کنند. از نظر اینها مانع دمکراسی این اقلیت جپاول گر در حکومتهای سرمایه داری است.این نه تعریف دمکراسی  است و نه فقط سرمایه دار چپاولگر مانع دمکراسی است! 
دمکراسی از دوران برده داری و دوران فئودالیته بدوران سرمایه داری رسیده است.دمکراسی نوین همان دمکراسی عهد قدیم یونان نیست زیرا دمکراسی نوین همسو با ارزشهای حقوق بشری و سکولاریسمی که همسو با این ارزشهای حقوق بشری هم است . کمونیستها دمکراسی را وابسته بطبقات میدانند و آن را بنام دمکراسی بورژوازی مینامد.ولی دمکراسی کمونیستی را که دمکراسی سوسیالیسمی است فقط دمکراسی درست و اصیل میشناسد.در زمانی که دمکراسی سوسیالیسمی از دیدگاه کمونیستی حاکم میشود طبقه کارگر و دیگر طبقات اجتماعی وجود دارند و از بین نرفته اند. پس خود ایشان هم بنوعی بر بیرابطه بودن دمکراسی و طبقات اجتماعی مصر است یعنی این طبقات اجتماعی نیستند که مانع بر قراری دمکراسی واقعی هستند بلکه قدرت سیاسی و کاربرد غلط قدرت سیاسی مانع بر قراری دمکراسی واقعی میشود.این کاربرد غلط فقط در سایه بی عدالتی و عواملی که به بی عدالتی دامن میزنند بوجود آمده است یعنی اگر عدالت مد نظر اجتماع باشد از طریق عقلانیت آزاد و رها میتوان دمکراسی را اجرا کرد.یا بزبان دیگر در رای گیری ها ما از نظر علمی نمیتوانیم بگوییم که کدام گزینه درست تر است و برای همین از همه مردم نظر خواهی و رای گیری میکنیم تا خود مردم نظر دهند و نظر اکثریت اجرا شود.مثلا کاندیدای الف خوب است و یا کاندیدای ب خوب است بر ما مشخص نیست پس رای گیری میکنیم و نظر اکثریت را اجرا مینماییم.مثلا از نظر عقلانیت ازاد و رها این که رای بگذاریم که حکومت اسلامی بر اساس ارزشهای اسلامی خوب است و یا حکومت دمکراسی بر اساس ارزشهای دمکراتیک.بنظرم این احتیاج به رای گیری ندارد زیرا اسلام بر خلاف عقلانیت و عدالت و حقانیت است . این که قدرت سیاسی به چه طریقی باید اجرا شود و در دست چه کسانی باید باشد نمیتواند از حوزه نفوذ عقلانیت آزاد و رها و عدالت که حداقل آن ارزشهای حقوق بشری است بدور باشد.اصولا این عقلانیت و عدالت حتی بر رای و نظر اکثریت مردم هم برتری داردو تنها علتی که نمیتوان این عقلانیت و عدالت را بدون رای مردم پیاده کرد نقصان علمی ما انسانها در تایید و یا رد پیآمدهای کاری است که در اجتماع از طریق دولت و یا دارنده قدرت سیاسی انجام میشود و اگر پی امد کار ها و اقدام دول معلوم است که بر خلاف عدالت است فقط در زمانی ممکن است که حکومت استبدادی و دیکتاتوری است .سازمان سیاسی و اجتماعی بصورتی است که مردم و توده ها امکان تاثیر و در صورت لزوم خلع ید از دولت متجاوز به عدالت و اصول عقلانی را ندارند.بنابراین این سازمان سیاسی باید توسط حرکتهای توده ای اصلاح شود و اگر ارزشهای عقلانیت ازاد و رها و خود محور که به دمکراسی و عدالت منتهی میشود در جامعه و در نزد همه مردم نهادینه شود میتوان دمکراسی واقعی را هم پیاده کرد بدون این که حکومت اجبارا کمونیستی بشود
______________________________________________________________
شعاع مارکسیسم

کارل مارکس ( ۱۸۱۸ ـ ۱۸۸۳) یک فیلسوف، اقتصاد دان، سیاستمدار، روزنامه نگار و انقلابی بود و به دلیل فعالیت سیاسی ـ انقلابی از سال ۱۸۴۹ تا پایان عمر اجباراً در لندن زندگی و فعالیت کرد. مارکس بدون مساعدت فکری- سیاسی و مالی انگلس شاید به مارکسیسم منتهی نمی شد. لذا هر جا مارکس است انگلس نیز کنار او است. توجه مارکس و انگلس به فلسفه به تدریج به حوزه سیاست و اقتصاد هم توسعه یافت. فریدریش انگلس ( ۱۸۲۰ ـ ۱۸۹۵) پیوسته با مارکس کار کرد و تفاهم آنان تا حدی بوده که هردو را در کنار هم پیش تازان مارکسیسم مینامند. کماکان انگلس بعد از مرگ مارکس ۱۲ سال زندگی کرد و نظراتی به مارکسیسم در تئوری افزود. هیچ فردی در قرن ۱۹ به اندازه مارکس تاریخ قرن ۲۰را با نوشتار و تئوری خود تحت تأثیر نگذارده است، اگر چه بر خلاف اهداف مارکس و انگلس تاریخ از اواخر قرن ۲۰ به روال دیگری ادامه یافت. فلسفه مارکس و انگلس در قرن ۲۰ کم و بیش مورد بحث فعالان سیاسی و فلاسفه بود. فلسفه سیاسی در قرن ۲۰ در عمل با مارکسیسم ـ لنینیسم محک خورد و بزرگترین تحول فلسفی - سیاسی قرن بود. در جامعه کمونیستی ایده آل مارکس انسان ها مزایای سیاسی و اقتصادی برابر دارند. هر کس با توجه به استعداد و میزان توانائی کار می کند و به اندازه نیازش از ثمره کار کل جامعه استفاده می کند. مارکس و لنین سوسیالیسم را مرحله تدارکاتی کمونیسم میدانند که البته در ادبیات چپ قرن ۲۰ با لغت کمونیسم گاهی جا بجا میشد. خدمت اصلی و بزرگ مارکسیسم به جامعه بازشناسی مناسبات اقتصادی در ساختار جامعه و روند تاریخ است.او در تاریخ برجسته ترین فردی بود که اقتصاد را در ساختار و تحولات علمی جامعه معرفی کرد. مارکس معتبرترین نقد را به مکانیسم اقتصاد سرمایه داری و بحران های اجتناب ناپذیر ان کرد ولی راه خروج از ان را مشخص نکرد. مارکس نقش مسموم کننده مذهب را در روند تاریخ در حد افیون جامعه مشخص کرد. اشتباهات تئوریک مارکس در میان بسیاری از نظرات و تحلیل های درست او عبارتند از: ـ بینش و ارزیابی مطلق مارکس از نقش اقتصاد "زیربنا" مبالغه امیز است. مارکس همه تحولات را در جامعه و تاریخ گذشته، و تلویحاً تاریخ آینده هم! به روابط اقتصادی مشروط می کند. مارکس فاکتور های دیگر را مانند فرهنگ، سنن، مذهب، ادبیات، قضاوت، دولت..."روبنا" و کم بها ارزیابی و نیاز، استعداد و روابط فرد را در جامعه تابع مناسبات تولیدی می داند. فاکتور اقتصادی "زیربنا" در تمام معادلات مارکس تعیین کننده و حتی مولد فرهنگ، سنن، مذهب، ادبیات، قضاوت، دولت...یا یک مجموعه ای بنام "روبنا" میتواند بشود. شکی نیست روابط تولیدی یک فاکتور مهم است ولی تنها فاکتور اقتصادی نمیتواند عامل تحولات اجتماعی باشد، بلکه عوامل متعدد دیگر دارای اهمیت کم و بیش برابر با فاکتور اقتصادی هستند.
به گمان من، نظر مارکس در برخورد با مذهب بیشتر در بر خورد با مسیحیت خلاصه شده-- نظریه معروف مارکس در مورد افیون جامعه انعکاس و نقد او به هگل مسیحی بوده. به گمان من، اسلام به مفهوم مارکسیست یک"روبنا" نیست بلکه یک نظام اجتماعی است که در کل حیات جامعه از جمله روابط تولیدی دخیل است. در ضمن طبقاتی همیشه وجود داشته و زائیده هیچ مذهبی نیستند. مذاهب از ساختار طبقاتی و از خود بیگانگی مردم استفاده می کنند. طیفی از چپ های سنتی ایرانی هنوز بود و نبود رژیم اسلامی را حاصل بود یا نبود سیستم سرمایه داری جهانی میدانند و موافقت یا مخالفت با بقای رژیم را در ارتباط به مناسبات رژیم با امپریالیسم و سرمایه داری جهانی ارزیابی می کنند. در نگاه آنان، از آنجا که مارکس مذهب را یک روبنای مناسبات تولیدی تعریف کرده، تصویر مارکس از مسیحیت رام شده در مورد اسلام رام نشده و سیاسی هم معتبر است. ـ مارکس با مقداری فاصله گیری از فلسفه هگل، تئوری تاریخ را از هگل گرفته و آنرا در یک آینده نا شناخته تعریف می کند. تاریخ در نگاه هگل انبساط روح عالم ”Weltgeist“ است، یعنی چیزی به نام روح یا خرد عالم نیروی محرکه و آگاه تاریخ است. مارکس این دیدگاه ایده الیستی مطلق را به ماتریالیسم تاریخی، در عمل مبارزات طبقاتی، تعریف میکند ، یعنی از مطلقی با روح به مطلقی بی روح و مادی میرسد. ـ تصویری ساده لوحانه از انسان به مارکس این توهم را میدهد که انسان میتواند تقسیم کار را تحت اختیار گرفته و وارد جامعه کمونیستی شود. مارکس با خوش بینی زائد الوصفی انسان را آماده تحول بنیادی می بیند و فراموش می کند که در وهله اول انسان یک موجود اجتماعی با تمام خصوصیات خوب و بد و در پروسه ای از تکامل خود است. این تکامل ممکن است زمان و فاکتورهای روانی خود را نیاز داشته باشد تا فرد گرائی، خود خواهی و سطحی نگری خود را به دگر دوستی و بلوغ فکری ـ اخلاقی ارتقاء دهد. تقسیم کار در گروه کوچک خانواده یا یک گروه کوچک میسر است ولی هرچه تعداد گروه بزرگتر شود، تقسیم و استفاده برابر از ثمر کاربه همان نسبت مشکلتر می شود. مارکس با خوش بینی فکر میکرد در جاممعه کمونیستی چنین مشکلی نیست و انسان خود بیگانگی روابط تولیدی سرمایه داری را کنار میگذارد و خود در تقسیم کار، مالکیت و اداره تولید به جامعه بی طبقه کمونیستی میرسد. در نگاه مارکس و مارکسیسم، تاریخ اتوماتیک بسوی کمونیسم سیر میکند و پیدایش کمونیسم مانند دیگر نظام های اجتماعی ( برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری، سوسیالیسم و سر انجام کمونیسم) یک روند تاریخی تکاملی و لذا اجتناب ناپذیر است. تجارب نشان می دهند که سرمایه داری در حال اضمحلال نیست و مانند باکتری حیات خود را با شرایط موجود منطبق می کند. ـ شاید فاحش ترین اشتباه مارکس مخالفت او با دموکرسی و حمایت از دیکتاتوری است که در رژیم های کمونیست به خشن ترین سرکوب های قرن ۲۰ منتهی شد. در دیدگاه مارکس و مارکسیسم ـ لنینیسم دموکراسی یک ترفند بورژوازی و برای استتار دیکتاتوری طبقه سرمایه داری است. مارکس صریحاً خواستار تعویض دیکتاتوری بورژوازی به دیکتاتوری پرولتاریا می شود. البته این دیکتاتوری را یک گذار موقت می کند که صرفاً مقدمه ای برای دموکراسی بی طبقه کمونیستی می نامد. کماکان در طول چند دهه در کشورهای کمونیستی، با وجود اقتصاد دولتی و تعاونی و اصلاحاتی رفاهی از بالا، شرکت و حضور مردم درامور سیاسی خیلی کمتر از کشور های سرمایه داری بوده زیرا قدرت اجتماعی با نهادهای مستقل مردم به دلیل وجود سنگین دیکتاتوری پرولتاریا، یا هر نام دیگری، عملاً وجود نداشته است و در چند دهه از عمر این حکومت های سوسیالیستی نشانی از دموکراسی بی طبقه کمونیستی موعود مشاهده نشده.
تا قبل از استقلال امریکا و انقلاب فرانسه، طبقه حاکمه و حتی متفکرانی مانند هگل و تا مدتی کانت نظر مساعدی به دموکراسی نداشتند. در قرن ۱۹ دمکراسی خواهی وارد مبارزات مدنی شد و به تبعیت از جان لاک، متفکرانی انرا با تفکیل قوای مقننه، مجریه و قضائیه باز تعریف کردند. کماکان در زمان مارکس دولت ابزار دیکتاتوری طبقه نوظهور بورژوازی بود که تولید سرمایه داری را به سرعت و بقیمت استثمار شدید کارگران رشد میداد. کمیت و کیفیت بالای تولید در کارخانه های جدید کارگاه های کوچک را ورشکست می کرد و صاحبان آنان را مجبور میکرد با شرایط سختی در کارخانه با حد اقل مزد کار کنند. بدین گونه سرمایه داری طبقه ای بزرگ از جامعه را استثمار میکرد، مارکس این طبقه جدید را پرولتاریا نامید. پرولتاریا درتعریف مارکس کارگری است که صاحب ابزار تولید نیست لذا نیروی کار خود را برای بقای حیات خود به صاحب ابزار تولید یا سرمایه دار می فروشد و از نیروی کار او سرمایه دار پیوسطه ثروتمند تر میشد. مارکس چنین روابط تولیدی را به درستی محکوم میکرد ولی به غلط آنرا نتیجه دموکراسی میدانست. به همین دلیل مارکس از این شرایط خاص قرن ۱۹ به نفی دموکراسی "بورژوازی" و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا رسید. مارکس نمیتوانست تصور کند که دموکراسی میتواند فراطبقاتی معنی و مستقل از استیلای طبقاتی وجود داشته باشد.
چند نسل بعد، لنین در قرن ۲۰ از این نتیجه گیری مارکس در قرن ۱۹ به این نتیجه رسید که تنها فرم حکومت انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا است که البته به دیکتاتوری حزب و سپس یک الیت و سرانجام تا به امروز در خاندان کیم به دیکتاتوری فردی منتهی شد. شکی نیست در زمان مارکس واژه دیکتاتوری در حد امروز منفور نبود و با تجارب ما از هیتلر، استالین، مائو، پل پت، خمینی، شیوخ و شاهان مستبد عجین نبود، اما مارکس حد اقل میتوانست ضرورت دیکتاتوری را در برابر یک شرایطی خاص و محدود به یک دوران بسیار کوتاه بعد از انقلاب در قرن ۱۹ تعریف کند، نه یک شکل حکومتی جهانشمول برای هر شرایط و هر زمان. دیکتاتوری پرولتاریا عملاً پلورالیسم را، که در یک دموکراسی پارلمانی معنی دارد، نفی میکند و سیستم تک حزبی را تا حد دیکتاتوری حزب یا یک الیت و یا حتی یک فرد آن ممکن میکند. به همین دلیل بسیاری از احزاب کمونیست مجبور شدند دیکتاتوری پرولتاریا ار از برنامه خود خذف کنند و امروز بیشتر برنامه گروه های کوچک و فرقه های متعصب مارکسیست ـ لنینستی است.
امروز بغیر از چند کشورجهان سومی و تنها باقی مانده کمونیسم استالینی یعنی کره شمالی، ما دیکتاتوری نداریم. در کشورهای پیشرفته بورژوازی چندین دهه است که دیکتاتوری وجود ندارد و در دیگر نقاط جهان نیز رو به تقلیل است. هیچ انسان آزاده ای امروز از هیچ طبقه اجتماعی خواستار دیکتاتوری نیست. دیکتاتوری تنها جاه طلبی افراد و گره های ذوب شده در ایدئولوژی / اسلام است. به دلیل کارنامه سیاه و خونین دیکتاتوری های کمونیست، فاشیست و اسلامی، بعید است که یک جامعه اگاه در قرن ۲۱ انقلاب کند تا سرنوشت خود را به یک الیت دیگر دیکتاتوری سپارد.
بازنگری در اندیشه مارکس امروز نیاز یک چپ دموکراتیک و مدرن است. تنها چنین چپی امروز مورد اعتماد مردم است و میتواند با راده اکثریت تا زمانی که منتخب مستقیم مردم است حکومت کند. شعاع مارکسیسم امروز فقط در دموکراسی ممکن است وگرنه یک خط کوتاه در طول تاریخ است. دوران حکومت های غیردموکراتیک و غیر منتخب از هر نوعی پایان یافته، به گواه تاریخ این حکومت ها خیلی مستعد هستند که دیکتاتور و فاسد شوند حتی اگر با نام دیکتاتوری معرفی نشده باشند.
جهانشاه رشیدیان
Posted on Monday, June 27, 2016 at 02:09AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

از دین سازمانن یافته دمکراسی نمیروید

شاه اردن در پارلمان اروپا در باره اسلام سخنرانی کرد .این سخنرانی را با زیر نویس فارسی در پایان ببینید

https://www.youtube.com/watch?v=ewEcVb0gC_c


 

اسلام سیاسی و بنیاد گرایی زاییده خود غرب و بنفع غرب است. اسلام هراسی ابزار ارتجاع جهانی برای پیش برد برنامه هایش است. سو استفاده سیسی از دین توسط نوکران ارتجاع جهانی صورت میگیرد و این دلیلی است کهنباید اجازه داد دین ابزاری برای بازیهای سیاسی باشد( هر نوع دین سازمان یافته بر ضد جامعه انسانی است)

نوشته های باور مندان به ادیان سازمان یافته حاوی دو خطاست.اول این که میگویند دین متحد کننده بشریت است بلکه بر عکس دین باعث شکاف بین انسانها است و کشتار جنگهای مذهبی گواه این ادعای بنده است. دوم این که به دنبال دینهایی هستند که دکان سیاسی نباشد ولی دین غیر سیاسی در تاریخ هیچ گاه وجود نداشته است بویژه ادیان سازمان یافته که اصلا کارکرد سیاسی و غیر دینی آنها بیش از کارکرد دینی آنهاست.دین در کارکرد اجتماعی سیاسی فقط دردسر ساز و پدید آورنده ناحقی و کشتار است.این باور مندان به ادیان سازمان یافته مثل اسلام و یهودیت و مسیحیت ادعا میکنند دین کاران(ملایان و کشیشان و خاخامها) برای نفع خود قوانین را بنام خدا ایجاد کرده اند و با آن قوانین دکان سیاسی خود را اداره میکنند و این قوانین ربطی بخدا و دین پاک و غیر سیاسی ندارد.البته ملایان در مورد مسیحیان میگویند که قوانین دین مسیح حرف اصلی خدا نیست بلکه دستکاری شده است و کشیشان هم ملایان و محمد را متهم به تقلب در کار خدا میکنند. اولا ما دینی نداریم که غیر سیاسی باشد باورهای فرد اگر به اجتماع و بروابط بین افراد بیاید سبب کنشهایی خواهد شد و با توجه به این که دین سبب شکاف بین انسانها شده است واز قوانین آن بر علیه جان و مال و ناموس مردم استفاده شده است لازم است از قدرت اجتماعی و سیاسی بدور باشد و حتی قدرت فرهنگی هم نباشد.خمینی با قوانین همین اسلام سیاسی هزاران تن از زندانیان سیاسی که هر موی هر کدام از آنها به صدها خمینی و اسلام او میارزید را اعدام کرد.پشتیبانی این باورمندان به ادیان سازمان یافته پشتیبانی از کشتار و ناحقی هایی است که از دین بر میخیزد.از این کشتار های مذهبی و دکانهای سیاسی حمایت نکنید و بدنبال دین اصلی غیر سیاسی هم نگردید زیرا چنین ادیانی وجود ندارد. لطفا خودتان و دیگران فریب ندهید
دین شخصی مانند همه عقاید دیگر از نظر حقوق بشر و دمکراسی مورد احترام است.از دین سازمان یافته برای رسیدن بدمکراسی باید خودداری کرد کاری که بنی صدر و دیگران میکنند کار غلطی است.
از دین سازمان یافته دمکراسی نمیروید زیرا دین سازمان یافته  در خود جوانه های ترور  را دارد و میتواند به کشتار و استبداد و رفتاری ضد حقوق بشری منتهی شود نمونه اش حکومتی دینی خمینی


 

Posted on Monday, May 16, 2016 at 02:06AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ترور دانشمندان اتمی توسط حکومت ملایان انجام شد


حکومت ملایان خائن به ایران  بشریت و اسلام که فقط بفکر پر کردن جیب خود و غصب قدرت ملی است برای این کار تمام اصول انسانی و دینی و ملی  را زیر پا گذاشته است و با تمام پستی به هر قتلی دست میزند تا بتواند ثروت و قدرت را در اختیار داشته باشد و به علت دشمن ترشی در سطح ملی و جهانی روز بروز ایران را ضعیف تر و عقب ماده تر کرده است.
در مقاله زیر کشتار و ترور دانشمندان اتمی بررسی شده است.قراین نشان میدهد که حکومت برای زهر چشم گرفتن از دانشمندان بعلت عدم همکاری آنان چنین ترورهایی را انجام داده است.این نتیجه ای است که اعضای خانواده این دانشمندان گرفته اند
*****************************

 «دانشمندان» اتمی‌ایران را چه کسانی ترور کردند؟

محبوبه حسین‌پور – علی خامنه‌ای مرتبا از وجود «دشمن» خبر می‌دهد، ولی آیا هنگام آن نیست که بررسی شود این «دشمن» تا چه حد واقعا وجود دارد؟

نوشتار دکتر رضا تقی‌زاده با عنوان «داگان و مدیریت ترور کارشناسان اتمی‌جمهوری اسلامی ایران» پنجره‌ای گشود که پژوهشگران وطن‌دوست به بررسی این نکته مهم بپردازند که افراد ترور شده در رابطه با برنامه‌های اتمی‌ایران، واقعا چه کسانی بودند، چه نقشی در برنامه‌های هسته‌ای رژیم داشتند، و چه عوامل و یا کشورهایی را می‌توان به قتل آنان متهم ساخت.


پرداختن به این پرسش یکی از ضروریات برای شناخت رویدادهای کشورمان و تعیین راه آینده است.

نتانیاهو و مئیر داگان، ژانویه ۲۰۱۱ Reuters©

از عنوان مقاله آقای تقی‌زاده ظاهرا چنین بر می‌آید که «کارشناسان اتمی» جمهوری اسلامی، توسط اسرائیل و با نقشه ریزی مئیر داگان که در آن سال‌ها ریاست موساد اسرائیل را به عهده داشت صورت گرفته است. ولی در متن مقاله، ایشان جهت‌گیری قاطع نمی‌کند که واقعا این قتل‌ها چه انگیزه‌ای داشته و چه کسانی عامل اجرای آن بوده‌اند – گرچه، همه شواهد و قرائنی که در این نوشتار ارائه شده، این ارزیابی را القاء می‌کند که اسرائیل پشت سر این آدم‌کشی‌ها بوده است.

ولی من که خواهر داغدیده یکی از دانشمندان ترور شده هستم، و یک دهه  است که این مساله را دنبال می‌کنم، تردید بسیار دارم که نامبردگان به دست خارجیان ترور شده باشند و این باور در من قوت گرفته که بیشتر آنان قربانیان شیوه‌های جنایتکارانه خود رژیم و یا نزاع‌های درون جناحی حکومت بوده‌اند.

دست کم در مورد برادر خویش، زنده‌نام دکتر اردشیر حسین‌پور با قاطعیت می‌توانم بگویم که او را خود رژیم به قتل رساند، زیرا در مواردی مشروعیت علی خامنه‌ای را زیر پرسش برده و از همکاری با رژیم برای غنی‌سازی بیست درصدی و ساخت سلاح‌های کشتار جمعی  روی گردانیده بود.

دکتر اردشیر حسین‌پور در مقام  دانشمند فیزیک اتمی‌متخصص الکترومغناطیس و غنی‌سازی اورانیوم و دانشیار دانشگاه شیراز، در سال ۱۳۸۳ با تصمیم حکومت در مورد غنی‌سازی ۲۰ درصدی و ساخت بمب اتمی ‌مواجه شد و تا هنگام ترورش در سحرگاه ۲۵ دی‌ماه ۱۳۸۵  به دست حکومت، در برابر آن سرپیچی کرد . جمهوری اسلامی ‌که سناریوی «ترور توسط اسراییل» را از پیش آماده کرده بود زمانی که با مقاومت شدید مادرم به عنوان ولیِ دَمّ در پذیرش ادعاهایشان مبنی بر شهید شدن فرزندش به دست اسراییل  مواجه گردید داستان‌های دروغین مرگ ناشی از  گاز گرفتگی، سکته قلبی، سینه پهلو و حتی قتل توسط رقیب عشقی شکست خورده او را عنوان کرد.

اردشیر حسین پور حاضر به همکاری با رژیم نشد

حکومت این جنایت را از آن جهت به «موساد» نسبت داد تا اتهام را از خود دور کند. ولی رفتارهای پس از وقوع جنایت از جانب رژیم و هشدارهایی که به مادر من از سوی مقامات مختلف امنیتی  داده شد، و ده‌ها قرینه و شاهد دیگر، جای تردید باقی نمی‌گذارد که این قتل به دقت توسط خود رژیم طراحی شده بود و شب قتل، به همسر اردشیر از جانب خانواده‌اش توصیه شده بود که به خانه همسرش نرود و شب را در خانه والدین بگذراند. آیا «موساد» آنقدر در شیراز قدرت دارد که عوامل خود را به خانه‌ای بفرستد تا فردی را در تنهایی به دام اندازند، دچار خفگی کنند و بگریزند؟

دوازده سال پیش از قتل برادر من، یعنی در سال ۱۳۷۳  دکتر محمدرضا سعادت دانشمند فیزیک اتمی ‌و دانشیار دانشگاه شیراز- که در آن زمان استاد مشاور پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد اردشیر حسین‌پور بود- دقیقا به دلیل مشابه در شیراز  به دست حکومت کشته شد و این جنایت را  به «سازمان مجاهدین خلق» و نیز «قاچاقچیان ارز و طلا» نسبت دادند .

دکتر محمدرضا سعادت در سال ۱۳۷۳ در شیراز ترور شد

برای حکومتی که اکنون بیش از پنج سال است یک دانشمند فیزیک اتمی‌ را تنها به این اتهام در زندان نگاه داشته که حاضر به همکاری در امور هسته‌ای- نظامی‌نیست، حکومتی که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای گردید و دکتر سامی‌ را تنها به خاطر فعالیت‌های وطن‌پرستانه با فروکردن آچار پیچ‌گوشتی به مغزش کشت، آیا قتل دکتر اردشیر حسین‌پور و زندان ظالمانه دکتر امید کوکبی می‌تواند باورنکردنی باشد؟ امید کوکبی را نه تنها با ادعای پوچ به زندان انداختند، بلکه می‌کوشند از طریق جلوگیری از معالجه سرطان، موجب مرگ او شوند و صدایش را برای همیشه خاموش کنند، تا دانشمندان دیگر ببینند و عبرت بگیرند و از دستور حکومت روی نگردانند.

سه سال پس از قتل یگانه برادر من اردشیر، دکتر مسعود علیمحمدی را در یک انفجار کشتند (۲۲ دی‌ماه ۱۳۸۸). او دارای دکترای فیزیک نظری و عضو بسیج اساتید بود که به اصلاح‌طلبان نزدیک شد و در انتخابات  سال ۱۳۸۸ قاطعانه از میرحسین موسوی  حمایت کرد. دکتر علیمحمدی دانشجویان بسیاری را با خود همراه ساخت و حس انتقام رژیم را برانگیخت. یک هفته پیش از ترور، وی جلسات مناظره آزاد را در گروه فیزیک دانشگاه تهران راه‌اندازی کرد که قرار بود هر سه‌شنبه برگزار شود. تنها سه روز بعد از اولین جلسه که دانشجویان زیادی در آن شرکت داشتند، به دنبال انفجار یک بمب مغناطیسی که در یک موتورسیکلت جاسازی و در فاصله یک متری در ورودی منزلش به درخت بسته شده بود کشته شد.

رژیم برای پرده‌پوشی این جنایت جدید خود، جوانی را با نام مجید جمالی فشی عامل سوء قصد معرفی کرد و او را مامور موساد و اسرائیل نامید و حتی یک گذرنامه جعلی اسرائیلی را در برابر دوربین تلویزیون نشان داد که ظاهرا ثابت کند که او جاسوس اسرائیل بوده است. چگونه ممکن است کشوری یک جاسوس اجیر کند و گذرنامه واقعی به دست او بدهد که با خود به کشورش ببرد و اگر دستگیر شد بلافاصله راز آن کشور برملا گردد؟!

برای حکومت ایران که صدها گذرنامه سرقت شده اسرائیلی (و کشورهای دیگر) را در اختیار دارد، آیا دشوار است یکی از آنها را به نام فشی جعل کند و در برابر دوربین قرار دهد؟

حکومت یک داستان طولانی از «مشاهدات» جمالی فشی در اسرائیل منتشر کرد که در واقع کپی شده از مقاله خاطرات حسین درخشان (وبلاگ «سردبیر: خودم») از سفر واقعی او به اسرائیل بود. از دیدگاه بسیاری از آشنایان امور، «اعدام» فشی نیز یک اقدام نمایشی بود. گفته می‌شود که وی با یک هویت جدید و تغییر چهره در یکی از کشورهای آفریقایی (احتمالا سنگال) در خدمت سفارت جمهوری اسلامی است .

امید کوکبی در زندان است

سوء قصد به جان دو کارشناس اتمی ‌دیگر رژیم، به نام‌های مجید شهریاری و فریدون عباسی دوانی، به طور همزمان و از طریق چسباندن بمب مغناطیسی به اتومبیل در حال حرکت آنها توسط دو موتورسیکلت سوار که بلافاصله از محل گریختند نیز بسیار مشکوک به نظر می‌رسد.

آیا اگر یک کشور خارجی عامل این ترور باشد، این چنین عوامل خرابکاری خود را به خطر می‌اندازد که در روز روشن و در خیابان‌های پررفت و آمد تهران و به طور همزمان بمب را به بدنه دو اتومبیل بچسبانند و بتوانند سالم بگریزند و هرگز دستگیر نشوند؟ آیا اگر واقعا یک کشور خارجی این کار را کرده، برایش مطمئن‌تر و ایمن‌تر نبود که بمب‌ها را شبانه در زیر اتومبیل‌های جاسازی کند، و این گونه جان افراد عملیاتی خود را به خطر نیاندازد؟

آیا این دو سوء قصد از درگیری‌های درون جناحی رژیم ناشی نمی‌شده است؟

بعلاوه ما می‌دانیم که چسباندن بمب مغناطیسی به بدنه یک اتومبیل، شیوه‌ای است که عوامل حکومت اسلامی ایران، خود چند بار علیه دیپلمات‌های اسرائیلی در کشورهای خارجی به کار بستند و گویا در این زمینه تجربه بسیار دارند.

قربانی دیگر، داریوش رضایی‌نژاد است که در تابستان سال  ۹۰ با تیراندازی دو موتورسوار در اتومبیل خود کشته شد. وی فوق لیسانس برق بود که از شرکت در یک پروژه منع شد و در پی اعتراضش بدین ماجرا مورد غضب قرار گرفت .

در مورد کشتن مصطفی احمدی روشن (لیسانس شیمی‌) که تا اینجا آخرین شهید هسته‌ای محسوب می‌شود و   در ۲۱ دی‌ماه ۱۳۹۰ باز هم با بمب مغاطیسی چسبانده شده روی اتومبیلش توسط یک موتورسوار کشته شد، این احتمال قریب به یقین مطرح گردید که او به علت  آگاهی از سوء استفاده‌های کلان مالی، توسط رقیبانش به قتل رسیده است. احمدی روشن معاون خریدهای تدارکاتی برای سایت غنی‌سازی نطنز بود و هیچ فعالیت علمی ‌نداشت.

می‌دانم که در مورد این قتل‌ها  هنوز ابهامات بسیاری وجود دارد. ولی کارنامه حکومت از این شیوه‌های آدم‌کشی سیاه است و ادعاهای مقامات را نباید به آسانی باور و بازگو کرد.

علی خامنه‌ای در ماه‌های اخیر بارها ادعا کرده که «دشمنان» موجب قتل پنج «دانشمند اتمی» ایران شده‌اند.

هدف خامنه‌ای از مطرح کردن این ادعا آن بوده که القاء کند حکومت هنوز در معرض خطر از جانب بیگانگان است و اسرائیل و دیگر کشورها قصد آسیب رساندن به رژیم را دارند و از این رو نظام اسلامی حق دارد به سرکوب ملت ایران همچنان ظالمانه ادامه دهد.

از همین رو، من در این مقاله، پژوهشگران وطن‌پرست را به چالش می‌کشم که همه امکانات بررسی خود را بسیج کنند و در راه شناسایی  آمران و عاملان واقعی این قتل‌ها بکوشند، تا مردمان ما از واقعیات آگاه شوند و دشمن واقعی را بشناسند و برای برانداختن آن به پا خیزند.


 

Posted on Wednesday, May 11, 2016 at 01:26AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی - احمد آل حسین


در نوشته های زیر به روشنفکر حمله میشود که از نظر من ارتجاعی است
دوستان نظر شما درباره نوشته زیر در نقد اپوزیسیون چیست؟ من نظراتم را در زیر نوشته ام منتظر شنیدن نظرات پربار شما میمانم
این نوشته چرا این قدر مغشوش است؟ از یک طرف میگوید که بنیادگرایان ناشی از زد و بند غرب هستند. و از طرفی از حدای آنان تمجید میکند.طوری نوشته اید که انگار دین اشکالی ندارد.ادیان در روی زمین وقتی که سازمان یافته شدند بعنوان سازمان سیاسی عمل میکنند و ربطی به خدای عالم ندارند بلکه خدا ماسکی برای پوشاندن اهداف سیاسی آن ادیان سازمان یافته است
در مورد ذات گرایی از نوشته های شما: مگر در ادیان سامی جوانه های خشونت وجود ندارد؟ شما چرا این را انکار میکنید؟  مثلا در زمان صدر اسلام جنگی شده است و غنایمی را سپاه پیامبر بدست آورده است و در تقسیم غنایم عربی احساس میکند که محمد حق کشی کرده است و بروی وی تف میاندازد در جا شیفتگان محمد گردن آن عرب را میزنند.از این آیین خشونت ساخته نمیشود؟ شما چرا از اسلام دفاع میکنید 
در مورد استثنا پنداری و.....: نوشته شما همه را داوری میکند ولی خود شما نظری ندارید که چرا غرب توسعه پیدا کرد و ما عقب مانده شدیم. ایراد گرفتن آسان است ولی ساختن مشکل است. هر کسی میتواند از این حرفها بزند. راه نجات ما چیست ایا ادامه جمهوری اسلامی است و باید از این حکومت حمایت کرد؟ ایا جمهوری اسلامی مانع توسعه است یا نه؟ شما چه بخواهید و چه نخواهید با این روش اعتماد بنفس مخالفان را از بین میبرید چون به ایراد گرفتن پرداخته اید و ویران کردن ولی از ساختن گریزان هستید. اصولا استعمار و استثمار پس از قوی تر شدن غرب بوجود امده است بهتر است بمنشا اولیه دورخیز غرب برای پیشرفت نظر داشت وحتی در خود غرب هم اسپانیا خیلی از مناطق اشغال کرد اما غارت اسپانیایی به جمع آوری طلا انجامید ولی غارت بریتانیا در زمان انقلاب صنعتی به قدرت گسترده تری ختم شد شما به جزییات توجه نمیکنید
نوشته شما بشدت از طرفداری اسلام و شاید ملایان حاکم است.حمله به روشنفکران از نظر من کاری ارتجاعی است که در نوشته شما بشدت دنبال شده است
دوستان نظر شما درباره نوشته زیر در نقد اپوزیسیون چیست؟ من نظراتم را در زیر نوشته ام منتظر شنیدن نظرات پربار شما میمانم


https://rahetohid.wordpress.com/2011/06/08/iranian-intellectuals/ 

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی - 1

 هشتم ژوِِئن 2011

از : احمد آل حسین

مقدمه

این مقاله محصول تأملات شخصی این نویسنده بر روند تولید تحلیل های سیاسی، فرهنگی و فلسفی نیروهای روشنفکری اپوزیسیون ایرانی است در سایه تحولات اخیر منطقه و نسبت به فراگیر شدن حداقل ده شیوه بیمارگونه تولید معرفت اجتماعی در میان این نیروها اخطار می دهد. شیوه هایی که بدون نقد و تامل کافی از جانب گروهها و اشخاص مختلف بکار می روند و به سبب ناروایی و نارسایی اثری بس مخرب بر شکل گیری ذهنی نسل های جدید خواهند داشت. در پایان مقاله بخش کوتاه و ناتمامی را به راههای درمان و جلوگیری از طاعونهای فکری اختصاص داده ام.

 

در ابتدای این نوشته به جدّ تاکید می کنم که نه قصد کلیشه سازی دارم، نه برچسب زنی و اتهام به هیچ گروه و شخص خاصی. این مقاله همچنین نه از سر نا امیدی از فضای فکری-سیاسی امروز نوشته شده (که اگر این چنین بود بایستی سالها پیش نگاشته می شد) و نه به انگیزه سیاه نمایی و پاشیدن گرد بدبینی. ادعای ارائه یک برداشت اکادمیک علمی و تخصصی از معضلات جنبش های روشنفکری مخالف یا منتقد نظام را هم ندارم به دو دلیل: (1) در این زمینه هیچ کار علمی جامعه شناسانه منسجم و پژوهش نظام مند و نظریه پردازانه نیافته ام که بتوانم حداقل به عنوان پیشینه گفتار و ادبیات تحقیق از آن استفاده کنم؛ (2) اوضاع سیاسی فکری اپوزیسیون ایرانی را آشفته تر و پیچیده تر از این می بینم که امید وار باشم چارچوب های پژوهشی موجود که عمدتا همان نمونه های نشخوار شده و کپی برداری شدهء نظریه های علوم اجتماعی غربی هستند بتوانند روزنه ای برای ارائه تحلیل شرایط امروز فراهم کنند. انواع دهگانه بحرانهای فکری که در این نوشته تشخیص داده ام فقط جهت ارائه ابزاری برای مقایسه و سنجش و تحلیل بوده و افراد و گروههای واقعی به میزانی که به این نمونه های آرمانی نزدیک ترند به همان میزان بدان بحران ها و بیماری های فکری مبتلا تر.

 

اصطلاح «شبه روشنفکری» در این مقاله هم صرفا یک اصطلاح آرمانی است. در دنیای واقعی تشخیص اینکه چه کسی باید داغ شبه روشنفکری و چه کسی مارک روشنفکری تام را بخورد نه ممکن است و نه مطلوب. اما اینکه یک فرد یا گروه یا رگه فکری تا چه حد و کجا ها شبه روشنفکر است و تا چه حد و کجا روشنفکر تمام عیار شاید کمتر دشوار. ملاک تعریف شبه روشنفکری هم ابتلا به همین بیماری های فکری است که در این مقاله معرفی شده اند و بدیهی است به میزانی که بدین بیماری ها گرفتاریم شبه روشنفکریم (یعنی تحصیل کرده ای که فکر می کند درک روشن فکرانه تر و درست تر و دقیق تری از واقعیت نسبت به عوام دارد، اما در عمل سیاه چاله های زیادی در اندیشه اش می توان سراغ گرفت و متاسفانه به سبب همان توهم روشنفکری خود را از پذیرش کژی هایش معذور فرموده است و از درک پویایی های جامعه که توسط رابطه عوام با قدرت رقم می خورد عاجز می ماند).

بنابراین از این همین ابتدا باید اخطار دهم که جملات و گفته های ارجاع شده از افراد مختلف (هرچند در بیشتر موارد نامشان ذکر نشده است) هم نه به انگیزه دسته بندی ایشان در این انواع طاعون زدگی های فکری و نه به قصد برچسب زنی به ایشان بلکه صرفا جهت نمونه آورده شده اند.

_____________________

* استفاده از کلمه غربتی در این مقاله در اشاره به آن تیپ روشنفکرانی است که چه در داخل ایران چه در غربت، چنان با واقعیت های زندگی اجتماعی مردمانشان غریبند و بیگانه که در نتیجه در معرض طاعونهای ذکر شده فکری در این مقاله قرار  گرفته و خطر انتقال آن طاعونها را به روان و ذهن نسل های جوان ما تقویت می نمایند. همچنین کلمه غربتی به شکل استعاره ای به معنی کولی گری یا تعمدانه بر موضع و سبک فکری خویش اصرار کردن و تحول ناپذیر بودن است.

Posted on Thursday, April 14, 2016 at 12:35AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment