ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

نقد عقاید بنی صدر در باره اسلام و دمکراسی 



راه نجات ایران در بر پایی حکومتی دمکراتیک بر اساس ارزشهای حقوق بشر است و دولت حاصل شده از این حکومت برنامه اش رفع عقب ماندگی های علمی و اقتصادی ایران است . گروه های مختلف عقاید متفاوتی نسبت به   حکومت بعد از ملایان دارند.کمونیستها در پی بر پایی حکومتی مارکسیستی هستند. مجاهدین در پی تاسیس

دولت اسلامی خودشان هستند. ناسیونالیستها در پی تاسیس دولت ناسیونالیستی میباشند و اگر تمایلی هم به 

دمکراسی دارند برای تمایز خودشان از ناسیونالیستهای دیکتاتوری آریامهری ، خودشان را مشروطه طلب میخوانند. چیزی که عجیب است همه این گروه ها ادعای تبعیت از دمکراسی را میکنند.ولی از این تبیعیت ادعایی آنها  بوی خمینی و دمکراسی نوع خمینی در پاریس بمشام میرسد یعنی تسخیر حکومت با دروغ بافی دمکراسی خواهی و بعدا تاسیس دولت و حکومت دلخواه خودشان. التقاط دو ایدئولوزی مختلف احتمالا دلیلش درستی دمکراسی و بچالش گرفتن ایدئولوزیهای موجود است در زیر دو نمونه از این التقاط ها را مشاهده میکنیم


باورهای ترکیبی از دو ایدئولوزی متضاد چرا بوجود میایند؟مثلا مارکسیتهای مسلمان و یا 

 

کوشش برای عدم تحریف معنای دمکراسی و انتخابات آزاد و غیره :آیا با دین میترایی میتوان به 

دمکراسی و سکولاریسم رسید؟

 

 

مرگ کسروی توسط اسلامیستها  و بدنبالش جنایات خمینی و جمهوری اسلامی
بنی صدر تناقض بین دمکراسی و اسلام را چطور حل میکند؟ تسلیم خدا باشیم یا تسلیم قوانین دمکراسی؟ قران را
قبول داشته باشیم و یا دمکراسی را. و ...... ایشان لازم است اعلام کند دین مسئله ای شخصی است و نباید سازمان یافته و در پی رسیدن بقدرت حکومتی باشد. حتی اگر در یک کشور 70 میلیونی که  همه رای هم بدهند فقط اسلام را میخواهند  یک نفر هم اگر  بخواهد از اسلام پیروی نکند این اکثریت حق تحمیل اسلام را بوی ندارند. اسلام مسئله ماست و نه راه حل ما.دمکراسی راه حل ماست  آن دمکراسی مورد نظرم نیزهمسو با ارزشهای حقوق بشری است. دین داران فکلی فقط جاده صاف کن  ملایان وشریعیت ارتجاعی آنان هستند.
ناف فعالین سیاسی مذهبی فکلی و غیر آخوند به حوزه های علمیه بسته است و در نهایت مثل بازرگانها و دیگران موجب نردبان ترقی  ملایان بعنوان مستبدان خونخواری میشوند.زیرا اینان بر روی حرف ملا و حوزه ها نمیتواند حرفی بزنند و هر چه ملایان بگویند مجبور به اطاعتند وگر نه از لیست مسلمانی حذف خواهند شد و دیدیم که در رژیم خمینی میگفتند حتی زنانشان هم بر آنان حرام است.در نهایت امثال بازرگانها با تو سری خوردن یاد میگیرند که بازیچه دست ملایان بوده اند و خود فریبی و مردم فریبی کرده اند.
ولی فعالیت سیاسی گروه های دیگر بر روی ملایان بیشتر از فعالیت سیاسی مذهبیون تاثیر داشته است.مثلا با رفع حجاب و دادن رای بزنان با این که خمینی خیلی هم مخالف این آزادی های زنان بود ولی از روی خدعه و فریب و این  که دانست دیگر ملایان قادر به تغییر حق رای زنان (و یا اصلاحات ارضی که خمینی با آن هم مخالف بود)نخواهد بود از لغو این حقوق زنان حتی دم نزند.این نشان میدهد که دین بهانه ای برای بدست گرفتن قدرت سیاسی توسط ملایان بوده است  و خدا و پیامبر و قران در این گونه موارد فقط بهانه ای و نردبان ترقی آنان است.
بنابراین خمینی در واقع یک مسلمان واقعی نبوده است بلکه اسلام را برای ترقی خود وسیله قرار داده است و مسئله ولایت فقیه مورد قبول بسیاری از علمای حوزه ها نبوده است و با فریب و زور تحمیل شده است مثلا آیت الله قمی و دیگران با آن مخالف بوده اند.خمینی تقیه نکرد بلکه مردم فریبی کرد.مردم ما اگر میدانستند که در حکومت خمینی چشم در خواهند آورد و یاشلاق خواهند زد و یا دست و پا قطع خواهند کرد به اسلام او رای نمیدادند.بنابراین این رفتار خمینی را باید مردم فریبی و نه رفتاری اسلامی و تقیه نامید..
http://efsha.squarespace.com/blog/2010/7/12/163562285981.html

آیا فعالیت سیاسی مذهبیون غیر روحانی برای ارایه اسلام در پیشرفت ایران مفید است؟

 

به هیچ نیرویی فقط بصرف این که خود را دمکرات مینامد نباید مجال رهبری ضد

آخوندی و دمکراسی طلب را داد.اگر به ادعا باشد خمینی هم بیشتر از رضا پهلوی

ادعای دمکراسی کرده است و حتی در دمکراسی خمینی قرار بود کمونیستها هم

فعالیت سیاسی بکنند ولی دیدیم که نه تنها نتوانستند فعالیت سیاسی کنند بلکه حتی

اجازه تحصیل در دانشگاه و اجازه کارمندی دولت را هم به کمونیستها ندادند.بنابراین

ملت نباید اولا گول ادعای دمکرات بودن مجاهدین و یا رضا پهلوی

و یا هر گروه دیگری را بخورد.بجای این کلی بافی ها باید ریزه کاریها و کل اهداف

یک نیروی اجتماعی و سیاسی باید اعلام شود.مثلا من خودم با هر گروهی که بر

اساس عقل و عدالت عمل کند متحد میشوم عقلی که هدفش یافتن حقیقت و رفاه

انسانیت فعلی و آینده است و عدالتی که حداقل آن حقوق بشر است.

هر گروهی که با این عقل و عدالت مخالف باشند بنظر بنده ضد مردم ایران و ضد

آزادی ایران خواهند بود.اینهایی که چنین ادعایی را دارند فکر میکنند که ما اول

ادعای دمکراسی میکنیم و وقتی که قدرت را بدست گرفتیم کار خودمان را میکنیم

همان کاری که خمینی کرد ما هم میتوانیم بکنیم زیرا ملت احمق است و نمیداند

دمکراسی چیست وگر نه دنبال خمینی راه نمیافتادند و نود و هشت درصد برای

ایجاد جمهوری اسلامی رای نمیدادند گیریم که خمینی خائن بود ولی این حماقت

ملت مهم است که بخائن اجازه رشد داد.خمینی که آن موقع پاسدار و چماقدار سازمان یافته

نداشت که همه مردم را بزور وادار کند که بجمهوری اسلامی رای مثبت بدهند

بلکه این خود مردم نادان بودند که بخواسته خمینی رای مثبت دادند و خودشان

طنابی را بافتند و بدست خمینی دادند تا ایشان را اعدام کند.وگر نه آدم عاقل که

نمیداند خمینی کیست و نوکر است و یا آزاد است و در فکرش خدا خدا میکند که

سنگسار و مرتد کشی و اهداف ضد بشری اسلامی را پیاده کند(در اسلام مردم با هم برابر نیستند شهروند درجه اولش مسلمانان هستند وو بعدا اهل کتاب و بعد از آنها بردگان و کنیزکان و مشرکان و کافران و ...)این که همه مردم دارای حقوق بشری هستند از نظر اسلام پشیزی ارزش ندارد.فرزند برده که هیچ گناهی بجز فرزند برده بودن ندارد از حقوق اجتماعی خود محروم است چون سنت اسلامی و سنت محمدی بوده است.

مجاهدین و هر گروه دیگری که میل به فعالیتهای سیاسی و تسخیر دولت دارند باید بین حقوق بشر و حقوق دینی و باور های ایدئولوژیک خودشان یکی را انتخاب

بکنند تا بصحنه اداره اجتماع وارد شوند.هر گروهی که حقوق بشر را برسمیت

نشناسد و معتقدات خود را که مخالف حقوق بشر است را در اداره اجتماع و شغل سیاسی خود بکنار نگذارد حقانیت  فعالیت سیاسی و اجتماعی دولتی نباید داشته باشد.ما نمیدانیم که مجاهدین مرتد کش هستند یا نه.حقوق بشر را بدون تفسیر دینی قبول دارند یا نه؟

پان ایرانیستها باید بپذیرند که اقوام ایرانی حقوق بشری دارند و با چاخان های آریا بازی و ایران باستانی که باور مقدس آنان است حق ندارند حقوق بشری اقوام را زیر پا بگذارند.البته اینها روبنای خواسته این نیروهای ضد حقوق بشری است ودر واقع آنان نوکرانی هستند که در نهایت به حکومت دلالی شاه و ملا منجر خواهند شد و دیده ایم که دین و باستان گرایی نه تنها موجب پیشرفت ایران نبوده است بلکه موجب پسرفت کشور ما بوده اند.

 

عقیده بر اساس حقوق بشر آزاد است و اگر عقیده ای مثل اسلام و یا ایران

باستان گرایی در فکر تسخیر دولت است ابتدا باید بر اساس عقل و عدالتی که وصف

شد حقانیت خود را اثبات کند و آیه قران و احساسات وطن پرستانه دلیلی بر هیچ

حقانیتی نیست و ثمرات آنان مرگ و نیستی کشور است.

نیروهاییکه مایل به ایجاد حکومت دمکراتیک هستندلازم است برای آگاهی و

اعتلای دانش مردم برای انتشار

اصول دمکراسی برنامه ها و فعالیتها داشته باشد و مثل خمینی فقط ادعای دمکرات

بودن نکنندما این فعالیتها را در برنامه ایران باستان پرستان و مجاهدان ندیده ایم

بلکه این نیرو ها فقط عقاید احساساتی و غلط و ضد عقلی خودشان را تبلیغ

میکنند.همه نیرو های اجتماعی و سیاسی لازم است بپذیرند که خواسته مردم معیار

حقانیت است و مثل خمینی نباشد با گول زدن این اکثریت از او رای تصویب

جمهوری اسلامی را بگیرد و بعدا دیکتاتوری ایجاد کند و بقول خودخمینی اگر پدران

ما هم تاسیس حکومت جمهوری اسلامی را کرده باشند چه ربطی به نسل فعلی دارد

و چرا نسل فعلی نمیتواند حکومت دلخواه خودش را پیاده کند و اگر مردم حالا این

حکومت اسلامی و ملایی را نمیخواهند چرا خامنه ای و مزدوران او کناره گیری

نمیکنند.

البته برای این که مردم در قضاوت و رای دادن کمتر خطا بکنند لازم است که فرهنگ

عقل گرایی را در کشور تقویت کرد تا امثال خمینی های خائن و احمق مبارزات مردم

را به بیراهه نکشند.

 بعضیها که از روی سادگی و یا برای منافع ارتجاعی خود طرفدار بنی صدرند ممکن است بمن و امثال بنده توهین بکنند و اگر به آنها نشان بدهیم که رفتارشان خطا و دور از رفتار تبادل افکاری است شما را به گفتارهای بنی صدر حواله میدهند.در زیر بنمونه هایی از این گفتارها توجه میکنیم

 

 

سئوال 91 = آیا با استقرار دمکراسی دینداری از میان میرود 

 


در سوال 91 این ضد دمکراتیک است که اجازه دادن نظر بیندگان ویدئو از انان سلب شده است و نمیشود کامنت گذاشت. این حرف که دین بیان آزادی بشود که بخودی خود نیست!! دین وقتی که شخصی و غیر سازمان یافته باشد میتواند بیان آزادی باشد ولی دینی که میگوید بهایی نباید باشد مرتد نباید باشد امر بمعروف و نهی رز منکر باید باشد نمیتواند بیان آزادی باشد.دین سازمان یافته بلای دمکراسی و بلای آزادی مردم است.دین سازمان یافته باید سرکوب بشود قانون اساسی باید فاقد دین رسمی باشد تا دمکراتیک بشود.
نوشته های باور مندان به ادیان سازمان یافته حاوی دو خطاست.اول این که میگویند دین متحد کننده بشریت است بلکه بر عکس دین باعث شکاف بین انسانها است و کشتار جنگهای مذهبی گواه این ادعای بنده است. دوم این که به دنبال دینهایی هستند که دکان سیاسی نباشد ولی دین غیر سیاسی در تاریخ هیچ گاه وجود نداشته است بویژه ادیان سازمان یافته که اصلا کارکرد سیاسی و غیر دینی آنها بیش از کارکرد دینی آنهاست.دین در کارکرد اجتماعی سیاسی فقط دردسر ساز و پدید آورنده ناحقی و کشتار است.این باور مندان به ادیان سازمان یافته مثل اسلام و یهودیت و مسیحیت ادعا میکنند دین کاران(ملایان و کشیشان و خاخامها) برای نفع خود قوانین را بنام خدا ایجاد کرده اند و با آن قوانین دکان سیاسی خود را اداره میکنند و این قوانین ربطی بخدا و دین پاک و غیر سیاسی ندارد.البته ملایان در مورد مسیحیان میگویند که قوانین دین مسیح حرف اصلی خدا نیست بلکه دستکاری شده است  و کشیشان هم ملایان و محمد را متهم به تقلب در کار خدا میکنند. اولا ما دینی نداریم که غیر سیاسی باشد باورهای فرد اگر به اجتماع و بروابط بین افراد بیاید سبب کنشهایی خواهد شد و با توجه به این که دین سبب شکاف بین انسانها شده است واز قوانین آن بر علیه جان و مال و ناموس مردم استفاده شده است لازم است از قدرت اجتماعی و سیاسی بدور باشد و حتی قدرت فرهنگی هم نباشد.خمینی با قوانین همین اسلام سیاسی هزاران تن از زندانیان سیاسی که هر موی هر کدام از آنها به صدها خمینی و اسلام او میارزید را اعدام کرد.پشتیبانی این باورمندان به ادیان سازمان یافته پشتیبانی از کشتار و ناحقی هایی است که از دین بر میخیزد.از این کشتار های مذهبی و دکانهای سیاسی حمایت نکنید و بدنبال دین اصلی غیر سیاسی هم نگردید زیرا چنین ادیانی وجود ندارد. لطفا خودتان و دیگران فریب ندهید
سئوال 90 = آیا یک جمهوری اسلامی خوب هم وجود دارد 
http://www.youtube.com:80/watch?v=zVgXCd3xhWs

در مورد سوال نود هم اجازه نداده اند که مردم و بیندگان کامنت بگذارند این کار برای چیست؟ برای این است که با سفسطه میخواهند مردم را فریب بدهند.اسلام نمیتواند بیان آزادی باشد زیرا اسلام فقط موضوع روحانیت که نیست تازه اینها بعنوان افرادی ضد انسان و زیاده خواه و ادم کش قدرت را دردست میگیرند و جنایت میکنند هیچ، بلکه خود قران و سنت محمد هم بیان آزادی نیست یعنی اگر روحانیت را از صحنه حذف کردیم با قران و سنت محمد طرفیم که آنها هم بیان آزادی نیستند وبیان قدرتند.محمد خودش دستور کشتار عده ای را صادر کرده است فقط به این علت که نظریات وسی را نقد کرده اند و یا بر علیه نظریات وی صحبت کرده اند.این پیامبر برده دار و برده فروش نمیتواند سنتش بیان ازادی باشد. لطفا اینجا سفسطه نشود
در زیر ایاتی را میبنیم که قران کشتار دیگران و مشرکان و کافران را دستور میدهد
آیاتی از قران که کشتار دگر اندیشان را بر خلاف حقوق بشر امرمیکند
سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَالْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَالْمُتَّقِينَ.
ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند رابکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است

سوره محمد آيه 4
فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوافَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّامَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْيَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍوَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.
چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند

سوره احزاب آیه 61 صفحه 427 
مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُواتَقْتِيلًا.
اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند

سوره انفال آیه 39 صفحه 182
وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُلِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ .
با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند ادامه در کامنت بعدی
سورهمائده آیه 33
إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَوَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْيُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْيُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِيالآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.
سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت
سوره مائده آیه 38
و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كردهاند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خداببريد و خداوند توانا و حكيم است. وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْأَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌحَكِيمٌ.
سوره التوبه آیه 28 صفحه 192
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْالْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَيُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌحَكِيمٌ.
ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.
سوره التوبه آیه 29 صفحه 192
قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِالآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَالْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَنيَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.
کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند
سوره النساء (زنان) آیه 89 صفحه 93
وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَتَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِنتَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْمِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.
دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید
سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 12 صفحه 179
إِذْيُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَآمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَالأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.
و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید
سورهُ توبه آیه 5 صفحه 188
فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَحَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّمَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْسَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.
پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است
سوره توبه آیه 12 صفحه 189
وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِيدِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْلَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.
اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند
سوره ماده گوساله(بقره) آیه 191 صفحه 31
وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُأَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْفَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.
هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که این است پاداش کافران
سئوال 94 = آیا شما خواستار جدائی دین از حکومت هستید 
http://www.youtube.com:80/watch?v=nOjxCz30_-8

در سوال 94 همان ایراد سوال نود موجود است .دین را از روحانی نگیریم از انجیل و قران و تورات و ...میگیریم که خرافات هستند.باید اینها انکار شود.یا حداقل گفته شود درستی اینها را نمیتوان اثبات کرد بخود مردم مربوط است که چه باید بپرستند و دولت دمکراتیک کاری با پرستش و دین شخصی مردم ندارد ولی در مقابل تحمیلات ادیان سازمان یافته باید بایستد

سوال 29 = رابطه فلسفه ودین و رابطه دمکراسی و مذهب چیست

درباره سوال 29-بنی صدر تاریخ دمکراسی را با خود دمکراسی اشتباه میگیرد.در دمکراسی یونان برده داری هم بود ایا دمکراس یبا برده داری موافق است؟ کجای کار پیامبر با دمکراسی میخواند اینها فقط اوهام است.عرب بیابانی در رکاب محمد جنگیده است و غنایمی گرفته شده است حالا آمده است تا غنیمت بگیرد پیامبر در تقسیم غنایم به او چیزی داده است  ولی عرب بیابانی احساس میکند پیامبر دغل باز است طرف دوستانش را گرفته است تفی برروی وی انداخته است ولی  یاران محمد به همین خاطر عرب بیابانی را کشته اند تا به  دیگران بفهمانند که با کی طرفند این کجایش به دمکراسی میخورد.این وهم و خیالات چیست که این آدم دارد.دمکراسی چیست را از نظر بنده درلینک زیر ببینید:منشا دمکراس عقلانیت ازاد و رها و خود محور است که نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست و ماموریتش کشف حقیقت و رفاه و بقای همه انسانهاست
 
 http://efsha.squarespace.com/blog/2008/3/15/1.html

دموکراسی چیست؟


سئوال 15= رابطه علم و دین چیست آیا علم به دین میرسد یا دین به علم
http://www.youtube.com/watch?v=37mTD6y29Ks

 

در مورد سوال 15 کجا گفتارهای قران علم است و موافق علم است که بنی صدر این ادعا را دارد؟  علم در پویایی رشد میکند دین در ایستایی و خرافات برشد میرسد. نظرات شخصی بنی صدر در باره علم ارزشمند نیست.دین و علم هم هیچ گاه بهم نمیرسند. دین خرافات است و علم واقع گرایی .علم حقانیت دارد و قابل اثبات است دین حقانیت ندارد زیرا قابل اثبات نیست

 

خلاصه بحث: از نظر من این حقوق بشری است که هر کس به هر عقیده و ایده ای که دارد  باید محترم شمرده شود.اگر کسی مسلمان است اسلام او تا آنجا باید تحمل شود که مزاحم زندگی دیگران نشود و مثلا مثل این نباشد دختری در مسابقه ملکه زیبایی شرکت کند چند معتقد به قوانین اسلامی او را دزدیده و ببرند سنگسار بکنند و بکشند. عقیده محترم است تا جایی که آن عقیده ضرری به آزادی دمکراتیک و حقوق بشری مردم نزند. تمام عقاید غیر قابل اثبات باید از حکومت جدا باشند .یعنی سکولاریسم باید باشد. حکومت وظیفه دارد بر اساس عقلانیت آزاد ورها و خود محور که بنده و نوکر دین و یا ایدئولزی نیست و ماموریتش کشف حقیقت و رفاه و بقای همه مردم کشور است(و در سیاست خارجی بقا و رفاه همه مردم جهان است ) حرکت کند. ما احتیاجی به اسلام و دستورهای اسلامی برای ساختن دمکراسی نداریم همان طور که احتیاجی به امور مربوط به پان ایرانیسم و یا مثلا درویش بازی نداریم.این که عده ای بخواهند با توسل به اسلام یا پان ایرانیسم و یا درویش بازی و ..... بخواهند دمکراسی ایجاد کنند اینها تحریف دمکراسی است و شاید هم برای

پنهان کردن نیتهای ارتجاعی خود این کار را میکنند

ما میتوانیم سفسطه های بنی صدر در گفتار او پیدا کنیم

فعلا در مورد نوشته زیر بحث میکنیم:

انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان در قرﺁن.این نوشته ای از بنی صدر است

.پارگرافی از این نوشته را میخوانیم:

      امروز ديگر عامه مردم نيز دانسته اند جدا كردن دين از سياست، بمعنى جدا كردن فكر از عمل يعنى جدا كردن عمل از عمل و اين محال است. عمل غير از انديشهاى كه ملموس و مشخص مىشود، چيست؟ انديشه غير از عمل از چه راهى تغذيه مىكند؟ بنابراين وقتى دين از سياست جدا مىشود، عقيده ديگرى جاى آن را مىگيرد. سياست بدون ايده، سخنى ميان تهى است و وجود ندارد. دولت بدون ايده، ميان تهى است و وجود ندارد. فريب مخوريد و فريب مدهيد: وقتى دين را از سياست جدا مىكنيد در واقع آنرا به باور ديگرى مىدهيد. آيا در باورى كه جانشين دين مىكنيد، اين اصول رعايت مىشوند؟ در آن انسانها را از اين حقوق و آزاديها برخوردار مىكردند؟ هر فرد مسئول و امام مىشود؟ اگر پاسخ آرى است، پس شما مثل ما مىخواهيد ماكياوليسم و ارزش شمردن قدرت توتاليتر را از سياست و دولت جدا كنيد و اگر پاسخ شما نه است، فريبكارى مىكنيد.

//پایان نوشته بنی صدر//

این نوشته سفسطه دارد.سکولاریسم فقط  جدا کردن دین از حکومت نیست.سکولاریسم جدا کردن هر عقیده و هر ایده ایی است که قابل اثبات نیست و باید از حکومت جدا باشد.تاسیس حکومت بر اساس ایران باستان گرایی جعلی همان قدر ضد سکولار است که تاسیس حکومت بر اساس قران است.این حرفهایی که قران و ایدئولوزی ایران باستان گرایی زده است هیچ گاه اثبات نشده است. حکومت بر اساس عقلانیت آزاد و رها و خود محور که ماموریتش کشف حقیقت و رفاه و بقای همه انسانهاست ست و عقلانیتی که نوکر دین و ایدئولوزی نیست باید شکل بگیرد.یعنی عقلی و علمی و عادلانه باشد.حداقل عدالت هم حقوق بشر  است. این که بجای دین مثلا 

 حزب بعث و یا حزب کمونیست بقدرت برسد ضد دمکراتیک است.. ولی اگر بچای دین حقوق بشر و دمکراسی همسوی آن بقدرت برسد درست و عقلانی و عادلانه است

بنی صدر باید بصراحت و با وضوح کامل نشان دهد چطور از کتابی که آزاد و برده ، مسلم و کافر ، اهل کتاب و ....که هر کدام حقوق مختلفی دارند ، میتواند به حقوق بشر امروزی برسد!!!!ر

در همان نوشته بنی صدر مینویسد:

     به خوانندگان يادآور مىشوم كه در كلام خدا، تناقض راه ندارد. بنابراين اگر تحصيل اصول راهنما و تشخيص امور واقع مشكل باشد، تحقيق در بود يانبود تناقض معنايى كه به يك آيه نسبت مىدهند، با معانى آيه اى ديگر، بطور قطع مشكل نيست.//پایان نوشته بنی صدر//

او باید بما اثبات کند که قران نوشته خداست و جعل بشر نیست.او باید بما اثبات کند محمد فرستاده خدای اصلی عالم است و الله خدای ساختگی برده دار و قاتل ، همان خدای اصلی است که دغدغه اش تمایلات سکسی محمد بوده است

بنی صدر میگوید:

      بر سازمانهاى حقوق بشر است كه از خود بپرسند چرا اين تبعيض و تبعيضهاى ديگر را روش كرده اند؟ بنظر مىرسد اگر اين سازمانها نقش شترمرغ ، يعنى  رویهِ هم سياسى بودن و هم سياسى نبودن را  بالمره رها  كنند و هميشه  مدافع حقوق بشر باشند، از ملاحظه ها آزاد مىشوند و در مقام مدافع حقوق، مىتوانند نقش تعيين كنندهاى در پيدايش بديل مردم سالار و آزاد شدن را  هدف و روش كردن، ايفا كنند.

 

//پایان سخن بنی صدر//

این حرف بنی صدر دروغ محض است.کدام سازمان حقوق بشری گفته است کشتار شود و یا حقوق کسی از بین برود.بنی صدر با زیرکی رفتار دول غربی را بعنوان همان حقوق بشر جا میزند.این دول غربی همان ارتجاع جهانی هستند که سعی در دور زدن حقوق بشر دارند ، حقوقی که در بین مردم غرب کم کم بصورت جلوه ای از مدرنیته ایجاد شده است.  با یک تیر دو نشان توسط دول ارتجاعی غربی زده شود .اول این که حقوق بشر را بد جلوه دهند و دوم این که مردم ملل غربی را فریب دهند که در پی حقوق بشر هستند.برای این دول نه مردم غربی مهمند و نه مردم جای دیگرواینها در پی حفظ قدرت خود هستند و چون در عمل تناقض دارند مورد تایید ملتهای خود هم نیستند مثلا مردم آمریکا این گروه را یک در صدی ها مینامند و خودشان را نود و نه در صدی ها.لطفا در این مورد به جنبش اشغال وال استریت نگاه کنید.این بابا با سفسطه میخواهد اسلام ارتجاعی را عادلانه و عاقلانه جا بزندحقوق بشر وقتی حقوق بشر واقعی خواهد شد که در تمام دنیا حاکم شود ولی متاسفانه نیروهای ارتجاعی در مقابل آن ایستاده اند.کار بنی صدر هم با مساوی قرار دادن رفتار دول ارتجاعی در غرب بد نام کردن حقوق بشر و ضربه زدن به آن است

سفسطه دیگر بنی صدر در نوشته زیرش است:. بسيار ديده شده است كه حقوق بشر وسيله اى براى دين ستيزى شده است. تبعيض در دفاع از كسانى كه به حقوقشان تجاوز مىشود، نيز امر رايجى است. چنانكه صفت « مذهبى »  يك قربانى، بسا كفايت مىكند براى محروم گذاشتن او از دفاع. فاحش تر از همه، ناديده گرفتن تجاوز به حقوق انسانى كسانى است كه صفت « مذهبى »  دارند و صفت تروريست نيز پيدا مىكنند. ولو صفت تروريست بجا و به حق باشد، بهيچ رو نبايد مانع از آن شود كه سازمانهاى مدافع حقوق بشر از آنها، بگاه تجاوز به حقوق بشرى آنها، دفاع كنند. سكوت در برابر تجاوز قواى امريكا به حقوق بشر در افغانستان، تازهترين نمونه اين تبعيض است.//پایان حرف بنی صدر//ر

سازمان ملل حمله آمریکا به افغانستان را تایید کرد زیرا دولت حاکم بر افغانستان از تحویل بن لادن خود داری کرد.در حمله آمریکا  به عراق سازمان ملل این حمله را تایید نکرد و حمله دولت آمریکا به عراق یک حمله تروریستی بود.در دنباله دیدیم که آمریکا متهم به نقض کنوانسیون ژنو وو ضدیت با حقوق بشر از سوی سازمان ملل و سازمانهای حقوق بشری شد و مجبور گشت از سازمانهای حقوق بشری.سازمان ملل بیرون برود تا بعدا در زمان اوباما به این سازمانها دوباره پیوسته است

باز در اینجا رفتار ارتجاع جهانی معادل و مساوی حقوق بشر قرار گرفته است که یک سفسطه است

سفسطه راه و کار بنی صدر است.او میگوید:

اصول حاكم بر قضاوت اسلامى

 

 

 1- اصل اولى كه قضاوت اسلامى از آن پيروى مىكند، رفع خصومت از راه دادن حق به حق دار و تبديل روابط خصمانه به روابط دوستانه است. به سخن رساتر، كاستن از جو قهر در جامعه و ايجاد محيط تفاهم در آن، موضوع قانونگذارى اسلامى و در نتيجه اصلى است كه در صدور حكم بايد از آن پيروى شود:

     حكمى كه مايه خلاف و اختلاف گردد، از خدا صادر نمىشود و خداى به قرآن رفع اختلاف مىكند (1) و آنها كه زير بار استقرار عدالت، عدالتى نمىروند كه خصومت را به دوستى بدل مىسازد، منافقانند (2) كه بدون وجود محيط اختلاف و خصومت، موقع و نقش خود را از دست مىدهند و متعديانند كه قصد سلطه گرى بر ديگران را دارند 

//پایان گفته بنی صدر//

اولا بنی صدر باید حق را تعریف کند بنظر میاید حق از نظر بنی صدر آنی است که در قران گفته شده است(شرع مساوی حق) ، زیرا او میگوید حکمی از خدا صادر نمیشودکه مایه خلاف و اختلاف گردد.قران معیار حق نیست قران معیار شرع است و شرع هم خرافات است.حق ناشی از عقلانیت ازاد و رهل و خود محور است که قبلا در باره صحبت کرده ام

درباره این عقلانیت لینک زیر را بخوانید:

استفاده درست از عقل و خرد

 http://efsha.squarespace.com/blog/2010/2/16/303615225111.html

رفتار بنی صدر پرستان مشابه رفتار ملت ایران است که به رفراندوم خمینی رای مثبت دادند .کسانی که نمیدانستند خمینی چه میگوید و چه میخواهد .اینها هم نمیدانند بنی صدر چه میگوید و یا چه میخواهد یا شاید خودشان هم ارتجاعی هستند و با دید باز از بنی صدر طرفداری میکنند

 

 

Posted on Friday, September 12, 2014 at 01:29AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

دلتنگی برای رضا شاه - رامین کامران

از افشا 

ارتجاع ایرانی که در طی هزارهای حکومتهای استبدادی بوجود آمده است متاسفانه ارزشهای استبدادی را در ایران و فرهنگ ایرانیان تقویت کرده است و ارثی دایمی بر چا گذاشته است که تا کنون اکثر نسلهای میهن ما را مسموم کرده است.عده ای مرتجع و نادان به پرستش و بت سازی از مستبد و دیکتاتور میپردازند و وقوع حکومت بربریت ملایان هم عاملی برای تشدید این بت پرستی ملی شده است که ارتجاع ناسیونال فاشیست با تحریک احساسات مردم و تعطیل کردن عقلانیت آنان اهداف خود را بپیش میبرد.در زیر مقاله ای را در باره این جعلیات ناسیونال فاشیسم ایرانی میخوانیم که در ده سال قبل نوشته شده است 

آدرس اینترنتی آن چنین است


http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Ramin_Kamran/RKamran_Rezasha.htm

_____________________________________________________________

دلتنگی برای رضا شاه 

رامین كامران

 

 

رضا شاه و فرزندانش در جزیره موریس در تبعید

 

از افكار و شعارهایی كه هر از چندی در بین برخی از ایرانیان رواج می گیرد گاه چنین برمی آید كه گذشتهٌ چندین قرنه شان بیشتر نشانهٌ درجازدن در پیشگاه تاریخ است تا مدرك تجربه اندوزی. نمونه اش عنایتی است كه برخی ظرف چند سالهٌ اخیر به رضا شاه پیدا كرده اند. ظاهراً انگیزهٌ این محبت دیروقت و بی موقع به تنگ آمدن از حكومت آخوندی است و آرزوی پیدا شدن كسی كه بتواند دست اسلامگرایان را از ایران كوتاه كند. طبق معمول نگاه ها معطوف است به مشكل فعلی و فكر خلاصی از آن متوجه چاره ٌ عاجل، بدون توجه به مشكلاتی كه خود از این چارهٌ فرضی برمیخیزد. حاصل كار، اگر به انجام برسد طبق معمول جایگزین كردن مشكل امروز با مشكل فردا خواهد بود و سرگردانی در دایره ای كه صد سال است ایرانیان در آن حیرانند.

دو چیز مشوق آن انگیزه و توجیه كنندهٌ این راه حل شده است. یكی تصویر تكه تكه و نادرستی كه توسط طرفداران حكومت پهلوی از لیبرالهای آریامهری گرفته تا شاه اللهی، از دستاوردهای دورهٌ رضا شاهی عرضه میشود و ذهن مخاطبان را از نگرش به تصویر كلی آن و توجه به نظام سیاسی مملكت كه چارچوب چنین نگرشی است بازمیدارد. دیگر شعارهایی كه در حقیقت دنبالهٌ تبلیغات دوران برآمدن رضا شاه و دورهٌ تثبیت حكومت پهلوی است و باز از میان نفتالین درآمده و با یك اتوی مختصر مثل لباسهای مستعملی كه پس از چند دهه به نظر میاید دوباره مطابق مد شده، به بازار فرستاده شده است. رواج این شعارها از سر تفریح صورت نمیگیرد و اعادهٌ حیثیت به رضا شاه مقدمه ایست برای برقرار كردن حكومتی از آن نوع كه وی برپا ساخت. به همین دلیل باید جدیش گرفت و جداً نقدش كرد.

از ابتدای كار رضا شاه شروع كنیم تا بشود به ترتیب هم دستاوردهایش را سنجید و هم شعارهایی را كه در باب آنها داده شده و میشود به سنگ محك زد. بخصوص كه از بس در بارهٌ دخالت انگلستان در این باب قلمفرسایی شده این تصور پیش آمده كه جز كمك گرفتن از یك كشور خارجی ایرادی به رضا شاه وارد نیست.

 

ضعف ایران 

حكومت مشروطهٌ ایران از ابتدای برقراری گرفتار فشار دو دولت روس و انگلیس بود كه از قرن نوزدهم شروع شده بود و میرفت كه به تقسیم كشور منجر شود. قرارداد 1907 مقدمهٌ این تقسیم بود و اجرای موافقتنامه های تكمیلی 1915 كه بنا بود پس از ختم جنگ جهانی اول عملی شود، نهایت آن.  تا كار به آنجا برسد تحمیلات خارجی متوجه ناتوان نگه داشتن دولت ایران بود و جلوگیری از سر و صورت گرفتن مالیه و ارتشش. روسها در 1911 به محمد علی شاه مخلوع پشتیبانی نظامی دادند تا برگردد و بساط مشروطیت را جمع كند كه نشد، بعد هم به دولت ایران اولتیماتوم فرستادند تا شوستر آمریكایی را كه داشت مالیه را به كار میانداخت منفصل كند. كار به تعطیل مجلس كشید و نیروهای روس نیم ایران را تا اصفهان اشغال كردند، انگلستان هم كه سهم خود را داشت. بعد از مدتی كه دوباره دولت مركزی آمد تا جانی بگیرد و مجلسی برپا كند نوبت جنگ اول جهانی شد كه طی آن ایران اشغال و صحنهٌ نبرد گشت. در یك كلام آنچه كه به ناتوانی حكومتهای مشروطه و در نهایت به ناكارآمدی دمكراسی در ایران تعبیر میشود و اسباب بزرگ نمودن كارهای رضا شاه است در درجهٌ اول زادهٌ این فشار نیروهای خارجی بود. آنچه هم كه به رضا شاه فرصت داد تا اقتداری برپا كند متوقف شدن این فشارها بود، آن هم به دلایلی كه پهلوی اول مطلقاً نقشی در آنها نداشت.

 

بر هم خوردن تعادل 

انقلاب اكتبر روسیه را برای مدتی فلج كرد و از قدرتنمایی در صحنهٌ سیاست ایران ناتوانش ساخت. دولت كمونیستی از امتیازات تزاری صرفنظر كرد و قراداد 1907 و ملحقات آنرا هم افشا نمود. نیروهای روسی نیز طبق قرارداد برست لیتوسك كه توسط آلمانها به دولت كمونیستی تحمیل شده بود، از ایران خارج شدند. این امر تعادل دو قدرت را كه به دلیل ضعف ایران عامل اصلی تعیین سیاست این كشور بود بر هم زد و انگلستان به ناگهان و نابجا تصور قدرتی را پیدا كرد كه در حقیقت نداشت، كمابیش شبیه وضعیتی كه امروز آمریكا پس از سقوط شوروی و در سطح جهانی پیدا كرده است. از میدان بیرون رفتن حریف اصلی تصور خالی شدن میدان را ایجاد كرد و در عوض به خیالپردازی سیاسی میدان داد

 طرح تحت الحمایگی غیر رسمی ایران به این ترتیب ریخته شد. انجام آن در  مملكتی كه حتی بودجهٌ روزانه اش را نیز باید از انگلستان گدایی میكرد چندان مشكل نمی نمود. در مرحلهٌ اول بریتانیا ایران را از راه یافتن به كنفرانس ورسای كه میبایست مسئلهٌ غرامات جنگی و رسمیت بین المللی مرزهای آن را روشن میكرد، بازداشت تا بتواند این هر دو كار را موكول به برقراری تسلط خویش بر این كشور بكند.

مرحلهٌ دوم كار تحمیل قرارداد 1919 بود كه اختیار مالیه و ارتش را كه اسباب اصلی اقتدار دولت است به انگلستان میداد. این تحمیل به دلیل واكنش شدید افكار عمومی و سیاستمداران میهن پرست عقیم ماند و از دید حریف قدیمی هم كه روسیه بود دور نماند و باعث شد تا آن كشور كه پیشروی انگلستان را پرمخاطره میشمرد، دست به واكنش بزند و به ایران نیرو گسیل كند. انگلستان نه از پس مخالفان داخلی قرارداد برآمد و نه برای مقابله با ارتش شوروی نیروی كافی در اختیار داشت. مخالفان تنها راه مقابله با سیادت یكسرهٌ انگلستان را در پشتیبانی همسایهٌ شمالی میجستند تا ایران را در رقابت قدرتهای بزرگ به منطقهٌ بیطرف تبدیل سازند و خطر را از سرش كوتاه كنند. این انتخاب برای دولت نوپای كمونیستی هم كه هنوز امكان جهانگشایی نداشت و به «انقلاب در یك كشور» قانع بود، مغتنم مینمود. این همسویی به انعقاد قرارداد 1921 انجامید. ماده ای از این معاهده كه در صورت ورود ارتش بیگانه به ایران به دولت شوروی حق دخالت نظامی میداد، بهای گرانی بود كه ایرانیان ناچار شدند تا در آن روزگار برای خلاصی از حضور نظامی انگلستان بپردازند.

 

رضاخان هنگام مهتری و نگهبانی در سفارت هلند

 

در این شرایط یكی از خدمتگزاران امتحان دادهٌ بریتانیا كه

سید ضیأالدین طباطبایی باشد به ارباب خود پیشنهاد داد تا كودتایی راه بیاندازد و حكومت دست نشانده ای روی كار بیاورد كه بتواند ایران را عملاً و نه الزاماً با اجرای قراداد 1919، به جرگهٌ دولتهای دست نشاندهٌ امپراتوری ملحق سازد. طراحان كودتا رضا خان را برای انجام عملیات نظامی در نظر گرفتند. سابقهٌ او از بابت ارتباط با خارجیان روشن بود. سالها در قزاقخانه زیر دست صاحبمنصبان روسی انجام وظیفه كرده بود. آخر هم به خدمت انگلستان درآمد و در سایهٌ حمایت این كشور به قدرت رسید. خود وی نیز چند بار از این مسئله سخن گفته است كه در خاطرات رجال مختلف ذكر شده. سیروس غنی زندگینامه نویس خطاپوش وی هم كه از كمتر لطفی در حقش دریغ كرده داستان را با ذكر جزئیات آورده است.

ولی اجرای كودتا با بالا رفتن فشار شوروی و تنظیم قرارداد 1921 و طبعاً  نمودار شدن ضعف انگلستان كه موقتاً پوشیده مانده بود، همراه گشت. كار به جایی رسید كه بالاخره دو دولت نیروهای خویش را به توافق از ایران بیرون بردند. ولی در این میان جاه طلبی خارج از اندازهٌ انگلستان اثر خود را بر سیاست ایران نهاده بود و تحول سیاسی این كشور را به راه حكومت اتوریتر انداخته بود. به هر حال وجود چنین حكومتی در جنوب شوروی برای ایجاد انتظام در كشور نفتخیز ایران بدون شك حافظ منافع بریتانیا میبود.

 

بخت رضا خان 

رضا خان این بخت را داشت كه هم از سیادت گذرای انگلستان بهره ببرد و هم از بیطرفی عملی ایران در هماوردی دو قدرت شمال و جنوب. خودش در اجرای این تغییرات كه در صحنهٌ رقابتهای بزرگ بین المللی واقع شد سهمی نداشت، در موقعیتی هم نبود كه داشته باشد. این آتاتورك بود كه كشورش را خود از اشغال قوای بیگانه خالی كرد و از كسی دینی بر گردن نداشت. اما رضا شاه در خانه ای قدرت را به دست گرفت كه در شرف تخلیه بود. نه طرح عملیاتی كودتا از او بود و نه حتی برنامهٌ برپا كردن حكومت اتوریتر. اولی را مدیون افسران انگلیسی بود و دومی را مدیون آن سید روزنامه نگار كه سودایی جز خدمت به ارباب نداشت و به یمن روزنامه خوانی چنین خیالی را پخته بود. سرمایهٌ رضا خان یكی اختیار بر نیروی مسلح بود كه از انگلستان گرفته بود و دیگر هوش و حسابگری روستاییش كه به وی فرصت داد تا با اتكای به زور شریك خیالپرداز خود را از میدان به در كند و در موقعی كه دیگر سیاست انگلستان تضعیف شده بود از آن فاصله بگیرد و رخت وطنخواهی به تن كند. اول به جان مجلس افتاد كه محل تمركز قدرت سیاسی بود و بالاخره زحمت احمد شاه را هم كه آخرین مانع برقراری قدرت مطلقه اش بود از سر خود كم كرد و با این كار نهاد سلطنت را كه لیبرالهای ایران از نظام قدیم نگه داشته بودند و با تبدیل كردنش از مطلقه به مشروطه به خدمت طرح سیاسی خویش درآورده بودند، از گروه اخیر ربود و با نظام اتوریتر پیوندش زد. این پیوند چند دهه دوام كرد و بر استحكام حكومت نوین استبدادی افزود ولی در عوض اعتبار سلطنت را متزلزل ساخت و سالیان سال اسباب دردسر ایرانیان را فراهم آورد. امروز هم طرفداران حكومت اتوریتر كه همان مدافعان ریز و درشت سلطنت پهلوی هستند از ابهام مقولهٌ سلطنت كه هم با دمكراسی سازگار است و هم با استبداد، بهره میگیرند و تكیهٌ خویش را بر آن میگذارند و با دادن یكی دو امتیاز لفظی به دمكراسی خود را «مشروطه خواه» مینامند تا تحت این لوا از میراث پهلوی كه از دید هیچ آزادیخواهی قابل دفاع نیست دفاع كنند و در نهایت طرح سیاسی خویش را پیش ببرند. اگر طرح جمهوری رضا خان گرفته بود اینها نیز همگی امروز جمهوری خواه بودند و دیگر حاجت به سخنسرایی در باب اهمیت تاریخی سلطنت نداشتند و به ناچار منظور سیاسی خویش راصریح تر بیان میكردند.

آنهایی كه در باب قدرتگیری پهلوی اول افسانه پردازی میكنند مدعیند كه ایران از دست رفته بود و او با كوتاه كردن دست خارجیان به حیات بازش گرداند. اول اینكه از هم پاشیدگی ایران بیش از هر چیز زادهٌ دخالت خارجی بود و نه بیعرضگی مردم این مملكت یا بی قابلیتی حكومت مشروطه. آنچه دست رضا شاه را باز گذاشت قطع فشار خارجی بود و دیدیم كه وقتی ایران دوباره در معرض فشاری مشابه قرار گرفت از اعلیحضرت قدر قدرت با تمام ادعاها كاری برنیامد. در آغاز هم مبارزه ای هم با نیروهای خارجی در كار نبود، درآمدن به خدمت یكی از آنها بود و كسب استقلال فقط با كوتاه شدن دست ارباب خارجی ممكن شد كه با فشار حریف از میدان به در رفت نه با تشر كسی كه خود به قدرت رسانده بود.

 

ميرپنج رضاخان در کنار اتومبيل مصادره شده نصرت الدوله فيروز پس از کودتاي 1299

 

نو شدن استبداد 

حال ببینیم كه این نورسیدهٌ میدان سیاست با سرمایه ای كه به این طریق در اختیارش نهادند و با قدرتی كه خود اندوخت چه كرد. چون ایرادات اصلی كه به وی وارد است مربوط به این بخش از كارنامهٌ اوست. ارث اصلی او مدرنیزاسیون ایران است كه باید قبل از پرداختن به اجزایش منطق كلی آنرا از نظر گذراند. این برنامه هر جا كه حكومت اتوریتر و قدرت مطلق شخص پادشاه را تقویت میكرد چهار اسبه به جلو رانده شد. هر جا بر تمركز و دوام این قدرت تأثیری نداشت با مانعی اساسی موجه نگشت. اما در هر مورد كه مختصر خللی به این دستگاه وارد میكرد متوقف گشت و حتی پس رانده شد. بعضی این تجددگرایی را امری كلی و یكپارچه به حساب میاورند تا بتوانند از پرداختن به زیر و بم آن و ارزیابی دقیقش سر باز بزنند و با چسباندن برچسب «توسعه» سیاستهای دوران رضا شاهی را كلاً تأیید نمایند. نقطه ضعف این «توسعه» فقط بخش سیاسی آن نیست كه برخی از فرط درماندگی و پس از انقلاب حاظر شده اند بپذیرند.

مدرنیزاسیون سیاسی كه هستهٌ اصلی تجدد است و معنای بنیادیش رفتن به سوی دمكراسی است نه تنها در ایران معطل ماند بلكه پس هم رانده شد. حاصل كار مشروطه خواهانی كه پس از چند دهه كلنجار رفتن با استبداد قدیم، راه چاره را در تغییر نظام سیاسی مملكت جسته بودند، به هدر رفت. رفتار استبدادی و مكمل آن كه شیوهٌ اطاعت استبداد خواهانه است با حكومت رضا شاهی رواج دوباره و نوین یافت، فرهنگ سیاسی ایران را واپس راند و ارثی باقی گذاشت كه توسط محمدرضا شاه تقویت شد و هنوز هم بقایایش بر جاست و مالیات بر ارثش گریبانگیر ما. برای اثبات واپسماندگی یك كشور مدركی بهتر از این نمیتوان یافت كه هنوز برخی از مردمانش تصور میكنند حكومت استبدادی چارهٌ مشكلات آنهاست و چه سرافكندگی بزرگتر از دیدن نمایندگان این عقب ماندگی در داخل و خارج ایران.

 

دستكاری جامعه 

با این همه، پس رانده شدن تجدد رضا شاهی فقط به وجه سیاسی آن ختم نمیشود. جامعهٌ ایران هم از این ماجرا زخم نخورده بیرون نیامد. اشكال در اینجاست كه وقتی صحبت از جوامع مختلف پیش میاید بسیاری تصور میكنند كه اینها همه ساختار مشابه دارند یا به هر صورت و به یكسان به تحول و حیات خویش فارغ از چند و چون سیاستهای دولت، ادامه میدهند. چنین تصوری نابجاست. ساختار جامعه بر شكل و اقتدار دولت تأثیر مینهد و سیاستهای دولت بر تحولات اجتماعی. در ایران رضا شاهی دولت تحت عنوان مدرنیزه كردن مملكت برنامه هایی بسیار مشخص را در جهت دگرگون ساختن جامعه به اجرا گذاشت، به عبارت دیگر تغییر ساختار اجتماعی را در دستور كار خود قرار داد. دستپخت این آشپز ناشی چندان دلچسب از كار در نیامد. آنچه در ساختار جامعهٌ ایران مدرن، به آن ترتیب كه از دوران رضا شاهی شروع به شكل گیری كرد، در دوران محمدرضا شاهی بر جا ماند و در نهایت در دوران اسلامی هم تغییر چندانی نكرد، جلب توجه میكند غیبت نخبگانی است كه امتیازات اجتماعی خویش را خود اندوخته باشند و آنرا مدیون الطاف دستگاه دولت نباشند. محدود كردن قدرت دولت از سوی جامعه كه لازمهٌ دمكراسی است در درجهٌ اول مدیون وجود چنین گروهی است. زیرا این سرآمدان هستند كه از بیشترین امتیازات و امكانات برای چنین كاری بهره مندند. به تناسب آنها طبقهٌ متوسط در موقعیت به نسبت ضعیفی قرار دارد و طبقات فرودست هم كه اصلاً محل چندانی از اعراب ندارند. نخبگان سنتی ایران با انقلاب مشروطیت وارد مرحلهٌ جدید از حیات خویش گشته بودند و قاعدتاً باید با پیشرفت تجدد كم كم از میدان خارج میشدند و با گروههای نوین جایگزین میگشتند. آنچه در دوران رضا شاه شروع شد و پس از آن هم ادامه پیدا كرد حذف آنها بود به قصد جایگزین كردنشان با كسانی كه وابسته به دستگاه قدرت بودند و همزمان جلوگیری از بالیدن سرآمدان مستقل. هدف از این كار كه به طرز بسیار موفقیت آمیزی هم انجام شد، باز نگه داشتن دست استبداد نوین بود تا با هیچ مانع جدی در جامعه طرف نباشد. استخوانبندی جامعهٌ ایران آنچنان از این سیاست آسیب دید كه حكومت اسلامی توانست بی دردسر بر آن مسلط شود و زحمتی بیش از بیرون راندن نخبگان اداری آریامهری و بخشیدن امتیازاتشان به ابواب جمعی خود نكشد.

توسعهٌ طبقهٌ متوسط ایران هم از زمان رضا شاهی شروع شد. رشد چنین طبقه ای در تمام جوامع مدرن به صورتی كمابیش مكانیكی انجام میگیرد و زاییدهٌ تحول دستگاههای دولتی و اقتصادی است. در ایران هم جز این نبود. طبقهٌ متوسط به نظام اتوریتر رضا شاهی كه در درجهٌ اول متكی به ارتش و دولت بود، فرصت توسعهٌ این دو را داد و امكان این را فراهم آورد تا بكوشد تا خود را از نفوذ طبقهٌ حاكم قدیم بر اسباب قدرت آزاد سازد. در عوض این طبقه هم خواستهایی داشت كه یكی رفاه بود و دیگری دخالت در تعیین سرنوشت خویش. مهار كردن این دومی طی سالها دلمشغولی اصلی حكومت پهلوی بود و به جانشینش ارث رسید. این كار با برآورده كردن خواست اول ممكن شد یعنی با دادن باج رفاه تا حدی كه در امكانات دولت بود. حكومت اسلامی نیز همین روش را پیش گرفت ولی به دلیل بالا رفتن جمعیت و كاهش نسبی درآمد دچار مشكلاتی شد كه میبینیم. این را هم اضافه كنم كه اگر حكومت قبلی هم بر سر كار مانده بود با راه و روشی كه در پیش گرفته بود دچار همین مشكلات میشد و معجزه ای از دستش برنمیامد. توسعهٌ اقتصادی سالم در گرو تغییر روش سیاسی حكومت ایران بود و هست. ولی از آنجا كه سرآمدان اقتصادی به شیوهٌ خود قدرت دولت را محدود میسازند، هیچ دستگاه استبدادی به آنان نظر خوشی ندارد واگر وجودشان را بپذیرد از سر ناچاری است.

 

ارتش شخصی

برپا ساختن ارتش نوین اولین امتیازی است كه همگان در كارنامهٌ رضا شاه منظور میكنند. چه قدرتگیری او و چه اجرای سیاستهایش از ابتدا متكی به ارتش بود. در ایران آن روزگار دو نیروی نظامی قابل توجه در كار بود. یكی قوای قزاق كه مدتها در عمل مجری سیاست روسیه بود و سؤ سابقه اش از زمان به توپ بستن مجلس كاملاً تثبیت شده بود. دیگری قوای ژاندارمری كه توسط مجلس و پس از پیروزی بر محمدعلی شاه تأسیس شده بود و اعضایش از بابت وفاداری به مشروطیت قابل اعتماد بودند. رضا خان كه در دستگاه اول تربیت شده بود و رقابت چندین ساله با ژاندارمها را نیز فراموش نكرده بود، این دو نیرو را در هم ادغام كرد و سررشتهٌ كارها را به دست قزاقان سپرد. یعنی كم قابلیت ترین اهل رزم و خوگرفتگان به استبداد را به ریاست ارتش گماشت. دستگاهی كه به این ترتیب بنیاد نهاده شد طی حیات خویش بیش از ملت تعلق به سلسلهٌ پهلوی داشت و تا روز آخر هم كه با رفتن محمدرضا شاه از هم پاشید، وظیفهٌ اصلیش حفظ نظام اتوریتر پهلوی بود و بیش از استفادهٌ خارجی استفادهٌ داخلی داشت. رشد بی حساب این ارتش به قیمت اختصاص بخش مهمی از درآمد ملی به آن ممكن شد. در زمان رضا شاه كه درآمد نفت یكسره و تحت نظر خود شاه خرج آن میشد و بعد هم همیشه بخش اعظم بودجه به آن اختصاص داشت. علاوه بر تمام اینها استفاده از ارتش در مدرنیزاسیون دورهٌ رضا شاهی به تمامی این برنامه رنگ نظامی زد، با تمام خشونت و خشكی كه خاص این دستگاه است و از آنجا به تمام جامعه تعمیم داده شد. برنامه ای نظیر متحدالشكل كردن لباس مردان كه دستكمی از لچك به سر كردن زنان ایران به دست حكومت اسلامی ندارد از همین نگرش نظامی به تجدد برمیخاست. حكایت تخریب آثار دوران قاجار هم كه به بهانهٌ نوسازی پایتخت انجام گرفت، مشت دیگری است از همین خروار.

 

مردم كجا بودند

اتكای بیش از حد مدرنیزاسیون به ارتش و دستگاه اداری نقش جامعه را كه در دمكراسی  به میزان بسیار زیاد ادارهٌ خویش را بر عهده میگیرد و در همه حال بر ادارهٌ خود توسط دولت نظارت میكند، به حد اقل رساند. این كار نه فقط ایرانیان را از حقی اساسی كه متعلق به آنهاست محروم ساخت، بلكه راه را بر هر گونه ابتكاری كه میبایست در این راه از جانب آنان بروز میكرد بست. بارزترین نمونهٌ این عقیم سازی جامعه دست انداختن دولت بر دستگاه اقتصاد بود. مخارج نوسازی رضا شاهی از آسمان نیامد و از محل تولید ملی ایران هزینه شد. نه فقط با بالا رفتن مالیاتها و سختگیری بیشتر در وصولشان كه به هر حال در تمام جوامع مدرن صورت میگیرد. نه تنها با ایجاد انحصاراتی كه میتوان نمونه هایشان را در بسیاری نقاط سراغ كرد. نه حتی با توسعهٌ كارخانجات دولتی كه باز هم میتوان به حساب سرمایه گزاری بخش دولتی گذاشت. بلكه با انحصار تجارت خارجی به دولت كه از 1931 برقرار شد و نظیرش را فقط میتوان در حكومتهای توتالیتر سوسیالیستی سراغ كرد و خود بهترین نشانهٌ شدت استبدادی است كه بر ایران حكمفرما بود. پولی كه به این وسایل گردآمد از جامعهٌ ایران ستانده شد، به زور و به قیمت پایین آوردن بازده اقتصاد كه همه جا با دولتی شدن آن همراه است، ولی خرج این ثروت از هر نظارت جامعه به دور ماند و بسیاری از منافع كار نیز به جیب صاحب اصلی قدرت و اعوان و انصارش رفت. تا به حال كسی به رضا شاه نسبت درستكاری نداده ولی محض كوچك نمودن قبح مال اندوزی هایش گفته اند كه فقط خود میگرفت و میبرد و به دیگران چنین اجازه ای نمیداد. اول از همه باید گفت كه این هم نشانه ای بود از طمعش نه از درستكاری او و باید اضافه هم كرد كه از واقعیت هم به دور است. بردن و خوردن آنهم  در این مقیاس بی شریك نمیشود زیرا نمیتوان با كمك آدمهای درستكار مال مردم را برد و خورد. برای چنین كاری باید وردست مناسب پیدا كرد، البته بعد میتوان از سهم شركأ كم گذاشت.

خلاصه اینكه مدرنیزاسیون رضا شاهی راه كج و معوجی را به سوی تجدد گشود، از ابتدا نامتعادل بود و پیشرفت هر بخشش موكول به آنچه كه دوام نظام اتوریتر اقتضا میكرد. این روش اشكالاتی بنیادی به همراه داشت كه ما هنوز بهایش را میپردازیم. موفقیت انقلاب اسلامی به این دلیل نبود كه مردم ایران به ناگاه از تجدد سرخورده شده بودند و هوای رجوع به «اصلی» را پیدا كرده بودند كه در تاریخ مملكتشان سابقه نداشت و زاییدهٌ خیالپردازی های یك ملای كینه توز و از همه جا بی خبر بود. این موفقیت از بابت ساختاری مدیون شیوهٌ تجددگرایی اتوریتری بود كه رضا شاه پایه اش را گذاشت و تا انقلاب بر جا ماند. اتكای اصلی به ارتش و به دستگاه دولت و در مقابل تضعیف مرتب جامعه بالاخره خود آن حكومت را به باد داد كه جای تأسف ندارد، ولی مردم ایران را هم به فلاكتی انداخت كه هر چه بر آن اسف بخوریم كم خورده ایم.

 

طرف شدن با آخوند

در این مدرنیزاسیون سهم عمده ای برای مبارزه با مذهب منظور میشود و همین بخش است كه باعث شده تا بسیاری كه امروز از دست حكومت به فغان آمده اند از سر استیصال آرزوی پیدا شدن رضا شاهی را بكنند كه بتواند زحمت اسلامگرایان را از سر ایران كوتاه بكند. از آنجا كه مبلغان «عصر مشعشع» عملاً هر پیشرفتی را كه از صدر مشروطیت تا برآمدن رضا شاه در هر زمینه انجام گشته به حساب «قائد عظیم الشأن» گذاشته اند و امروز هم عده ای تحت عناوین مختلف دنبالهٌ كار «سازمان پرورش افكار» او را گرفته اند، باید به یك مورد تاریخی اشارهٌ مختصری كرد.

مهمترین گام در راه كوتاه كردن دست مذهبیان از دخالت در ادارهٌ حكومت مشروطه كه متروك ساختن اصل دوم متمم قانون اساسی بود، در مجلس دوم برداشته شد. این مجلس بدون استفاده از قوهٌ قهریه و تحكمهای تند و تیز كه از دوران رضا شاهی به این طرف شاخص وجود حكومت مقتدر به حساب میاید، توانست عملاً اصلی را كه حق «وتو»ی مصوبات مجلس را به پنج مجتهد اعطا میكرد از اعتبار بیندازد و متروك كند. وقتی آخوندها و دیگر شریعتمداران مجلس دوم را وادار به اجرای این اصل ساختند و از جمله مدرس را تحت این عنوان روانهٌ بهارستان كردند، همان مجلسی كه طرفداران دیكتاتوری سالها در باب بی قابلیتی اش داد سخن داده اند هم اجرای این حق وتو را مسدود ساخت و هم مدرس را كه مدعی بود مرتبتی والاتر از نمایندگان مردم دارد و مادام العمر عضو مجلس است، وادار ساخت كه این ادعایش را پس بگیرد و از دورهٌ بعد مثل هر نامزد دیگر وكالت در انتخابات شركت كند. كار نه بگیر و ببند لازم داشت و نه بزن و بكش كه مجلس نه خیال هیچكدام را داشت و نه امكانش را. البته مزاحمتهای اصحاب مذهب به این ترتیب ختم نشد ولی اسباب قانونی این دخالت برچیده شد. شرح این ضربه خوردن اسلام را هم محمد تركمان نامی كه از پادوهای حكومت آخوندی است با گردآوری و به هم چسباندن اسناد به صورت كتاب درآورده.  اگر فشارهای مذهبیان پس از آن در عقب انداختن تحول در زمینه های دادگستری و آموزش ثمر داد به دلیل داشتن نقطهٌ اتكای قانونی نبود، به علت ضعف دولت بود كه تا برآمدن رضا شاه و به دلیل فشار خارجی دوام كرد. و الا نه مردمی كه انقلاب مشروطیت كرده بودند دلبستهٌ مذهب بودند و نه سرآمدان جامعه دلباختهٌ اسلام كه بخواهند اختیار خود را به دست ملا بدهند.

رضا شاه با برقرار كردن اقتدار حكومت مركزی كه در حقیقت مترادف اقتدار شخصی خودش بود، اسباب اصلی مبارزه با نفوذ اهل مذهب را فراهم آورد و طرحهایی در این زمینه به اجرا گذاشت كه مدتها بود در اذهان نوآوران نقش بسته بود و از صدر مشروطیت تا آن زمان معطل مانده بود. اگر او نمیتوانست با مذهبیان بسازد به این دلیل بود كه همانند سرآمدان غیرمذهبی قدرت شخصی وی را محدود میكردند وگرنه بینش خودش از حد تحقیر سنتی و عامیانهٌ آخوند و ملا كه بسا اوقات با حرمت نهادن به روحانیان بلند مرتبه همراه است، فراتر نمیرفت. رضا شاه در این زمینه هم مثل باقی موارد مصرف كنندهٌ افكار رایج دوران بود و تا هر جا كه این افكار با قدرت شخصی اش اصطكاك پیدا نمیكرد، به اجرایشان میگذاشت. گرفتن اختیار آموزش و دفترداری از دست ملایان بر اختیارات و امكانات دولت وی میافزود و گرنه به تأسیس حوزهٌ علمیهٌ قم كه در زمان وی انجام شد كاری نداشت. علاوه بر این هر جا كه منافعش اقتضا میكرد از كنار آمدن با ملایان ابا نداشت كه مهمترین نمونهٌ آن حكایت به سلطنت رسیدن اوست.

طرفداران رضا شاه چنین وانمود میكنند كه باز شدن گره مذهب جز به دست او امكان نداشت. این سخن همانطور كه مثال دخالت مجتهدین در امر قانونگزاری نشان میدهد پایه ای ندارد. اگر جامعهٌ ایران گرفتار دیكتاتوری نمیشد احتمالاً مذهب زدایی از آن به این سرعت انجام نمیگرفت ولی بدون شك به صورت منطقی تر و صحیح تر جامهٌ عمل میپوشید. كمااینكه قدرت آخوندها از ابتدای مشروطیت روز به روز كم شده بود. حكومتهای اتوریتر به تناسب موقعیت از هر ایدئولوژی و هر عاملی برای توجیه قدرت خود بهره میگیرند و انتخابشان در این زمینه بسته به اوضاع و احوال زمانه، توانشان در برابر جامعه و مشكلاتی دارد كه به طور موضعی با آن برخورد میكنند. از آنجا كه بر خلاف حكومتهای توتالیتر دست و پا بستهٌ ایدئولوژی نیستند از نرمش بسیاری برای تغییر اهداف و شعارهای خویش برخوردارند. مقابلهٌ رضا شاه با مذهبیان تابع این منطق بود نه اعتقادات سخت و محكم خود وی به چیزی مثل لائیسیته یا از این قبیل. سیاست جانشینش هم تابع همین روش بود. هر جا كه دید میتواند با پس راندن مذهبیان بر قدرت خویش بیافزاید این كار را كرد و هر جا كه دید به نوعی محتاج پشتوانهٌ مذهب است از آنان مدد خواست. برای همین بود كه دست آخر در مقابل حملهٌ یكپارچهٌ اهل مذهب فلج شد. برای اینكه سیاستهای متغیرش، همانند پدر، بر پایگاه فكری محكم استوار نبود.

 

نبوغ عاریتی

ارادتمندان رضا شاه گاه از نبوغ او در انداختم ایران به راه تجدد سخن میگویند. از آنجا كه مردم ایران از قدیم در تراشیدن كرامات برای حكام زورگو مهارت داشته اند تا برای زور شنیدن خود محمل عقلانی و اخلاقی بتراشند، بسا اوقات این سخن را جدی میگیرند. اول از همه باید گفت این مشروطیت بود كه ایران را به راه تجدد انداخت نه رضا شاه. آنچه كه به نبوغ رضا شاه تعبیر میشود در واقع خلأ ذهن تربیت نیافتهٌ اوست كه با آنچه از محیط اطرافش میگرفت پر میشد. رضا شاه در موقعیتی نبود كه خود از پیشرفتهای جهان خبر مستقیمی داشته باشد و دلایل این پیشرفتها را خود توجیه و تعلیل كند یا لزوم و چند و چون گرته برداری از آنها را دریابد. چیزی كه از فرنگ دیده بود منحصر بود به صاحبمنصبان روسی قزاقخانه كه زیر دستشان خدمت كرده بود. او هم مثل عوام هر دوران مصرف كنندهٌ افكار رایج بود كه از انقلاب مشروطیت به بعد همگی متوجه ارج نهادن به پیشرفت، تأكید بر لزوم مدرنیزاسیون، اهمیت تقلید از اروپا، رسیدن به قافلهٌ تمدن… بود. رضا شاه در معرض تمام این سخنان قرار داشت و ذهنش از آنها تغذیه میكرد. آنهایی هم كه در بین روشنفكران و گاه روزنامه نگاران دوران كه در برخی موارد جانشین روشنفكران میشوند، طرفدار این قبیل سخنان بودند و از كوته فكری یا جاه طلبی تصور میكردند با حكومت اتوریتر بهتر یا زودتر میتوان به این اهداف رسید، به كمك رضا شاه شتافتند تا هر جایی در ذهن او خالی مانده بود پر كنند و به این ترتیب اگر خود مستقیماً موجد اثری نشده اند به كمك مشت آهنین عاریتی بر صفحهٌ تاریخ نقشی بگذارند. به هر حال اجرای تمام این طرح ها، چنانكه باید، تابع منطق سیاسی استبداد ماند كه این معلمهای خودخوانده و سرخانه دستی بر آن نداشتند. در نهایت بسیاری شان به مرور از كار رانده شدند، مثل فرج الله خان بهرامی كه به اسم رضا شاه كتاب مینوشت، یا اصلاً در چرخ و دنده های دستگاهی كه خود بر پا كرده بودند خرد شدند، مثل داور كه زحماتش به پای رضا شاه نوشته شد. حتی آنهایی هم كه در سجایای رضا شاه غلو میكنند تا آنجا پیش نرفته اند كه وی را قدرشناس بخوانند. شاید توجه كرده اند كه حتی برای داستانپردازی هم در تاریخ حدی هست. به هر حال این نبوغ فرضی فقط در ایران و با اتكای به زور برای تحمیل تصمیمات به دیگران، برای پیشبرد كارها و برای سرپوش نهادن بر نتایج نامطلوبی كه از این روش زاده میشد كافی بود. هر گاه در صحنهٌ بین المللی تتق زد یا مثل الغای امتیازنامهٌ دارسی به افتضاح كشید یا با موضعگیری نامعقول در جنگ دوم جهانی به اشغال كشور انجامید.

 

شجاعت با ضعیف

از شجاعت او هم سخنانی در افواه شنیده میشود كه یكی دو اشاره را لازم میاورد. البته شجاعت جزو خصایص نظامیگری است ولی از این بابت حكایت چندانی از هنرنمایی های رضا شاه بر جا نمانده است و طرفدارانش هم در این باب ساكتند. زور گفتن به اتكای نیروی نظامی هم كه بخش اصلی كارنامهٌ رضا شاه است نام شجاعت ندارد و قلدری است. او اگر شجاعتی میداشت میبایست پس از حملهٌ متفقین نشان میداد، نه اینكه بخواهد هر چه زودتر به اصفهان فرار كند و كار را به جایی برساند كه وزرای خودش با خواهش و زاری و برای جلوگیری از پاشیدن كامل انتظام امور راضیش كنند كه در تهران بماند. كسی كه از فرط عجله برای رفتن حتی فرصت نداد تا استعفا نامه اش را كه خط خوردگی داشت پاكنویس كنند و همان متن قلم خورده را امضأ كرد، نمیتوان شجاع به حساب آورد. شرح مفصل حكایت سقوط او را گلشائیان كه از نزدیك شاهد ماجرا بوده، نگاشته و چاپ هم شده. معمولاً نسبت دادن شجاعت به رضا شاه با تحقیر بزدلی احمد شاه همراه است. یادآوری كنم كه او در جنگ جهانی اول در تهران ماند و از ترس به جایی نگریخت. البته مثل رضا شاه از این وحشت نداشت كه در مملكت خودش به محاكمه كشیده شود تا بابت برهم زدن اساس مشروطیت و آدمكشی و غصب اموال مردم از او حساب بخواهند. خود رضا شاه از خطر محاكمه جست ولی اقلاً اعضای شهربانی اش كه مجریان اصلی حبس و قتل مخالفان بودند به دادگاه كشیده شدند كه سابقه ای برای رسیدگی به این قبیل جنایات بر جا بماند تا همه بدانند بالاخره قاعده و قراری در كار هست و قانون و دادگاهی و انتقام جویی به سبك خمینی تنها شیوهٌ حساب خواستن از مردم نابكار نیست.

 

وطنپرستی یا مالدوستی

یكی از كلیشه های گفتار طرفداران رضا شاه این است كه دیگر ایرانی نمانده بود تا او رسید و دوباره احیایش كرد، گویی او بعد از حملهٌ اعراب قدرت را به دست گرفته است. قلع و قمع تمام مخالفان و قدرتمندان محلی هم به پای این احیای ایران گذاشته شده است. بی توجه به این امر كه طی قرنها همین قدرتمندان محلی بودند كه ایران را نگه داشته بودند، اگر اینها نبودند كه حكومت مركزی دوران قدیم كه فرضاً در اوج قدرت صفویه بیش از سی هزار سرباز در اختیار نداشت،  قادرنمیشد ایران را در برابر خطرات حفظ كند. برخی از این افراد در بازی رقابت روس و انگلیس شركت كرده بودند ولی تعمیم این رفتار به تمامی آنان با واقعیت تاریخی سازگار نیست و فقط به كار تبلیغ میاید و توقع پذیرشش را از دیگران نمیباید داشت. شرح برنداختن یك رشته از خاندانهای قدیم مملكت را كه در هر كشور از شواهد استخوانداری و استحكام جامعه اند و در ایران به ضرب قدرت ارتش از هم گسیخته شدند بسیاری از جمله ملك الشعرای بهار ضبط كرده اند كه بعداً نتوان هر دروغی در این باب بافت. از رفتاری هم كه با عشایر شد همه خبر دارند، غارت شدند، از كوچ ممنوع گشتند و عده ای از رؤسایشان هم یا در محل كشته شدند یا در زندان قصر. رضا شاه كه خود با پشتیبانی خارجی قدرت را به دست گرفته بود به هر كس كه از بین برد تهمت نوكری اجانب و یاغیگری زد. این هم معجزه ایست،  مگر میشود در یك مملكتی هر كس اسم و رسمی یا پول و پله ای دارد خدمتگزار خارجی و شرور و طغیانگر باشد. یك ملت و فقط یك وطنپرست؟ كجا چنین چیزی ممكن است كه در ایران باشد؟

باید هنگام رسیدگی به میهن پرستی رضا شاه از این شعارها فراتر رفت و باید توجه داشت كه وطنخواهی یعنی ارج گزاردن به چیزی كه فراتر از شخصیت و حیات خود آدمی است و ارزشش تا حدی است كه برخی جانشان را هم در راه آن میدهند. خلاصه اینكه یعنی از خود گذشتگی در برابر امر و ارزشی والاتر از خود آدمیزاد. كسی كه به میهنش به چشم ملك شخصی نگاه كند و هنگام ورود قوای روس به ایران اول از اشغال املاكش ابراز نگرانی بكند كه باز هم حكایتش را گلشائیان ضبط كرده، میهن پرست نیست، مالكی است كه به اموالش علاقه دارد و از آنها مواظبت میكند. البته برخی از فرط مال دوستی از جان هم میگذرند ولی گویا رضا شاه تا این درجه مال دوست نبود.

باید پرسید كه او از چه چیز خودش در راه میهن گذشت؟ مالی نداشت كه از آن بگذرد، هرچه گرد آورده بود به زور از دیگران ستانده بود. این اموال را قبل از رفتن به پسرش صلح كرد و او هم ناچار شد برای رسیدن به سلطنت آنها را به دولت ببخشد و یك قسم وفاداری به قانون اساسی را به آن علاوه كند تا خرش از پل بگذرد. از بابت جان هم كه بهتر است اصلاً صحبتی نكنیم. رضا شاه تمایلی نداشت جانش را برای وطنش بدهد، جان دادن كه سهل است جان بسیاری را هم گرفت تا بر سر قدرت بماند.

 

امنیت همایونی

میگویند رضا شاه در مملكت امنیت ایجاد كرد. تا جایی كه به امن كردن راه ها و جمع كردن بساط تفنگداران محلی مربوط است، صحیح است. اینجا هم قطع فشار خارجی بود كه دست دولت را باز گذاشت. بارزترین نمونه اش مورد خزعل است كه وقتی انگلستان حمایت خود را از او سلب نمود پیش رضا خان سر خم كرد. گردنكشان كوچكتر هم جز این چاره ای نداشتند كه وقتی پشتیبانی از آنها سلب شود حكم دولت مركزی را بپذیرند. وقتی مانع اصلی بر طرف شد كارها آسان شد و رضا شاه از عهدهٌ انجامش برآمد. اگر چنان نشده بود حكم او هم بیش از دولتهای قبلی خریدار نداشت. ولی اگر مقصود از امنیت مصون بودن جان و مال و حیثیت مردم از تعرض است، چنانكه گفته اند و شنیده ایم، كه در باب امنیت دوران رضا شاه جداً میتوان تردید كرد. اگر بشود مال هر كس را به زور از دستش گرفت و آبروی هر دیگری را تحت اتهامات پوچ به باد داد و هر كه را هم با یك دستور ساده روانهٌ زندان كرد یا كشت دیگر صحبت از امنیت معنا ندارد، نه در ایران و نه در هیچ خراب شده ای. در مملكتی كه مردم باید برای سفر كردن در كشور آبأ و اجدادیشان گذرنامهٌ داخلی میگرفتند كه نمونه اش را در روسیهٌ دوران استالین باید سراغ كرد؛ در جایی كه تمامی مراسلاتشان در معرض بازرسی دستگاه شهربانی بود؛ در كشوری كه مردم از ترس مأموران آگاهی جرأت سخن گفتن نداشتند مباد تحویل زندان قصر بشوند؛ در خطه ای كه از حقیرترین افراد تا وزرای مملكت در معرض غضب پادشاه و پرونده سازی و زورگویی وردستان او بودند؛ در مكانی كه میشد هر كسی را با تهدید واداشت تا دار و ندار خود را به شاه تقدیم كند تا ضمیمهٌ اموال بی حساب وی شود، صحبت از امنیت بیجاست، فقط میتوان از حفظ نظم سخن گفت، آنهم نظمی مطابق منافع دستگاه حكومت و صاحب اختیار آن. تفاوت امنیت با چنین نظمی در حفظ حقوق و آزادی افراد است كه در سایهٌ اولی تضمین میشود و در دومی ضمانتی ندارد.

 

نتیجه

تكه تكه عرضه كردن خدمات و سجایای رضا شاه و از آنها فهرست های دراز و كوتاه درست كردن دردی را دوا نمیكند. باید به حكومت او و دستاوردهایش نگاهی جامع داشت و قالب این جامعیت جز نظام سیاسی نیست. زیرا خصایص این نظام است كه در نهایت بر تمامی سیاستهای اجرایی تأثیر تعیین كننده مینهد. باید از خود پرسید كه وظیفهٌ اصلی حكومت چیست. البته كه راه و جاده ساختن، كارخانه برپا كردن، ارتش را نظم دادن… همه از جملهٌ وظایف حكومت است ولی وظیفهٌ اصلی آن نیست اگر بود نام هیتلر هم به دلیل اتوبانهایی كه داد ساختند در تاریخ باقی میماند نه به دلیل جنایاتش. وظیفهٌ اصلی حكومت برقرار كردن نظم عادلانه و متعادل در جامعه است نظمی كه جز بر پایهٌ آزادی نمیتواند شكل بگیرد. باقی خدمات، حال هر قدر هم لازم، در مقابل این یكی فرعی است. كسی كه متوجه این نكته نشود و خیال كند كه چیزی از برقراری عدالت و آزادی در جامعه مهمتر است و میتوان آنرا از حكومتهای آزادی كش طلبید، برای امربری ساخته شده و لیاقت زندگانی آزاد را كسب نكرده است. این دلخوشی از زور شنیدن مشكلی شخصی است ولی وقتی در صحنهٌ اجتماع عرضه شد دیگر انتخابی نیست كه فقط به زندگانی یك نفر مربوط باشد، حیات آنهایی را هم كه سزاوار زندگی آزادند مختل میكند. آنچه كه در مورد رضا شاه اساساً مورد ایراد است عیوب فردی او نیست كه كم هم نبود، حتی پشتیبانی انگلستان هم نیست كه البته مایهٌ سرافكندگی است ولی فقط مربوط به یك دوره از حیات سیاسی اوست، نظام اتوریتری است كه با كمك خارجی ولی به دست خود بر پا كرد. این نظام كه دستاورد اصلی اوست به عیب های فردی وی مجال رشد بی حساب داد و از آن مهمتر روش فاسدی را بر حیات سیاسی و اجتماعی میلیونها ایرانی تحمیل كرد كه ما هنوز درگیر پرداخت بهایش هستیم. رضا شاه واروی خمینی نیست كه از دست یكی به دیگری پناه ببریم. این هر دو واروی دمكراسی لیبرال هستند كه به یكسان دشمنش داشته اند و با تمام توان در راه نابودیش كوشیده اند.

تصور اینكه رضا شاهی لازم است تا ما را از چنگال حكومت مذهبی رها سازد و راه آزادی را برایمان هموار كند به خیالپردازی آن كسی میماند كه میخواست به جبهه برود و پس از شهید شدن به سر خانه و زندگی خود بازگردد تا از مزایای شهادت برخوردار شود. باید از این ساده لوحی به درآمد.

22 آوریل 2004

 

 

Posted on Saturday, September 6, 2014 at 02:09AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

بزرگترین و ترسناکترین راز زندگی سید علی خامنه ای بر ملا شد


بزرگترین و ترسناکترین راز زندگی سید علی خامنه ای بر ملا شد

منبع
http://www.fakhravar.org/2012/02/blog-post_22.html
در ویدئوی زیر از تلویزیون دولتی روسیه به تحصیل علی خامنه ای در دانشگاه مرکز جاسوسی شوروی اشاره میشود
 سه شنبه شب، ۲۱ فوریه ۲۰۱۲ همراه یکی از دوستان روی مقاله ای در خصوص نقش جمهوری اسلامی در ترورهای اخیر کار می کردیم. در حین  تحقیقات، همکارم اتفاقی به نکته ای عجیب برخورد کرد و از من پرسید: آیا علی خامنه ای هیچوقت در روسیه بوده است؟ با تعجب گفتم که من هیچگاه چنین چیزی نشنیده ام و بانگاهی به زندگینامه خامنه ای روی وبسایت رسمی اش متوجه شدم که اصلا به این نکته اشاره نشده است. لینک این ویدیو را برایم فرستاد و با چشمان حیرت زده ویدیو را دیدم و در حالی که عرق سردی بر تمام بدنم نشسته بود، به راز بزرگ و ترسناک زندگی سید علی خامنه ای پی بردم. این ویدیو گزارشی کوتاه از مراسم جشن پنجاهمین سالگرد تاسیس دانشگاه پاتریس لومومبا در شهر مسکو، پایتخت روسیه است که توسط تلویزیون دولتی روسیه "آر تی" تهیه شده است

گزارشگر تلویزیون روسیه اشاره میکند که در جشن ۵۰ سالگی دانشگاه پاتریس لومومبا (پس از اصلاحات در وبسایت)، معروف به دانشگاه دوستی مردم روسیه، هزاران فارغ التحصیل این دانشگاه در شهر مسکو گرد هم جمع شدند. هدف این دانشگاه که بیش از پنجاه سال پیش تاسیس شده است، تربیت "گروهی از نخبگان در سراسر جهان" است. ولادیمیر فلیپف، رئیس این دانشگاه می گوید: سی درصد از دانشجویان این دانشگاه را دانشجویان خارجی تشکیل میدهند و دانشگاه ما نه تنها در زمینه علوم سیاسی بلکه علوم انسانی "گروهی از نخبگان جهانی" را تربیت کرده و به کشورهای متبوعشان بازمیگرداند. وی افزوده است که عمده دانشجویان خارجی این دانشگاه از کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین هستند که این نخبگان می توانند با فارغ التحصیلان دانشگاه های آمریکایی و اروپایی رقابت کنند. حدود یکصد هزار فارغ التحصیل این دانشگاه در ۱۶۵ کشور جهان در حال کار و فعالیت هستند. گزارشگر تلویزیون دولتی روسیه، سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی، محمود عباس رئیس تشکیلات خود گردان فلسطین و رئیس جمهور هندوراس را بعنوان تعدادی از دانشجویان برجسته این دانشگاه معرفی می کند. در ادامه این گزارش عنوان می شود که "دانشگاه دوستی مردم روسیه" در سال ۱۹۶۰  یعنی دقیقا در سالی که بسیاری از کشورهای آفریقایی استقلال یافتند، تاسیس شده است. این دانشگاه برای یادگیری سایر کشورها از تجربیات اتحاد جماهیر شوروی و ارتباط هرچه نزدیکتر با این کشور ایجاد شده است. عبدالرحمن سیلا در وصف این دانشگاه می گوید: ما باید بدانیم که این یک نهاد آموزشی منحصر بفرد است. این دانشگاه از بدو تاسیس فرصتی را برای جوانان مستعد از کشورهای در حال توسعه فراهم کرد تا بتوانند از امکانات آموزشی با کیفیتی استفاده کنند. امروز هم این رویه ادامه دارد و جوانان پس از تحصیل در این دانشگاه به کشورهای خود بازمی گردند و تبدیل به "رهبران در زمینه های خاص" می گردند! وی معتقد است که جهان به این دانشگاه نیاز دارد
این تعریف دولت روسیه از دانشگاه پاتریس لومومبا است. اما ببینیم واقعیت این دانشگاه و راز افسانه ای و ترسناک حضور سید علی خامنه ای رهبر خود خوانده مسلمین جهان در این دانشگاه چیست!؟ بر پایه اسناد و گزارشهای موثق دانشگاه پاتریس لومومبا یا همان دانشگاه دوستی مردم روسیه، در سال ۱۹۶۰ با مدیریت مستقیم سازمان مخوف امنیت شوروی معروف به "کا گ ب" تاسیس شد و از همان آغاز تحت عنوان "آکسفورد تروریستها" شناخته می شد. دکتر ایلان برمن در جزوه ای تحقیقاتی تحت عنوان "روسیه و خلا قدرت در خاور میانه" که ژوئن سال ۲۰۰۱ منتشر کرد، دانشگاه پاتریس لومومبا را آکادمی تربیت نیروهای ضد آمریکایی برای کشورهای جهان سوم، خطاب میکند که البته بسیاری از مدیران فعلی جمهوری اسلامی از آنجا فارغ التحصیل شده اند و از جمله سید علی خامنه ای و غلامحسین محسنی اژه ای

از دیگر چهره های سرشناسی که فارغ  التحصیل این دانشگاه هستند، تروریست ونزوئلایی ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس شغال را میتوان نام برد که در حال حاضر دوران محکومیت حبس ابد را در زندانی در فرانسه می گذراند. وی یکی از بزرکترین تروریستهای تاریخ است که عملیات چریکی و تروریستی را در دانشگاه پاتریس لومومبا فرا گرفت و به ماموریتهای بین المللی اعزام شد. پدر وی یک مارکسیست معتقد بود که نام پسرش را به جهت علاقه فراوان به لنین ایلیچ گذاشت که نام پدری لنین میباشد. برادران وی را هم لنین و ولادیمیر نامید


 همچنین فیدل کاسترو، یاسر عرفات و هوگو چاوز از دیگر پرورش یافتگان این مرکز بزرگ تربیت تروریست هستند. در واقع این دانشگاه جوانان مستعد را از کشورهای آفریقایی، آمریکای جنوبی و خاور میانه و آسیا انتخاب کرده و به آنها بورسهای بسیار خوب دولتی می داده تا با اصول انقلابیگری مارکسیستی و ضد آمریکایی آشنا شوند و سپس به کشورها یشان بازگشته و مقدمات انقلاب را فراهم کنند ، که البته عمدتا با مبارزات چریکی و مسلحانه توأم بوده است. آموزشهای جنگ روانی، کار با انواع اسلحه، نبرد های چریکی، سازماندهی باند های سیاسی مخالف و مسلح و تسویه حسابهای خونین پس از انقلاب از مجموعه دروس این دانشگاه به خصوص در فاصله سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۴ بوده است. بسیاری از انقلابهای چپگرایانه در این سالها ریشه در دانشگاه پاتریس لومومبا داشته اند. هدف نهایی ایجاد شبکه ای بزرگ از رهبران انقلابی در سراسر جهان بود که همه آنها روابط نزدیک و ویژه ای با اتحاد جماهیر شوروی داشته باشند و به این شکل بتوانند حلقه محاصره را بر کشورهای بلوک سرمایه داری یا دموکراسی های غربی تنگ و تنگ تر کرده و به رؤیای "جهان یک دست شده مارکسیستی" جامه عمل بپوشانند. همانگونه که می بینیم بزرگترین راز زندگی سید علی خامنه ای در مصرف روزانه خاویار یا بوقلمون و یا سواری بر اسبهای اصیل عربی و حیف و میل بیت المال خلاصه نمی شود. بزرگترین و ترسناکترین راز زندگی خامنه ای مربوط به دورانی است که هیچ اشاره ای به آن در زندگینامه های وی نشده است و پرده از اسرار بسیاری در خصوص ماهیت رژیم جمهوری اسلامی بر میدارد. خامنه ای در سال ۱۹۶۴ میلادی برابر با ۱۳۴۳ خورشیدی به شوروی سفر می کند و در دانشگاه پاتریس لومومبا وابسته به سازمان امنیت شوروی به تحصیل مشغول می شود


پرسش کلیدی اینجاست که در سالهای دهه شصت میلادی که هیچ خبری از انقلاب در ایران نبود، دلیل حضور سید علی خامنه ای در دانشگاه رسمی سازمان امنیت شوروی چه میتوانست باشد؟ آیا جز اینکه ایشان در اندیشه تبدیل شدن به جاسوس امپریالیسم شرق برای مبارزه با شاه و امپریالیسم غرب بود؟ به نظر می رسد سید علی پرچم ولایت فقیه و جانشینی برحق امام زمان را بواسطه شجره نامه ساختگی اش از دستان آن امام غایب دریافت نکرده است و این پرچم را در مرکز تربیت تروریست شوروی از دستان نمایندگان لنین و استالین گرفته است تا بتواند تیشه ای بر پیکره امپریالیسم آمریکا بزند. حالا با بر ملا شدن این راز تکلیف "ذوب شدگان در ولایت" چه می شود که به عشق وساطت مولایشان برای ورود به بهشت، خون پاکترین جوانان ایرانزمین را بر سنگفرش خیابان ها ریخته اند؟ راستی گیرم که ما دروغ می گوییم و شایعه برای مقام عظمای ولایت ساخته ایم، دولت روسیه چه دلیلی دارد که به دروغ سید علی خامنه ای را فارغ التحصیل این دانشگاه معرفی کند و چرا خامنه ای چیزی از ارتباطش با این دانشگاه و تحصیل در آن را در زندگینامه اش نیاورده   است؟ خیلی دوست دارم نظر کسانی را که نه تنها نقطه سیاه ، بلکه هیچ نقطه خاکستری در زندگی خامنه ای ندیده بودند را در این مورد بدانم
Posted on Wednesday, August 27, 2014 at 01:57AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

هنوز اکثریت با ارتجاعیون است تا انشااله دمکراسی خواهان متشکل شوند


در فیس بوک نظر سنجی ایی  بود در رابطه ای با مقبولیت خمینی  و شاه .حدودا بالای پانصد کامنت گذاشته شده است و نظرها را نوشته اند.اکثریت شاه پرست و تعداد خمینی پرستان در حد دمکراسی خواهانی بد که هر دوی اینها را رد میکردند و انان را دیکتاتور و عامل اجنبی  مینامیدند. اگر چه آمار گیری اینترنتی نمیتواند علمی باشد ولی شاخه هایی از حقیقت را در خود دارد اگر تقلب نشده باشد و فرض را بر این میگذاریم که تقلبی هم نشده است.این که هنوز هم اکثریت شاه پرست باشند نشانه خوبی برای آینده ایران نیست.آینده ایران در گرو رویش نیروهایی است که به دمکراسی و سکولاریسم و حقوق بشر معتقد باشند.
در این نظر سنجی مورد اول خمینی و مورد دوم شاه است و مورد سوم را هم بنده اضافه میکنم که دمکراسی خواهان باشند


مورد یک و دو هر دو مزدور بیگانه بوده اند و هستند.شاه را ارباب برد زیرا خمینی سود بیشتری به ارباب میرساند. کسانی که یک و یا دو را انتخاب کرده اند بخواهند یا نخواهند مرتجعین ایرانی و عامل استمرار استبداد و آدم کشی و وابستگی در ایران هستند.در اوایل انقلاب فقط این مرتجعین عرض اندام میکردند ولی خوشبختانه به سبب عمل کرد ضد انسانی اسلامیستها گروه اندکی به لزوم دمکراس یو سکولاریسم همسو با حقوق بشر پی برده اند و در این نظر سنجی تعدادشان تقریبا برابر با طرفداران استبدادآخوندی است و این نشانه خوبی است. امید دارم که این گروه روز به روز بیشتر بشوند زیرا فقط این گروه حقانیت مبارزاتی دارد یعنی فقط برای جیب خود و برای نوکری به اربابش فعالیت سیاسی ندارد بلکه برای رهایی ایران عزیز از نفوذ بیگانه و اعتلای ایران و زندگی انسانی مردم ایرا میکوشند ما باید سعی کنیم این گروه متشکل شود. ارتجاع داخلی ایران کی ها هستند:

ارتجاع ایرانی در برابر پیشرفت کشور سد بزرگی است و عامل عقب ماندگی علمی و صنعتی و فرهنگی ماست.این ارتجاع با اصول دمکراسی و سکولاریسم و ارزشهای حقوق بشری مخالف است.امروزه که دمکراسی بر روی کاغذ دشمنی ندارد  ارتجاع ایرانی سعی دارد خودش را دمکرات و معتقد به دمکراسی همم بنامد.مثلا مقامات جمهوری اسلامی میگویند ایران آزادترین کشور است و حقوق دمکراتیک مردم با انتخابات فراوان در تمام سطوح تامین میشود!!! که البته نمیتواند جلوه های ارتجاعی این رژیم مرتجع را بپوشاند.سلسله شاهنشاهی پهلوی هم همینطور ادعا میکرد بلکه کورش را هم بنیان گذار حقوق بشر مینامید ولی کسی بالای حرف شاه نمیتوانست نظری بدهد چه برسد به انتقاد کردن یا مخالفت با نظر شاه.شاه بر خلاف قانون اساسی کشور را تک حزبی هم کرد ولی از ادعای خودش در مورد کورش بنیان گذار حقوق بشر دست نکشید.
نیروهای حاکم بر کشور در نود سال اخیر ارتجاعی و ضد مردم و ضد کشور بودند علیرغم ادعای بسیارشان بر وطن پرستی و خواستار پیشرفت ایران بودن.
کمونیستها هم در عمل با مخالفت دمکراسی و اعای این که این دمکراسی امپریالیستی و مرتجعانه است در عمل با این نیروهای مرتجع ارتجاعی همراهی  کرده اند  و اسیر برداشتهای ایدئولوژیک خود هستند.در عمل کار بجایی رسیده است که مثلا عده ای از کمونیستها از آخوندها و سیاست آنها دفاع میکنند.
از نظر من هر کسی که در ایران با مظاهر مدرنیته ضدیت میکند ارتجاعی است .مظاهر مدرنیته دمکراسی ؛ سکولاریسم و ارزشهای حقوق بشری است.من فکر میکنم که مظاهر مدرنیته بهترین محک برای یافتن مرتجع و تشخیص ترقی خواهان است
اکثریت اپوزیسیون ایرانی دارای باورهای ارتجاعی و استبدادی هستند که منشا بسیاری از مسایل کشورمان است.این باورها متعلق  به اسلامیستهای سیاسی و ناسیونال فاشیسم آریامهری است.این دو اپوزیسیون که در نود سال اخیر هم حاکمیت و هم اپوزیسیون هم بوده اند در عمل همسو با ارتجاع جهانی  بوده اند که سبب عقب ماندگی در کشور ما شده اند.تا زمانی که مردم بسمت باورهای مدرنیته یعنی دمکراسی و سکولاریسم و حقوق بشر نروند  نه تنها راهی برای اتحاد بین مردم موجود نخواهد بود بلکه زمینه ساز ادامه حکومت مرتجعین هم خواهند شد
مورد یک و دو هر دو مزدور بیگانه بوده اند و هستند.شاه را ارباب برد زیرا خمینی سود بیشتری به ارباب میرساند. کسانی که یک و یا دو را انتخاب کرده اند بخواهند یا نخواهند مرتجعین ایرانی و عامل استمرار استبداد و آدم کشی و وابستگی در ایران هستند.در اوایل انقلاب فقط این مرتجعین عرض اندام میکردند ولی خوشبختانه به سبب عمل کرد ضد انسانی اسلامیستها گروه اندکی به لزوم دمکراس یو سکولاریسم همسو با حقوق بشر پی برده اند و در این نظر سنجی تعدادشان تقریبا برابر با طرفداران استبدادآخوندی است و این نشانه خوبی است. امید دارم که این گروه روز به روز بیشتر بشوند زیرا فقط این گروه حقانیت مبارزاتی دارد یعنی فقط برای جیب خود و برای نوکری به اربابش فعالیت سیاسی ندارد بلکه برای رهایی ایران عزیز از نفوذ بیگانه و اعتلای ایران و زندگی انسانی مردم ایرا میکوشند ما باید سعی کنیم این گروه متشکل شود. ارتجاع داخلی ایران کی ها هستند:

 


ارتجاع چیست؟

 

ارتجاع نیروهایی هستند که بعلل مختلف در برابرعدالت ناشی از عقلانیت ازاد و رها و خود محور که نوکر دین و ایدئولوژی نیست ایستاده اند.برای شناخت عقلانیت فوق مقاله زیر را مطالعه بفرمایید



در کل در جامعه ما همیشه بی عدالتی وجود داشته است ولی نیروهای ارتجاعی خواستار حفظ وضع موجود بوده اند بعلل مختلف مثل مصلحت دین و یا مصلحت حکومت و یا هر چیز دیگری که منجر به ادامه بی عدالتی در جامعه میشود ولی این نیروهای ارتجاعی اگر قوی تر بشوند بشدت بی عدالتی هم میافزایند مثل بد شدن زندگی کارگران ایرانی نسبت بزمان شاه قبل از انقلاب
 
 
خوب البته عدالت فقط در امور اقتصادی و شغلی نیست.عدالت در تمام امور جامعه از تحصیل و تفریح و روابط
مردم با همدیگر و با دولت و ... مورد بحث است.نیروهای ارتجاعی ایران دو دسته اصلی اسلامیستی و ناسیونال فاشیسم آریامهری دارد بهمراه طیفهای همراهش مثل دراویش ودیگر گروه های اسلامیستی و نحله های مختلف سطنت خواهی که با دمکراسی در تضاد هستد

بالا بودن ناسیونالیستهای اریامهری فقط نشانه از رفتار احساسی و بر اساس منافع فردی و در ضدیت با عقلانیت آزاد ورهاست: عقلانیتی که نوکر دین (مثلا اسلام) و ایدئولوزی (مثلا کورش پرستی و کمونیسم و نازیسم و ...) نیست و هدفش کشف حقیقت و رفاه و بقای همه انسانهاست
Posted on Saturday, August 16, 2014 at 04:58PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

فرار مغزها در اثر دزدی و آدم کشیها و فساد اسلامیستهای خائن بکشور:مریم میرزا خانی نخستین زن برنده جایزه ریاضی فیلدز در جهان


این تصویر مربوط به سال 1374 است. مریم میرزاخانی، برنده جایزه فیلدز ریاضیات، نفر سوم از سمت راست در کنار هاشمی رفسنجانی، حدادعادل و نجفی. 
میرزاخانی و احتمالاً اغلب دیگر دانش آموزان نخبه ای که در این عکس دیده میشوند از ایران مهاجرت کرده اند. این افراد بهمراه بسیاری دیگر از مهاجرین تحصیلکردگان ایرانی از کشور خارج شده اند.
و اما آنان که ماندند چه شدند:
- میترا عالی، دانشجوی نخبه دانشگاه شریف، دانشجویکارشناسی ارشد رشته بیومتریال دانشگاه صنعتی شریف، رتبه ٧ کنکور کارشناسی ارشد و عضو بنیاد ملی نخبگان، پس از انتخابات ۸۸ بازداشت شد.
- امید کوکبی، نخبه ایرانی دانشجوی فوق دکترای فیزیک اتمی با گرایش لیزر در دانشگاه تگزاس آمریکا و همچنین برگزیده المپیاد فیزیک، در بهمن ماه سال ۸۹ به ایران سفر کرد و هنگام خروج از ایران در فرودگاه بازداشت و همچنان زندانی است.
- علی اکبر محمدزاده، دانشجوی نخبه دانشگاه شریف پس از اعتراضات جنبش سبز در ۲۵ بهمن ۱۳۸۹، هنگام خروج از دانشگاه توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به شش سال حبس محکوم شد.
- امین نیایی فر، دانشجوی نخبه دانشگاه تهران به اتهام توهین به احمدی‌نژاد در دادسرای اوین شلاق خورد و مدتی را در اوین زندانی بود. امین نیایی فر، دانشجوی ممتاز رشته مهندسی مکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران.
- آرمان رضاخانی، دانشجو، برگزیده دهمین جشنواره خوارزمی از نخبگان ممتاز کشوری در المپیاد ریاضی، مکتشف قانونی در ریاضی بنام قانون مربعات و مثلثاث رضاخانی و مخترعی جوان در زمینه هایی چون سازه های معماری و کمک آموزشی فرکتال پس از حوادث ۸۸ بازداشت شد. وی پس از دریافت بورس چهار ساله از دانشگاه تگزاس اِی اَند اِم هم اکنون در رشته مهندسی کامپیوتر همین دانشگاه درحال ادامه تحصیل می باشد. 
- جواد علیخانی، دانشجوی دورۀ دکترای دامپزشکی دانشگاه شهید چمران ابتدا در مهر ماه سال ٨۶ و سپس در دوم خرداد ١٣٨٩ برای بار دوم بازداشت شد و از سوی دادگاه انقلاب به سه سال حبس محکوم شد.
- احسان عبده تبریزی، دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه دورهام انگلستان، یکی از زندانیان حوادث پس از انتخابات. مهم ترین اتهام احسان عبده حضور در تجمع های اعتراضی ایرانیان خارج از کشور در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در لندن است و به همین دلیل به پنج سال زندان محکوم شد.
- حامد صابر از نخبگان و فارغ التحصیلان دبیرستان علامه حلی تهران و رشته مهندسی سخت افزار کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف، اخذ مدال برنز المپیاد کامپیوتر کشوری، از عکاسان فعال حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری، که عکس‌های وی در بسیاری از مجلات، خبرگزاری‌ها و وب‌سایت‌های خبری و اجتماعی بین المللی انتشار یافته بود در روز ٣١ خرداد ماه ۸۹ بازداشت شده بود.
- سروش ثابت برنده‌ی مدال برنز المپیاد کامپیوتر سال ۱۳۸۱، نفر دوم المپیاد خوارزمی در رشته‌ی ریاضی سال ۱۳۸۱ و رتبه‌ی اول کنکور کارشناسی ارشد سال ۱۳۸۸، بمدت دو سال به حبس محکوم شد.
- و بسیاری دیگر از دانشجویان و شخصیتهای برجسته‌ی علمی کشور که طی سالهای گذشته بازداشت و زندان شدند.
تهیه گزارش: علی آزادان
عکس از سایت انتخاب
از صفحه ی عکسهای تاریخی
......................
کارگاه آموزشی شهروندیار
 

حسن روحانی نوچه هاشمی رفسنجانی که از اول انقلاب در این غارتها و فساد و آدم کشی نقش دارد و برادرش هم واارد کننده روغن پالم از مالزی است که سلامت مردم را بخطر انداخته است در یک حرکت فریب آمیز  برای گول زدن مردم ایران پیام تبریک به این خانم دانشمند ارسال داشته است.
گفته میشود این دانشمند  اصالتا اهل زنجان است و از مردم آذربایجان میباشد

دانشجوی دختر ایرانی‌ از "مریم میرزاخانی" می‌نویسد:

خوب مریم میرزاخانی جایزه بین المللی ریاضی رابرد توجه کنید ریاضی!! همانی که خیلی ها میگویند رشته ای مردانه است (ما خودمان حتی بین درسها دیوار کشیده ایم )حالا همه افتخار میکنند که او ایرانیست اما باید بگویم او محصول جامعه ایران نیست .جامعه دانشگاهی و فضای علمی کشور هیچ وقت نمیتواند دستاوردی به این بزرگی داشته باشد دانشگاهی که درسها و واحدها را غیر کاربردی میکند .دانشگاهی که علم نمی آموزد و تنها حافظه ی ما را به چالش میکشد.یک عده هم میگویند او در ایران هم موفق بوده و مدال های جهانی المپیاد داشته دوستان در مدرسه ای که من کار میکنم هرسال تعدادی از همین مدال آوران جهانی در حال تدریسند .
با تمام نبوغی که از انها میشناسم و میبینم آنها فقط یک معلم هستندکه باید برای گرفتن حقوقشان گاهی چانه هم بزنند .
حالا دانشگاه را کنار بگذاریم .برویم سراغ موضوع جدی تر یعنی جامعه، جامعه ایران چقدر میتواند عرصه ای باشد برای شکوفایی زنان.اغلب زنانی که من موفق میدانمشان به نحوی از ازدواج طفره میروند چرا ؟چون بعد از تاهل بار سنگین خانه داری و بچه داری مجالی برای تاخت و تاز علمی نمیگذارد .چون اکثریت مردان ایرانی سهمی در کارهای خانه ندارند .راستش از نظر من مریم و موفقیتش دستاورد آرامش و آسایش و تلاش غربیست..

و با همه ی اینها به او افتخار میکنم پیش از همه به عنوان یک زن .او برای من رنگ امید است..
این هم از سانسور دولتی که بر سر این بانوی دانشمند روسری را میگذارد و این در واقع توسری است که بر زنن ایران کوبیده میشود


Posted on Friday, August 15, 2014 at 10:04PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment