ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

ارتجاع تخریب میکند 




انقلاب اسلامی در هجرت :گزارش زیر که حکایتی غم انگیز از ستیز استبدادیان و ذوب شدگان در ولایت فقیه با خادمین وطن است به دست ما رسیده است:


یک صبح خیلی زود، در هنگامه جنگ تاریکی و روشنائی در آسمان، روی زمین، در گوشه ای از شهر تهران، یعنی در "زرگنده" سینه چند قبر را شتابزده گشودند و استخوان های باقی مانده در آنها را به همراه سنگ قبرهائی که روی این استخوان ها بودند بردند!

احمدی نژاد تازه شهردار تهران شده بود و بهانه شکافتن آن چند قبر، وسعت محوطه امام زاده اسماعیل و تبدیل آن به تفرجگاه (پارک) بود. کس خبر نشد، آن استخوان ها که از زیر خاک بیرون کشیده شد، باقی مانده پیکر کیست؟ اما احمدی نژاد و شبکه ای که شهرداری تهران را قبضه کرده و تمرین ریاست جمهوری می کردند می دانستند آن استخوان ها متعلق به چه کسانی است!

استخوان حاج میرزا یحیی دولت آبادی، محمود نریمان و صدیقه دولت آبادی از زیر خاک بیرون کشیده شد. کجا بردند؟

شاید باور کردنش دشوار باشد، اما از من بپذیرید و نخواهید که بگویم ناظر این صحنه ها چه کسی بود. آن استخوان ها و سنگ قبرها را بردند و ریختند به دره جاجرود! رودی که روزگاری رودخانه بود و حالا دره ای خشک.

سنگ سیاه روی استخوان های صدیقه دولت آبادی آنقدر سنگین بود که نتوانستند تا پیش از روشن شدن هوا، آن را هم برده و در جاجرود بیاندازند. سنگ در گوشه ای از محوطه پارک زرگنده باقی ماند و هنوز هم هست! گرچه تمام اشعار و نوشته های روی آن را تراشیدند و پاک کردند. و حالا این سنگ قبر سکوئی است برای بازی بچه هائی که نمی دانند آن سنگ از روی سینه چه کسی کنار زده شده است.

محوطه را چنان پاک کردند تا بلکه بخشی از تاریخ مشروطه و ملت، تاریخ جنبش زنان ایران و تاریخ جنبش ملی دوران مصدق از آن پاک شود.

و حالا، بنای تازه ای در میانه پارک زرگنده از زمین روئید است که نامش قبر 5 شهید جنگ است! جنگ ایران و عراق.

بنای یادبودی برای قربانیان جنگ با عراق هیچ اشکالی ندارد، البته به شرط آن که قصد تبلیغ جنگ و مرگ نداشته باشند؛ اما چرا استخوان های یحیی دولت آبادی و نریمان و صدیقه دولت آبادی باید از دل خاک بیرون کشیده شده و به جاجرود ریخته می شد؟

یحیی دولت آبادی روحانی نواندیش و ادیبی بود که شکافتن قبرش نوعی انتقام بود و تلاش برای آن که کس نداند او که بود؟ و درکجا به خاک شد؟

حاج میرزا یحیی دولت آبادی از روحانیون مشروطه خواه بود. زاده اصفهان و از روحانیون با سواد دوران، که علاوه بر فارسی و عربی، به زبان فرانسه نیز مسلط بود و فرهنگ غرب را می‌شناخت. شیفته دمکراسی بود. در سال 1309 از اصفهان به تهران آمد و دو مدرسه "سادات" و "ادب" را بنیان نهاد. بعد از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه که فرمان به توپ بستن مجلس مشروطه را داده بود، انتخابات دوره دوم برگزار شد و یحیی دولت آبادی از طرف مردم کرمان به مجلس رفت. در جنگ اول که عده ای از رجال کشور مهاجرت کردند، او نیز به مهاجرت رفت. در دوره پنجم مجلس بار دیگر از کرمان نماینده مجلس شد. در همین مجلس از جمله پنج نماینده ای بود که با انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی، از بیم پا گرفتن استبدادی تازه مخالفت کرد. سالها در اروپا اقامت داشت و سرانجام خاطرات سیاسی و اجتماعی خود را تحت عنوان "حیات یحیی" نوشت که پس از درگذشتش در چهار جلد منتشر شد. دولت آبادی در تمام مدتی که در اروپا می‌زیست سرپرستی محصلین ایرانی آن دوران را از جانب وزارت فرهنگ وقت برعهده داشت. شرح احوال قائم مقام، صدراعظم اصلاح طلب و مراد امیرکبیر و همچنین شرح احوال میرزاتقی خان امیرکبیر را نوشت. چهار جلد کتاب "حیات یحیی" تاریخ سیاسی ایران از ابتدای مشروطیت تا انقراض قاجاریه است و نکات بسیار مهم و جالب و منتشر نشده ای را او در این خاطرات نوشت.

سنگ دیگری که از جا کندند و سینه قبر زیر آن را شکافتند تا استخوان ها را بیرون کشیده و به جاجرود بریزند متعلق به محمود نریمان بود.

دکترمحمود نریمان از برجسته ترین یاران و وزیران و همکاران دکتر مصدق بود و شاید یگانه وزیری که شانه به شانه دکتر فاطمی با دربار شاه سر آشتی نداشت و با ارتجاع نیز کنار نیآمد. روز 28 مرداد خود را به خانه مصدق رساند و از خواست تا جلوی کودتا بایستد و مردم را به مقاومت دعوت کند. سه روز پیش از آن، یعنی پس از شکست خیز اول کودتا در 25 مرداد همان سال، نریمان یگانه یار و غمخوار دکتر مصدق بود که از او خواست تا سریعا دادگاه صحرائی را تشکیل داده و سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و همراهانش را که برای حکم خلع مصدق به خانه او مراجعه و بازداشت شده بودند را محاکمه کند. مصدق تعلل کرد و نریمان تا زنده بود بر این تعلل افسوس خورد. او برای مدتی شهردار تهران و وزیر دارائی بود و همه آنها که تاریخ جنبش ملی را خوانده اند و یا ناظر بوده اند میدانند که او پاک ترین و از صادق ترین یاران مصدق بود و زمانی که مرد، هنوز اجاره نشین بود و خانه ای از خویش نداشت.

دو دوره نماینده مجلس شد. در دوران جنبش ملی. و روزی که چنگ انداختن و گریبان "سیدمهدی میراشرافی" (حسین شریعتمداری دوران جنبش ملی) را در مجلس گرفت، فریاد زد: این پدر سوخته انگلیسی عامل است! ماموریت دارد برای بهم زدن میانه مصدق و کاشانی. و روز 28 مرداد، آن که اعلامیه پیروزی کودتا را از رادیو تهران خواند، همین میراشرافی بود، که با احمدی نژاد و حسین شریعتمداری "مو" نمی زد و صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه "آتش" بود. چیزی شبیه کیهان امروز در جمهوری اسلامی. میراشرافی تا انقلاب 57 یک رکن نظام کودتای 28 مرداد در اصفهان بود.

میراشرافی پس از انقلاب دستگیر شد و به حکم حجت الاسلام جوانی بنام "امید نجف آبادی" که از مقلدان آیت الله منتظری بود اعدام شد و البته خود او را بعدها، در همین جمهوری اسلامی اعدام کردند!

می خواهید یاران میراشرافی انتقام او را از استخوان های نریمان نگیرند؟

می ببینید، حوادث و رویدادها در جمهوری اسلامی چه ریشه عمیقی دارند؟

محمود نریمان در سال 1340 در یک اتاق محقر در خیابان سلسبیل تهران و در نهایت فقر چشم بر جهان فرو بست.

روی قبر او شهرداری احمدی نژاد حجره ای بنا کرد که در آن کتاب های مذهبی می فروشند. این حجره یک متر در نیم متر است و باندازه قبر خالی شده از استخوان نریمان. نام و خاطره او نیز باید از یادها برود. اینست سیاست حاکم و در حیرتم که برخی چهره‌های قدیمی ملیون که در داخل کشور زندگی می‌کنند، چرا بانگی به اعتراض بلند نکردند و اگر خبر نداشته و ندارند، چرا‌ بی‌خبر بوده اند و هستند؟

اما، سرگذشت قبر سوم.

آی مردم!

آنها که به پارک زرگنده می روید و قدم می زنید!

آن سنگ قبر پاک شده از نوشته که در گوشه ای از پارک افتاده و محل بازی بچه هاست، سنگ قبر صدیقه دولت آبادی است.

چرا نباید فریاد زد و گفت تا بقیه بدانند؟

صدیقه دولت آبادی وصیت کرده بوده، بعد از مرگ در کنار برادرش "یحیی دولت آبادی" به خاک سپرده شود. از برجسته ترین زنان انقلاب مشروطه و جنبش زنان ایران بود. بنیانگذار انجمن مشروطه خواهانه و انجمن مخدرات وطن بود. نشریه "زبان زنان" را درباره حقوق زنان منتشر کرد.

سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی از روحانیان روشنفکر زمان خود بود. دارالفنون را تمام کرد و در سال ۱۲۹۶ شمسی نخستین و یا یکی از نخستین مدارس دخترانه تا سن 14 سال، بنام «مکتب شرعیات» را تاسیس شد و به جرم تاسیس همین مدرسه مدتی زندانی شد و مدرسه بسته شد.

بارها بخاطر فعالیت هایش به نظمیه فراخوانده شد. یکبار رئیس نظمیه به او گفته بود: «خانم شما صد سال زود به دنیا آمده ای».

صدیقه دولت آبادی پاسخ داده بود:

"آقا من صد سال دیر متولد شده ام، اگر زودتر به دنیا آمده بودم نمیگذاشتم زنان چنین خوار و خفیف و در زنجیر شما اسیر باشند."

صدیقه دولت آبادی در سال ۱۳۴۰ در سن ۸۰ سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. در سال ۱۲۹۸ برای آشنا کردن زنان با حق تحصیل، حق استقلال اقتصادی و داشتن حقوق خانوادگی اولین نشریه "حقوق زنان"و سپس نشریه "زبان زنان" را تاسیس کرد و مباحث مربوط به مقابله با چادر و حجاب اجباری برای اولین بار در نشریاتی که او تاسیس کرده بود آغاز شد. در سال ۱۳۰۰ انجمن " کارزار علیه استفاده از کالاهای خارجی را در تهران راه اندازی کرد."

در سال ۱۳۰۱ به آلمان رفت و در کنگره بین المللی زنان در برلین شرکت کرد. او اولین زن ایرانی بود که در یک کنگره بین المللی به نمایندگی از زنان ایران حاضر شد و سخنرانی کرد.

سنگ قبر او را پاک کردند و استخوان هایش را به جاجرود ریختند تا زنان ایران ندانند و یا فراموش کنند به جان کوشی امثال او را برای ابتدائی ترین حقوقی که ارتجاع مذهبی و استبداد حکومتی از آنها سلب کرده و می کند.

و چه قصه درازی است قصه ذهن کور و چشم هیز ارتجاع!

چند خطی به همراه عکس سنگ قبر صدیقه خانم

من از دوستانی که روی فیسبوک دارم، گهگاه تقاضای کشیدن "سرک" به این گوشه و آن گوشه را می کنم تا برایم خبر از مشاهداتشان بیآورند.

درباره پارک زرگنده و سرنوشت قبر آن سه تنی که خواندید نیز چنین کردم و دوست نازنینم، همین روزها سری به پارک زرگنده زد و آن چند خطی که به ارمغان آورد چنین بود:

چند تا عکس با دردسر زیاد و البته با کمک پیرمردانی که در پارک قدم می زدند گرفتم. همه شان از جوان های قدیمی محل بودند و شاید بدلیل همین حق آب و گل بود که متولی امام زاده و نگهبان پارک بالاخره کوتاه آمد و اجازه داد عکس بگیرم. نمیدانم چرا عکس گرفتن از قبر هم امنیتی شده و هر نگهبانی در هر گوشه ای که به نگهبانی اش استخدام کرده اند احساس حراستی و امنیتی بهش دست می دهد. گفتم عکس را برای پروژه دانشگاهی ام می خواهم و بدون عکس پروژه ام ناقص است. سرانجام به این شرط که تنها چند عکس می گیرم و فوری از پارک خارج می شوم تسلیم شد. یعنی همان عکس بارگاه 5 قربانی جنگ و سنگ قبر صدیقه دولت آبادی. یعنی تخته سنگی به رنگ دل سیاه ستیزه جویان با تاریخ ایران که گوشه ای دور افتاده از پارک که محل جمع آوری وسایل از کار افتاده و بازی بچه ها بود. ته مانده های قدیمی سیگار ها را از روی سنگ پاک کردم و عکس را گرفتم.

یکی از همان پیر مردهای نازنینی که واسطه من و متولی؛ یا نگهبان پارک شدند و خودش را اکبر اسدی معرفی کرد و گفت که چند سالی در زندان های پهلوی بوده گفت:

فردای روزی که بلدوزر انداختند و قبرها را شکافتند، برای قدم زدن به پارک آمدم. وقتی رسیدم که دیگر نه از تاک نشان مانده بود و نه از "تاک نشان".

من خانم دولت آبادی را ندیده بودم. برادرش را هم ندیده بودم، اما آقای نریمان را می شناختم. روزی که اینجا دفنش می کردند حاضر بودم. او را در ضلع شمال

غربی امامزاده، غریبانه دفن کردند. غلامرضا تختی با یک عده دانشجو تابوت را تا بالای قبر آورده بودند.


مطالعه لینکهای زیر هم توصیه میشود




http://fa.wikipedia.org/.../%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8...

http://fa.wikipedia.org/.../%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%D9...

http://fa.wikipedia.org/.../%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8...

 

Posted on Saturday, April 18, 2015 at 01:55AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

جهل مرکب: ما مسایل شرق و غرب جهان را حل میکنیم!!!!ر


ایرانی هزاران سال در زیر استبداد و زورگویی و فساد و چپاول زندگی کرده است و به این تاریخ خود افتخار زیادی هم دارد. در بافت اجتماعی این حکومتها کسی امنیت نداشته است و هر آن سلسله ای یا شاهی ممکن بود سرنگون شود و زورگوی دیگری بقدرت برسد.این ناامنی در فرهنگ ما و معماری و ...رسوخ کرده است.
در استبداد نه تنها منابع طبیعی غارت میشود و حقوق  بشری افراد سلب میشود بلکه زبان و فرهنگ هم  از معنا تهی میشود .معنایی آزادی و انتخاب و ...فرق میکند.مثلا با گفتن انتخابات  در جمهوری اسلامی این انتصابات است که در ذهن  ما میاید.مثل این است که یک فرستنده ای در مغز ما میگوید حرف این ملایان دروغ است.

همین تراژدی را می توان برای واژگانی همچون "جمهور"، "عدالت"، "امنیت" و بسیاری دیگر نیز درنظر گرفت اما مهمتر از همه، باید به جریان ممیزی و سانسور (توسط نهادهایی همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) اشاره کرد که بخش بزرگی از این آسیب های زبانشناختی را به صورت رسمی و نهادینه شده ای دنبال می کند و نویسندگان وطن مان را ناگزیر به دالان ها و تنگناهای ناخواسته ای برای دور زدن سانسور و انتقال مفاهیم به خواننده متن، می فرستد.

نسل ما و نسل جوان فعلی تا حدود زیادی با این قلب معانی و تغییر مفاهیم آشنا شده، اما جای نگرانی برای نسل آینده کشورمان است؛ برای نوجوانان مقاطع ابتدایی و راهنمایی که از این مفاهیم، صرفا همان معانی را مراد کنند که مطلوب حکومت است.

از این رو، بیراهه نیست اگر استدلال کنیم که در فردای دموکراتیک ایران، تنها خط لوله انتقال گاز ایران به ترکیه و جاده های مرگبار وطن مان نیست که باید ترمیم شوند؛ بلکه زبان فارسی شیرین مان نیز مصون از تیغ استبداد نمانده و باید برای ترمیم آن چاره ای اندیشید؛ تا هر واژه از بار ایدئولوژیک و سیاسی حاکم خالی شود و معنایی را به اذهان متبادر سازد که براستی واجد همان معناست.

در معماری اگر نگاه کنیم  این استبداد به دیوار دور شهرها و دیوارهای بلند دور خانه های ما خود را متجلی میکند.ملتی که در بیرون خانه در عذاب و ظلم است سعی کرده است با وسایل دفاعی مثل دیوار بلند و نرده های نیزه ای خودش را حفاظت کند.ایرانیان در بیرون خانه قدرتی نداشته اند سعی کرده اند بلکه چار دیواری اختیاری داشته باشد تازه  در واقع  در خانه هم امنیتی از استبداد نخواهند داشت  شاید امنیت اززورگویی  افراد دیگری  باشد که مثل خودش هستند.

 

 


 

در تصویر بالا دیوارهای بلند و نرده های نیزه ای تماما مبین عدم امنیت ماست

در تصویر بالا کوچه ایرانی است که اجازه نمیدهد  راهی برای غریبه  بسمت  داخل خانه یا حیاط داشته باشد

ملایان ما در زمان شاه و شاید هم الان ادعا میکردند که در آمریکا امنیت نیست و ....ولی این دیوارهای بلند و تجلی نا امنی را در اجتماع خودشان نمیدیدند.همین ملایان بعد از این که بقدرت رسیدند ضعف و بی مدیریتی خودشان را هم نمیبینند و ادعای حل مسایل دنیا را با باورهای خرافی خودشان دارند

در تصویر بالا خانه های معمولی را در غرب و آمریکا میبینیم که فاقد دیوارهای بلند است و هر کس براحتی میتواند به حیاط خانه (بک یارد ) وارد شد

 راستش امروز بمدت یک ساعتی توانستم در بخشی از شهر که برای این کار تخصیص داده شده است قدم بزنم و این غیر از پارک های شهر است.در شهرهای آمریکا بخشی از شهر  را  که دارای درختکاری و گاهی هم رود خانه ای است اجازه ساختمان سازی نمیدهند و با اسفالت و یا راه های سوشه ای در آنجا این مناطق را برای قدم زدن  تفریحی و ورزشی مورد استفاده نگه میدارند.مثلا در این بخش از شهر بنده میتوانم تا دوساعت در این منطقه پیاده روی کنم یا دوچرخه سواری داشته باشم و یا بدوم و این جدا از خیابانهای شهر است که برای دوچرخه سواری مسیر ویژه   هم دارند 

ساختمان سازی در اینجا(آمریکا)  با آماده سازی نیازهای شهری مثل برق و آب و اسفالت و اکو فاضلاب و ...شروع میشود و بعدا ساختمانها ساخته میشوند ولی در ایران با رشوه ه و فساد اول ساختمان ساخته میشود و بعدا باید خریدار بدود با التماس و دادن پول زیاد برق و آب و گاز و ...بخرد.

اینها که در یک کار بسیار ساده مانده اند چرا این قدر وقیحند که ادعا میکنند مسایل خودشان را حل کرده اند و آماده اند مسایل دنیا را حل کند و ایدئولوزی این ملایان قابلیت حل مسایل شرق و غرب را هم دارد .لابد از نظر این ملایان حل کردن مسایل توسعه و انتشار فساد و حق کشی و آدم کشی باید باشد

یک کوچه غربی را با یک کوچه ایرانی مقایسه بکنید

Posted on Sunday, April 12, 2015 at 03:34PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

نامه کورش بمردم ایران در سال 1393


نامه کوروش کبیر به مردم ایران:
ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ 21 ﺳﺎﻝ1393
ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﯾﮑﻢ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻫستم ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ. ﮔﺮﭼﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ 200 ﺳﺎﻝ ﻫﻢ ﻋﻤﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪﻡ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻋﻨﺎﯾﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ، ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﺍﺳﺘﺎﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﻧﮑﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﺯﻡ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ:
ﻧﮑﺘﻪ ﺍﻭﻝ: ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ
ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ سنگی ﺑﻪ ﻃﻮﻝ 15/22 ﺳﺎﻧﺘﯽﻣﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺨﺪﻭﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺿﻤﻨﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﻣﻨﺸﻮﺭ ﻓﯿﻨﮕﻠﯿﺶ ﯾﺎ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺍﺳﺖ! ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﺧﻄﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﻠﮏ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﻢ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺩﻭﻡ: ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺟﻤﻼﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ. ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ. ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﯾﻨﺸﺘﯿﻦ، ﻣﺎﺭﺗﯿﻦ ﻟﻮﺗﺮﮐﯿﻨﮓ، ﺑﺎﺏ ﻣﺎﺭﻟﯽ، ﺣﺎﻣﺪ ﮐﺮﺯﺍﯼ، ﺳﺮ ﺁﻟﮑﺲ ﻓﺮﮔﻮﺳﻦ، ﻫﺎﺩﯼ ﻋﺎﻣﻞ، ﺟﻮﺍﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ، ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ... ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﻩ
ﻣﻨﺘﺴﺐ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻨﺪﯾﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺳﺎﺳﺎ ﺩﺭ
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻦﻗﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯽﺯﺩﯾﻢ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺍﻥ ﺟﻨﺎﺏ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺁﻣﺎﺭ ﺗﻠﻔﯿﻖ ﻧﺎﻡ
ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺟﻤﻼﺕ ﻗﺼﺎﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺳﻮﻡ : ﺍﮔﺮ ﮐﻤﯽ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ شما ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ 100 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﯾﮑﻬﻮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻦﻗﺪﺭ ﺑﺎ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺭﺟﻮﻉ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ
ﺷﻤﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ. ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ هم ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﯿﺪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ!
ﻧﮑﺘﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩﯾﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺼﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻕ، ﺁﺏ ، ﮔﺎﺯ ، ﺗﻠﻔﻦ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﻄﻮﺭ
ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﺪ؟ ﻭﺍﯾﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ! ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﺐ ﭼﺎﭘﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺗﺎﻥ ﯾﮏ «ﺷﺐ
ﺑﺨﯿﺮ «-: ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﯿﺪ ﻭ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺻﺘﺎﻥ! ﺑﺎ ﺳﻠﻔﯽﻫﺎﯼ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺴﺘﺎﮔﺮﺍﻡﺗﺎﻥ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﺪ؟ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﮓ ﺭﻭﯼ ﻣﺦ ﻫﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ؟
ﻧﮑﺘﻪ ﭘﻨﺠﻢ : ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺍﻓﻖ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯽﺟﻨﮕﯿﺪﯾﻢ، ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ!
ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﯽﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ، ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻓﺤﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺐ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﺎﭘﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﻭﯾﻢ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺷﺸﻢ: ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺟﺰﻭ
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﻩﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻬﺮﻩ ﮔﯿﺮﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻧﺎﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻧژﺍﺩ ﺷﻤﺎﯾﻨﺪ. ﮐﻞ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻣﺎ ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ،
ﻭ ... ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ!
ﻻﺯﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ﯾﺎ ﺗﻮﺋﯿﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﺴﺐ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺩﻣﯿﻨﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ...
.
-ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺷﻤﺎ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ 

 

Posted on Saturday, April 11, 2015 at 09:07PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

مروری دوباره بر ضرورت ساختن جبهه متحد دمکراسی خواهی در ایران

 

این موضوع را که  ضرورت ساختن جبهه متحد دمکراسی خواهی در ایران  است را من قبلا شرح داده ام

 

چرا بدون تشکیل یک جبهه قوی دمکراسی نمیتوانیم از شر استبداد رها بشویم
http://efsha.squarespace.com/blog/2013/5/20/053911867558.html

 

این موضوع را دوباره با توجه به تفاهم نامه امضا شده  درباره موضوع هسته ای جمهوری اسلامی توسط حکومت ملایان و آمریکا مورد بحث قرار میدهم.

مشابه این قرار داد پنج سال قبل توسط حکومت ایران اعلام شد 

 

پنج سال پیش ادعا شد که توافقی مشابه توافق فعلی صورت گرفته است.در این پنج سال بی شعوری و عدم تصمیم سیاسی در اداره کشور در بین ملایان فقط سبب شد که مردم زیر بار فشارهای بیشتر اقتصادی بروند و فساد حکومتی هم بیشتر بشود.خبر پنج سال قبل را در زیر میبینیم

هارت و پورت های رژیم نشان داد که تبل توخالی ای بیش نیست. رژیم در برنامه هسته ای تسلیم شد و بزودی نیز این تبل توخالی و ببر کاغذی تسلیم مردم نیز خواهد شد. 
http://www.youtube.com/watch?v=Q9M0oJD0mpk&feature


این موضوع در پنج سال قبل در وبلاگ  گذاشته شد:

نوشاندن جام زهر اتمی به ملایان - ویدئو

گذشته از این که توافق مهمی  صورت نگرفته است و فقط ملایان تمایل نشان داده اند که تسلیم شده و جام زهر را بنوشند ولی در عمل اقتصاد ایران داغان و تورم و بیکاری را در کشور گسترش داده اند  و خطر جنگ را بر بالای سر مردم نگه داشته اند.با تسلیم شدن ملایان و با همسویی بیشتر از پیش آنان با ارتجاع جهانی چنین بنظر میاید که ملایان برای حکومت خود جواز بقای بیشتری را از ارتجاع حاکم جهانی بدست میاورند

ملایان از روز نخست حکومت بجز فساد و کشتار و عقب ماندگی بیشتر کشور ثمره ای نداشته اند.با تفاهم نامه هسته ای هم خطر ملایان ار سر ملت ایران کم نمیشود بلکه احتمالا حکومت اینان ممکن است طولانی هم بشود .علت طولانی تر شدن حکومت اینان ناشی از سازشبیشتر  آنان با ارتجاع  جهانی است وگر نه تنفر ملت ایران از این حاکمان فاسد و آدم کش و ضد ایران و ضد اسلامی همواره و روز بروز بیشتر هم شده است.

اصولاملایان  با ببازی گرفتن رای مردم و بالا کشیدن حسن روحانی هدف حکومت سازش در خارج و خشونت بیشتر در داخل بود که فعلا این سیاست را دارد پیاده میکند و با نزدیکی بیشتر به ارباب مرتجع خود سعی بیاری گیری در مقابل مردم ایران دارند

در دوره حکومت روحانی اعدام ها بیشتر شده است و فعالین مدنی و حقوق بشری بیشتر تحت فشار هستند و با سازش این حکومت در مورد قضییه هسته ای احتمال میرود تهاجم ملایان به فعالین سیاسی شدت بیشتری بگیرد تا نشان دهند هنوز در قدرت هستند.حنای تبلیغات این حکومت ریخته است و فقط با زور سرنیزه امورات خود را بپیش میبرد

از سه جهار دهه پیش منطقه خاورمیانه و شاخ افریقا  دچار بحران شدو حاکم سودان و سومالی سرنگون شدند و بعدا سرنگونی دولت افغانستان و شاه پیش آمد و در اواخر با حمله آمریکا به افغانستان و عراق و همسویی ملایان با آنان دو جمهوری اسلامی افغانستان و عراق تاسیس  شد و دشمنان آخوندها را در افغانستان و عراق تار و مار کردند و این سیاست را دراند برای بقیه خاور میانه ادامه میدهند یعنی سیاست ارتجاع جهانی بر این است که با ایجاد بحرانهای بزرگ  دول خاورمیانه را تضعیف و مانند حکومت سومالی دولتهای منطقه ای تشکیل شده و کشورها را تجزیه کنند  تا بهتر و راحت تر  سیاستهای منطقه ای خودشان و نظم نوین خاورمیانه را اجرا کنند

نظم نوین خاور میانه

http://efsha.squarespace.com/blog/2014/10/4/959631871018.html

 

با توجه به لینک بالا میبینیم که تشکیل و تجهیز داعش یکی از این قدمها برای ایجاد نظم نوین خاورمیانه است

 

 

 توجه کنید که آمریکا و دیگر کشورهای همراه با سیاست آمریکا منافعی دارند که سعی دارند آن منافع را بدست
آورند.مثلا موضوع کمر بند سبز اسلامی بدور شوروی را در نظر بگیرید که از پاکستان شروع شد و به ایران و بعدا به افغانستان و عراق و سوریه گسترش یافت.الان این کشور ها در واقع جمهوری اسلامی هستند. سیاست کلی را باید در نظر گرفت: الان آمریکا رو بقهقراست و سعی دارد از بالا آمدن ابر قدرت بعدی جلوگیری کند.اروپای متحد و چین میتوانند چنین خطری برای آمریکا داشته باشند. بنابراین اگر از این زاویه هم به مسئله نگاه کنیم حمله به عراق و کنترل نفت مسئله اصلی آنان میشود تا بتوانند با کنترل نیاز چین و اروپا به نفت آنان را بزیر سلطه خود بکشاند.در این نگاه شاید ساختن داعش و دادن آخرین سلاحهای پیشرفته به آنان و حتی دادن مواد غذایی برای پخش در بین مردم برای تبلیغات در مورد مردمی بودن داعش توسط توزیع نان در بین مردم جنگ زده و گرسنه و ...برای چیست؟ چرا سناتور مک کائین با این گروه های اسلامیستی همسوست و عکس میگیرد و بدون رعایت اصول بین المللی به داخل سوریه میرود تا با این گروه ها ملاقات کند؟ در این پروژه دو حزب اصلی  آمریکا همسو با هم عمل میکنند و در جهت سیاست مشخصی بپیش میروند.دولتهای خاور میانه را کم کم به دولتهایی شبیه دولت سومالی تبدیل خواهند کرد یا پروژه گلنگی کردن خاورمیانه را پیاده خواهند کرد.تضعیف دولتهای منطقه برابر است با فعال مایشا شدن دولتهای غربی و با نشاندن امثال داعش بر سر قدرت میتوانند نقشه های نفتی خودشان را هم پیاده کنند.یادمان نرود که آمریکا متخصص رژیم های مذهبی است و با اسراییل و عربستان و ملایان بخوبی کار میکند و ما سیاست و عمل کردی از ملایان ندیده ایم که بر ضد امریکا باشد. حالا این موج ضد اسلامی در بین مردم منطقه کاه این پروژه است و خواسته اصلی نیست واین هم بنفع اهداف غرب است.منظورم ارتجاع غربی است که نه بمردم خودش و نه بمردم جهان رحم نمیکند.بنظر میرسد بر امدن داعش برای اصلاح رفتار دولتهای نوکر آمریکا و یا برای سرنگونی آنان در صورت عدم تمکین و جایگزینی با داعش باشد.به هر حال با رصد روزانه وقایع رفتار غرب و ارتجاع جهانی و منطقه ای میتوان به شناخت واقعی تری رسید
در این شرایط وظیفه ما چیست؟


ما وظیفه داریم ارزشهای منتهی به این وضعیت را که بر علیه ما و بر علیه حقیقت و صلح است از ارزشهای فردی و ملی خود بدور اندازیم.این ارزشهای مخالف صلح و حقیقت در دو ایدئولوژی ناسیونالیسم و اسلامیستی خلاصه میشود ، ارزشهای ناسیونالیسم ضد دمکراتیک و ضد حقوق بشری و ارزشهای اسلامیستی ضد دمکراتیک و ضد حقوق بشری را باید از باورهای خود بدور اندازیم و سعی در بر پایی حکومت دمکراتیک داشته باشیم .دولتی که بتواند عقب مادگی علمی و
اقتصادی منطقه را جبران کند و در منطقه ما صلح و همکاری و برادری را ببار آرد . ما  بجز تاسیس مجبهه متحد دمکراسی خواهی راهی نداریم 
فقط با تاسیس جبهه متحد دمکراسی خواهی در داخل و خارج ایران میتوانیم بر رویدادها تاثیر بگذاریم و بتوانیم کشور را از شر ارتجاع جهانی و نوکران داخلی آنان (ارتجاع ملی و دینی استبداد) حفظ کنیم. امروز بزرگترین نیاز ما تاسیس این جبهه متحد دمکراسی خاهی است . شخصیتها و گروه های سیاسی که این موضوع را ننادیده بگیرند به آینده خود و آینده کشور ضربه خواهند زد.


 

Posted on Monday, April 6, 2015 at 10:13PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

جمعه گردی های اسماعيل نوری علاسکولاريسم و اژدهای هفت سر دينکاران



از افشا
سکولاریسم حکومت غیر مذهبی نیست .سکولاریسم زاییده عصر روشنگری و مدرنیته است. هدف سکولاریسم از بین بردن تبعیض در اجتماع و بین انسانهاست.هدف از سکولاریسم رسیدن به عدالت است.سکولاریسم در این دید همسو با دیگر زایش های مدرنیته و عصر روشنگری است منظورم دمکراسی و حقوق بشری است.سکولاریسم حقیقی آن است که همسو با دمکراسی و حقوق بشر است.دیکتاتوری از هر نوعش را نمیتوان سکولار نامید.دیکتاتور کارش ایجاد تبعیض است تا به اهداف ضد عدالت خودش برسد.بنابراین دیکتاتور نمیتواند سکولار باشد زیرا ضد عدالت است.بنابراین رضا شاه و هیتلر و قذافی و ....نمیتوانند سکولار باشند. اینها معتقد به دین خودشان بوده اند.مثلا هیتلر دینش نازیسم و رضا شاه دینش ایران باستان گرایی است .این ها نقش دین را برای حکومت آنان بازی کرده است.
مدرنیته زاییده عقلانیت آزاد و رهاست .منظورم عقلانیتی است که نوکر و عامل دین یا ایدئولوژی نیست و هدفش  کشف حقیقت و رفاه همه انسانیت در همه زمانهاست.

 

خرد هم وسیله ای مثل وسایل دیگر است! مثل چاقو و یا ماشین.شما میتوانید استفاده خوب از خرد بکنید و یا استفاده بد از خرد بکنید باید سعی کرد با ارزشهای عادلانه وعاقلانه جلوی استفاده بد از خرد و عقل را گرفت .همانطوری که جلوی استفاده بد از چاقو را میگیرند: اگر با چاقو به کسی حمله شود مجازات دارد ولی اگر با همان چاقو جراحی شود و بیمار را از مرگ نجات دهند تشویق هم میشوند و جایزه هم میگیرند.استفاده بد از خرد باید مجازات داشته باشد:
استفاده بد از خرد جایی است که ارزشهای حقوق بشری پامال شده باشدمثلا  آزادی بیان نباشد آزادی تحصیل نباشد _ آزادی انتخابات نباشد و ....
عقلی که مورد حمایت قرار باید بگیرد عقلی است که خودکفا و آزاد و رها باشد و هدفش کشف حقیقت و رفاه انسانهای امروز وآینده باشد
عقلی که آزاد و مستقل و خودمحور است و نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست پرستش کورش را بعنوان سلاحی علیه حقوق بشر مردم ایران رد میکند.
بعضی از عقلها عقل ناقص و نوکر هستند مثلا عقل مسیحی عقلی است که در خدمت اشاعه عقایدی است که در انجیل بیان شده است و هیچگاه آن عقل حق ندارد(یعنی خودفروخته است) که مسیح را انکار کند با این که فردی بنام مسیح حتی در تاریخ مدون وجود ندارد! یا عقل هیتلری عقلی است که در خدمت اثبات حرفهای هیتلر و ایدئولوژی نازی است یعنی عقل هیتلری حق ندارد که نازیسم را انکار کند وو سوال کند چرا باید یهودیان را کشت و چرا ملت آلمان برترین است.از این لحاظ عقل هیتلری عقلی ناقص و نوکر است و به همین ترتیب عقل اسلامی هم عقلی است که سنت محمد و نوشته های قران او را تایید کند و نه تنها حق ندارد علیه آن نوشته ها و سنن دلیلی ارائه کند بلکه اگر دیگران هم دلیلی بر رد عقاید و نوشته های قران آوردند این عقل اسلامی باید آنها را بچالش بگیرد و نتیجه آن عقل اسلامی علمی است که در اسلام میگویند باید بدنبال آن علم بود منظور از علم اسلامی شیمی و فیزیک و ... نیست بلکه پیدا کردن تاییدیه ای بر قران و سنت محمد است.اسلام هم مثل هر دین دیگری با علمی که حرفهای محمد و دیگر پیامبران را انکار کند ضدیت دارد.
عقلی که کورش پرستان بکار میبرند عقلی است که نمیتواند کورش را رد کند. اگر در آن ایدئولوژی یکی بگوید کورش دیکتاتور بود و آدم میکشد و کشور گشایی میکرد ضد ایرانی و ضد کورش تلقی شده و دشمن شمرده میشود.از این عقل بنام خرد در تبلیغات کورش پرستان میاید باید بر حذر بود. 
بنابراین همه ما باید یاد بگیریم که چگونه از عقل و خرد استفاده درست بکنیم.

نوری علا در مقاله زیر در قسمتی که میگوید بنیان گزاران آمریکا برای ایجاد سکولاریسم از زندگینامه کورش استفاده کرده است.بدون اشاره به ریشه های اصلی سکولاریسم که عقلانیت و عصر روشنگری  است را اشاره مستقیم نمیکند.این گونه نوشتن سبب تحریف سکولاریسم و انحراف افکار مردم و مبارزان با حکومت دیکتاتری ملایان و شاه است.این گونه دیدگاه ها منجر به این میشود که بعضی ها میگویند با دین میترا میتوان بسکولاریسم رسید.

___________________________________________________

 

جمعه گردی های اسماعيل نوری علاسکولاريسم و اژدهای هفت سر دينکاران

در سراسر دوران قاجاريه، دينکاران امامی تبديل به «نهادی مستقل از حکومت اما متفرق» شده و، همچون اژدهائی هفت سر، بجان حکومت و مملکت افتادند. آنها بودند که با فتوای خود ارتش فرسودهء فتحعليشاهی را به جنگ روس ها فرستادند و سرزمين های وسيعی از کشور را تسليم روس ها کردند، جنبش نوانديش «باب» را به خاک و خون کشيدند، در راه جنبش مشروطه سنگ انداختند، بر تمايلات پهلوی اول برای استقرار جمهوريت غلبه کردند، قانون اساسی مشروطه را با افزودن «حق علماء» فلج ساختند و چون رضاشاه از ايران رفت، يکباره از هزار سوراخ سر بر آوردند. 

.........................................


پيشگفتار

اين سومين مقاله ای است که در مورد شرايط مطلوب و نامطلوب استقرار سکولار دموکراسی در ايران می نويسم. بين قسمت اول (شرايط موافق و ناموافق برای استقرار سکولاريسم در ايران) و دوم (سکولاريسم و سنجهء شکل گرفتگی نهاد مذهب)[1]، و نيز قسمت دوم و اين سومين، به دلايلی فاصله افتاد، و در نتيجه بد نيست تا آنچه را که در دو مقالهء قبلی گفته آمد تا حد ممکن خلاصه کنم:
سکولاريسم لازمهء اجتماعات متکثر است. در يک زندگی قبيله ای و بسته و، به عبارت ديگر، در جامعه ای کوچک، يک نواخت، تک نژادی و تک مذهبی، سکولاريسم موضوعيتی ندارد. اما به محض اينکه جامعه گشوده و گسترده شد، يا جوامع مختلف، به مدد زور يا رغبت، بهم پيوستند و هر يک از آنها نژاد و زبان و مذهب خود را با خود به جامعهء بزرگ تر آوردند، مسئلهء جداسازی قدرت از همهء اين تنوعات چند وجهی تبديل به ضرورت می شود. چرا که اگر يکی از وجوه اين تنوع بخواهد، با استفاده از قدرت، ارزش ها و عقايد و شيوه های رفتاری خود را بر ديگران تحميل کند، اساس همزيستی مسالمت آميز در هم می ريزد و جامعه دچار تبعيض و سرکوب و خفقان و سرشار از نارضايتی آمادهء انفجار می شود. يکی از نمونه های «جامعهء بزرگ متکثر» را می توان در امپراتوری های گذشته و اتحاديه های کنونی يافت.

در تاريخ پيدايش ايالات متحدهء امريکا می خوانيم که «آباء ِ» اين جامعه (که از مجموع مهاجران مختلف اروپائی ِ صاحب مذاهب گوناگون تشکيل می شد) تصميم گرفتند که در راستای نگارش قانون اساسی اين کشور چند کتاب تاريخی را مطالعه کرده و از تجربيات مندرج در آنها استفادهء بهينه کنند. يکی از کتاب های منتخب آنها کتاب «تربيت کورش» اثر گرنفون يونانی بود. آنان از مؤسس امپراتوری پارس آموختند که برای ايجاد جامعه ای متکثر و کسب رضايت مردمان گوناگون اش و، در نتيجه، برای حفظ آن، لازم است که قدرت حکومتی بر فراز همهء مذاهب و عقايد گوناگون، و بعنوان داوری که از تزاحم بين آنها جلوگيری می کند، عمل نمايد. کورش، در گستراندن قلمروی امپراتوری خود، احترام به همهء خدايان و مذاهب و آئين ها را شرط پايداری حکومت خويش می دانست و به آن عمل می کرد. آباء بنيانگزار امريکا سرمشق او را بصورت «جدائی کليسا از حکومت» در قانون اساسی اين کشور منظور داشتند.

ايران ما نيز از نقطه نظر گوناگونی نژادها و زبان ها و مذاهب دارای تنوعی شگرف است و برای همزيستی مسالمت آميز و آسودهء مردمان اش ناگزير بايد که سرزمينی سکولار باشد. تمام ادبيات و فلسفهء پروانده شده در اين خاک نيز حاکی از اهميت جدا سازی قدرت حکومتی از ارزش ها و عقايد و آداب و مذاهب همهء اجزاء اين ارکستر بزرگ بشری است، آنگونه که بهشتی بر زمين آفريده شود که در آن «آزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد».

دو نوع سکولاريسم
اما در مشرق کهنسال و مغرب نوآمد در زمينهء جداسازی قدرت و حکومت از دين و مذهب (بعنوان مجموعهء ارزش ها و روش های زندگی گروهی) دو روش مورد عمل بوده است:
الف: در مغرب نوآمد و مدرن شده بصورت «جدا سازی قدرت حکومتی از مذاهب»
ب: در شرق کهنسال، کنترل کردن مذاهب بوسيلهء حکومت بخصوص از طريق تبديل آنها به يکی از ادارات ديوانسالاری.

دربارهء اينکه چرا اين دو نيمهء دنيا دو روش را برای جداسازی مذهب از قدرت پيشه کرده اند نظريه های گوناگونی وجود دارند که پرداختن به آنها در حوصلهء مطلبی که می خواهد از گذشته برای آينده درس بگيرد نمی گنجد؛ اما مهمترين نکته ای که از هر دوی اين تجربه ها می توان آموخت آن است که برای رسيدن به سکولاريسم (چه از نوع غربی و چه از نوع شرقی) بايد کوشيد که مذاهب هرچه بيشتر «سازمان يافته» و «سلسله مراتبی» شوند. اين «سازمان يافتگی» در مغرب زمين به سياست مداران کمک کرده تا از ايجاد منطقهء خاکستری بين خود و سازمان های مذهبی جلوگيری کنند، و در مشرق زمين به حکومت ها امکان داده است تا سازمان های مذهبی را، تا حد ادغام شان در ديوانسالاری، در کنترل خود درآورند.

در ايران پيش از اسلام و در ايران سنی مذهب پس از اسلام اين شيوهء باستانی ِ «ادغام سازمان مذهبی در بوروکراسی» رايج بوده است. از آغاز قرن شانزدهم ميلادی نيز که، با بقدرت رسيدن سلسلهء صفوی، مذهب رسمی بخش اعظمی از ايران از تسنن به تشيع مبدل شد، و اهميت سازمان مذهبی تسنن رو به افول گذاشت، سازمان مذهبی تشيع دوازده امامی در دل ديوانسالاری صفوی به تدريج شکل گرفت و اين فرگشت تا آنجا پيش رفت که در هيئت وزرای عهد صفوی (که «باشيان» خوانده می شدند) منصبی بعنوان «ملاباشی» بوجود آمد که رياست وزارتخانهء امور مذهبی با آن بود.

امر قابل توجه آن است که در سراسر تاريخ مشرق زمين، هر زمان که «سازمان مذهبی شکل گرفته در دل ديوانسالاری حکومتی» بيش از حد قدرت گرفته و توانسته است در امور حکومت دخالت کند، کل سيستم حکومتی رو به افول نهاده و جامعه راه شکست و تفرقه و تجزيه را در پيش گرفته است. از شکست هخامنشيان در برابر اسکندر مقدونی و شکست ساسانيان در برابر نومسلمانان شبه جزيرهء عربستان، همه جا اثرات حدوث اين فرگشت قابل مشاهده است. اما مهمترين وضعيت را می توان در فروپاشی صفويان شيعی مذهب در برابر افغان های سنی مذهب ديد. 
در اين مورد دو وضعيت متوازی قابل بررسی اند. نخست اينکه در قلمرو صفويان (که نوعی تجديد حيات امپراتوری ايران، با ارزش های شيعی، محسوب می شد) نژادها، مذاهب، و زبان ها و فرهنگ های مختلف در کنار هم می زيستند. دو ديگر اينکه سازمان مذهبی تشيع دوازده امامی جزئی از ديوانسالاری صفوی محسوب می شد و شاهان اوليه و مقتدر صفوی توان آن را داشتند که از تعرض دينکاران شيعی نسبت به ساير اديان و مذاهب جلوگيری کنند. به همين دليل است که هنوز هم در پايتخت آنان، اصفهان قديمی، شاهد وجود محله های مختلفی متعلق به اديان و مذاهب مختلف هستيم. اما هرچه که از عمر اين سلسله گذشت دينکاران امامی قوی تر شدند و شاهان صفوی را تحت تأثير خود گرفتند؛ آنگونه که آخرين شاه صفوی را «ملا حسين» نيز می خواندند. اين وضعيت موجب شد که سازمان مذهبی مقتدر شده در داخل ديوانسالاری صفوی بر سياست های کشورداری شاهان اين سلسله چيره شود و، با تحميل مذهب و ارزش های مذهبی شيعی امامی، زندگی را بر صاحبان مذاهب ديگر تيره کند.

در واقع، هنگامی که اشرف و محمود افغان از هرات به اصفهان رفتند، قصدشان شکايت از شيخ الاسلام شيعی هرات بود که به دستور سازمان مرکزی مستقر در اصفهان زندگی را بر سنيان افغان حرام کرده بود. در اين سفر بود که آنان به سستی ساختار حکومت صفوی پی بردند و، بجای شکوه و تضرع، به هرات بازگشتند و لشگری فراهم آورده و تا اصفهان تاختند و آن را چندان در محاصره گرفتند که «ملا حسين» مجبور شد خود تاج شاهی را به دست گيرد و به اردوی مهاجمين برود و تسليم شود. همچنين بيهوده نبود که، هم از آغاز محاصره اصفهان، «علمای شيعه» نخستين کسانی بودند که راه گريز از اصفهان را، بيشتر به سوی «عتبات عاليات»، در پيش گرفتند و چون اصفهان گشوده شد بازماندگان آنان بودند که افاغنه سراغ شان آمدند. بدين سان، فروپاشی پادشاهی صفوی با فروپاشی سازمان مذهبی شيعی و برافتادن منصب «ملا باشی» همراه شد.

اين فروپاشی با بقدرت رسيدن نادر شاه افشار ِ سنی مذهب، اما زیرک و آگاه از راز و رمز امپراتوری داری، قطعيت يافت. در داستان «دشت مغان» و تاجگزاری نادر شاه آمده است که عده ای از دينکاران سرشناس شيعی جان به در برده از دست افغان ها نيز حضور داشتند و نادر از آنان، که حقوق بگير دولت محسوب می شدند، پرسيد که کارکردشان برای حکومت چيست؟ و آنان پاسخ داده بودند «دعاگوئی دولت ابد مدت!» و نادر گفته بود که گويا دعای آقايان ديگر مستجاب نمی شود و خاصيتی ندارد که روزگار صفويان به آينجا کشيده است! نادر آنها را از خدمت حکومت مرخص و حقوق شان را قطع، و حکومت نوبنياد خود را بدون وزارتخانه ای مختص دينکاران امامی آغاز کرد. او همچنين «مذهب رسمی» را بر انداخت و در کنار چهار مذهب سنی (شافعی، مالکی، حنبلی و حنفی) مذهب شيعه را هم به نام مشخص ترين امام فقيه اش، که جعفر صادق امام ششم بود، «مذهب جعفری» نام داد و هر پنج مذهب را در قلمرو حکومت خود مساوی اعلام کرد.

تا امروز

داستان امروز ما ايرانيان نيز از همان واقعهء دشت مغان در فوريهء 1736 و انحلال سازمان مذهبی شيعی آغاز شد می شود؛ داستانی که تقريباً 380 سال است سرگذشت نکبت زدهء کشور ما را رقم زده و اکنون روزگار مان را به اين سياهی دلشکن کشانده است.

در اين سرگذشت ِ چهار قرنی اتفاقی دوگانه در زمينهء رابطهء مذهب با حکومت در ايرانزمين رخ داده است: از يکسو نه زنديه، نه قاجاريه و نه پهلوی ها توانسته اند سازمان مذهبی را در ديوانسالاری خود ادغام و بدينوسيله آن را مهار کنند و نه دينکاران امامی قدم قاطعی در راستای ايجاد تشکلی سازمان يافته و سلسله مراتبی برداشته اند و، بر اين اساس، دو نهاد مقتدر موازی (يکی سازمان يافته و حکومتی و ديگری بی سازمان و مذهبی) بوجود آمده اند که هيچ يک تا 36 سال پيش قادر به حذف يا کنترل آن ديگری نبودند؛ آنگونه که، حتی در عين پيروزی مشروطه خواهان در 109 سال پيش و اعدام شيخ فضل الله نوری، بعنوان عنصر برجستهء مذهبی وقت، هرگز امکان استقرار واقعی و عملی يک قانون اساسی سکولار دموکرات در ايران بوجود نيامده است.

من داستان اينکه وضعيت جديد چگونه پيش آمد را در فرصت های ديگر به تفصيل شرح داده ام اما در اينجا تنها به شرح خلاصه ای که بتواند به روشن شدن بحث کنونی کمک کند می پردازم [2].

«علمای شيعی» يا، به تعبير من، «دينکاران امامی»، شکست خورده در مقابل افغان های سنی مذهب، و رانده شده از دربار نادر شاهی که مذهب رسمی نمی خواست، بناچار و برای گذران زندگی خود يا توانستد به نجف و کربلا و ديگر شهرهای عراق (که تحت تسلط عثمانيان سنی مذهب بود) بگريزند و يا در سراسر نواحی مرکزی و شمال شرقی و غربی، و بخصوص سرزمين های کوهپايه ای غرب اصفهان (مثل کاشان و بروجرد و خمين و خرم آباد و...)، پراکنده شوند.

اما سقوط صفويه و دورانی پر تلاطم، که به مدت هفت دهه تا سلطنت فتحليشاه قاجار در سرآغاز قرن نوزده ادامه يافت، موجب پيدايش پديدهء ديگری هم شد که می توان به آن عنوان «فئوداليسم ايرانی» يا «زمينداری بزرگ» داد و طی روندی تدريجی شاهد پيدايش «مالکيت خصوصی» بر زمين و رشد طبقهء «بزرگ مالکان» شد.
تا پيش از آن، زمين های کشاورزی از آن شاه بود و او آنها را، بر اساس سيستم «اقطاع» که از زمان خانخانی مغولی باب شده بود، به هر که می خواست می داد و از هر که می خواست می ستاند و «مالکيت خصوص بر زمين» و «استقرار امر توارث» چندان موردی نداشت. اما با سقوط حکومت صفوی و فقدان حکومت مرکزی مقتدر، «دريافت کنندگان اقطاع» خود را مالک زمين ها دانستند و اين مالکيت را در خانوادهء خود موروثی کردند. حضور و ظهور دينکاران امامی در مناطق مختلف کشور به اين بزرگ مالکان کمک کرد تا، از طريق کمک دينکاران، مالکيت خود را «شرعی» و «مستند» کنند؛ و در نتيجهء اين همکاری بود که مالکان بزرگ عصر قاجار و پهلوی بوجود آمدند و تا پيدايش «ثبت اسناد رسمی» در زمان رضاشاه مالکيت خود را به دست دينکاران بزرگ امامی (مجتهدان) و از طريق صدور قباله و بنچاق و اسنادی از اين قبیل رسميت بخشيدند.

بدين ترتيب، در هر ناحيه از کشور مثلث قدرتی محلی بوجود آمد که در دو رأس آن «بزرگ مالکان» و «مجتهدان» قرار داشتند و رأس سوم را هم «تجار و بازاريان محلی» مختلفی تشکيل می دادند که، در مقابل حمايت دينکاران از خود، به آنها ماليات های شرعی خمس و ذکات می پرداختند.

اينگونه بود که «فئوداليسم زمين مدار» به ايجاد «فئوداليسم مذهبی» انجاميد و سازمان مذهبی عصر صفوی به حوزه های کوچک تر محلی تغيير شکل داد و تمرکز و سلسله مراتب در سطح کشور از ميان رفت.

اينگونه بود که در سراسر دوران قاجاريه دينکاران امامی تبديل به «نهادی مستقل اما متفرق» شده و، همچون اژدهائی هفت سر، بجان حکومت و مملکت افتادند. آنها بودند که با فتوای خود ارتش فرسودهء فتحعليشاهی را به جنگ روس ها فرستادند و سرزمين های وسيعی از کشور را تسليم روس ها کردند، جنبش نوانديشی باب را به خاک و خون کشيدند، در راه جنبش مشروطه سنگ انداختند و بر تمايلات پهلوی اول برای استقرار جمهوريت غلبه کردند، قانون اساسی مشروطه را با افزودن «حق علماء» فلج ساختند و چون رضاشاه از ايران رفت، يکباره از هزار سوراخ سر بر آوردند.

در عين حال، اگر بر مقطع انقلاب مشروطه تمرکز کنيم می بينيم که تا چه حد جداسازی حکومت از مذهب در ايران معاصر دشوار بوده است. مذهب دارای سازمان متشکلی نبود که يا بتوان بين آن و حکومت خط کشی کرد (تجربهء غربی) و يا آن را به داخل ديوانسالاری حکومت کشاند و دينکاران را به کارمندان حکومت مبدل ساخت (روش شرقی).

اين مشکل عملی را بخصوص می توان در دوران رضاشاه پهلوی مشاهده کرد. اگر کارهای انجام گرفته در دوران او را با نتايج کارهای آتاتورک در ترکيه مقايسه کنيم می بينيم که کار رضاشاه تا چه حد مشکل تر بوده است. آتاتورک، با سقوط امپراتوری عثمانی، حکومت و ديوانسالاری کارآمدی را تحويل گرفت که از قرن ها پيش تکليف خود را با جامعهء دينکاران سنی روشن کرده و اين جامعه را در داخل ديوانسالاری خود هضم کرده بود و دينکاران ترکيه حقوق بگيران حکومت آتاتورک بودند؛ حال آنکه دينکاران امامی ايران، که حقوق بگير بزرگ مالکان و بازاريان شده بودند، ديگر نيازی به قرار گرفتن در ديوانسالاری حکومتی نداشتند و، در عين حال، چون دارای سازمان منسجمی نيز نبودند، حکومت نمی توانست بر آنها غلبه کرده و کنترل شان کند.

کوشش های بی فرجام رضاشاه در اين زمينه متعدد بودند. او، از يکسو، با ايجاد مدرسه و دانشگاه و دادگستری و ثبت اسناد و صدور شناسنامه، کوشيد تا دست و پای دينکاران امامی را کوتاه کند و، از سوی ديگر، با ايجاد اداراهء «اوقاف» خواست زمين های وقفی را از دست دينکاران بگيرد و در عين حال همان مؤسسه را محل حقوق بگير کردن دينکاران قرار دهد.

در بيست سال دوران پهلوی دوم هم دينکاران امامی يکه تاز بودند، در کودتای 28 مرداد به نفع سلطنت اقدام کردند و در مقابل در مبارزه با فرقهء بهائی که منکر ضرورت وجود دينکاران بود آزادی عمل يافتند. سپس، آنگاه که محمدرضاشاه تصميم به اصلاحات گرفت، ديديم که خمينی «اصلاحات ارضی» را (که بزرگ مالکی را بر می انداخت و پشتيبانان اصلی دينکاران را از ميان بر می داشت) تحريم کرد و فتنهء 15 خرداد را براه انداخت. و چون زمان ابتلای شاه به سرطان مهلک فرا رسيد و غيبت اش از صحنهء سياست ايران محرز شد، امريکائيان و غربی ها آلترناتيوی جز همين دينکاران موسوم به «روحانيت» را برای جانشينی شاه و رفع خطر نيروهای چپ نيافتند.

بدينسان، از مشروطيت تا 1357، کشور ما دستخوش نتايج وجود نيروئی قاهر اما نامرئی بود: دينکاران از يکسو منابع مالی غير دولتی داشتند و به حکومت لگام نمی دانند و، از سوی ديگر، چون سازمانی متمرکز و سلسله مراتبی نداشتند نمی شد آنها را عملاً از دخالت در حکومت جدا، يا در بوروکراسی ادغام کرد.

و پرسشی برای آينده

بگذاريد مطلب سوم را با اين پرسش به پايان برم که «تکليف سکولاريسم در ايران پس از فروپاشی حکومت اسلامی، که برآمده از استقلال متفرق دينکاران در طی سه قرن بوده، چه خواهد شد؟»
پاسخ به اين پرسش می تواند چشم اندازی واقع گرايانه را در برابر ما ترسيم کند و من، اگر عمری باقی بود، پاسخ خود به اين پرسش را در مقاله ای ديگر عرضه خواهم کرد.
_________________________________________________________
1. هر دو مقاله در سايت من و در فهرست «جمعه گردی ها»

2. از جمله نگاه کنيد به مقالهء «بازگشت خونين اجتهاد» در سايت شخصی من، مورخ 3 فروردين 1386

 منبع

http://news.gooya.com/politics/archives/2015/03/194879.php

 

Posted on Saturday, March 28, 2015 at 08:08PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment