ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

از دین سازمانن یافته دمکراسی نمیروید

شاه اردن در پارلمان اروپا در باره اسلام سخنرانی کرد .این سخنرانی را با زیر نویس فارسی در پایان ببینید

https://www.youtube.com/watch?v=ewEcVb0gC_c


 

اسلام سیاسی و بنیاد گرایی زاییده خود غرب و بنفع غرب است. اسلام هراسی ابزار ارتجاع جهانی برای پیش برد برنامه هایش است. سو استفاده سیسی از دین توسط نوکران ارتجاع جهانی صورت میگیرد و این دلیلی است کهنباید اجازه داد دین ابزاری برای بازیهای سیاسی باشد( هر نوع دین سازمان یافته بر ضد جامعه انسانی است)

نوشته های باور مندان به ادیان سازمان یافته حاوی دو خطاست.اول این که میگویند دین متحد کننده بشریت است بلکه بر عکس دین باعث شکاف بین انسانها است و کشتار جنگهای مذهبی گواه این ادعای بنده است. دوم این که به دنبال دینهایی هستند که دکان سیاسی نباشد ولی دین غیر سیاسی در تاریخ هیچ گاه وجود نداشته است بویژه ادیان سازمان یافته که اصلا کارکرد سیاسی و غیر دینی آنها بیش از کارکرد دینی آنهاست.دین در کارکرد اجتماعی سیاسی فقط دردسر ساز و پدید آورنده ناحقی و کشتار است.این باور مندان به ادیان سازمان یافته مثل اسلام و یهودیت و مسیحیت ادعا میکنند دین کاران(ملایان و کشیشان و خاخامها) برای نفع خود قوانین را بنام خدا ایجاد کرده اند و با آن قوانین دکان سیاسی خود را اداره میکنند و این قوانین ربطی بخدا و دین پاک و غیر سیاسی ندارد.البته ملایان در مورد مسیحیان میگویند که قوانین دین مسیح حرف اصلی خدا نیست بلکه دستکاری شده است و کشیشان هم ملایان و محمد را متهم به تقلب در کار خدا میکنند. اولا ما دینی نداریم که غیر سیاسی باشد باورهای فرد اگر به اجتماع و بروابط بین افراد بیاید سبب کنشهایی خواهد شد و با توجه به این که دین سبب شکاف بین انسانها شده است واز قوانین آن بر علیه جان و مال و ناموس مردم استفاده شده است لازم است از قدرت اجتماعی و سیاسی بدور باشد و حتی قدرت فرهنگی هم نباشد.خمینی با قوانین همین اسلام سیاسی هزاران تن از زندانیان سیاسی که هر موی هر کدام از آنها به صدها خمینی و اسلام او میارزید را اعدام کرد.پشتیبانی این باورمندان به ادیان سازمان یافته پشتیبانی از کشتار و ناحقی هایی است که از دین بر میخیزد.از این کشتار های مذهبی و دکانهای سیاسی حمایت نکنید و بدنبال دین اصلی غیر سیاسی هم نگردید زیرا چنین ادیانی وجود ندارد. لطفا خودتان و دیگران فریب ندهید
دین شخصی مانند همه عقاید دیگر از نظر حقوق بشر و دمکراسی مورد احترام است.از دین سازمان یافته برای رسیدن بدمکراسی باید خودداری کرد کاری که بنی صدر و دیگران میکنند کار غلطی است.
از دین سازمان یافته دمکراسی نمیروید زیرا دین سازمان یافته  در خود جوانه های ترور  را دارد و میتواند به کشتار و استبداد و رفتاری ضد حقوق بشری منتهی شود نمونه اش حکومتی دینی خمینی


 

Posted on Monday, May 16, 2016 at 02:06AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ترور دانشمندان اتمی توسط حکومت ملایان انجام شد


حکومت ملایان خائن به ایران  بشریت و اسلام که فقط بفکر پر کردن جیب خود و غصب قدرت ملی است برای این کار تمام اصول انسانی و دینی و ملی  را زیر پا گذاشته است و با تمام پستی به هر قتلی دست میزند تا بتواند ثروت و قدرت را در اختیار داشته باشد و به علت دشمن ترشی در سطح ملی و جهانی روز بروز ایران را ضعیف تر و عقب ماده تر کرده است.
در مقاله زیر کشتار و ترور دانشمندان اتمی بررسی شده است.قراین نشان میدهد که حکومت برای زهر چشم گرفتن از دانشمندان بعلت عدم همکاری آنان چنین ترورهایی را انجام داده است.این نتیجه ای است که اعضای خانواده این دانشمندان گرفته اند
*****************************

 «دانشمندان» اتمی‌ایران را چه کسانی ترور کردند؟

محبوبه حسین‌پور – علی خامنه‌ای مرتبا از وجود «دشمن» خبر می‌دهد، ولی آیا هنگام آن نیست که بررسی شود این «دشمن» تا چه حد واقعا وجود دارد؟

نوشتار دکتر رضا تقی‌زاده با عنوان «داگان و مدیریت ترور کارشناسان اتمی‌جمهوری اسلامی ایران» پنجره‌ای گشود که پژوهشگران وطن‌دوست به بررسی این نکته مهم بپردازند که افراد ترور شده در رابطه با برنامه‌های اتمی‌ایران، واقعا چه کسانی بودند، چه نقشی در برنامه‌های هسته‌ای رژیم داشتند، و چه عوامل و یا کشورهایی را می‌توان به قتل آنان متهم ساخت.


پرداختن به این پرسش یکی از ضروریات برای شناخت رویدادهای کشورمان و تعیین راه آینده است.

نتانیاهو و مئیر داگان، ژانویه ۲۰۱۱ Reuters©

از عنوان مقاله آقای تقی‌زاده ظاهرا چنین بر می‌آید که «کارشناسان اتمی» جمهوری اسلامی، توسط اسرائیل و با نقشه ریزی مئیر داگان که در آن سال‌ها ریاست موساد اسرائیل را به عهده داشت صورت گرفته است. ولی در متن مقاله، ایشان جهت‌گیری قاطع نمی‌کند که واقعا این قتل‌ها چه انگیزه‌ای داشته و چه کسانی عامل اجرای آن بوده‌اند – گرچه، همه شواهد و قرائنی که در این نوشتار ارائه شده، این ارزیابی را القاء می‌کند که اسرائیل پشت سر این آدم‌کشی‌ها بوده است.

ولی من که خواهر داغدیده یکی از دانشمندان ترور شده هستم، و یک دهه  است که این مساله را دنبال می‌کنم، تردید بسیار دارم که نامبردگان به دست خارجیان ترور شده باشند و این باور در من قوت گرفته که بیشتر آنان قربانیان شیوه‌های جنایتکارانه خود رژیم و یا نزاع‌های درون جناحی حکومت بوده‌اند.

دست کم در مورد برادر خویش، زنده‌نام دکتر اردشیر حسین‌پور با قاطعیت می‌توانم بگویم که او را خود رژیم به قتل رساند، زیرا در مواردی مشروعیت علی خامنه‌ای را زیر پرسش برده و از همکاری با رژیم برای غنی‌سازی بیست درصدی و ساخت سلاح‌های کشتار جمعی  روی گردانیده بود.

دکتر اردشیر حسین‌پور در مقام  دانشمند فیزیک اتمی‌متخصص الکترومغناطیس و غنی‌سازی اورانیوم و دانشیار دانشگاه شیراز، در سال ۱۳۸۳ با تصمیم حکومت در مورد غنی‌سازی ۲۰ درصدی و ساخت بمب اتمی ‌مواجه شد و تا هنگام ترورش در سحرگاه ۲۵ دی‌ماه ۱۳۸۵  به دست حکومت، در برابر آن سرپیچی کرد . جمهوری اسلامی ‌که سناریوی «ترور توسط اسراییل» را از پیش آماده کرده بود زمانی که با مقاومت شدید مادرم به عنوان ولیِ دَمّ در پذیرش ادعاهایشان مبنی بر شهید شدن فرزندش به دست اسراییل  مواجه گردید داستان‌های دروغین مرگ ناشی از  گاز گرفتگی، سکته قلبی، سینه پهلو و حتی قتل توسط رقیب عشقی شکست خورده او را عنوان کرد.

اردشیر حسین پور حاضر به همکاری با رژیم نشد

حکومت این جنایت را از آن جهت به «موساد» نسبت داد تا اتهام را از خود دور کند. ولی رفتارهای پس از وقوع جنایت از جانب رژیم و هشدارهایی که به مادر من از سوی مقامات مختلف امنیتی  داده شد، و ده‌ها قرینه و شاهد دیگر، جای تردید باقی نمی‌گذارد که این قتل به دقت توسط خود رژیم طراحی شده بود و شب قتل، به همسر اردشیر از جانب خانواده‌اش توصیه شده بود که به خانه همسرش نرود و شب را در خانه والدین بگذراند. آیا «موساد» آنقدر در شیراز قدرت دارد که عوامل خود را به خانه‌ای بفرستد تا فردی را در تنهایی به دام اندازند، دچار خفگی کنند و بگریزند؟

دوازده سال پیش از قتل برادر من، یعنی در سال ۱۳۷۳  دکتر محمدرضا سعادت دانشمند فیزیک اتمی ‌و دانشیار دانشگاه شیراز- که در آن زمان استاد مشاور پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد اردشیر حسین‌پور بود- دقیقا به دلیل مشابه در شیراز  به دست حکومت کشته شد و این جنایت را  به «سازمان مجاهدین خلق» و نیز «قاچاقچیان ارز و طلا» نسبت دادند .

دکتر محمدرضا سعادت در سال ۱۳۷۳ در شیراز ترور شد

برای حکومتی که اکنون بیش از پنج سال است یک دانشمند فیزیک اتمی‌ را تنها به این اتهام در زندان نگاه داشته که حاضر به همکاری در امور هسته‌ای- نظامی‌نیست، حکومتی که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای گردید و دکتر سامی‌ را تنها به خاطر فعالیت‌های وطن‌پرستانه با فروکردن آچار پیچ‌گوشتی به مغزش کشت، آیا قتل دکتر اردشیر حسین‌پور و زندان ظالمانه دکتر امید کوکبی می‌تواند باورنکردنی باشد؟ امید کوکبی را نه تنها با ادعای پوچ به زندان انداختند، بلکه می‌کوشند از طریق جلوگیری از معالجه سرطان، موجب مرگ او شوند و صدایش را برای همیشه خاموش کنند، تا دانشمندان دیگر ببینند و عبرت بگیرند و از دستور حکومت روی نگردانند.

سه سال پس از قتل یگانه برادر من اردشیر، دکتر مسعود علیمحمدی را در یک انفجار کشتند (۲۲ دی‌ماه ۱۳۸۸). او دارای دکترای فیزیک نظری و عضو بسیج اساتید بود که به اصلاح‌طلبان نزدیک شد و در انتخابات  سال ۱۳۸۸ قاطعانه از میرحسین موسوی  حمایت کرد. دکتر علیمحمدی دانشجویان بسیاری را با خود همراه ساخت و حس انتقام رژیم را برانگیخت. یک هفته پیش از ترور، وی جلسات مناظره آزاد را در گروه فیزیک دانشگاه تهران راه‌اندازی کرد که قرار بود هر سه‌شنبه برگزار شود. تنها سه روز بعد از اولین جلسه که دانشجویان زیادی در آن شرکت داشتند، به دنبال انفجار یک بمب مغناطیسی که در یک موتورسیکلت جاسازی و در فاصله یک متری در ورودی منزلش به درخت بسته شده بود کشته شد.

رژیم برای پرده‌پوشی این جنایت جدید خود، جوانی را با نام مجید جمالی فشی عامل سوء قصد معرفی کرد و او را مامور موساد و اسرائیل نامید و حتی یک گذرنامه جعلی اسرائیلی را در برابر دوربین تلویزیون نشان داد که ظاهرا ثابت کند که او جاسوس اسرائیل بوده است. چگونه ممکن است کشوری یک جاسوس اجیر کند و گذرنامه واقعی به دست او بدهد که با خود به کشورش ببرد و اگر دستگیر شد بلافاصله راز آن کشور برملا گردد؟!

برای حکومت ایران که صدها گذرنامه سرقت شده اسرائیلی (و کشورهای دیگر) را در اختیار دارد، آیا دشوار است یکی از آنها را به نام فشی جعل کند و در برابر دوربین قرار دهد؟

حکومت یک داستان طولانی از «مشاهدات» جمالی فشی در اسرائیل منتشر کرد که در واقع کپی شده از مقاله خاطرات حسین درخشان (وبلاگ «سردبیر: خودم») از سفر واقعی او به اسرائیل بود. از دیدگاه بسیاری از آشنایان امور، «اعدام» فشی نیز یک اقدام نمایشی بود. گفته می‌شود که وی با یک هویت جدید و تغییر چهره در یکی از کشورهای آفریقایی (احتمالا سنگال) در خدمت سفارت جمهوری اسلامی است .

امید کوکبی در زندان است

سوء قصد به جان دو کارشناس اتمی ‌دیگر رژیم، به نام‌های مجید شهریاری و فریدون عباسی دوانی، به طور همزمان و از طریق چسباندن بمب مغناطیسی به اتومبیل در حال حرکت آنها توسط دو موتورسیکلت سوار که بلافاصله از محل گریختند نیز بسیار مشکوک به نظر می‌رسد.

آیا اگر یک کشور خارجی عامل این ترور باشد، این چنین عوامل خرابکاری خود را به خطر می‌اندازد که در روز روشن و در خیابان‌های پررفت و آمد تهران و به طور همزمان بمب را به بدنه دو اتومبیل بچسبانند و بتوانند سالم بگریزند و هرگز دستگیر نشوند؟ آیا اگر واقعا یک کشور خارجی این کار را کرده، برایش مطمئن‌تر و ایمن‌تر نبود که بمب‌ها را شبانه در زیر اتومبیل‌های جاسازی کند، و این گونه جان افراد عملیاتی خود را به خطر نیاندازد؟

آیا این دو سوء قصد از درگیری‌های درون جناحی رژیم ناشی نمی‌شده است؟

بعلاوه ما می‌دانیم که چسباندن بمب مغناطیسی به بدنه یک اتومبیل، شیوه‌ای است که عوامل حکومت اسلامی ایران، خود چند بار علیه دیپلمات‌های اسرائیلی در کشورهای خارجی به کار بستند و گویا در این زمینه تجربه بسیار دارند.

قربانی دیگر، داریوش رضایی‌نژاد است که در تابستان سال  ۹۰ با تیراندازی دو موتورسوار در اتومبیل خود کشته شد. وی فوق لیسانس برق بود که از شرکت در یک پروژه منع شد و در پی اعتراضش بدین ماجرا مورد غضب قرار گرفت .

در مورد کشتن مصطفی احمدی روشن (لیسانس شیمی‌) که تا اینجا آخرین شهید هسته‌ای محسوب می‌شود و   در ۲۱ دی‌ماه ۱۳۹۰ باز هم با بمب مغاطیسی چسبانده شده روی اتومبیلش توسط یک موتورسوار کشته شد، این احتمال قریب به یقین مطرح گردید که او به علت  آگاهی از سوء استفاده‌های کلان مالی، توسط رقیبانش به قتل رسیده است. احمدی روشن معاون خریدهای تدارکاتی برای سایت غنی‌سازی نطنز بود و هیچ فعالیت علمی ‌نداشت.

می‌دانم که در مورد این قتل‌ها  هنوز ابهامات بسیاری وجود دارد. ولی کارنامه حکومت از این شیوه‌های آدم‌کشی سیاه است و ادعاهای مقامات را نباید به آسانی باور و بازگو کرد.

علی خامنه‌ای در ماه‌های اخیر بارها ادعا کرده که «دشمنان» موجب قتل پنج «دانشمند اتمی» ایران شده‌اند.

هدف خامنه‌ای از مطرح کردن این ادعا آن بوده که القاء کند حکومت هنوز در معرض خطر از جانب بیگانگان است و اسرائیل و دیگر کشورها قصد آسیب رساندن به رژیم را دارند و از این رو نظام اسلامی حق دارد به سرکوب ملت ایران همچنان ظالمانه ادامه دهد.

از همین رو، من در این مقاله، پژوهشگران وطن‌پرست را به چالش می‌کشم که همه امکانات بررسی خود را بسیج کنند و در راه شناسایی  آمران و عاملان واقعی این قتل‌ها بکوشند، تا مردمان ما از واقعیات آگاه شوند و دشمن واقعی را بشناسند و برای برانداختن آن به پا خیزند.


 

Posted on Wednesday, May 11, 2016 at 01:26AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی - احمد آل حسین


در نوشته های زیر به روشنفکر حمله میشود که از نظر من ارتجاعی است
دوستان نظر شما درباره نوشته زیر در نقد اپوزیسیون چیست؟ من نظراتم را در زیر نوشته ام منتظر شنیدن نظرات پربار شما میمانم
این نوشته چرا این قدر مغشوش است؟ از یک طرف میگوید که بنیادگرایان ناشی از زد و بند غرب هستند. و از طرفی از حدای آنان تمجید میکند.طوری نوشته اید که انگار دین اشکالی ندارد.ادیان در روی زمین وقتی که سازمان یافته شدند بعنوان سازمان سیاسی عمل میکنند و ربطی به خدای عالم ندارند بلکه خدا ماسکی برای پوشاندن اهداف سیاسی آن ادیان سازمان یافته است
در مورد ذات گرایی از نوشته های شما: مگر در ادیان سامی جوانه های خشونت وجود ندارد؟ شما چرا این را انکار میکنید؟  مثلا در زمان صدر اسلام جنگی شده است و غنایمی را سپاه پیامبر بدست آورده است و در تقسیم غنایم عربی احساس میکند که محمد حق کشی کرده است و بروی وی تف میاندازد در جا شیفتگان محمد گردن آن عرب را میزنند.از این آیین خشونت ساخته نمیشود؟ شما چرا از اسلام دفاع میکنید 
در مورد استثنا پنداری و.....: نوشته شما همه را داوری میکند ولی خود شما نظری ندارید که چرا غرب توسعه پیدا کرد و ما عقب مانده شدیم. ایراد گرفتن آسان است ولی ساختن مشکل است. هر کسی میتواند از این حرفها بزند. راه نجات ما چیست ایا ادامه جمهوری اسلامی است و باید از این حکومت حمایت کرد؟ ایا جمهوری اسلامی مانع توسعه است یا نه؟ شما چه بخواهید و چه نخواهید با این روش اعتماد بنفس مخالفان را از بین میبرید چون به ایراد گرفتن پرداخته اید و ویران کردن ولی از ساختن گریزان هستید. اصولا استعمار و استثمار پس از قوی تر شدن غرب بوجود امده است بهتر است بمنشا اولیه دورخیز غرب برای پیشرفت نظر داشت وحتی در خود غرب هم اسپانیا خیلی از مناطق اشغال کرد اما غارت اسپانیایی به جمع آوری طلا انجامید ولی غارت بریتانیا در زمان انقلاب صنعتی به قدرت گسترده تری ختم شد شما به جزییات توجه نمیکنید
نوشته شما بشدت از طرفداری اسلام و شاید ملایان حاکم است.حمله به روشنفکران از نظر من کاری ارتجاعی است که در نوشته شما بشدت دنبال شده است
دوستان نظر شما درباره نوشته زیر در نقد اپوزیسیون چیست؟ من نظراتم را در زیر نوشته ام منتظر شنیدن نظرات پربار شما میمانم


https://rahetohid.wordpress.com/2011/06/08/iranian-intellectuals/ 

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی - 1

 هشتم ژوِِئن 2011

از : احمد آل حسین

مقدمه

این مقاله محصول تأملات شخصی این نویسنده بر روند تولید تحلیل های سیاسی، فرهنگی و فلسفی نیروهای روشنفکری اپوزیسیون ایرانی است در سایه تحولات اخیر منطقه و نسبت به فراگیر شدن حداقل ده شیوه بیمارگونه تولید معرفت اجتماعی در میان این نیروها اخطار می دهد. شیوه هایی که بدون نقد و تامل کافی از جانب گروهها و اشخاص مختلف بکار می روند و به سبب ناروایی و نارسایی اثری بس مخرب بر شکل گیری ذهنی نسل های جدید خواهند داشت. در پایان مقاله بخش کوتاه و ناتمامی را به راههای درمان و جلوگیری از طاعونهای فکری اختصاص داده ام.

 

در ابتدای این نوشته به جدّ تاکید می کنم که نه قصد کلیشه سازی دارم، نه برچسب زنی و اتهام به هیچ گروه و شخص خاصی. این مقاله همچنین نه از سر نا امیدی از فضای فکری-سیاسی امروز نوشته شده (که اگر این چنین بود بایستی سالها پیش نگاشته می شد) و نه به انگیزه سیاه نمایی و پاشیدن گرد بدبینی. ادعای ارائه یک برداشت اکادمیک علمی و تخصصی از معضلات جنبش های روشنفکری مخالف یا منتقد نظام را هم ندارم به دو دلیل: (1) در این زمینه هیچ کار علمی جامعه شناسانه منسجم و پژوهش نظام مند و نظریه پردازانه نیافته ام که بتوانم حداقل به عنوان پیشینه گفتار و ادبیات تحقیق از آن استفاده کنم؛ (2) اوضاع سیاسی فکری اپوزیسیون ایرانی را آشفته تر و پیچیده تر از این می بینم که امید وار باشم چارچوب های پژوهشی موجود که عمدتا همان نمونه های نشخوار شده و کپی برداری شدهء نظریه های علوم اجتماعی غربی هستند بتوانند روزنه ای برای ارائه تحلیل شرایط امروز فراهم کنند. انواع دهگانه بحرانهای فکری که در این نوشته تشخیص داده ام فقط جهت ارائه ابزاری برای مقایسه و سنجش و تحلیل بوده و افراد و گروههای واقعی به میزانی که به این نمونه های آرمانی نزدیک ترند به همان میزان بدان بحران ها و بیماری های فکری مبتلا تر.

 

اصطلاح «شبه روشنفکری» در این مقاله هم صرفا یک اصطلاح آرمانی است. در دنیای واقعی تشخیص اینکه چه کسی باید داغ شبه روشنفکری و چه کسی مارک روشنفکری تام را بخورد نه ممکن است و نه مطلوب. اما اینکه یک فرد یا گروه یا رگه فکری تا چه حد و کجا ها شبه روشنفکر است و تا چه حد و کجا روشنفکر تمام عیار شاید کمتر دشوار. ملاک تعریف شبه روشنفکری هم ابتلا به همین بیماری های فکری است که در این مقاله معرفی شده اند و بدیهی است به میزانی که بدین بیماری ها گرفتاریم شبه روشنفکریم (یعنی تحصیل کرده ای که فکر می کند درک روشن فکرانه تر و درست تر و دقیق تری از واقعیت نسبت به عوام دارد، اما در عمل سیاه چاله های زیادی در اندیشه اش می توان سراغ گرفت و متاسفانه به سبب همان توهم روشنفکری خود را از پذیرش کژی هایش معذور فرموده است و از درک پویایی های جامعه که توسط رابطه عوام با قدرت رقم می خورد عاجز می ماند).

بنابراین از این همین ابتدا باید اخطار دهم که جملات و گفته های ارجاع شده از افراد مختلف (هرچند در بیشتر موارد نامشان ذکر نشده است) هم نه به انگیزه دسته بندی ایشان در این انواع طاعون زدگی های فکری و نه به قصد برچسب زنی به ایشان بلکه صرفا جهت نمونه آورده شده اند.

_____________________

* استفاده از کلمه غربتی در این مقاله در اشاره به آن تیپ روشنفکرانی است که چه در داخل ایران چه در غربت، چنان با واقعیت های زندگی اجتماعی مردمانشان غریبند و بیگانه که در نتیجه در معرض طاعونهای ذکر شده فکری در این مقاله قرار  گرفته و خطر انتقال آن طاعونها را به روان و ذهن نسل های جوان ما تقویت می نمایند. همچنین کلمه غربتی به شکل استعاره ای به معنی کولی گری یا تعمدانه بر موضع و سبک فکری خویش اصرار کردن و تحول ناپذیر بودن است.

Posted on Thursday, April 14, 2016 at 12:35AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

- درباره جمهوری آذربایجان و جنگ تحمیلی روسیه و ارمنستان : ردپای مسکو در بروز شعله‌های آتش در قره‌باغ - دکتر افشار سلیمانی


ردپای مسکو در بروز شعله‌های آتش در قره‌باغ

از آنجا که روسیه نقش اصلی را در اشغال بیست درصد اراضی آذربایجان و حفظ وضع موجود ایفا کرده است، می‌توان تصور کرد که نقض آتش بس در برخی جبهه‌های منطقه قره باغ و وقوع درگیری شدید دراین منطقه، با تحریک ارمنستان از سوی روسیه صورت می‌گیرد. درواقع کرملین از ارمنستان و اراضی اشغالی آذربایجان و ارامنه قره‌باغ درطول ۲۵ سال اخیر به عنوان ابزاری برای حفظ و تقویت حضور خود در قفقاز جنوبی استفاده کرده است.

iran-emrooz.net | Sun, 03.04.2016, 10:55

 

خبر آنلاین / دکتر افشار سلیمانی

مسکو با قرار گرفتن در پشت صحنه درگیریها و کانون های بحران در محیط پیرامونی خود چند هدف را پیگیری می کند.

ظرف دو روز گذشته با نقض آتش بس از سوی نیروهای نظامی ارمنستان برای نخستین بار درطول ۲۲ سال پس از آغاز آتش بس مورد توافق بیشکک، حجم درگیرها گسترده تر و میزان تلفات ناشی ازآن بیشتر از نقض آتش بس‌های متناوب پیشین شده است. این درگیری در شرایطی رخ داده است که روسیه بخش عمده‌ای از توان هوایی خود را از سوریه خارج ساخته، مذاکرات صلح سوریه با یک گام به پیش، چند گام به پس ادامه دارد.

رئیس جمهور آذربایجان پس از چندسال برای شرکت در نشست امنیت هسته‌ای به آمریکا دعوت و با مقامات آمریکایی دیدار نموده است. بحران در اوکراین با دخالت روسیه کم وبیش ادامه دارد. مناطق اشغالی گرجستان (آبخازیا و اوستیای جنوبی به ظاهر مستقل شده) توسط روسیه کماکان بلاتکلیف است و تنش در روابط ترکیه و روسیه پس از سقوط جنگنده روسی توسط جنگنده ترکیه به قوت خود باقیست.

آخرین اخبار حاکی از آن است که طبق اظهارات رئیس جمهوری ارمنستان ۱۸ سرباز ارمنی به دست نیروهای جمهوری آذربایجان کشته شده‌اند. در مقابل، وزارت دفاع جمهوری آذربایجان نیز در بیانیه ای اعلام کرد، ۱۲ سرباز این کشور به دست نیروهای ارمنستان کشته شده‌اند. این بیانیه همچنین از تصرف ۲ ارتفاع راهبردی و یک روستا در منطقه قره باغ از سوی نیروهای جمهوری آذربایجان خبر داد.

در همین راستا و با ادامه تنشها، گروه مینسک وابسته به سازمان امنیت و همکاری اروپا با ابراز نگرانی از افزایش تنش‌ها میان ارمنستان و جمهوری آذربایجان، خواستار توقف درگیری نظامی دو کشور در منطقه قره باغ شده است. روسای گروه مینسک با انتشار بیانیه‌ای مشترک، استفاده از زور در منطقه قره باغ را به شدت محکوم و از کشته شدن انسان‌ها، از جمله افراد غیرمسلح در این منطقه ابراز تاسف کردند.

در بیانیه مشترک سران گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا شامل روسیه، فرانسه و آمریکا درباره درگیری اخیر جمهوری آذربایجان و ارمنستان در منطقه قره باغ آمده است: «سران گروه مینسک سازمان امنیت و همکاری اروپا از اخبار مربوط به نقض عمده آتش بس در منطقه قره باغ که در نقاط حائل رخ داده، به شدت نگران شده‌اند».

از آنجا که روسیه نقش اصلی را در اشغال بیست درصد اراضی آذربایجان و حفظ وضع موجود ایفا کرده است، می‌توان تصور کرد که نقض آتش بس در برخی جبهه های منطقه قره باغ و وقوع درگیری شدید دراین منطقه، با تحریک ارمنستان از سوی روسیه صورت می‌گیرد. درواقع کرملین از ارمنستان و اراضی اشغالی آذربایجان و ارامنه قره باغ در طول ۲۵ سال اخیر به عنوان ابزاری برای حفظ و تقویت حضور خود در قفقاز جنوبی استفاده کرده است.

در مقطع کنونی به دلیل همراهی باکو با آنکارا پس از سقوط جنگنده‌اش توسط ترکیه و سفر اخیر الهام علیف به ترکیه متعاقب به تاخیر افتادن دیدار اردوغان از باکو در پی انفجارهای اخیر در آنکارا و مناطق کردنشین ترکیه، مسکو با قرارگرفتن در پشت صحنه این درگیریها چند هدف را پی گرفته است:

از یکسو قصد تذکر به باکو را دارد تا در شرایط تنش میان روسیه و ترکیه به سوی ترکیه نرود.

از سوی دیگر در شرایطی بخش مهمی از توان هوایی خود را از سوریه خارج نموده، برخورداری از اهرم قره باغ را به رخ غرب و ترکیه بکشد و از دیگر سو به آذربایجان این پیام را بدهد که در صورت عضویت در اتحادیه اقتصادی اوراسیا می‌تواند زمینه آزادسازی بخش عمده‌ای از اراضی اشغال شده این کشور توسط ارمنستان را فراهم کند و درغیر این‌صورت می‌تواند به روند تشدید بحران کمک کند.

لازم به ذکراست که پس از تحریم ترکیه توسط روسیه، باکو امکان استفاده از مسیر زمینی و دریایی خود را برای تریلرهای ترکیه‌ای جهت رسیدن به آسیای مرکزی تسهیل کرده بود که این امر نیز موجب ناخرسندی کرملین شده بود. ترک‌ها از مسیر گرجستان، آذربایجان و دریای خزر راهی آسیای میانه شدند، پیشتر ناتو نیز از این مسیر استفاده کرده بود، در مجموع روسیه از همگرایی آذربایجان با غرب خشنود نیست.

واقعیت این است که روسیه در عالم همسایگی در اکثر مناطق شوروی سابق نقاط بحران‌زا ایجاد کرده و از آنها بهره برداری می‌کند. البته اگر باکو و دیگر کشورهای مشترک المنافع رویکرد روس‌گرایانه اتخاذ کنند مسکو دست از بحران‌زایی برخواهد داشت.

مسکو از سال ۲۰۰۸ نیز برای گرجستان هم مشکل آبخازیا و اوستیای جنوبی را ایجاد نموده و این مناطق را تحت بازی استقلال خواهانه آنها اعلام نشده به خاک روسیه ملحق کرده است. در ملداوی هم بحران منطقه دنیستر و برای اوکراین هم کریمه و شرق اوکراین را ایجاد کرده است. مسکو از این کشورها میخواهد وارد اتحادیه اقتصادی اورآسیا که نوعی شبه شوروی است شوند ولی این کشورها امتناع میکنند و اکثرآنها مسیر همگرایی با غرب وساختارهای سیاسی و اقتصادی وابسته به آن را پی می‌گیرند.

از دلایل دیگری که برای تنش کنونی درمنطقه پیرامونی قره باغ می‌توان برشمرد این است که روسیه از ارمنستان علیه ترکیه استفاده می‌کند و ارمنی‌های سوریه و نیروهای پ.ک.ک را در قره باغ اسکان می‌دهد و از آنها علیه ترکیه بهره برداری میکند.

درگیری‌ها تا چه زمانی ادامه دارد؟

به نظر می‌رسد درگیرهای اخیر در جبهه‌های منطقه قره باغ به درازا نخواهد کشید؛ زیرا براساس آتش بس سال ۱۹۹۴ که سندش با همکاری گروه مینسک در بیشکک امضا شد، بحران قره باغ باید توسط این گروه وبا همکاری طرفین درگیر حل و فصل شود.

از سوی دیگر این بحران، به کارت بازی قدرتهای بزرگ تبدیل شده لذا روسیه هم که خود موجد آن است، دنبال سهم خود است و قرار نیست آذربایجان به پیروزی‌های موثری که منجر به آزاد سازی ۲۰ درصد خاک اشغال شده‌اش گردد دست پیدا کند.

از طرفی بازی جدید روسیه در قره‌باغ از باب تنش موجود میان روسیه و ترکیه هم قابل توجه است. لذا در شرایطی که روسیه دراین راستا به ارمنستان نیاز دارد موجب ناخرسندی این کشور نمی‌شود. البته از آنجا که روسیه آماده است در صورت عضویت آذربایجان در اتحادیه اقتصادی اوراسیا، در زمینه بازگشت بخشی زیادی از اراضی اشغال شده این کشور غیر از قره باغ کوهستانی و لاچین به آذربایجان مساعدت کند، محتمل است در این بازی این هدف را نیز مد نظر داشته باشد.

اما در این میان واکنش‌های اعمالی و نه اعلامی آمریکا و اروپا درشرایط جدید از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود.

طبق معمول گذشته ترکیه درقبال درگیرهای دو روز اخیر به صورت آشکار از آذربایجان حمایت کرد و روابط عمیق دو کشور گویای علت چنین حمایتی است. هرچند که بعید به نظرمی‌رسد این حمایت‌ها منجر به اقدام نظامی علیه ارمنستان به نفع آذربایجان گردد.

حمایت تلویحی باکو از آنکارا در قبال تنش با مسکو نیز حاکی از روابط نزدیک باکو -آنکاراست. البته انگیزه سیاسی باکو در محور های اقتصادی نمود دارد و اساساً روابط ترکیه و آذربایجان قابل مقایسه با روابط این کشور با روسیه نیست. آذربایجان ترکیه را متحد استراتژیک خود می‌داند و در همه زمینه‌ها از جمله نظامی و امنیتی با این کشور همکاری موثر دارد. در حالیکه با روسیه مجبور به داشتن روابط است، در آذربابجان اکثریت مردم و مسئولان، روسیه را مسبب اصلی اشغال خاکشان توسط ارمنستان می‌دانند.

الهام علیف در ماجرای گولنیست‌ها در دسامبر۲۰۱۳ و پس از آن در تصفیه افراد وابسته به گولن با اردوغان کاملا همکاری کرد و در موضوع سوریه موضع بینابینی اتخاذ کرد. به هرحال وزن آذربایجان اقتضا می‌کند که محتاطانه رفتار کند اما این به معنی دور بودن از ترکیه و تمایل به سوی رقبای ترکیه از جمله روسیه نیست. ترکیه هم صراحتا از مواضع باکو در قبال اشغال اراضی‌اش حمایت می‌کند و برقراری روابط با ارمنستان را منوط به حل بحران قره باغ به نفع آذربایجان کرده است؛ هرچند که ترکیه با ارمنستان در رابطه با ادعای نسل کشی ارامنه توسط عثمانیها در آوریل ۱۹۱۵ و ادعای ارضی ارمنستان بر آغری داغ ترکیه مشکل دارند ولی ترکیه به خوبی در آذربایجان جا انداخته که حامی این کشور است.

برآیند

روند تحولات پساشوروی و رفتارهای مسکو حکایت از آن دارد که اقدامات سلبی روسیه در کشورهای پیرامون نخواهد توانست موجب احیای مجموعه‌ای شبیه اتحاد شوروی سابق گردد. اتحادیه اقتصادی اورآسیا نیز که در همین راستا از سوی پوتین راه اندازی شده و در قفقاز جنوبی تنها ارمنستان جبرا به عضویت آن درآمده، به دلایل متعدد اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی نخواهد توانست به سرانجام نهایی برسد.

تلاشهای سلبی روسیه در منطقه نیز صرفا هزینه‌های زیادی برروسیه تحمیل می‌کند و دستاورد مورد انتظار مسکو را دربر نداشته و لذا روسیه مجبور است درحد توان خود و با درنظر داشتن مشکلات داخلی‌اش دست به اقدامات ایجابی در منطقه بزند تا بتواند به سهمی که شایسته آنست نایل گردد.

اگر مسکو آتش‌هایی که در کشورهای پیرامون از جمله در آذربایجان، گرجستان، اوکراین، برافروخته، مهار نکند، درآینده شاهد سرایت شعله‌های این آتش‌ها به درون روسیه که بستر تاریخی و آتش زیرخاکستر آن در قفقاز شمالی و درمناطق مسلمان نشین چچن، اینگوش، داغستان و ... وجود دارد، سرایت خواهد کرد که می‌تواند تبعات جبران ناپذیری برای این کشور در پی داشته باشد.

 


Posted on Wednesday, April 6, 2016 at 12:27AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

اجتناب‌ناپذیری انقلاب ایران؛ اراده یا تقدیر؟ - امیریحیی آیت‌اللهی پژوهشگر فلسفه



این نوشته در واقع بنظر میرسد برای گمراهی ردم ایران نوشته شده باشد.خیلی ها به این نثر ادبیات نویسنده اعتراض کرده اند. ولی باید بیشتر بر گفتار نویسنده اعتراض
کرد. 
انقلاب ناشی از نیروهای داخلی و خارجی بوده است و در کل بعلت باورهای غلط و ضد حقوق بشری مردم ایران و وابستگی اقتصاد تمام عیار بخارج
(استثمار نوین )
است  ولی نویسنده اشاره ای به آین وضع ندارد
متاسفانه سایت بی بی سی که منتشر کننده این مقاله است از انتشار نظر بنده خودداری کرد .لاجرم در وبلاگ منتشر میشود
اجتناب‌ناپذیری انقلاب ایران؛ اراده یا تقدیر؟ - امیریحیی آیت‌اللهی پژوهشگر فلسفه



این یادداشت کوششی است در آفتابی کردن پاره‌ای پنداشت‌ها درباره آنچه در بهمن ۱۳۵۷ رخ داد. از جنبه‌های متفاوتی می‌توان انقلاب ایران را تحلیل کرد. وانگهی، آنچه در پی می‌آید صرفاً به‌منزله یادآوری مشهوراتی است که باید در صدق و اعتبار آن به دیده تردید نگریست. از این رو، تمرکز توامان آن بر نمونه‌های تاریخی و تصورات مدافعان انقلاب است.

اجتناب‌ناپذیری انقلاب؛ اراده یا تقدیر؟

در پشتیبانی از انقلاب ایران یا توجیه حقانیت آن بسیار شنیده می‌شود که آنچه اتفاق افتاد سرنوشت گریزناپذیر ایران بود و روزی بالاخره باید به وقوع می‌پیوست. طرح چنین دلیلی بیش از هر چیز برخاسته از به‌هم‌آمیختن دو رویکرد یکسره موازی و رویاروست: ضرورت تاریخی و اراده انسانی. این دو دیدگاه آشتی‌ناپذیر است.

اینکه فراز و فرود تاریخ در نهایت به سرنگونی نظام پیشین می‌انجامید، سویه‌ای سترگ از تقدیرباوری دارد. این معادله البته در گذر زمان صورت‌بندی‌های گوناگون یافته است. صورت منتقدانه‌اش چنین است که «ما ایرانیان یک حکومت به روحانیت بدهکار بودیم» و صورت همدلانه‌اش اینکه «انقلاب باید به وقوع می‌پیوست و رژیم شاه عمرش به سر آمده بود». باورمندان به چنین گزاره‌هایی دو نکته را نادیده می‌گیرند. نخست آنکه چنین بیانی مدیون یک «آگاهی پس از رخداد» است. یعنی انقلاب رخ داد و سپس ادعا شد که انقلاب باید رخ می‌داد. توجیه آن مدعا یکسره مدیون گذشته‌ای است که خود پیش از تحقق، تنها یک امکان تاریخی بود. اکنون که آن امکان بدل به واقعیتِ محقق شده است،‌ چنان چینشی از واژگان حکم این‌همان‌گویی و گفتار توتولوژیک را دارد.

دوم آنکه مدعیان «ضرورت تاریخی انقلاب» همهنگام بار سنگین آن رخداد را بیش از همه بر گُرده پهلوی دوم می‌گذارند. اینگونه است که روح تاریخ به یاری انقلاب می‌آید و در عینِ حال، اراده‌باوری افراطی تمامی مسئولیت آن فاجعه را به یک شخص نسبت می‌دهد. اما چگونه می‌توان اراده را نخست منکر شد و سپس آنرا در یک شخص متجلی دید و او را تنها اراده‌مند در پهنه تاریخ دانست؟ پشتیبانان این رویکرد متناقض به زبان بی‌زبانی دارند می‌گویند که روح تاریخ در شخص محمدرضا پهلوی حلول کرده بود و از آنجا که فلسفه‌های تقدیرباورانه بازتعبیر نگرش‌های دینی اند، باید بپذیریم که خدای تاریخ به مَکر «املاء و استدراج» دست یازید و به شاه مهلت داد تا در گم‌راهی خود گام به گام و هر چه بیش‌تر پیش برود و با دستان خودش سرنگونی تاج و تخت را رقم بزند. اما در نهایت تناقض چنین رهیافتی توضیح داده نمی‌شود که چگونه می‌توان انقلاب را تقدیر تاریخی ایران دانست و همزمان شاه را یگانه یا مهم‌ترین عامل آن. این میان جایگاه اراده ملت که سنگ‌بنای ستایش از انقلاب است نیز در این معجون ناهمساز پا-در-هوا می‌ماند.

خواست آزادی و بنا نهادن بردگی

ارزش یک خواست (بر فرض پذیرش وجود آن) نسبت معناداری با نتیجه‌اش دارد. شما نمی‌توانید خواستار چیزی باشید و سپس نقیض آن را بیافرینید. نمی‌توان برای رهایی مبارزه کرد و سپس اسارت فزون‌تر را بنیان نهاد. تفکیک میان نیت و انگیزه انقلاب با فرآورده و برون‌داد آن نه تنها نشانه توجیه ناکامی است بلکه حاکی از دریافت ناراست از خاستگاه شکست است. ادموند برک (فیلسوف بریتانیایی) به‌درستی هشدار داده است که آزادی فراتر از فرد و در گستره توده‌ها همان قدرت است. پیکار ملی برای دست‌یابی به آزادی یعنی خواست به چنگ آوردن قدرت. در مقیاس همگانی، آزادی‌خواه همان قدرت‌طلب است. ازین‌رو، بررسی بنیادین می‌بایست معطوف به چگونگی فهم مخالفان شاه از قدرت سیاسی باشد و اینکه ساز و کار حکم‌رانی در رژیم انقلابی به چه صورتی درآمد. از چگونگی تعامل انقلابیان با رژیم پیشین و با یکدیگر می‌توان به چیستی ذهنیت آنان از آزادی و قدرت پی بُرد. هنگامی که در اعمال

 

نشانه‌های دموکراتیک نیست، نمی‌توان باور کرد که عاملان خواستار دموکراسی بوده‌اند.

حجم خشونت‌های مشخص در روند انقلاب، رساترین شاهد بر بی‌باوری به حقوق شهروندی، آزادی قانونمند و اصول مبارزه دموکراتیک است؛ از زنده زنده سوزاندن مردم در سینما رکس آبادان بگیرید تا جنگ خونین قدرت میان خود کسانی که در سرنگونی نظم گذشته «وحدت کلمه» داشتند اما در ایجاد نظم جدید هر کدام می‌خواستند یگانه ناظم باشند. پرهیز از مغالطه جوهرانگاری و جان‌بخشی به مفاهیم انتزاعی یعنی خیلی روشن بگوییم که انقلاب یعنی انقلابیان. ترجیع‌بند رویدادهای آن دوران چیزی نیست مگر تقدیس ویرانگری، حذف دیگری و هرج‌ومرج شرارت‌بار. ازین‌ جهت، توفان ۲۲ بهمن برسازنده ویرانه ۱۲ فروردین است و انقلاب اسلامی بنیان و شالوده جمهوری اسلامی. جداسازی فرآیند انقلاب از فرآورده آن یعنی نادیده انگاشتن واقعیت عینی انقلاب و پناه بردن به ذهنیت آزمون‌ناپذیر برای بزرگ‌داشت چیزی که از اساس نه بوده است و نه بودش‌پذیر می‌توانست باشد؛ گرایش به آزادی نمی‌تواند آزادمنشانه نباشد و اگر چنین است می‌بایست به بنیاد چنان تمایلی که به استبداد زیان‌بار و پیچیده‌تری انجامیده است، شک کرد.

تصور عام از وضعیت موازی و جایگزین انقلاب

در کوچه و خیابان بسیار می‌شنوید که «بی‌عرضه بود. به‌جای فرار باید می‌کُشت تا بماند». در ژرفای داوری پاره‌ای از مردم درباره انقلاب می‌توان ریشه‌های پندار همچنان پابرجای آنان از قدرت سیاسی را کاوید. در وضعیتی متناقض و کُمیک، گوینده خود از کسانی است که در میانه میدان شهر غریو «مرگ بر شاه» سر می‌داده و اگر پند او را به آن مرحوم جدی بگیریم، یعنی گوینده می‌گوید «باید مرا می‌کُشتی». «از جهت هراس کهن ما ایرانیان از جان و زندگی خودمان در درازنای تاریخ، به‌راستی دشوار است که راستی و یک‌رنگی چنان مدعایی را بپذیریم.» در برابر، خود این سخن نشانه‌ای است بر سخت‌جانی پنداشتی یکسره استبدادی و تمنای سرکوب از قدرت سیاسی. آیا هرگز گزاره مشابهی شنیده‌ایم که «مظفرالدین شاه باید می‌ایستاد و می‌کُشت»؟ آیا فرزندش که ایستاد و کُشت بدنام تاریخ معاصر نیست؟ با بازگشت به تجربه مشروطه، بهتر است از خود بپرسیم که چگونه ضعف یک شاه بیمار منجر به دگرش درخشانی در سیاست شد و ضعف شاه بیمار دیگری منجر به نابودی دستاوردهای همان درخشش؟ چرا سستی اقتدار سیاسی در هفتاد سال پیش از آن با همه ناکامی‌های دموکراسی‌خواهانه‌اش (که نتیجه طبیعی بافت قدرت در ایران بود)، آغازگاه توسعه کشور، آزادی‌های اجتماعی و پایه‌گذاری نهاد آموزش و نهاد دادگستریِ خودبنیاد از شریعت شد اما ضعف حکومت در بحران بهمن فرآورده‌ای یکسره وارونه داشت؟ آیا این پنداشت دوگانه و هم‌ستیز را در ذهنیت پساانقلابی که مسئولیت جمعی یک خطای تاریخی را نمی‌پذیرد و حاضر است طیفی از اتهامات متناقض را به رژیم پهلوی نسبت دهد که از بی‌عرضگی تا جنایتکاری را در بر می‌گیرد، نمی‌توان حاکی از ناپختگی، آزادی‌گریزی و هراس از اندیشیدن و مواجهه با خود دانست؟

واقعیت آن است که نخبگان و توده‌های همراه در بهمن ۵۷ ضد شاهی شوریدند که به سبب‌های فراوان می‌خواست و اراده جدی داشت تا نقطه پایانی بگذارد بر پیوند بیمارگونه قدرت که چیزی جز فضای مه‌آلود و پر از بدبینی میان سه ضلع حکومت، مخالفان و مردم به بار نیاورده بود. اینجا نیز همان «آگاهی پس از رخداد» به کار می‌افتد و گذشته‌ای را پیش‌گویی می‌کند که دلخواسته ستایشگران انقلاب است؛ «دیگر دیر شده بود». اگر بپرسیم «چرا؟»، پاسخ می‌شنویم که چون شد آنچه شد. آری! معمای سیاست چو حل گشت، آسان شود. اما شناخت ما از چیستی و رفتار مخالفان رژیم پهلوی و نیز حجم ناپیدای دلبستگی به اسلام سیاسی در نخبگان و مردم، نمی‌گذارد چندان خوش‌بین باشیم که هر زمان دیگر اگر شاه به فضای باز تن می‌داد آنگاه سرنوشتی جز از دست رفتن نظم و نظام پیشین می‌داشتیم.

موقعیت‌های مشابه دهه بیست و سی این بدبینی را هر چه بیش‌تر تثبیت می‌کند که فرادستی در هنگامه فترت قدرت سیاسی در ایران اغلب با نیروهای مدافع بیگانه‌هراسی و اسلام‌پناهی بوده است. آیا این روی واقعیت می‌تواند توجیه‌گر سویه دیگر آن باشد و سرکوب مخالفان، سترونی در بنیان نهادن یک گفتار سیاسی پیشرو (که در بحران‌ها چه‌بسا می‌توانست سد مردمی در برابر انقلاب باشد)، ناتوانی در یارگیری از طبقه متوسطی که خود آن رژیم لقاح و آبستنی و زایشش را رقم زد و جهل هیات حاکمه به سنت شیعی و توان تاریخی یک تبعیدی پانزده ساله را نادیده بگیرد؟ هرگز! مسئله آن است که در شکل‌گیری یک نظم سیاسی همواره مخالفان نیز نقش تعیین‌کننده دارند و در جهت‌گیری مخالفان نیز نظم مستقر صورتگری می‌کند. این دیالکتیک و پیوند دوسویه میان وضع موجود و وضع رقیب انکارناپذیر است. تکیه این نوشتار بر شناخت موقعیت هماورد و پیکارجو ضد سلطنت پهلوی است، زیرا هسته استدلال ستایشگران بر برجسته‌سازی کاستی‌های نظم پیشین و نادیده‌انگاری همان کاستی‌ها در مقیاسی به‌مراتب وخیم‌تر میان مخالفان یا «آزادی‌خواهان» است.

«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل»؟

این پند دیرین که «دیکته نانوشته غلط ندارد» گویا زاینده وهم دیگری شده است که حتماً باید مشق خانمان‌برانداز گذشته را به‌صرف آنکه کُنشی رخ داده است، ستود. پایبندی به سازواری و تناسب منطق تاریخی اجازه نمی‌دهد که از یکسو پهلوی سکولار و توسعه‌محور را ارتجاعی بنامیم و از سوی دیگر انقلاب اسلامی و ارتجاعی ۵۷ را آزادی‌خواهانه. از پس همه این سالیان، سهمگینی آن «ناضروری‌ترین انقلاب تاریخ» (به‌تعبیر داریوش همایون) و سویه‌های نادیده و پیامدهای امروزین‌ش هر چه بیش‌تر آفتابی می‌شود. در برابر قریب به چهل سال توجیه امر توجیه‌ناپذیر شاید زمانی هم فرا برسد که بپذیریم «بر قلم صُنع» ملت ما نیز گاه خطا رفته است و از «نظر پاک خطاپوش» بر آن انقلاب دست برداریم تا آینده‌ای اگر در پیش باشد، اندکی از لغزش‌های گذشته دور بماند


Posted on Monday, April 4, 2016 at 01:58AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment