ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

درباره ملایی که در استرالیا گروگانگیری کرد :آشنای بیت رهبری بود

دانشگاه امام صادق مثل کشتی نوح است، با این تفاوت که...

محمدحسن منطقی هم فارغ‌التحصیل دانشگاه امام صادق و داماد معاون دانشجویی آن بوده

 
مهدوی کنی به «استاد اخلاق» معروف بود؛ شنبه‌ها به ما درس اخلاق می‌داد؛ یکی از درس‌هایی که می‌گفت این بود که اخلاق سیاستمداران، جدای از اخلاق مردم عادی است و گاهی اوقات، کارهای غیراخلاقی مثل دروغ گفتن و... برای سیاست‌مداران، اخلاقی است! حال چه شاگردانی از این «استاد اخلاق» تحویل جامعه می‌شود؟ شاگردانی مثل محمدحسن منطقی بروجردی که اتفاقا داماد معاون مادام‌العمر او هم بوده است!

زمانی که در دانشگاه امام صادق تحصیل می‌کردم، ضرب‌المثلی میان خود ما دانشجویان معروف بود که می‌گفتیم دانشگاه امام صادق مثل کشتی نوح است، با این تفاوت که در کشتی نوح، از هر موجودی یک جفت حضور داشت و در این دانشگاه، از هر نوع موجود، یک تک وجود دارد! (با توجه به تک‌جنسیتی بودن دانشگاه امام صادق و داشتن دو واحد مجزای «خواهران» و «برادران»)!

دیشب متوجه شدم محمدحسن منطقی بروجردی (شیخ هارون مونس)، روحانی گروگان‌گیر، قاتل و متجاوز جنسی در استرالیا، داماد حبیب‌الله مباشری معاون دانشجویی مادام‌العمر دانشگاه امام صادق و فرد امین و مورد اعتماد مهدوی کنی، حداقل از ابتدای تاسیس دانشگاه تا زمان مرگ او بوده؛ و منطقی بروجردی همسر سابق دختر مباشری، زهرا (محبوبه) مباشری، رئیس پیشین دانشگاه الزهرا بوده است (گفته می‌شود زهرا مباشری از او طلاق غیابی گرفته است). اما با صحبتی که با برخی دوستان داشتم، به این فکر می‌کردم که با توجه به سیستم خویشاوندسالارانه و سلطنتی دانشجویان و مسوولان این دانشگاه، آیا خود منطقی هم فارغ‌التحصیل دانشگاه امام صادق نیست؟ سری به سایت دانشگاه زدم، لیست فارغ‌التحصیلان مدتی است در دسترس نیست، لابد برای محدودیت دسترسی به سوابق فارغ‌التحصیلان امنیتی دانشگاه! تا این‌که دقایقی پیش متوجه شدم که بله، حدس ما درست بود؛ سیامک دهقان‌پور در آغاز برنامه «افق» صدای آمریکا، به نقل از وب‌سایت «فرارو» اعلام کرد که محمدحسن منطقی بروجردی، فارغ‌التحصیل نخستین دوره دانشگاه امام صادق (ورودی سال ۱۳۶۱) است. چشم ما «امام صادقی‌ها» روشن! همین را در «کشتی امام صادق» کم داشتیم!

البته این را هم لازم است بگویم که جمهوری اسلامی، از محمدحسن منطقی با عنوان «روحانی خودخوانده» نام می‌برد؛ اما اتفاقا به احتمال قریب به یقین، محمدحسن منطقی نه تنها روحانی خودخوانده نیست، بلکه «روحانی مهدوی کنی خوانده» است! مخصوصا با توجه به اینکه او در خارج از کشور معمم نشده و ویدئوی او در داخل کشور با لباس روحانی و در حضور مهدوی کروبی در فضای مجازی وجود دارد. دانشجویان دانشگاه امام صادق، با توجه به حجم زیادی از دروس حوزوی که در این دانشگاه می‌خوانند، می‌توانند معمم شوند و این امر هم معمولا به این صورت انجام می‌گرفت که امتحانی توسط آقای مهدوی کنی یا دانشگاه از آنها گرفته می‌شد و بعد خود مهدوی کنی آنها را معمم می‌کرد.

اما بعد از این ماجراها، دو خاطره در ذهنم زنده شد، یکی در مورد حبیب‌الله مباشری و دیگری در مورد پسر کوچک او؛ اول خاطره‌ام از مباشری پدر را می‌گویم:

حوالی سال ۸۰ که در دانشگاه تحصیل می‌کردم، پس از آن‌که غذای آلوده‌ای در رستوران دانشگاه سرو شد، بیش از ۵۰ نفر از دانشجویان شدیدا مسموم شدند و بعضی تا نزدیک مرگ پیش رفتند، نماز جماعت ظهر و عصر، هر روز با پیش‌نمازی محمدرضا مهدوی کنی برگزار می‌شد (نماز جماعت مغرب و عشاء و صبح هم معمولا با پیش‌نمازی حبیب‌الله مباشری برگزار می‌شد)؛ قرار شد دانشجویان فردای آن روز پیش از نماز ظهروعصر مقابل مسجد جمع شوند و اعتراض‌شان را به گوش مهدوی کنی برسانند، همه جمع شدند، اما آن روز مهدوی کنی نیامد و معاون دانشجویی او، حبیب‌الله مباشری، به جمع دانشجویان آمد؛

مباشری شروع به صحبت کرد و گفت: «شما به گونه‌ای رفتار می‌کنید که گویا مسوولان دانشگاه به فکر شما نیستند» و من که نزدیک او بودم، بلافاصله گفتم: «که نیستند»؛ او ناگهان عصبانی شد و بی‌هیچ مقدمه‌ای شروع به فحاشی به من کرد و گفت: «خفته شو! بی‌شعور! احمق! پفیوز! بازی بازی با فلان بابات هم بازی!...» و همین‌طور ادامه می‌داد و من فقط پاسخ دادم که «حاج آقا مودب باشید!»؛ رئیس دفتر مهدوی کنی با عجله کنار او پرید و ساکتش کرد و من با ناراحتی جمع را ترک کردم؛

به سرعت نامه‌ای تهیه کردم مبنی بر این‌که چنین رفتاری، از هر کسی، ناشایست است و از کسی که خود را امام جماعت عادل می‌داند، ناشایست‌تر؛ آیینه‌ای شفاف مقابل او می‌گذارم تا توهین‌ها به خود او بازگشت داده شود و البته، من به علت توهین‌ها از او شکایت به دادگاه می‌برم و نامه را در دانشگاه پخش کردم. دانشگاه نیز تماما رفتار مباشری را تقبیح کردند و از من حمایت داشتند. حتی بسیج دانشجویی دانشگاه، که با وجود این‌که عضویت در آن برای دانشجویان یک ضرورت نانوشته بود و من هیچ‌گاه عضو آن نشدم، از من و مطالبات دانشجویان پشتیبانی کرد.

بعدازظهر همان روز متوجه شدم که مباشری، ابهری، رئیس اداره بهداشت و درمان دانشگاه (دایی داریوش کاردان) را به دنبال من فرستاده، من تا چند ساعتی در خوابگاه بودم و بیرون نرفتم، اما بالاخره او به سراغ من آمد و گفت مهدوی کنی وقتی از ماجرا خبردار شد، ناراحت شده و به مباشری گفته از شما عذرخواهی کند، حالا شما بیا با هم به دفتر آقای مباشری برویم و آنجا صحبت کنیم و مساله تمام شود؛ قبول نکردم و گفتم او در جمع زیادی از دانشجویان، اساتید و کارمندان به من توهین‌های ناشایست کرده و باید در جمع نیز از من عذرخواهی کند؛ همچنین اعتراض ما یک درخواست صنفی بود نه شخصی و آنها هم باید مورد توجه جدی قرار گیرند.

به هر روی، بعد از کش و قوس‌ها قرار شد مسائل صنفی دانشگاه پیگری شود و فردای همان روز، هنگام نماز جماعت ظهر و عصر و با حضور مهدوی کنی، دانشجویان، اساتید و کارمندان، عذرخواهی کند تا من از پیگیری ماجرا دست بردارم و به هر حال، فردا با عذرخواهی مباشری و قول او مبنی بر پیگیری مطالبات دانشجویان، ماجرا پایان یافت.

اما از فرزندان مباشری، دو پسر او را کم و بیش می‌شناسم، یکی از آنها، که فقط اسم او را شنیده‌ام، محمدجواد مباشری است که از تهیه‌کننده‌ها و افراد صاحب‌نفوذ در صداوسیما بوده و بسیاری از امام صادقی‌ها (از جمله علی درستکار) را او وارد صدا و سیما کرده و شنیده‌ام زمانی نیز یک شبکه ماهواره‌ای در دوبی تاسیس کرده بود و دیگری پسر کوچک‌تر او، که اسمش را فراموش کرده‌ام، اما خاطره جالبی از او دارم که خواهم گفت.

اما پیش از گفتن خاطره دوم، نکته‌ای هم درباره دختر حبیب‌الله مباشری و همسر سابق محمدحسن منطقی بروجردی بگویم؛ زهرا (محبوبه) مباشری، پس از زهرا رهنورد، ریاست دانشگاه الزهرا را به عهده گرفت و پس از او نیز ریاست دانشگاه به انسیه خزعلی، دختر آیت‌الله ابوالقاسم خزعلی رسیده است. دیشب که پیگیر ماجرا بودم، متوجه شدم که دختر مباشری، حکم ریاست خود را با اسم «زهرا مباشری» گرفته است، اما پس از رسیدن به ریاست، همه جا از او با اسم «محبوبه مباشری» نام برده می‌شود! و فقط یک بار اسم و عکسی از او با عنوان «زهرا مباشری» در جمع «زنان اندیشمند اسلام» و در کنار کامران دانشجو (وزیر علوم احمدی‌نژاد)، طیبه ماهروزاده (همسر حداد عادل و مادرزن مجتبی خامنه‌ای) و نسرین سلطان‌خواه (معاون علمی و فناوری و رئیس بنیاد ملی نخبگان در دولت احمدی‌نژاد) منتشر شده است! به نظر شما چرا؟ آیا چند اسمی و چند فامیلی، رسمی در مافیای روحانیت است؟

اما خاطره دوم از پسر کوچک‌تر حبیب‌الله مباشری را عینا از بخشی از مطلبی که تیرماه سال پیش به مناسبتی در مورد احمد علم‌الهدی معاون آموزشی سابق دانشگاه امام صادق در «نجواهای نجیبانه» نوشته بودم، نقل می‌کنم:

«... در بخشی از محوطه بسیار بزرگ و سرسبز دانشگاه امام صادق، که میان دانشجویان دانشگاه به «زندان سبز» معروف بود، در سعادت‌آباد، از بهترین و خوش آب و هواترین مناطق تهران، سه نفر اقامت دائم در منازلی ویلایی، بزرگ و بسیار شیک، با درب مجزا و همراه با تدابیر امنیتی داشتند، یکی آقای محمدرضا مهدوی کنی، ریاست مادام‌العمر دانشگاه، دیگری آقای احمد علم‌الهدی، معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه و نفر سوم، آقای حبیب‌الله مباشری، معاون دانشجویی و فرهنگی مادام‌العمر دانشگاه؛ البته من فقط یک بار داخل یکی از اتاق‌های منزل مسکونی آقای مهدوی کنی را به دلیل حضور در یک مناسبت مذهبی و با سخنرانی آقای حسین سعادت مصطفوی دیدم، که البته منزلی بزرگ و مجلل به نظر می‌رسید؛ همچنین درون منزل آقای علم‌الهدی را ندیده‌ام، اما این محل سکونت او نیز، بزرگ و مجلل به نظر می‌رسید؛ اما یک بار به دلیلی توانستم داخل منزل آقای مباشری، که نسبت به دو نفر دیگر، دون‌پایه‌تر و به نوعی، مرید آنها بود را به صورت دقیق‌تری ببینم؛ با توجه به فعالیت‌های کامپیوتری که من در دانشگاه داشتم، زمانی پسر آقای مباشری از من خواست که برای تعمیر کامپیوتر او به خانه‌شان بروم، به همراه هم به آنجا رفتیم، خانه‌ای بزرگ، مجلل، تو در تو، با اتاق‌های زیاد و دارای استخر بزرگ؛ کامپیوتر را تعمیر کردم، موقع بازگشت، پسر او با تردید و اندکی شرم، از من پرسید «فیلم سوپر سراغ نداری؟!»؛ که من نیز، با حیرت فراوان و با جواب منفی، خداحافظی کردم و به خوابگاه برگشتم...»؛ هر چند پیش از آن نیز، وصف «دختربازی‌های» این آقازاده را زیاد شنیده بودم!

راستی، یک نکته دیگر را هم اضافه کنم؛ آقای مهدوی کنی به «استاد اخلاق» معروف بود؛ شنبه‌ها به ما درس اخلاق می‌داد؛ یکی از درس‌هایی که می‌گفت این بود که اخلاق سیاست‌مداران، جدای از اخلاق مردم عادی است و گاهی اوقات، کارهای غیراخلاقی مثل دروغ گفتن و... برای سیاست‌مداران اخلاقی است! حال چه شاگردانی از این «استاد اخلاق» تحویل جامعه می‌شود؟ شاگردانی مثل محمدحسن منطقی بروجردی که اتفاقا داماد معاون مادام‌العمر او هم بوده است! حال که دانشگاه به میراث‌خوران ذکور و اناث او رسیده، چه دستاوردی برای جامعه ایران خواهد داشت؟ ایرج‌میرزا ۴۰-۵۰ سال پیش چه دقیق و درست گفت که:

در ایران تا بود ملا و مفتی  /  به روز بدتر از این هم بیفتی

و فرجام سخن، خطاب به جامعه بشری:

به عنوان یک ایرانی و امام صادقی، بسیار شرمسارم! بسیار...

=======

خودنویس: عباس خسروی فارسانی، فارغ‌التحصیل دانشگاه امام صادق است؛ او از سال ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۵ در این دانشگاه درس خوانده و مدت زیادی نیز در معاونت پژوهشی و فصلنامه‌های تخصصی این دانشگاه، کار کرده است.


Posted on Tuesday, December 16, 2014 at 11:38PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ماجرای کرامت اله دانشیان و خسرو گلسرخی

خسرو گلسرخی

در سالهای اوایل پنجاه شمسی که کم کم قیمت نفت بالا رفته بود و پول زیادی وارد کشور میشد، شاه در اوج قدرتش بود تا این که در سال پنجاه و شش انقلاب بهمن شروع شد.احتمال میرود که این انقلاب بیشتر منشا خارجی داشت تا داخلی داشته باشد. زیرا پس از فضای باز سیاسی اهدایی کارتر بعنوان یک رئیس جمهور حقوق بشری شروع  شد که نشان میداد شاه بی خودی و سر خود در کشور تک حزبی ایجاد کرده است .ساواک  پس از تاسیس خود در پی دیکتاتوری بعد  از کودتای بیست و هشت مرداد سی و دو ، جوی خلق کرده بود که خفقان کامل سیاسی بود .مثلا موهای شاه سفید شده بود ولی کسی جرعت (برای ملانقطی ها جرئت ) نداشت بگوید شاه پیر شده  است  .ساواک این جو را با محاکمه گلسرخی و گروهش تشدید کرد شاید یک هدف از این محاکمه این بود که بمردم بفهمانند در خلوت آنها هم  ساواک نظارت خود را توسعه داده  است. میخواستند  مردم  را بترسانند  که دیوار موش دارد و موش  هم گوش دارد و نباید هر حرفی را بزنند بلکه از دیکتاتور اطاعت مطلق بکنند

بنظر میاید ماجرای محاکمه گلسرخی و گروهش ساختگی بوده است و ساواک قصد داشته است شوک استبداد  و جو ترس و خفقان 

.موجود را بخوبی در جامعه مستقر کند

در ماجرا فقط خسرو گلسرخی و دانشیان که توبه نامه ننوشتند و از شاه طلب عفو نکردند ، اعدام شدند ولی بقیه گروه به زندانهای طویل المدت محکوم شدند

خسرو گلسرخی در خانواده ای مذهبی متولد شد و بعد از مرگ پدر  به نزد پدر بزرگش که آخوندی در قم بوده است رفته است و توسلش به امام حسین هم ساختگی نیست و این هم شاید علتی است که در جمهوری اسلامی از او بر علیه شاه استفاده تبلیغاتی میشود.از این واقعه میتوان دریافت که در دوره شاه فعالیت مذهبی ها  در جامعه هواخواهی نداشت و در بین قشر تحصیل کرده عقاید چپی و کمونیستی بیشتر طرفدار داشت و پروژه علی شریعتی یک پیش مقدمه ای برای تحریک فعالیتهای مذهبی از سوی ساواک اجرا میشد

ماجرا چه بود


عده ای از کارمندان دولت شاغل در کانون فکری کودکان و نوجوانان در عالم گفتگو و شاید هم مشروب خوری گفته بوده اند که میتوان اعضای خاندان سلطنت مثل شهبانو و یا ولیعهد را گروگان گرفت و در خواست آزادی زندانیان سیاسی را کرد.اینها نه عملی و نه سازمانی داشتند بقول خسرو گلسرخی حتی یک کتاب کمونیستی هم نخوانده بودند. با درگیری امیر حسین فطانت که یک زندانی سیاسی خود باخته به ساواک بوده است  ، آن ماجرا را  به ساواک گزارش کرده بود و توضیح داده بود که آنها در پی پیدا کردن اسلحه هستند. کل ماجرا حرف بوده است و شاید امیر حسین فطانت برای ارتقای خودش در ساواک این ماجرا را گزارش کرده باشد و یا این که ثابتی از مقامات ارشد ساواک میخواسته است از این ماجرا کاردانی خودش را بدربار و بدیکتاتور نشان دهد و بگفته فطانت حتی وی را هم بکشد.یا اصلا شاید این جریان در اوج قدرت شاه برای ترساندن همه مردم ایران ساخته شده بود تا کسی نتواند جیکی بزند.

 مشیری و ماجرای گلسرخی

https://www.youtube.com/watch?v=4mm9p8RrqjA


 


خسرو گلسرخی چرا اعدام شد؟ ایا یک توطئه ثابتی برای بالا کشیدن خودش بود؟
https://www.youtube.com/watch?v=1ulgQuuKDsQ 

 

 


گفتگوی صدای آمریکا با همسر خسرو گلسرخی

 

همسر گلسرخی از وی میگوید

 https://www.youtube.com/watch?v=qQB-p-p-_vI


گفتگوی صدای آمریکا با امیر حسین فطا نت

 

 https://www.youtube.com/watch?v=d3iA-SW5kV8



ایرج گرگین برادر خانم گلسرخی چه میگوید

 https://www.youtube.com/watch?v=2JoOWpF1XbI


دفاعیات گلسرخی و دانشیان در دادگاه

پاسخ فطانت به اتهام ۴۰ ساله: من گلسرخی و دانشیان را نفروختم
تاریخ ایرانی: در سحرگاه ۲۹ بهمن‌ماه ۱۳۵۳ خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان دو شاعر مارکسیست به جوخه اعدام سپرده شدند. آن‌ها که از ماه‌ها قبل به خاطر تشکیل یک گروه چپ‌گرا به همراه ۱۰ تن دیگر از همفکرانشان شامل طیفور بطحایی، عباسعلی سماکار، رضا علامه‌زاده، رحمت‌الله جمشیدی، شکوه فرهنگ‌رازی، ابراهیم فرهنگ‌رازی، مریم اتحادیه، مرتضی سیاهپوش، منوچهر مقدم سلیمی و فرهاد قیصری بازداشت شده بودند، متهم شدند برای ربودن و گروگانگیری ولیعهد برنامه‌ریزی کرده و قصد داشته‌اند از این طریق رژیم پهلوی را برای آزادی زندانیان سیاسی چپ‌گرا تحت فشار قرار دهند.

 

ماجرا از این قرار بود که سماکار و علامه‌زاده که از کارمندان تلویزیون بودند و گرایش مارکسیستی داشتند، طرحی را میان خود مطرح می‌کنند که با مخفی کردن سلاح در دوربین فیلمبرداری تلویزیون و وارد کردن آن به مراسم جشن سینمای کودک و نوجوان، فرح یا ولیعهد را که در برنامه شرکت می‌کردند گروگان بگیرند و آزادی زندانیان سیاسی را طلب کنند. سماکار از دوستش بطحایی می‌خواهد که برایشان اسلحه تهیه کند و بطحایی که خود با دانشیان، شکوه و ابراهیم فرهنگ، اتحادیه، جمشیدی و سیاهپوش گروهی برای مطالعات مارکسیستی تشکیل داده بود، پیشنهاد سماکار را می‌پذیرد. مسئولیت تهیه اسلحه نیز به کرامت دانشیان سپرده می‌شود.

 

این پروژه اما به نحو مشکوکی لو می‌رود و تمامی اعضای گروه و برخی همفکرانشان که اساساً در جریان این عملیات نبوده‌اند بازداشت می‌شوند. در چهار دهۀ گذشته دلایل زیادی برای افشای این عملیات بیان شده است، اما روایتی که بیشتر از دیگر روایات مطرح شده این است که امیرحسین فطانت از هم‌بندیان کرامت‌الله دانشیان در دورۀ اول زندان، که به عنوان رابط چریک‌های فدایی خلق قرار بود اسلحه‌ لازم برای انجام این عملیات را در اختیار دانشیان قرار دهد، ماجرا را به ساواک گزارش کرده و موجبات بازداشت اعضای گروه را فراهم آورده است.

 

در این روایت که «تاریخ ایرانی» نیز پیشتر آن را منتشر کرده بود، گفته می‌شود «امیر فطانت بدون آنکه دانشیان از آن آگاهی داشته باشد، در هنگام گذراندن دوران زندان، با ساواک شروع به همکاری کرده و عملا به یکی از مهره‌های آنان تبدیل شده بود. فطانت پس از آگاهی‌اش از قضیه گروگانگیری، اطلاعات لازم را در اختیار ساواک می‌گذارد. ساواک ترتیبی می‌دهد که اسلحه‌ای در اختیارشان گذاشته شود و سپس در حین اجرای برنامه دستگیر شوند، اما عضو گروه، برای تحویل گرفتن اسلحه سر قرار حاضر نمی‌شود.»

 

امیرحسین فطانت، نویسنده و مترجم مقیم کلمبیا در مطلبی برای «تاریخ ایرانی» به این اتهام ۴۰ ساله پاسخ گفت. او در این پاسخ، ضمن تائید ملاقات با مقام ارشد ساواک در کافه قناری برای دریافت سویچ اتومبیلی حاوی اسلحه که قرار بود در اختیار گروه گلسرخی- دانشیان قرار دهد، درعین‌حال خود را قربانی پروژه‌ای می‌داند که از سوی پرویز ثابتی رییس ادارۀ امنیت داخلی ساواک طراحی شده بود. هرچند آقای فطانت با نوشتن این سطور جزئیاتی از دیدار با پرویز ثابتی را مطرح کرده و روایتی تازه به روایات تاریخ معاصر ایران افزوده است، اما ابهامات تازه‌ای مطرح شده که پاسخ به آن‌ها مجالی دیگر می‌طلبد. متن توضیحات امیرحسین فطانت درباره پرونده گروگانگیری خاندان سلطنت بدین شرح است:

 

سردبیر محترم تاریخ ایرانی

 

با احترام، در مقاله‌ای مندرج در سایت «تاریخ ایرانی» و در ارتباط با پرونده گروگانگیری اعضای خاندان سلطنتی (پرونده دانشیان و گلسرخی) به دفعات از من به عنوان عامل نفوذی و دستگیری گروه نام برده می‌شود و روایتی از یکی از جنجالی‌ترین پرونده‌های دوران آخر حکومت شاه ارائه می‌گردد که منطبق با واقعیات نیست. با توجه به گذشت چهل سال از این مورد لازم می‌دانم برای آگاهی افکار عمومی مطلب زیر را که پشت صحنه این ماجرا را روشن می‌کند خدمتتان ارسال کنم که امیدوارم با توجه به مسئولیت آن سایت محترم در مورد نشر آن اقدام نمایند.

با احترام

امیرحسین فطانت

گواتاویتا – کلمبیا

 

پشت صحنۀ ماجرای گروگانگیری اعضای خاندان سلطنتی/ گروه دانشیان و گلسرخی سال ۱۳۵۲

 

چهل سال زمان و حوادث بسیار بر نسل ما گذشت و تاریخ سرزمین ما ورقی تازه خورد. اما فکر می‌کنم حتی اگر امروز پرویز ثابتی این خطوط را بخواند، خود را بخاطر شهوت قدرت در زمانی که در راس ساواک قرار داشت و اشتباه فاحشی که چهل سال پیش مرتکب شد و شاید یکی از بزرگترین اشتباهات عمر حرفه‌ای او بود، نخواهد بخشید… و شاید هم خواهد بخشید و از آنچه اتفاق افتاد یا نیفتاد خوشحال خواهد شد و… شاید هم نخواهد شد. اشتباهی که یکی از بهترین طرح‌های او را به بزرگترین رسوایی سازمان او بدل کرد و این در کافه قناری اتفاق افتاد، چهل سال پیش. تاریخ دقیق این روز را به یاد ندارم، شاید یک بعدازظهر چهارشنبه در روزهای آخر شهریورماه سال ۱۳۵۲. دو سه روز بعد از این تاریخ تمام اعضای گروه معروف به دانشیان و گلسرخی به اتهام توطئه برای ربودن ولیعهد و اعضای خاندان سلطنتی دستگیر شدند و جنجالی‌ترین پرونده سیاسی سال‌های آخر زمان شاه رقم خورد.

 

***

 

کافه قناری در ضلع غربی خیابان روزولت، کمی پایین‌تر از چهارراه تخت جمشید قرار داشت و شاید هنوز هم دارد. من که چند سال پیش از آن تاریخ دو سال آخر متوسطه را در دبیرستان فرگام، در کوچه‌ای که نبش آن کلیسایی بود و مقابل ضلع شرقی سفارت آمریکا قرار داشت، گذرانده بودم، شاید ده‌ها بار از مقابل این کافه گذشته بودم و بیشتر اوقات از سر کنجکاوی سعی کرده بودم از لابلای پرده کرکره‌ها به درون آن نگاهی بیاندازم. البته هرگز فکرش را نمی‌کردم که روزی وارد این کافه شوم. از بیرونش معلوم بود که جایی لوکس و برای از ما بهتران ساخته شده بود با دربانی در لباس فرم که همیشه ایستاده بود تا در را برای مشتریان باز و بسته کند.

 

قرار اصلی ساعت دو بعدازظهر بود که قاعدتا باید یکی از اعضای گروهی که قصد گروگانگیری ولیعهد را داشت برای دریافت اسلحه سر قرار می‌آمد. به من گفته شده بود که باید ساعت یک و نیم در کافه قناری از کسی پیکانی سفید را تحویل می‌گرفتم و زیر سومین تیر چراغ برق خیابان ایرانشهر که در فاصله کوتاهی از آن محل قرار داشت قرار می‌دادم. گفته بودند در کافه قناری کسی منتظرم است که من او را می‌شناسم و همو مامور تحویل دادن ماشین به من است. اینکه با چه کسی مواجه خواهم شد که او را می‌شناسم ذهنم را به هزار جا برده بود. اینکه چه کسی می‌توانست باشد؟ یکی از اقوام، از هم‌بندی‌ها و زندانیان سابق، از دوستان و همکلاسی‌ها، از همشهری‌ها، یک زن یا یک مرد؟ و یا اصلا…اما همه حدس‌ها اشتباه بود.

 

وقتی دربان در را برای من هم باز کرد و وارد سالنی شدم که برای اولین بار از این سوی کرکره‌ها آن را می‌دیدم شناختن آدمی که آن همه ذهنم را برای از پیش شناختنش خسته کرده بودم، اصلا کار سختی نبود. پرویز ثابتی،‌‌ همان مقام امنیتی بود که در میزی تقریبا در وسط سالن بدون کت و کراوات با پیرهن آستین کوتاه نشسته بود و در کنارش مردی خوش‌سیما با قدی کوتاه‌تر. نگاه توام با لبخند ثابتی به من و دعوت برای نشستن در صندلی مقابل او فرصت نداد تا از حالت شوک بیرون بیایم. اصلا انتظار همچون کسی را نداشتم. نیم‌نگاه من به سالن متوجه‌ام کرد که هر کس هر کسی ممکن بود باشد. بی‌اختیار ضربان قلبم شدید شد. وزن همه چیز این سوی کرکره برای من بسیار سنگین و غیرقابل تحمل بود.

 

همیشه ثابتی را با ابروهای کمانی سیاه و مشکی دیده بودم و بنظرم رسید که مو‌ها و ابروی خود را کمرنگ کرده بود، اما صدا و سیمایش جای شک باقی نمی‌گذاشت. مرد کوتاه قد‌تر کنار دستش را به عنوان آقای دادرس معرفی کرد که مسئول جلوگیری از طرح گروگانگیری بود و از همه جزئیات اطلاع داشت. در تمام مدت بدون یک کلمه تنها به من و ثابتی نگاه می‌کرد.

 

مکالمه بین ما بسیار کوتاه بود. تا قرار اصلی وقت زیادی نبود. کمی از سابقه سیاسی و علت دستگیری و زندانی شدنم از من پرسید و آشنایی من با کرامت دانشیان. سویچ ماشینی را که قرار بود پیکان سفید رنگی باشد و در‌‌ همان نزدیکی پارک شده بود را به من داد. قرار شد که من پس از پارک ماشین در فاصله‌ای تا‌‌ همان نزدیکی‌ها تا ساعت دو و پانزده دقیقه بایستم و بعد بروم.

 

در ابتدا به من گفته شده بود هدف این است که یکی از افرادی که در تهران است و عضو گروه گروگانگیری است شناسایی و دستگیر شود. شناخت من از شیفتگی کرامت دانشیان و دیدار چند دقیقه‌ای با یکی دیگر از اعضای گروه و احساس شخصی و تجربه سیاسی من این بود که امکان نداشت هیچ چیز و یا آدم جدا خطرناکی پشت طرح گروگانگیری ولیعهد باشد و برای همین هم وقتی ثابتی را در آن محیط با آن فضای وهم‌انگیز دیدم شوکه شدم. به نظر من این کار اصلا در حدی نبود که پای ثابتی به میان کشیده شود. برای من تمام این حرف‌ها تنها ناشی از خیالپردازی‌های محفلی تعدادی به قول خود ثابتی «سوسیالیست دو سالن» بود اما اشتباه کرده بودم. تنها حرف خاندان سلطنتی و گروگانگیری ولیعهد به اندازه کافی برای دستگاه و در این مورد برای شخص پرویز ثابتی با اهمیت بود به خصوص اینکه حرف در حد حرف باقی نمانده بود. حضرات ظاهرا و خیلی هم جدی در جستجوی اسلحه بودند. آخرین تلاش‌ها به مکالمه من و دانشیان، دو آدم سابقه‌دار سیاسی منتهی شده بود.

 

ثابتی در حال دادن سویچ ماشین به من گفت: وقتی بیرون می‌روی به مردی که کنار پنجره نشسته است نگاه کن و ببین او را می‌شناسی یا نه؟ و ادامه داد، کمی مشکوک به نظر می‌رسد. بدون اینکه سرم را برگردانم گفتم: اگر پولی به دربان دادم یعنی او را می‌شناسم و بلند شدم.

 

داشتم می‌رفتم که ثابتی آن اشتباه بزرگ حرفه‌ای خود را با راندن این جمله بر زبان مرتکب شد که گفت: اگر صدای تیراندازی بلند شد تو فرار کن نایست.

 

قبول کردم و به مردی که کنار پنجره نشسته بود زیرچشمی نگاه کردم و متوجه شدم مطمئنا او را نمی‌شناختم. سن و سال و تیپ و قیافه او اصلا هیچ ربطی به من نداشت. ورزیده و سیاه چرده با قیافه‌ای تلخ و عبوس بود که بیرون را نگاه می‌کرد. وقتی از بیرون غافلگیرانه نگاهش کردم متوجه شدم که او هم از پشت پرده کرکره‌ها مرا نگاه می‌کرد. میان ساله بود و من فقط ۲۳ سال داشتم.

 

چیزی به ساعت دو نمانده بود و من باید سر ساعت دو ماشین را پارک کرده بودم. ثابتی می‌دانست که در قرارهای سیاسی حتی دقایق رعایت می‌شد. وقتی ماشین را روشن کردم و تنها شدم کم کم از شوک این دیدار بیرون آمدم. پرویز ثابتی؟ چرا پرویز ثابتی؟ چرا این قضیه اینقدر بزرگ شده بود؟ مگر چه کاری قرار بود انجام شود که حضور شخص ثابتی را طلب می‌کرد؟ چرا به من گفت اگر صدای تیراندازی بلند شد فرار کنم؟ دلیلی وجود نداشت که صدای تیراندازی بلند شود. این بچه‌ها که اسلحه نداشتند. اصلا تمام این داستان به این دلیل بود که این بچه‌ها اسلحه نداشتند، پس صدای تیراندازی برای چه؟ اصلا چرا از من خواسته بودند که من خودم ماشین را پارک کنم؟ این کار را هر کسی می‌توانست انجام دهد؟ چرا مرا تنها برای پارک ماشین از شیراز به تهران کشیده بودند؟ این کسی که کنار پنجره نشسته بود چه کسی بود؟ چرا مرا نگاه می‌کرد؟ چرا ثابتی گفت که مرد کنار پنجره مشکوک است؟ مگر برای ساواک کسی می‌توانست در چنین ملاقاتی مشکوک باشد؟ داستان از چه قرار بود؟ چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟ و متوجه آن بازی پیچیده شدم. همه این صحنه‌سازی‌ها برای قتل من حین فرار بود در لحظه دستگیری کسی که قرار بود سر قرار بیاید. ثابتی هم بر این باور بود که این پرونده احتیاج به خون داشت تا از کاه کوهی ساخته می‌شد.

 

تنم داغ شده بود و ذهنم می‌دوید. بی‌شک در صندوق عقب ماشینی که سوار بودم پر از سلاح‌های مختلف و مدرن و قابل جاسازی بود. کسی که قرار است سر قرار بیاید دستگیر خواهد شد با تمام این سلاح‌ها. صدای تیراندازی بلند می‌شد، من فرار می‌کردم و در حین فرار کشته می‌شدم. تنها کسی که حقیقت را می‌دانست من بودم. اگر من به عنوان رابط چریک‌ها و تهیه‌کننده سلاح‌ها کشته می‌شدم تنها شاهد این ماجرا از بین می‌رفت. تمام سوابق و جزئیات زندگی سیاسی گذشته من، رابطه و سابقه دوستی من با چریک‌های کشته و مخفی شده در خانه‌های تیمی و رابطه من با کرامت دانشیان و همه چیز واقعی بودن این ماجرا را تائید و باورکردنی می‌کردند. پرسوناژ اصلی این سناریو قرار بود من باشم، من باید کشته می‌شدم تا طرح استادانه ثابتی جنبه واقعیت به خود می‌گرفت. حق با ثابتی و بعد‌ها با دانشیان بود، این پرونده احتیاج به خون داشت تا از کاه کوهی ساخته می‌شد. مرد کنار پنجره کسی بود که باید مرا به قتل می‌رساند. او مامور قتل من بود. ثابتی از قبل دست به خون من آلوده را با مشکوک خواندن او پیش من شسته بود…چه دام مهلکی، مرگ در چند دقیقه‌ای بود و فرصتی نبود. راهی به فرار نبود. منگ شده بودم.

 

ماشین را زیر تیر سوم چراغ برق پارک کردم و از آن دور شدم. مطمئن بودم که تمام محوطه پر است از ماموران ساواک و مطمئن بودم که هیچکدام قبل از اتمام طرح به من نزدیک نخواهد شد. به خیابان تخت جمشید برگشتم. آهسته آهسته شروع به قدم زدن کردم. به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردم و به ساعت خود. لزومی نداشت به اطراف نگاه کنم مطمئن بودم که بیش از یک نفر مراقب من است. تا وقتی که آن پانزده دقیقه لعنتی تمام شد و صدای تیراندازی بلند نشد. خود را به سینمای چهارراه پهلوی رساندم و در صندلی سینمای خلوت به حالت جنینی چمباتمه زدم و باز هنوز منتظر بودم که کسی وارد سالن شود و کارم را تمام کند، بدنم می‌لرزید. نمی‌دانستم چه اتفاقی بعد‌ها خواهد افتاد، نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است اما هنوز زنده بودم. تصمیم درستی بود که پیکان سفید را به جای تیر سوم خیابان ایرانشهر زیر تیر سوم خیابان بعدی پارک کرده بودم. شاید حالا زنده من بیشتر از مرده من می‌ارزید. از مرگ فرار کرده بودم بی‌آنکه بدانم هنوز چه روزهایی در انتظار است.

 

همیشه با خود فکر کرده‌ام که ثابتی آنچنان عاشق طرح خود شده بود که دلش نیامد سناریوی بسیار دقیق و ماهرانه و بسیار پُربها را نیمه‌کاره‌‌ رها کند و یا با تغییرات واقعی پیش آمده تطبیق دهد. دستگیری سریع همه اعضای آن پرونده در دو سه روز بعد نشان داد که اعضای گروه تا آن وقت همه شناسایی شده بودند و ثابتی هم بهتر از من می‌دانست که در پشت این حرف‌ها تنها خیالپردازی‌های معمول و محفلی مجالس عرق‌خوری‌‌ همان «سوسیالیست دو سالن»‌ها بود به خصوص که همه هم مرفه و با نام و بعضا نزدیک به دربار بودند. اما دادگاه باید علنی می‌شد تا اهمیت ثابتی در معرض چشم شاه قرار می‌گرفت. ثابتی در ‌‌نهایت عشق یک کارگردان به سناریو از پیش نوشته‌شده‌اش، باز دادگاهی علنی و پر سر و صدا و با اتهاماتی بزرگ برای تعدادی شاعرپیشه و اهل قلم و بی‌هیچ ربط و پیوندی به هم و تنها برای بزرگ کردن پرونده در خلأ خون من تشکیل داد که اگر علنی برگزار نشده بود، هیچکدام مستحق بیش از سه سال زندان نبودند، بخصوص در مورد کرامت دانشیان که تعهد ساواک و شرط من برای همکاری و شناسایی گروه گروگانگیر بود… چه ساده‌اندیشی کودکانه‌ای در بازی بزرگان!!! دادگاهی که در آن هیچ آلت جرمی روی میز دادگاه نبود بجز تکرار‌‌ همان حرف‌های بی‌بنیاد و شاعرانه و گروهی که هنوز هم پس از گذشت چهل سال نفهمیده‌اند که داستان از چه قرار بود و این صحنه‌پردازی‌ها برای چه انجام گرفت و چطور شد که اینطور شد و چرا و چگونه از کاه کوهی ساخته شد تنها بخاطر مشتی حرف؟ چه نمایشنامه به ظاهر بزرگی و چه بازیگران مبهوتی، چه صحنه‌پردازی نامربوطی اما کارگردان این نمایشنامه را تنها برای شاه و دربار نوشته بود و اجرا می‌کرد بی‌آنکه اهمیتی دهد که مردم هم تماشا می‌کنند.

 

صحنه کافه قناری تنها برای از کاه کوهی ساختن بود. در این سناریو فرض بر این بود که نام من به عنوان نفر سیزدهم گروه و رابط چریک‌ها و تهیه‌کننده اسلحه که در درگیری کشته شده بود به این پرونده اضافه می‌شد. تنها دانای ماجرا و شاهد واقعی از بین می‌رفت تا حتی چهل سال بعد هم این خطوط نوشته نشود. روی این پرونده سلاح‌های مدرن و ابزار جنگی و پیچیده قرار می‌گرفت و باز ساواک همه چیز را همین گونه پیش می‌برد که برد. ثابتی عاشق سناریو خود بود. فرصتی استثنایی بود تا اهمیت خود را به شاه و دربار نشان دهد و علیرغم تمام توخالی بودن این پرونده باز هم توانست نشان دهد. این بار شاید توجیه داشت که دادگاه علنی باشد. طرح عملیات ربودن ولیعهد به سازمانی مسلح منتسب می‌شد و اعضای گروه مهره‌های تدارکاتی و عملیاتی معرفی می‌شدند که تا نزدیکی‌های شاه و فرح و ولیعهد رسیده بودند. باز هم دوربین‌های تلویزیون و روزنامه‌نگاران می‌آمدند. شاید آری و شاید نه باز کسانی با اعتماد به تهی بودن و بی‌اساس بودن پرونده و اینکه «هرگز فکر نمی‌کردند که رژیم بتواند آن‌ها را به خاطر حرف خشک و خالی اعدام کند» و یا در انتخاب بودن یا نبودن با دفاع جانانه خود از مارکسیسم و خلق و چریک‌های فدایی به واقعی بودن این سناریو از پیش نوشته‌شده جان می‌بخشیدند و دیگران نیز اعتراف می‌کردند که در عالم خیالات و در زمانی هرچند دور، طنابی هر چند پوسیده را برای به دار زدن اعضای خاندان سلطنتی در ذهن خویش بافته است اما روی میز دادگاه این بار سلاح بود و ردی از خون و درگیری و کشته شدن حین فرار یکی از زندانیان سابقه‌دار و از اعضای موثر گروه مرتبط با چریک‌ها و همه چیز توامان به این پرونده برای شاه و ملت رنگ و بوی دیگری می‌داد. همه چیز واقعی‌تر به نظر می‌رسید، حتی برای خود آقایان، و تاریخ قدیسین جنبش چپ به گونه‌ای دیگر نوشته می‌شد.

 

تاریخ و حوادث روی داده در چهل سال سپری شده، احادیث و روایات نوشته شده بر این پرونده و حواشی آن، قدیس و قهرمان‌پروری‌ها و خود قهرمان‌پنداری‌ها، نام‌ها و ننگ‌ها، تاویلات و تفسیرات و داستان‌سرایی‌ها، شخصیت‌های مرتبط با این پرونده، نظریه‌پردازان و فرضیه‌سازان، پهلوان پنبه‌ها و قهرمانان اسب‌های چوبین همه گویا و نمونه‌هایی از قربانیان یک جامعه بیمار بدست می‌دهند. جامعه‌ای که بارز‌ترین خصوصیت آن داشتن نخبگانی است متعصب و عاشق افکار و عقاید و فرضیات خود که حقایق را نه آنطور که هست بل آنطور که مایلند می‌بینند و این محدود به روشنفکران و نخبگان چپ نیست. پرویز ثابتی نیز «در دامگه حادثه» صحنه مکالمات کافه قناری را به یاد نمی‌آورد. همچون خاطره‌ای تلخ دلش نمی‌خواهد که به یاد آورد. بد‌ترین اجرا در مهم‌ترین صحنه از سناریوی بسیار ماهرانه او. آینه‌ای تا به گذشته‌ها و سازمان خود نظری دوباره کند و در بیان علل سقوط سلطنت به یاد آورد.

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان

سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 
منبع 
Posted on Tuesday, December 2, 2014 at 11:29PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

تا قضاوت نهایی چقدر فاصله داریم؟

تا قضاوت نهایی چقدر فاصله داریم؟
جامعه ما نیاز به قضاوت نهایی در باره  مواردی مثل سلسله پهلوی ،مصدق ، حزب توده ، چریکهای فدایی خلق و حزب توده و .... دارد. تا این قضاوتها نهایی نشوند امکان همگرایی و اتحاد وجود بارزی نخواهد داشت.ما اسیر ابهامات زندگی و ارزشهای گذشته خود هستیم و تا این ابهامات بر طرف نشود در ورطه عقب ماندگی و سرگردانی آواره خواهیم ماند.
این موضوع یکی از علل نرسیدن ما به اتحاد در حول و حوش ارزشهای حقوق بشری و دمکراسی است
ما نمیدانیم با این مسایل با عقلانیت باید قضاوت کنیم یا با احساسات ملی و دینی و ایدئولوزیک. آیا هنوز ما به این نقطه نرسیده ایم که بدانیم فقط با عقلانیت آزاد و رها خواهیم توانست از این ورطه عقب ماندگی و حکومتهای ضد ملی و آدم کش و فاسد رهایی یابیم؟ در زیر به نوشته ای در باره قضاوت نهایی در موردحزب توده ایران میپردازیم:
Source:
Accessed: 01/11/12
On the 70th anniversary of Tudeh party in Iran, this article argues that judging Tudeh’s performance is not that easy.
سختی قضاوت درباره حزب توده ایران
محمدرضا نیکفر
پژوهشگر در فلسفه و اندیشه سیاسی
۷۰ سال از بنیان‌گذاری حزب توده ایران می‌گذرد. این حزب دیگر در صحنۀ سیاست ایران نقش قابل ذکری بازی نمی‌کند؛ با وجود این، یادآوری تاریخ آن مهم است.
چرا چنین است؟چرا نمی‌توان با یک جمله، با یک حکم، با یک صفت، با یک کتاب یا کتاب‌هایی کار حزب توده ایران را ساخت و پروندۀ آن را برای همیشه بست؟
هویت مشترک: موضوع‌های مشترک بحث
کم نیستند پرونده‌هایی از تاریخ معاصر ایران که تا همین چندی پیش بسته قلمداد می‌شدند، اما دوباره این نیاز پیدا شد که گشوده شوند و از نو موضوع بررسی و نقد و داوری قرار گیرند.
نمونه‌ای گویا: به انقلاب ۱۳۵۷ همچون داوری نهایی تاریخ درباره سلسلۀ پهلوی نگریسته می‌شد. بسیارند روشنفکرانی که با اشتیاق، سخن عامیانۀ انداختن پروندۀ رضا شاه و محمدرضا شاه به زباله‌دانی تاریخ را تکرار می‌کردند، اما اینک دریافته‌اند که باید به آن پرونده رجوع کنند، آن را بازبخوانند و دربارۀ حکم‌های صادر شده تجدید نظر کنند.
نخستین درسی که باید از این تجربه بگیریم این است که دیگر تصور نکنیم تاریخ جایی به نام "زباله‌دانی" دارد که می‌توان اراده کرد و چیزهایی را در آن افکند و برای همیشه از دست آنها خلاصی یافت.
مجموعه‌ای از شخصیت‌ها، سازمان‌ها و رخدادها وجود دارد که ما برای فهم تاریخ ایران در قرن بیستم ناچاریم مدام به آنها رجوع کنیم. از آن جمله‌اند: رضا شاه، محمدرضا شاه، مصدق، آیت‌الله خمینی، کودتای ۲۸ مرداد، اصلاحات ارضی ("انقلاب سفید")، سیاهکل، انقلاب ۱۳۵۷ و ... حزب توده ایران.
ما دربارۀ هیچ‌کدام از اینها نمی‌توانیم به یک وحدت نظر نهایی برسیم. هویت مشترک ما نه اشتراک در اسطوره‌های مثبت و منفی و داوری‌هایی همسان دربارۀ پدیده‌های عمدۀ تاریخی، بلکه در رجوع مداوم به پدیده‌هایی خاص برای فهم موقعیت کنونی و تعیین میزان وحدت و تضادمان است. نهایت همدلی ما توافق بر سر بحث است، نه بر سر رسیدن به نتیجه‌ای که برای همه پذیرفتنی باشد. و معمولاً داستان این گونه پیش می‌رود: آن‌قدر بحث می‌کنیم تا خسته شویم، تا موضوع‌های کنونی مبرمیت و جذابیت خود را از دست بدهند و موضوع‌های دیگری مبرم و جذاب شوند.
موضوع "حزب توده ایران"
به نظر می‌رسد که "حزب توده ایران" هنوز از موضوع‌های جذاب و تا حدی مبرم برای بحث باشد. کسانی هم که قضاوت خود را دربارۀ این حزب کرده‌اند، چه بسا مدام در گفتار و نوشتار به آن اشاره می‌کنند و در آن موضوعی برای بحث می‌بینند.
یک داوری تند رایج دربارۀ حزب توده ایران چنین است: این حزب، عامل روس‌ها بوده است. بعید نیست که در آینده‌ای نه چندان دور که در آن تنش‌های کنونی فرونشسته باشند، اطلاعاتی دقیق از بایگانی امنیتی روس‌ها به دست آید و ما بر پایۀ آنها بدانیم چه کسانی آن رابطه‌ای را با همسایگان شمالی داشته‌اند که در مقولۀ "عامل یک دولت خارجی بودن" می‌گنجد. این اطلاعات، باز تمام داستان حزب توده ایران را توضیح نمی‌دهد که جریانی بوده است نه تنها فعال در پهنۀ سیاست، بلکه با تأثیراتی ژرف بر بینش و منش نسل‌هایی از ایرانیان.
حزب توده کانونی فرهنگ‌ساز بوده است؛ و فرهنگ‌سازی مؤثر تنها با عاملیت بیگانه توضیح‌پذیر نیست. حزب توده اگر عامل روس‌ها بوده، به دلیل ایدئولوژی خود چنین بوده است. با ایدئولوژی می‌توان عامل بودن را _تا حدی کلی و به عنوان چیزی زمینه‌ساز _ توضیح داد، اما از عامل بودن نمی‌توان توضیح مناسبی برای ایدئولوژی ساخت.
حزب توده ایران، نوعی نمایندگی قرن بیستم
حزب توده ایران نمایندۀ یک جریان ایدئولوژیک در ایران بوده است، و فراتر از این، می‌توان گفت نوعی حضور قرن بیستم در میان ما بوده است. یک علت عمدۀ سختی قضاوت دربارۀ حزب توده ایران، سختی قضاوت دربارۀ آن سویه‌ای از سدۀ بیستم است که پدیداری ایرانی‌اش "حزب توده ایران" نام داشته است.
این جریان قرنِ بیستمی در همه جا نقش‌آفرین بوده: در روسیه، چین، اروپا، آمریکا، همۀ قاره‌ها و همۀ کشورها. هم در کلان‌شهرهای اروپایی حضور داشته و هم در نواحی دوردست روستایی، در کارخانۀ پیشرفته و در کارگاه ابتدایی، در همۀ دانشگاه‌ها، در همۀ کتابخانه‌ها، و در همۀ رزم‌ها و درگیری‌ها. حزب توده ایران حلقۀ پیوند اصلی ما با جریان قرنِ بیستمیِ چپ بوده است.
در اینجا تأکید بر خصلت "قرنِ بیستمیِ" جریان به عمد صورت می‌گیرد. اگر تنها از چپ سخن بگوییم، ممکن است خصلتِ دورانیِ آن را از نظر دور بداریم، یعنی، چندان که باید توجه نکنیم به دوران تاریخی‌ای که این جریان در آن نشو و نما داشته و بدون رجوع به آن فهم‌پذیر نمی‌شود.
قرن بیستم، قرن فشرده، پرتلاطم، و خشنی بوده است. اریک هابزباوم، مورخ انگلیسی، به درستی آن را "قرن افراط‌ها" می‌نامد. در این قرن، هویت جریان‌های فکری و سیاسی نه برپایۀ هدف‌هایی که برای خود مقرر کرده‌اند و برنامه‌هایی که پیش گذاشته‌اند، بلکه اساساً متأثر از مناسباتی شکل گرفته که در آن قرار داشته‌اند و همچنین متأثر از پویش‌هایی تعیین شده است که آنها را به افراط کشانده و باعث روآوری‌شان به کارکردهایی خلاف اصول و برنامه شده است.
قرنی "در انتظار گودو"
قرن بیستم، قرن بیرحمی بوده است. در گذار از قرن نوزدهم گمان می‌شد که دوران تازه‌ای آغاز می‌شود که در آن آگاهی راهبر خواهد بود و جهان سامانی خواهد یافت که سوژۀ فیلسوفانۀ روشنگری طرح آن را ریخته است. اما به جای سوژه‌های شفاف، منفرد و تر و تمیز فیلسوفان، سوژه‌های درشت، عامل‌های توده‌ای، در قالب طبقه‌ها و ملت‌ها فضا را پر کردند، و سوژه‌های گروهی و طبقاتی در نهایت مغلوب و پیرو سوژه‌های درشت ملی شدند که خود از مناسبات قدرت – در داخل و خارج مناسبات ملی – برآمده بودند. قرن بیستم قرن درگیری سوژه‌های کلان بود، نه به صورت رودررویی ذهن با ذهن، بلکه فولاد با فولاد، بمب با بمب.
قرن بیستم در معنایی اندکی غلوآمیز، قرن سازه‌های گفتاری با-خود-کِشنده (دیسکور در معنایی فوکویی یا ایدئولوژی در معنایی آلتوسری) بود، شبکه‌ای از مفهوم‌ها و گزاره‌ها که از آگاهی برنمی‌آیند، اما به چیزی شکل می‌دهند که توهم آگاهی ایجاد می‌کند. ابتدا سوژۀ آگاهی قرار ندارد، و به دنبال آن "گفتمان"، بلکه برعکس، این سازۀ گفتمانی است که سوژه‌های خود را ایجاد می‌کند و اینها را این‌سو و آن‌سو می‌کشد.
این ساختارِ سازندۀ ناساخته، کشف قرن نوزدهم بود. از جمله مارکس دریافته بود که انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند اما نه آنسان که اراده کرده‌اند. ولی او در وجود طبقۀ کارگر صنعتی این امکان را می‌دید که برای نخستین بار در طول تاریخ اراده و آگاهی درهم‌ آمیزد و بدینسان یگانگی بهترین تفسیر از جهان با بهترین تغییر در جهان رخ نماید.
قرن بیستم قرن چیرگی ساختار بر آگاهی بود. خوش‌بینی مارکسیستی به جا ماند، اما چونان انگیختاری تراژیک، به عنوان چیزی که سوژه‌های کوچک را بر می‌انگیخت تا در درون سازه‌های کلان قرار گیرند و بازیچۀ سوژه‌های درشت شوند. این، گونه‌ای "نیرنگ عقل" در بیانی هگلی بود. بازیگران بازی می‌خوردند، آن هم در بازی‌ای که در نهایت کارگردانی نداشت. بازی عبث بود، اما نه به تمامی.
قرنی "در انتظار گودو" سپری شد؛ این انتظاری بیهوده بود، اما انگیزۀ رفتن، یعنی این باور که از اینجا، از این جهان سرد و خشن و ناعادلانه باید برون شد و جهان دیگری برپا کرد، درست و بحق بود؛ انگیختاری عقلانی بود که به خودی خود برساختۀ هیچ نیرنگی نبود و در همان وجود قرن بیستمی خود نیز امکان تفکر بازتابی را داشت، یعنی امکانِ تبدیل شدن به اندیشه‌ای که در خود بازبتابد، بر اندیشه بیندیشد، از موقعیت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقب‌هایی بزند برای خروج و رهایی.
قرن بیستم، هم قرن ساختارگرایی بود (به شکلی منفعلانه، در معنای تسلیم شدن به ساختارها)، و هم قرن امکان‌هایی هر چند ضعیف برای چیرگی بر آنها. هیچ معلوم نیست که قرن کنونی از سنخ دیگری باشد. به صیغۀ ماضی که سخن می‌گوییم، منظورمان آن نیست که اکنون وضعیت یکسر دگرگون شده است.
چپ ایرانی و توده‌اش
به ایران برگردیم. سوژۀ ایرانی، یعنی آن مظهر "می‌اندیشم پس هستمِ" عصر جدید در میان ما، امکانی برای برآمد نداشت. او نوپا بود و هر نسیمی می‌توانست این‌سو و آن‌سویش کند. در میان سوژه‌های ایرانی، توده‌ای‌ها از همه به قلب قرن بیستم نزدیک‌تر بودند. آنان از همه مدرن‌تر بودند، از همه فرهیخته‌تر بودند، از همه خوش‌بین‌تر و به روی جهان گشاده‌تر بودند. اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازی‌ها را کرد.
مظهر تراژدی قرن بیستم در میان ما سرنوشت چپ ایران است که با انقلاب اسلامی در برابر یکی از شگفتی‌های قرن قرار گرفت: ایمانی که برآمد تا به تکنیک مجهز شود، شوری که از طریق بلندگوهای مجهز به قوی‌ترین آمپلی‌فایرها در فضا دمیده شد تا مستضعفان بر فرق خود بکوبند و به خلسه‌ای روحانی فرو روند. در این غوغای روضه‌خوان‌ها، معرکه‌گیرها، میدان‌دارها، جاهل‌ها، مشدی‌ها، حاج‌آقاها، بازاری‌ها، حاشیه‌نشین‌ها، عمله‌ها، دهاتی‌های پناه‌ برده به شهر، بچه‌مدرسه‌ای‌های ول‌شده در خیابان، دانشجویان پرحرارت، دون‌پایه‌ها، و انبوه ناامیدهای امید بسته به این بلوا، چپ چه می‌توانست بکند؟
"توده" به میدان آمده بود، "توده"ای که چپ همواره آرزوی طغیانش را داشت و چون ذات آن را خوب می‌پنداشت، طغیانش را در هر حال درست و بحق می‌دانست. این "تودۀ" آشفته و شورشی فرآوردۀ قرن بیستم بود؛ و چپ، یکی دیگر از فرآورده‌های قرن، با آن رویارو شده بود. دسته که به راه افتاد، داش‌مشدی‌های سردسته‌ شده غریو برداشتند که "آبجی خودت را بپوشان" و سپس با سوءظن و غیرت به چپ نگریستند، انگار به غریبه‌ای اغواگر می‌نگرند.
تراژدی چپ
چپ ایران در هر حال شکست می‌خورد: اگر به رژیم تازه، به رژیم این تودۀ "مستضعف"، تمکین می‌کرد و اگر در برابر آن قرار می‌گرفت. راه سوم این بود که چپ عقب بنشیند و صبر کند تا غوغا فروخوابد و توده از آن شور و سرمستی دیوانه‌وار درآید، به خرد بگراید و بدبختی دوچندان شدۀ خود را دریابد. ولی سوژه یگانه اندیشه ورز اراده‌مندی به اسم چپ وجود نداشت. از این گذشته این راه سوم هم نمی توانست شانسی برای موفقیت داشته باشد، زیرا در آن فضای انقلابی، در آن موقعیت قرن بیستمی "عمل" که در و دیوار تو را به تصمیم فرا می‌خواند، کمتر کسی به فکر عقب‌نشینی می‌افتاد یا حاضر بود از چنین فرمانی پیروی کند.
هر دو بخش چپ شکست خوردند: هم بخشی که به جنگ رژیم رفت، هم بخشی که رژیم اسلامی را تأیید کرد.
حزب تودۀ ایران حزب تأیید شد. حزبی که زمانی مدرن‌ترین و فرهیخته‌ترین بخش مردم ایران را در خود گرد آورده بود، به تأیید عقب‌مانده‌ترین‌ها و بی‌فرهنگ‌ترین‌ها نشست. آیا این سیاست، تلقین روس‌ها بود؟ گروهی چنین می‌گویند. بی‌گمان ایدئولوژی ضد آمریکایی روس‌ها در روایت ایرانی آن زمینه را برای فریفتگی به آمریکاستیزی اسلامی فراهم کرده بود.
محافظه‌کاری ژنتیک
اما همۀ داستان را نباید از وجه خارجی آن دید. در ایران، در طبقۀ متوسط، در قشر پیشرفتۀ کارگری، و در روشنفکران محافظه‌کاری‌ای وجود داشت که رابطۀ آنها را با شیعه‌گری طغیان کرده و به قدرت رسیده از نوع قرابت نسبی می‌کرد. مردم‌دوستی چپ و توده‌پرستی آن، این محافظه‌کاری ژنتیک را تشدید می‌کرد و فضای عاطفی لازم را برای تسلیم شدن به انگیختار‌های آن فراهم می‌ساخت.
یک انگیزه دیگر، افزون بر فرهنگ محافظه‌کار توده‌گرا، ناسیونالیسم بود. بخشی از شعارهای رژیم تازه شعارهای ملی با رنگ و لعاب دینی بود. از این گذشته، حکومت اسلامی از آغاز خود را به عنوان یک رژیم سازنده، رژیمی که ارادۀ قدرت آن به صورت اراده به تکنیک درمی‌آمد، برنمایاند. همۀ اینها برای سوژۀ ایرانی، که بخش بزرگی از وجودش "ملی" بود و "مهندسی" را لازمۀ سربلندی می‌دانست، جذبه داشت. در زنجیرۀ محافظه‌کاری ایرانی، چپ به سادگی به ملی، ملی به ملی-مذهبی و ملی-مذهبی به مذهبی فقاهتی پیوند می‌خورد.
در برخی‌ها نیروی پیوند قوی‌تر و در برخی‌ها ضعیف‌تر است. از قرار معلوم در حزب تودۀ ایران و در بخش بزرگی از فداییان ژن ملی-محافظه‌کار بسیار قوی بود. ولی دستۀ عاشورا که راه افتد، نمی‌توان در کنار آن راه رفت و گفت: ما صف مستقل خود را داریم، با شما همدلیم، اما به دلیل دیگری بر سر و صورت خود می‌زنیم. تعزیه‌گردانان، پیش از این که حسین را شهید کنند و پلوی عاشورا را بخورند، کار این دستۀ همراه را می‌سازند. و چنین بود که کار حزب توده ایران را ساختند.
سرنوشت حزب توده ایران، سرنوشت وجهی از محافظه‌کاری ایرانی نیز هست. نفرت از حزب توده ایران شاید نفرت از خودمان باشد، نفرت از بخشی از وجود قرن بیستمیِ ما که داستان حزب توده ایران داستان آن است.

تا قضاوت نهایی چقدر فاصله داریم؟جامعه ما نیاز به قضاوت نهایی در باره  مواردی مثل سلسله پهلوی ،مصدق ، حزب توده ، چریکهای فدایی خلق و حزب توده و .... دارد. تا این قضاوتها نهایی نشوند امکان همگرایی و اتحاد وجود بارزی نخواهد داشت.ما اسیر ابهامات زندگی و ارزشهای گذشته خود هستیم و تا این ابهامات بر طرف نشود در ورطه عقب ماندگی و سرگردانی آواره خواهیم ماند.ما نمیدانیم با این مسایل با عقلانیت باید قضاوت کنیم یا با احساسات ملی و دینی و ایدئولوزیک. آیا هنوز ما به این نقطه نرسیده ایم که بدانیم فقط با عقلانیت آزاد و رها خواهیم توانست از این ورطه عقب ماندگی و حکومتهای ضد ملی و آدم کش و فاسد رهایی یابیم؟ در زیر به نوشته ای در باره قضاوت نهایی در موردحزب توده ایران میپردازیم:
Source:http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/01/120113_l44_tudeh_party_judgment_nikfar.shtmlAccessed: 01/11/12On the 70th anniversary of Tudeh party in Iran, this article argues that judging Tudeh’s performance is not that easy.
سختی قضاوت درباره حزب توده ایرانمحمدرضا نیکفرپژوهشگر در فلسفه و اندیشه سیاسی۷۰ سال از بنیان‌گذاری حزب توده ایران می‌گذرد. این حزب دیگر در صحنۀ سیاست ایران نقش قابل ذکری بازی نمی‌کند؛ با وجود این، یادآوری تاریخ آن مهم است.چرا چنین است؟چرا نمی‌توان با یک جمله، با یک حکم، با یک صفت، با یک کتاب یا کتاب‌هایی کار حزب توده ایران را ساخت و پروندۀ آن را برای همیشه بست؟هویت مشترک: موضوع‌های مشترک بحثکم نیستند پرونده‌هایی از تاریخ معاصر ایران که تا همین چندی پیش بسته قلمداد می‌شدند، اما دوباره این نیاز پیدا شد که گشوده شوند و از نو موضوع بررسی و نقد و داوری قرار گیرند.نمونه‌ای گویا: به انقلاب ۱۳۵۷ همچون داوری نهایی تاریخ درباره سلسلۀ پهلوی نگریسته می‌شد. بسیارند روشنفکرانی که با اشتیاق، سخن عامیانۀ انداختن پروندۀ رضا شاه و محمدرضا شاه به زباله‌دانی تاریخ را تکرار می‌کردند، اما اینک دریافته‌اند که باید به آن پرونده رجوع کنند، آن را بازبخوانند و دربارۀ حکم‌های صادر شده تجدید نظر کنند.نخستین درسی که باید از این تجربه بگیریم این است که دیگر تصور نکنیم تاریخ جایی به نام "زباله‌دانی" دارد که می‌توان اراده کرد و چیزهایی را در آن افکند و برای همیشه از دست آنها خلاصی یافت.مجموعه‌ای از شخصیت‌ها، سازمان‌ها و رخدادها وجود دارد که ما برای فهم تاریخ ایران در قرن بیستم ناچاریم مدام به آنها رجوع کنیم. از آن جمله‌اند: رضا شاه، محمدرضا شاه، مصدق، آیت‌الله خمینی، کودتای ۲۸ مرداد، اصلاحات ارضی ("انقلاب سفید")، سیاهکل، انقلاب ۱۳۵۷ و ... حزب توده ایران.ما دربارۀ هیچ‌کدام از اینها نمی‌توانیم به یک وحدت نظر نهایی برسیم. هویت مشترک ما نه اشتراک در اسطوره‌های مثبت و منفی و داوری‌هایی همسان دربارۀ پدیده‌های عمدۀ تاریخی، بلکه در رجوع مداوم به پدیده‌هایی خاص برای فهم موقعیت کنونی و تعیین میزان وحدت و تضادمان است. نهایت همدلی ما توافق بر سر بحث است، نه بر سر رسیدن به نتیجه‌ای که برای همه پذیرفتنی باشد. و معمولاً داستان این گونه پیش می‌رود: آن‌قدر بحث می‌کنیم تا خسته شویم، تا موضوع‌های کنونی مبرمیت و جذابیت خود را از دست بدهند و موضوع‌های دیگری مبرم و جذاب شوند.موضوع "حزب توده ایران"به نظر می‌رسد که "حزب توده ایران" هنوز از موضوع‌های جذاب و تا حدی مبرم برای بحث باشد. کسانی هم که قضاوت خود را دربارۀ این حزب کرده‌اند، چه بسا مدام در گفتار و نوشتار به آن اشاره می‌کنند و در آن موضوعی برای بحث می‌بینند.یک داوری تند رایج دربارۀ حزب توده ایران چنین است: این حزب، عامل روس‌ها بوده است. بعید نیست که در آینده‌ای نه چندان دور که در آن تنش‌های کنونی فرونشسته باشند، اطلاعاتی دقیق از بایگانی امنیتی روس‌ها به دست آید و ما بر پایۀ آنها بدانیم چه کسانی آن رابطه‌ای را با همسایگان شمالی داشته‌اند که در مقولۀ "عامل یک دولت خارجی بودن" می‌گنجد. این اطلاعات، باز تمام داستان حزب توده ایران را توضیح نمی‌دهد که جریانی بوده است نه تنها فعال در پهنۀ سیاست، بلکه با تأثیراتی ژرف بر بینش و منش نسل‌هایی از ایرانیان.حزب توده کانونی فرهنگ‌ساز بوده است؛ و فرهنگ‌سازی مؤثر تنها با عاملیت بیگانه توضیح‌پذیر نیست. حزب توده اگر عامل روس‌ها بوده، به دلیل ایدئولوژی خود چنین بوده است. با ایدئولوژی می‌توان عامل بودن را _تا حدی کلی و به عنوان چیزی زمینه‌ساز _ توضیح داد، اما از عامل بودن نمی‌توان توضیح مناسبی برای ایدئولوژی ساخت.حزب توده ایران، نوعی نمایندگی قرن بیستمحزب توده ایران نمایندۀ یک جریان ایدئولوژیک در ایران بوده است، و فراتر از این، می‌توان گفت نوعی حضور قرن بیستم در میان ما بوده است. یک علت عمدۀ سختی قضاوت دربارۀ حزب توده ایران، سختی قضاوت دربارۀ آن سویه‌ای از سدۀ بیستم است که پدیداری ایرانی‌اش "حزب توده ایران" نام داشته است.این جریان قرنِ بیستمی در همه جا نقش‌آفرین بوده: در روسیه، چین، اروپا، آمریکا، همۀ قاره‌ها و همۀ کشورها. هم در کلان‌شهرهای اروپایی حضور داشته و هم در نواحی دوردست روستایی، در کارخانۀ پیشرفته و در کارگاه ابتدایی، در همۀ دانشگاه‌ها، در همۀ کتابخانه‌ها، و در همۀ رزم‌ها و درگیری‌ها. حزب توده ایران حلقۀ پیوند اصلی ما با جریان قرنِ بیستمیِ چپ بوده است.در اینجا تأکید بر خصلت "قرنِ بیستمیِ" جریان به عمد صورت می‌گیرد. اگر تنها از چپ سخن بگوییم، ممکن است خصلتِ دورانیِ آن را از نظر دور بداریم، یعنی، چندان که باید توجه نکنیم به دوران تاریخی‌ای که این جریان در آن نشو و نما داشته و بدون رجوع به آن فهم‌پذیر نمی‌شود.قرن بیستم، قرن فشرده، پرتلاطم، و خشنی بوده است. اریک هابزباوم، مورخ انگلیسی، به درستی آن را "قرن افراط‌ها" می‌نامد. در این قرن، هویت جریان‌های فکری و سیاسی نه برپایۀ هدف‌هایی که برای خود مقرر کرده‌اند و برنامه‌هایی که پیش گذاشته‌اند، بلکه اساساً متأثر از مناسباتی شکل گرفته که در آن قرار داشته‌اند و همچنین متأثر از پویش‌هایی تعیین شده است که آنها را به افراط کشانده و باعث روآوری‌شان به کارکردهایی خلاف اصول و برنامه شده است.قرنی "در انتظار گودو"قرن بیستم، قرن بیرحمی بوده است. در گذار از قرن نوزدهم گمان می‌شد که دوران تازه‌ای آغاز می‌شود که در آن آگاهی راهبر خواهد بود و جهان سامانی خواهد یافت که سوژۀ فیلسوفانۀ روشنگری طرح آن را ریخته است. اما به جای سوژه‌های شفاف، منفرد و تر و تمیز فیلسوفان، سوژه‌های درشت، عامل‌های توده‌ای، در قالب طبقه‌ها و ملت‌ها فضا را پر کردند، و سوژه‌های گروهی و طبقاتی در نهایت مغلوب و پیرو سوژه‌های درشت ملی شدند که خود از مناسبات قدرت – در داخل و خارج مناسبات ملی – برآمده بودند. قرن بیستم قرن درگیری سوژه‌های کلان بود، نه به صورت رودررویی ذهن با ذهن، بلکه فولاد با فولاد، بمب با بمب.قرن بیستم در معنایی اندکی غلوآمیز، قرن سازه‌های گفتاری با-خود-کِشنده (دیسکور در معنایی فوکویی یا ایدئولوژی در معنایی آلتوسری) بود، شبکه‌ای از مفهوم‌ها و گزاره‌ها که از آگاهی برنمی‌آیند، اما به چیزی شکل می‌دهند که توهم آگاهی ایجاد می‌کند. ابتدا سوژۀ آگاهی قرار ندارد، و به دنبال آن "گفتمان"، بلکه برعکس، این سازۀ گفتمانی است که سوژه‌های خود را ایجاد می‌کند و اینها را این‌سو و آن‌سو می‌کشد.این ساختارِ سازندۀ ناساخته، کشف قرن نوزدهم بود. از جمله مارکس دریافته بود که انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند اما نه آنسان که اراده کرده‌اند. ولی او در وجود طبقۀ کارگر صنعتی این امکان را می‌دید که برای نخستین بار در طول تاریخ اراده و آگاهی درهم‌ آمیزد و بدینسان یگانگی بهترین تفسیر از جهان با بهترین تغییر در جهان رخ نماید.قرن بیستم قرن چیرگی ساختار بر آگاهی بود. خوش‌بینی مارکسیستی به جا ماند، اما چونان انگیختاری تراژیک، به عنوان چیزی که سوژه‌های کوچک را بر می‌انگیخت تا در درون سازه‌های کلان قرار گیرند و بازیچۀ سوژه‌های درشت شوند. این، گونه‌ای "نیرنگ عقل" در بیانی هگلی بود. بازیگران بازی می‌خوردند، آن هم در بازی‌ای که در نهایت کارگردانی نداشت. بازی عبث بود، اما نه به تمامی.قرنی "در انتظار گودو" سپری شد؛ این انتظاری بیهوده بود، اما انگیزۀ رفتن، یعنی این باور که از اینجا، از این جهان سرد و خشن و ناعادلانه باید برون شد و جهان دیگری برپا کرد، درست و بحق بود؛ انگیختاری عقلانی بود که به خودی خود برساختۀ هیچ نیرنگی نبود و در همان وجود قرن بیستمی خود نیز امکان تفکر بازتابی را داشت، یعنی امکانِ تبدیل شدن به اندیشه‌ای که در خود بازبتابد، بر اندیشه بیندیشد، از موقعیت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقب‌هایی بزند برای خروج و رهایی.قرن بیستم، هم قرن ساختارگرایی بود (به شکلی منفعلانه، در معنای تسلیم شدن به ساختارها)، و هم قرن امکان‌هایی هر چند ضعیف برای چیرگی بر آنها. هیچ معلوم نیست که قرن کنونی از سنخ دیگری باشد. به صیغۀ ماضی که سخن می‌گوییم، منظورمان آن نیست که اکنون وضعیت یکسر دگرگون شده است.چپ ایرانی و توده‌اشبه ایران برگردیم. سوژۀ ایرانی، یعنی آن مظهر "می‌اندیشم پس هستمِ" عصر جدید در میان ما، امکانی برای برآمد نداشت. او نوپا بود و هر نسیمی می‌توانست این‌سو و آن‌سویش کند. در میان سوژه‌های ایرانی، توده‌ای‌ها از همه به قلب قرن بیستم نزدیک‌تر بودند. آنان از همه مدرن‌تر بودند، از همه فرهیخته‌تر بودند، از همه خوش‌بین‌تر و به روی جهان گشاده‌تر بودند. اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازی‌ها را کرد.مظهر تراژدی قرن بیستم در میان ما سرنوشت چپ ایران است که با انقلاب اسلامی در برابر یکی از شگفتی‌های قرن قرار گرفت: ایمانی که برآمد تا به تکنیک مجهز شود، شوری که از طریق بلندگوهای مجهز به قوی‌ترین آمپلی‌فایرها در فضا دمیده شد تا مستضعفان بر فرق خود بکوبند و به خلسه‌ای روحانی فرو روند. در این غوغای روضه‌خوان‌ها، معرکه‌گیرها، میدان‌دارها، جاهل‌ها، مشدی‌ها، حاج‌آقاها، بازاری‌ها، حاشیه‌نشین‌ها، عمله‌ها، دهاتی‌های پناه‌ برده به شهر، بچه‌مدرسه‌ای‌های ول‌شده در خیابان، دانشجویان پرحرارت، دون‌پایه‌ها، و انبوه ناامیدهای امید بسته به این بلوا، چپ چه می‌توانست بکند؟"توده" به میدان آمده بود، "توده"ای که چپ همواره آرزوی طغیانش را داشت و چون ذات آن را خوب می‌پنداشت، طغیانش را در هر حال درست و بحق می‌دانست. این "تودۀ" آشفته و شورشی فرآوردۀ قرن بیستم بود؛ و چپ، یکی دیگر از فرآورده‌های قرن، با آن رویارو شده بود. دسته که به راه افتاد، داش‌مشدی‌های سردسته‌ شده غریو برداشتند که "آبجی خودت را بپوشان" و سپس با سوءظن و غیرت به چپ نگریستند، انگار به غریبه‌ای اغواگر می‌نگرند.تراژدی چپچپ ایران در هر حال شکست می‌خورد: اگر به رژیم تازه، به رژیم این تودۀ "مستضعف"، تمکین می‌کرد و اگر در برابر آن قرار می‌گرفت. راه سوم این بود که چپ عقب بنشیند و صبر کند تا غوغا فروخوابد و توده از آن شور و سرمستی دیوانه‌وار درآید، به خرد بگراید و بدبختی دوچندان شدۀ خود را دریابد. ولی سوژه یگانه اندیشه ورز اراده‌مندی به اسم چپ وجود نداشت. از این گذشته این راه سوم هم نمی توانست شانسی برای موفقیت داشته باشد، زیرا در آن فضای انقلابی، در آن موقعیت قرن بیستمی "عمل" که در و دیوار تو را به تصمیم فرا می‌خواند، کمتر کسی به فکر عقب‌نشینی می‌افتاد یا حاضر بود از چنین فرمانی پیروی کند.هر دو بخش چپ شکست خوردند: هم بخشی که به جنگ رژیم رفت، هم بخشی که رژیم اسلامی را تأیید کرد.حزب تودۀ ایران حزب تأیید شد. حزبی که زمانی مدرن‌ترین و فرهیخته‌ترین بخش مردم ایران را در خود گرد آورده بود، به تأیید عقب‌مانده‌ترین‌ها و بی‌فرهنگ‌ترین‌ها نشست. آیا این سیاست، تلقین روس‌ها بود؟ گروهی چنین می‌گویند. بی‌گمان ایدئولوژی ضد آمریکایی روس‌ها در روایت ایرانی آن زمینه را برای فریفتگی به آمریکاستیزی اسلامی فراهم کرده بود.محافظه‌کاری ژنتیکاما همۀ داستان را نباید از وجه خارجی آن دید. در ایران، در طبقۀ متوسط، در قشر پیشرفتۀ کارگری، و در روشنفکران محافظه‌کاری‌ای وجود داشت که رابطۀ آنها را با شیعه‌گری طغیان کرده و به قدرت رسیده از نوع قرابت نسبی می‌کرد. مردم‌دوستی چپ و توده‌پرستی آن، این محافظه‌کاری ژنتیک را تشدید می‌کرد و فضای عاطفی لازم را برای تسلیم شدن به انگیختار‌های آن فراهم می‌ساخت.یک انگیزه دیگر، افزون بر فرهنگ محافظه‌کار توده‌گرا، ناسیونالیسم بود. بخشی از شعارهای رژیم تازه شعارهای ملی با رنگ و لعاب دینی بود. از این گذشته، حکومت اسلامی از آغاز خود را به عنوان یک رژیم سازنده، رژیمی که ارادۀ قدرت آن به صورت اراده به تکنیک درمی‌آمد، برنمایاند. همۀ اینها برای سوژۀ ایرانی، که بخش بزرگی از وجودش "ملی" بود و "مهندسی" را لازمۀ سربلندی می‌دانست، جذبه داشت. در زنجیرۀ محافظه‌کاری ایرانی، چپ به سادگی به ملی، ملی به ملی-مذهبی و ملی-مذهبی به مذهبی فقاهتی پیوند می‌خورد.در برخی‌ها نیروی پیوند قوی‌تر و در برخی‌ها ضعیف‌تر است. از قرار معلوم در حزب تودۀ ایران و در بخش بزرگی از فداییان ژن ملی-محافظه‌کار بسیار قوی بود. ولی دستۀ عاشورا که راه افتد، نمی‌توان در کنار آن راه رفت و گفت: ما صف مستقل خود را داریم، با شما همدلیم، اما به دلیل دیگری بر سر و صورت خود می‌زنیم. تعزیه‌گردانان، پیش از این که حسین را شهید کنند و پلوی عاشورا را بخورند، کار این دستۀ همراه را می‌سازند. و چنین بود که کار حزب توده ایران را ساختند.سرنوشت حزب توده ایران، سرنوشت وجهی از محافظه‌کاری ایرانی نیز هست. نفرت از حزب توده ایران شاید نفرت از خودمان باشد، نفرت از بخشی از وجود قرن بیستمیِ ما که داستان حزب توده ایران داستان آن است. 

 

 

Posted on Saturday, November 29, 2014 at 03:14PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

نظرات استاد آمریکایی هواخواه دمکراسی - نوشيروان کيهاني زاده


از افشا
  مسئله تبلیغات کاندیداها مسئله مهمی  است که در گذشته سبب شده است که پول داران بتوانند با تکیه بتوانایی مالی خود با تبلیغات  مشهور شده و  رای مردم را بدست آورند.در این روند خیلی از کاندیداها که شایسته تر هستند از دور رقابتهای انتخاباتی حذف شوند زیرا فاقد قدرت مالی بوده اند.حالا  در عصر  اینترنت ما باید بتوانیم از امکانات اینترنت بنفع دمکراسی استفاده بکنیم. مثلا  کاندیداها میتوانند با ضبط پیام انتخاباتی و گذاشتن آن در رساانه های  اینترنتی مثل یوتیوب و فیس بوک و غیره و تکثیر آن توسط هواخواهان آن کاندیدا بر این وضع نقص کننده دمکراسی نزدیک بشوند.سایتهای اینترنتی و وبلاگها که شماره میلیونی دارند هم میتوانند در این مرد کمک کننده باشند
 Robert A. Dahl
در قلمرو دموکراسي
نگاهي به نظرات رابرت دال: «دمكراسي» هنوز در مرحله ایده آل ـ عوامل بی اعتمادشدن مردم ـ وضع قانون ناکامل نقص دمکراسی ـ بحران ژورنالیسم
 

پروفسور «رابرت دال Robert A. Dahl» و اینک 96 ساله (متولد 17 دسامبر 1915) بیشتر تالیفات خود درباره

دمکراسی را در سالهای مختلف ولی در ماه مارس و عمدتا ششم مارس به توزیع داده است. وی که از شورای جهانی استادان علوم سیاسی لقب «پژوهشگر شماره یک دمکراسی» به دست آورده است ضمن تدریس در «ییل» از 1953 تا 2006 بیست و یک کتاب پیرامون دمکراسی، تاریخ آن [از دمکراسی آتن باستان تاکنون]، فرضیه ها و چگونگی تمرین دمکراسی، فرهنگ دمکراسی، سنجش میزان دمکراسی هرجامعه برپایه قوانین موضوعه پارلمان آن و عواملی که اعتماد مردم را نسبت به دولت متزلزل می کند تالیف کرده که ماحصل این تحقیقات و تالیفات این است که دمکراسی که آرزوی بشر بوده است هنوز از صورت ایده آل خارج نشده است و آرزویی است مشابه ایجاد مدینه فاضله. تالیفات مهم پروفسور دال عبارتند از:
    «مقدمه فرضيه دمكراسي»، «چه كسي بايد حكومت كند»، «دمكراسي و انتقادهايي كه به آن وارد آمده است»، «درباره دمكراسي»، «پالي یارکی: مشارکت»، «دمكراتيك پاليتيكز»، «دمکراسی اقتصادی»، «پلورالیست دمکراسی»، «برابری سیاسی»، «به سوی دمکراسی» و ....
    پروفسور دال دوران معاصر را عصر بحران ژورنالیسم می داند که هر روز نسبت به روز پیش از هدفهایی که انتظار بود دور می شود و به جای اهل حرفه (روزنامه نگار)، سیاستبازان، قدرت طلبان، کمپانی های خارج از این حرفه و صاحبان منافع مالکیّت آنهارا به دست می آورند و زمینه ساز سیاست ها و برنامه های خاص می شوند. با این روش و روند، رسانه ها مسئول بخشی از مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جوامع بشری باید بشمار آورده شوند. ژورنالیستها می توانند و باید واقعیت و ریشه هر رویداد از کوچک و بزرگ را منعکس و راه حل را از زبان خبرگان و عوام الناس ارائه دهند. ژورنالیسم اصیل؛ دستگاه «روابط عمومی»، سازمان تولید «تبلیغ و اعلان»، نردبان ترقی و ساخت دولتمرد و سیاستمدار [عضو پارلمان] نیست و نباید باشد.
    دکتر دال بیشتر مسائل دمکراسی را در نامزدی برای انتخابات و تبلیغات این نامزدها می داند و اینکه جاه طلبی و منافع فردی عامل نامزد شدن برای احراز مقام انتخابی است نه هدف خدمت، پیشبرد و ارتقاء و رفاه ملت. «دال» عامل تازه که همانا «میدیاکراسی» و مداخله رسانه ها در انتخابات و هدایت مسیر آن بر پایه هدفهای خصوصی شان است یک تخریب خوانده و مورد انتقاد قرارداده است. وی میدیاکراسی را بدتر از تعیین مقام انتخابی به خواست پادشاه می داند که در سابق در پاره ای از کشورها مرسوم بود. 
    دال می گوید از آنجا که شرایط انتخاب شونده، راهنمایی انتخاب کننده و چگونگی انتخابات توسط همان مقامات انتخابی باید تدوین و تصویب شود و آنان منافع خودرا می جویند مسائل باقی مانده و پیچیده تر می شوند و انتخاب کنندگان مایوس و بی اعتناء و رفتنشان به پای صندوقها صرفا برای خالی نبودن عریضه و یا تحت تاثیر تبلیغات خواهد بود که بعدهم از کار خود (رای دادن) پشیمان می شوند.
    دال که انتخابات را در بیشتر کشورها به زیر پژوهش برده است راه مقدماتی حل مسئله را تامین تبلیغ برابر برای همه نامزدها، منع قانونی جلب نظر از طریق دروغ گفتن و وعده دادن، ایجاد کمیته های نامزدیاب مرکب از دلسوزان و آگاهان جامعه و تشویق افراد خدمتگزار به نامزد شدن، روشن ساختن مردم از اهمیت مقام انتخابی و آموزش دمکراسی در تالارها (سیتی هال ها) و شبکه های تلویزیونی به دست داده تا انتخابات از ملزومات زندگی شود و انتخاب کنندگان بتوانند درباره نامردها از قبل قضاوت درست کنند و بهترین و مناسبترین نامزد را برگزینند، ریش و قیچی را به دست او بدهند و با اطمینان کامل به کار و زندگی خود بازگردند و بعدا هم احساس پشیمانی از انتخاب خود نکنند.
    وی در تالیفات خود نوشته است که هر دولت باید «سیاست ریزی دمکراسی» داشته باشد و اصول مهم این سیاست ریزی باید تامین فرصت و امکان برابر برای تبلیغ [در حد برابر] باشد و نیز برقراری و تامین تساوی سیاسی میان مردم. باید تبلیغات انتخاباتی نامزدها از کنترل اصحاب منافع و دفاتر روابط عمومی خارج و فعالیت سازمانهای جمع آوری پول برای تامین هزینه تبلیغات نامزد خاص ممنوع شود.
    پرفسور دال با افشاء نامزدها در صورتی که منطقی و عادلانه و به دور از جنجال باشد موافق است و آن را نوعی روشنگری می داند نه تخریب. مردم باید بدانند که یک نامزد در سابقه خود چه لغزش هایی داشته و چه نقاط ضعفی دارد و باید فرصت دفاع از خودرا نیز داشته باشد. پروفسور دال که تدریس و تحقیق دمکراسی را از سال 1946 آغاز کرده می گوید که تا مسئله مشاركت در دمکراسی به طور كامل حل نشود به صورت فرضيه باقي خواهد ماند. به عقيده دال، دمكراسي از تعديل توزيع درآمد نمي تواند جدا باشد و از مردمي كه همه حواسشان معطوف به تامين حداقل معيشت است و يا مردمي كه رسانه هاي عمومي مستقل (حرفه اي) ندارند نمي توان انتظار مشاركت واقعي در دمكراسي را داشت. نامزد انتخابات، هرچند شايسته، مردمدوست و مناسب، وقتي كه وسيله تبليغ در اختيار نداشته باشد و مردم او وانديشه ها و كارهايش را نشناسند شكست مي خورد. دال می گوید که بوروکراسی و فساد اداری قاتل شماره یک دمکراسی است و همین فساد و پیچیدگی به عمر نظامهای سوسیالیستی که كه واژه دمكراتيك را يدك مي كشيدند پایان داد. جامعه اي مي تواند خودرا دمكراتيك بنامد كه فرهنگ دمكراسي در آن عموميت يافته و قسمتي از زندگي روزمره مردم شده باشد. به باور وی، یاس مردم از دمکراسی است که آماده قبول دیکتاتوری می شوند زيرا كه اكثريت مردم ذاتا خواهان ثبات و نظم هستند. دال در عین حال مخالف صدور دمکراسی است زیراکه فرهنگ و سطح آگاهی های ملل متفاوت است و در نتیجه تعابیر و انتظار هر ملت از دمکراسی با ملت دیگر یکسان نیست. وی وضع قانون برپایه مصالح خاص و به دور از جامعیت آن را ضعف هرپارلمان و به نوعی عدول و قصور در انجام تکلیف می داند و می گوید که قانون باید بسیار مستحکم و عاری از هرگونه عیب و ایراد، و همچنین حلال مشکلات و ضابطه ای تحسین برانگیز باشد. «وضع قانون» محصول دمکراسی است و اگر این محصول نامرغوب باشد؛ دمکراسی آن جامعه نقص دارد و ....
    دکتر دال می گوید وقتی که اعتبار یک دولت از دست برود جبران آن اگر محال نباشد دشوار است. به باور او، بیکاری در جامعه، رکود اقتصادی و تورّم پول، بی توجهی به سلامت و امنیت اتباع اعم از کنترل مواد خوراکی، سانحه هوایی و ترافیک، مشکلات آموزش و پرورش و پولی بودن تعلیمات عمومی، مسئله درمان و بهداشت همگانی، بورس بازی، گسترش مارکت کاپیتالیسم که ایجاد طبقه در جامعه می کند و نابرابری ها را افزایش می دهد و ... از عوامل بی اعتماد شدن مردم نسبت به دولت هستند.

 نقل اين مطلب بدون ذکر نشاني پايگاه و نام مولف (نوشيروان کيهاني زاده) ممنوع است زيرا که نتيجه تحقيقات شخص وي و نظر اوست.
Posted on Thursday, October 30, 2014 at 11:18PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

علیرضا پهلوی فرزند رضا شاه و برادر تنی شاه: پدرم را انگلیسی ها آوردند

 

در صفحه 135 این کتاب و در پاراگراف آخر از علیرضا پهلوی برادر تنی شاه نقل میشود که میگوید پدرم را انگلیسی ها آورده اند و او میخوهد با کمک استالین به سلطنت برسد و بدبینی این همسایه را از بین ببرد و منافع آنان را تامین کند

 علیرضا پهلوی برادر تنی شاه بود و موضوع مطرح شده در اوایل سلطنت شاه اتفاق افتاده است

در زیر گفته علیرضا پهلوی را از صفحه 135 کتاب میبینیم

 

 

 

Posted on Thursday, October 30, 2014 at 12:21AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment