ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

بیاد هاشم شعبانی مبارز عرب ایرانی که اعدام شد


کاریکاتوری از "جیان فرانکوی" ایتالیایی به یاد هاشم شعبانی، معلم عرب اهوازی که در 27 ژانویه امسال مخفیانه در اهواز اعدام شد

Posted on Thursday, February 20, 2014 at 10:20PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

هدایت و شریعتی - محمود درگاهی

از افشا

اینها را میتوان نماد ناسیونالیسم مرتجع و اسلامیسم مرتجع دانست.منتها کسانی که اگر چه در هواخواهی آن ایدئولوزیها بودند ولی مسئله دار هم بوده اند.اما این مسئله داری تا به ان حد نبوده است که از کادر اسلامیسم و یا ناسیونال اریامهری بیرون بیایند. اینها راه و خواسته ایی داشتند که زمان به انها اجازه واقعیت نمیداد.کوشش جنون آمیز این دو در بررسی خود از واقعیتها  آنان را از زندگی معمولی محروم و در نهایت بسمت مرگ راهنمایی کرد .جوانمرگی شریعتی در اثر سکته نمیتواند کمتر از خودکشی هدایت باشد. منتها شریعتی برای هدف خودش با ارتجاع ناسیونالیستی حاکم همسو بودتا حدی که به یک خود فروش شباهت پیدا میکند ولی هدایت  کششی بسوی اهداف وطن پرستی از روی عقاید قلبی نداشت و در اثر نفوذ روحیات زمانه خود بوده است.این دو عکس هم بوده اند.شریعنی در خدمت سیستم ارتجاع ناسیونالیستی و در خدمت اسلامیسم ولی هدایت بر ضد اسلامیسم و گریز مند از یک ناسیونالیست ارتجاعی تمام عیار بودن.در ضمن شریعتی جامعه شناس نبوده است.
http://efsha.squarespace.com/blog/2014/1/25/357750907823.html
__________________________________________________________________________


 هدایت و شریعتی
محمود درگاهی

(منبع: نشریه «آفتاب»
)

1ـ نیچه، آلمانی‌ها را ملامت می‌کرد که در به کار بردن حرف «واو» از خود شلختگی نشان می‌دهند. مثلاً وقتی که می‌گفتند: «شوپنهاور و هارتمن» او خنده‌اش می‌گرفت. گاهی هم می‌گفتند: «گوته و شیلر» و او می‌ترسید که مبادا زمانی بگویند: «شیلر و گوته» (1)
بی‌تردید همان اندازه شلوغ‌کاری و شلختگی که نیچه در «واو»، «شوپنهاور و هاتمن» یا «شیلر و گوته» می‌دیده است، در نگاه نخست، در «هدایت و شریعتی» نیز می‌توان دید! و این شلوغ‌کاری ما را به یاد تعبیری از سید علی صالحی، شاعر اندیشمند معاصر می‌برد که: «این «واو» هم در زبان فارسی «عجب مارمولکی است!» (2)
2ـ یک مرزبندی و تفکیک صوری، هدایت و شریعتی را در دو حوزه‌ی جداگانه با یکدیگر می‌نشاند، در حالی که هدایت را مردی منزوی و مأیوس، اما ژرف‌اندیش و نونویس و پیش‌روتر از روزگار خود نشان می‌دهد؛ شریعتی را اهل ایمان و آرمان، پای بند مذهب و در بند گذشته‌ها، در موجه‌ترین تعبیر، از زمره‌ی مردان ایدئولوژی و سرگرم جدل و جدال‌های بیهوده‌ی سیاسی می‌خواند! زیرا در آنچه که اندیشه و ادراک بسیاری از روشنفکران، به ویژه هواداران هدایت و مفسران آراء و نوشته‌های او، از این دو مرد ناهمانند، در خود ترسیم کرده است هیچ گونه شباهت یا همانندی وجود ندارد! در این تصویر، هدایت زندگی و تلاش خود را یک سر در تفکرات عمیق، تصفیه و تعالی دادن به اندیشه و فرهنگ ایران زمین، ستیز با کهنگی و خرافه. که دین (سنتی و خرافی) یک مصداق بارز آن است و انزوا و گریز از شر و شور زندگی به سرآورده‌ و از این راه کارنامه‌ی فرهنگی قوم ایرانی را در جهان معاصر، اعتبار و قوام داده است. در حالی که شریعتی سرگرم خرافه‌گرایی، ایدئولوژی‌سازی، عوام‌زدگی و بی‌قراری و شتاب برای تغییر شرایط اجتماعی ـ سیاسی روزگار خود بوده و سرانجام نیز با کشاندن نظام سیاسی کشور به سوی یک حکومت مذهبی، ارتجاع و خرافه را بر زندگی مردم این سرزمین غلبه داده است! آنچه که شریعتی به دنبال آن بود نه تنها برای هدایت ارزش طرح و بررسی نداشته، حتی شایسته‌ی کمترین توجهی نبوده است، بلکه در حقیقت همه‌ی کوشش هدایت مصروف زدودن این گونه عوامل انحطاط اندیشه و زندگی مردم بوده است! هدایت همواره از دردهای عمیقی نالیده است که «مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورده و می‌تراشد و این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد.» (3)
اما شریعتی بی‌آنکه بویی از این گونه دردها و زخم‌ها برده باشد، از دردهای مضحکی سخن می‌گفت که در عرصه‌ی ایمان و آرمان، یا معیشت و اقتصاد، گریبان‌گیر توده‌های مردم بود! هدایت اگر هم از جامعه و مردم سخن می‌گفت، بیشتر به ریشه های تاریخی دردها در گذشته و به ویژه آمدن عرب‌ها به ایران می‌اندیشید و آغاز تباهی و تیره‌روزی ایران را در همین یک حادثه‌ی تاریخی می‌دید، اما شریعتی گذشته از آنکه این حادثه را به گونه‌ای دیگر تفسیر می‌کرد، امروز را بیش از دیروز، زمینه‌های درونی را بیش از انگیزه‌های بیرونی، در پدید آمدن فاجعه‌ها مؤثر می‌یافت! در نگاه هدایت، مردم سرزمین او، همه آدم‌هایی «وافوری، تراخمی، از خود راضی، قضا و قدری، مرده‌پرست، مافنگی، مزور، متملق و چاپلوس و شاخ حسینی و بواسیری هستند»(4) خود این سرزمین «روی نقشه جغرافیا، لکه‌ی حیض است، هوایش غبارآلود، زمینش نجاست‌بار، آبش نجاست مایع و موجوداتش فاسد و ناقص‌الخلقه»(5) و شریعتی زندگی همین مردم را محور و مدار زندگی خود می‌دید و گاه به گونه‌ای از آنها سخن می‌گفت که پوپولیست‌ها و توده‌گرایان تمام عیار از آنان سخن می‌گویند: «این بیست سال که تمامی عمر حقیقی من بوده است، همه بر سر «یک» حرف گذشته است! و براده‌های حیاتم و ذرات وجودم و تکه‌تکه‌ی روحم و قطعه قطعه‌ی احساسم و خیالم و لحظه لحظه‌ی عمر، همه در حوزه‌ی یک «جاذبه» و مجذوب یک «مغناطیس» بوده است و بدین گونه همه‌ی حرکت‌ها و تضادها و تفرقه‌ها و پریشانی‌ها، در من یک «جهت» گرفته‌اند و با یک «روح» در زندگی کرده‌اند و همه پیکر واحد یک «توحید» گرفته‌اند و همه منظومه‌ی یک هیأت، یک جاذبه و یک آفتاب! و این همان یک حرفی بود که تمامی عمر حقیقی‌ام بر سر آن رفت و همان که زبانم و قلمم جز آن یک حرق نگفت ننوشت و نمی‌دانست و آن یک حرف: مردم»(6) و خلاصه‌ی سخن اینکه او از یأس‌های تلخ و سیاه، دردهای ژرف وجودی سخن می‌گفت و این از درد فقر و بیماری توده‌های آسمانی جلی که همگی به تعبیر هدایت «رجاله» بودند و در نتیجه نه دردشان ارزش و اعتباری داشت و نه حتی خودشان! (7)
3ـ شریعتی در یک نقد جدی بر هدایت، خط فاصل عظیمی میان اندیشه‌های روشنفکرانه‌ی عصر خود ترسیم می‌کند و او را روشنفکری بر کنار از دردهای زمانه‌ی خود نشان می‌دهد. 
رهیافت شریعتی به هدایت در این نقادی از طریق ریشه‌های طبقاتی خانواده‌ی هدایت و اشرافیت تیره و تبار اوست: «دلهره فلسفی هدایت ناشی از رفاه است. رفاه یک پوچی است. پوچی معنا ندارد. برخوردار از واقعیتی است که خود در انجام آن هیچ سهمی ندارد. دیگری کار می‌کند و او می‌خورد، که این امر یک رابطه منطقی نیست، بنابراین رفاهی که دارد پوچ است (جامعه رفاه ندارد و او دارد) و واقعیت خارجی را کسی می‌تواند بفهمد که کار می‌کند، ولی کسی که مرفه است چنین نیست... کار کردن است که انسان را می‌سازد ـ و بنابراین واقعیت اجتماعی را لمس نمی‌کند و زندگی را در چهره‌ی حقیقی خودش نمی‌شناسد. زیرا کسی چهره حقیقی آن را می‌شناسد که با آن تماسی دارد. چه کسی؟ کسی که کار می‌کند، روابطی که با افراد دارد عینی است. کسی که کار نمی‌کند روابطش ذهنی است. صادق هدایت نمونه انسانی است که واقعیت برایش پوچ است و هیچ. بنابراین در جست‌وجوی گمشده‌ای است که آن خلأ وجودیش را پر کند و عبث بودن خودش را معنی بدهد. این است که می‌بینیم صادق هدایت ابتدا به ناسیونالیسم می‌پردازد: جایی که «سایه روشن»، «انیران»، «پروین دختر ساسان» و «خیام» را می‌نویسد. به مبارزه با اسلام و احیاء فرهنگ ایرانی در دوره گذشته طلایی و دور گمشده می‌پردازد و این امر برایش یک هدف است. وقتی برایش انسان مطرح می‌شود، اینها را همان طور و بدون اینکه به جایی برساند، رها می‌کند و کتاب «انسان و حیوان» را می‌نویسد. این در زمانی است که تحت تأثیر فلسفه هند واقع شده و یکی از نمونه‌هایش اینکه گیاه‌خواری و عدم آزار حیوانات و اصولاً فلسفه‌ی بی‌آزاری را به عنوان هدفی برای زندگی انتخاب می‌کند. بعد می‌بینیم که این، فلسفه وجود نمی‌تواند باشد! من هستم که چه کار کنم؟ تا کسی را نیازارم کسی را نیازردن به عنوان فلسفه زندگی، فرم زندگی، شکل زندگی می‌تواند باشد، اما به عنوان هدف زندگی نمی‌تواند باشد! بی‌آزاری، صلح، با همه جانوران و همه حیات یک فرم زندگی است نه هدف! من به گونه‌ای زندگی می‌کنم که در گوش کسی نزنم. درست است اما نمی‌شود وسیله را به جای هدف گذاشت! بعد صادق برمی‌گردد به کافکا و مسخ شدن آدمی را می‌نویسد تا به آخرین نقطه‌ی تفکرش می‌رسد و می‌بیند که (آن خلأ را) با هیچ چیز نمی‌تواند پر کند! همه فریب است، با هیچ چیز نمی‌تواند پرش کند، مگر با خاتمه دادن به زندگیش که در همه ابعادش پوچ است. از کجا فهمیده می‌شود! از کتاب «سین گاف، لام، لام» که یک داوری است، یک آینده‌بینی است که انسان تا آنجا پیشرفت می‌کند که احتیاج به غذا و کار کردن ندارد، بنابراین همه‌ی کوشش‌های ما مصرف به هدف‌هایی است که در آن موقع، دیگر به وسیله علم، تأمین خواهد شد. بنابراین در زندگی، من برای چه به کار کردن نیاز دارم؟ آن وقت بزرگ‌ترین بدبختی و رنجی که وجود دارد، خود زیستن است، چرا؟ زیرا بزرگ‌ترین رنج این است که آدم «باشد» بدون این که بداند برای چه هست! اگر انسان به این آگاهی برسد، بیچاره می‌شود، زیرا اگر به این درجه از آگاهی برسیم که بفهمیم هدف‌هایی که الان این همه به ما عشق، نیرو، حرارت، کینه می‌دهد، جدی نیست، دیگر هیچ چیز برای زندگی‌مان نمی‌ماند. (8)
4ـ بی‌گمان اگر هدایت هم زنده می‌ماند، روزی در معرفی و نقد اندیشه شریعتی سخن می‌گفت، او را یکی از امله‌های عقب‌مانده و گذشته پرستی از تیره و تبار همان تیپ‌های داستان «البعثه الاسلامیه» نشان می‌داد. کسانی که با نوعی شیفتگی و ولع بیمارگونه در پی خرافه و ارتجاع سگ‌دوی می‌کنند و عزم آن را دارند که زندگی و زمانه خود را به قهقرا ببرند و از هر گونه تازگی و ترقی دور نگه دارد! حال اگر با همین روش در کار هدایت و شریعتی پیش برویم، بیگانگی و شکاف بین آنها را هر لحظه عمیق‌تر خواهیم یافت و در نتیجه هیچ قرینه و یا نشانه‌ای برای نزدیکی و هم‌جواری آنها باقی نخواهد ماند تا دست‌آویزی برای نشاندن آنها در کنار یکدیگر باشد!
5ـ اما حقیقت این است که آنچه در باب اندیشه و آراء هدایت و شریعتی آورده شده، نه تنها بخش ناچیزی از تفاوت و شکاف بین آنها بود، بلکه اگر هم همه‌ اندیشه‌های آن دو را در این باب می‌نگاشتیم، باز هم، ماجرای هدایت و شریعتی تمام نشده بود! این گونه تفسیر و گزارش‌ها، تنها یک سطح و یک سوی منشور اندیشه و آراء آن دو را ترسیم می‌کند، در حالی که هدایت و شریعتی، هر دو، اندیشه و سیمایی چند پهلو دارند و لازمه یک ادراک درست از شخصیت آنها، پرداختن به ابعاد دیگری از اندیشه آئین، رفتار، اخلاق، دغدغه‌ها و اشتغالات اساسی آنهاست. یعنی همین عناصر و انگیزه‌های که این دو را در کنار برخی دیگر از مردان اندیشه و هنر معاصر، در علاقه و اعتقاد انبوهی از نسل‌های این دوره تاریخی رسوخ داده و ماندگار کرده است! یک چنین جست‌وجویی در زندگی و آثار شریعتی و هدایت می‌تواند قرینه‌های گونه‌گونی از نزدیکی و شباهت برخی از آراء و اندیشه‌های آنان بیرون بیاورد و از بیگانگی و ناآشنایی آنها بکاهد. در چنین صورتی دیگر، نشاندن هدایت در کنار شریعتی، قرابت و شگفتی چندانی ایجاد نخواهد کرد! اما چنین جست و جوی دور و درازی از حیطه بررسی یک مقاله بیرون است و تنها یک گزارش فراگیر می‌تواند از عهده آن برآید. از این رو، در این نوشته تنها به یک بعد برجسته از زندگی و اندیشه‌های این دو می‌پردازیم که مشهورترین نکته زندگی هدایت است و از قضا در زندگی شریعتی نیز به گونه‌ای دیگر پدیدار شده است و آن، «مرگ اندیشی»، «یأس فلسفی» و «گریز از زندگی» و رفتن به سوی «خودکشی» است.
6ـ نام هدایت در ایران پیوسته یادآور یأس و سیاه‌اندیشی و نومیدی از زندگی بوده است. از این رو پرسش‌های اساسی در باب هدایت‌شناسی نیز پیرامون همین موضوعات دور می‌زده است. این نکته را نه تنها نوشته معروف او، یعنی «بوف کور» و نیز خودکشی پرسروصدای او برجسته و غلیظ می‌کرده است، بلکه در بیشتر داستان‌ها او نیز، خودکشی و یأس در زندگی اشخاص داستانی، یک دغدغه اصلی است و این نکته‌ای است که همه مفسران آثار هدایت در باب آن هم سخنی دارند: «چه بسیار از شخصیت‌های خیالی او در فکر خودکشی هستند. مانند این سامپینگه که در آرزوی این است که به حیات خود پایان دهد و دوباره در دنیای بهتری که در آن موجودات «اثیری» هستند، پا به عرصه وجود بگذارد». «بی‌شک هدایت وقتی این کلمات را بر دهان قهرمان «بوف کور» می‌گذاشت، در فکر خود بود: تو احمقی، چرا زودتر شرت را نمی‌کنی؟ منتظر چه هستی؟ هنوز توقعی داری!» (9)
«مرگ یکی از مهم‌ترین درون‌مایه‌های داستان‌های هدایت را تشکیل می‌دهد [قهرمانان او] خودکشی می‌کنند تا بر بی‌معنا بودن هستی گواهی دهند.» (10)
دغدغه‌های این اشخاص داستانی، در حقیقت، دل‌مشغولی اصلی خود هدایت است. اما این مرگ‌اندیشی برای هدایت «یک ژست هنرمندانه یا تصنعی نیست، او جداً در یک اشتغال جدی دائمی ذهنی با مرگ به سر می‌برد.» (11)
حتی گفته‌اند که «در بوف کور صدای به هم خوردن بال‌های مرگ را می‌توان شنید، کمتر نوشته‌ای تا این حد زیر سیطره‌ی مرگ و انباشته از حضور آن است.» (12)
بیشتر مفسران هدایت، «مرگ اندیشی» او را ناشی از هراس او از مرگ خوانده‌اند. اما در نوشته‌های هدایت، مرگ دو رویه دارد: هر چند که غالباً هراس‌انگیز است، گاه نیز آشنا و مأنوس است: «من با مرگ آشنا و مأنوس شده‌ام. یگانه دوست من است. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کند.» (13)
رویه هولناک مرگ است که در زندگی و آثار هدایت حضور دارد. از این رو، «مرگ‌اندیشی» و «هراس از مرگ» موضوع محوری تفسیرهایی است که بر آثار هدایت نوشته‌اند.(14) و غلبه هر یک از این دو رویه مرگ‌اندیشی در تفکر هدایت، او را به یکی از تیره‌های اندیشه‌ی خیامی یا مولوی در فلسفه و هستی‌شناسی نزدیک‌تر نشان می‌دهد!
7ـ شریعتی که در این باب بر هدایت نکته می‌گرفت، انزوا و یأس او را برخاسته از بی‌دردی و رفاه و سیری می‌خواند، خود نیز در دوره‌ای از زندگی گرفتار معضل فکری ـ فلسفی دشواری از نوع معضل هدایت بوده و در اثر آن به سوی خودکشی و مرگ نیز رفته است! او این حادثه را این گونه روایت می‌کند: «نخستین سال‌های بلوغ بود. بحران روحی همراه با بحران فلسفی. چه، اساساً من خواندن را با آثار مترلینگ آغاز کردم و آن اندیشه‌های بی‌سرانجام شک آلود که نبوغی چون او را دیوانه کرده است؛ پیداست که مغز یک طفل دوازده ساله کلاس ششم دبستان چه می‌کند؟ این تشتت فکری در دنیای تصوف که به شدت مرا، با ناپختگی، مجذوب خویش کرده بود، طوفانی‌تر و دیوانه‌کننده‌تر شد. سال‌های 1324 تا 1328، جامعه نیز بی‌هدف بود و آنچه بود هرج و مرج حزب توده و آخوندیسم جان گرفته و بازی‌گردان سیاسی آزاد خیال، فلسفه‌بافی‌ها، عرفان‌گرایی‌ها، مقدس‌مآبی‌ها، رمانتیسم بی محتوا و یا مشغولیت‌های زندگی و شکرگزاری از نعمت «آب باریک و نان تافتونی و دیزی آبگوشت...» و من جزء آن اولی‌ها بودم: پوچی، بدبینی فلسفی، بیگانگی با واقعیت زندگی و عدم وابستگی با جامعه و نداشتن مسوولیت و برداشتن لقمه‌های فکری بزرگ‌تر از حلقوم شعور و هاضمه‌ی ادراک و همزمانی آن با بحران بلوغ، مسیر صادق هدایت را که در آن ایام خیلی وسوسه‌انگیز بود، پیش پایم نهاد، من برای پیمودن آن، ساعاتی پس از نیمه شب، آهسته از خانه بیرون آمدم، جاده‌ای تاریک و خلوت کوه سنگی آن سال‌ها را طی کردم، استخر کوه سنگی نزدیک می‌شد و من ساعتی دیگر، خود را در آن آرام یافته می‌دیدم». (15)

8ـ این حادثه که مربوط به روزهای کودکی و نوجوانی شریعتی است، خود، یکی از حادثه‌های شگفت تاریخ فلسفه است: یأس فلسفی در 13 سالگی تا 16 سالگی!(16) شریعتی از این بحران، آن گونه که خود می‌گوید، به یاری مولوی و مثنوی او نجات می‌یابد، اما آن چنان که برخی از شعرهای او در یک دهه بعد از این تاریخ نشان می‌دهند، هنوز هم آثار یأس و بحران در اندیشه‌ی او رسوخ دارد. البته این گونه یأس‌اندیشی‌ها در اثر بحران‌های اجتماعی و برجسته از همه، حادثه 28 مرداد به تحرک درآمده بود.(17) این سال برای شریعتی، مانند سال‌های بعد از جنگ جهانی برای هدایت بود. اما در شریعتی نیز مانند هدایت «جو سیاسی علت اصلی رنج‌های او بود، اگرچه ناگزیر آن را تشدید می‌کرد»(18) بلکه این جوهر اندیشه و ذات شریعتی بود که با تردیدهای فلسفی و اضطراب و یأس آغشته بود و بر این بحران‌ها غلبه می‌کرد! منحنی‌ اندیشه‌ی شریعتی، نوسان و آمد و رفت او را در میان یأس و امید، ایمان و تردید، انزوا و تلاش و ... نشان می‌دهد. براساس گزارش‌هایی که از دوره‌های مختلف زندگی شریعتی ارائه شده، حالات فکری او، به گونه‌ای تابعی از شرایط اجتماعی، سیاسی، بارها به نوسان درآمده است.(19)
اختناق و فضای سیاسی دو دهه چهل و پنجاه، که از نوع اختناق سیاسی روزگار هدایت بوده است، اندیشه‌ی شریعتی را نیز ـ مانند هدایت ـ گرفتار تغییر و ناپایداری می‌کرده است. شریعتی به مثابه‌ی یک روشنفکر حساس از یکایک حاده‌های پیرامون خویش تأثیر می‌گرفته است استبداد سیاسی، خفقان و ارعاب، اعدام‌ها و ترورهای سیاسی، سیطره‌ی هولنام ارتجاع، مرگ همراهان و شاگردان و ... هر یک حادثه‌ی تأثیرگذاری بودند که مسیر تحول و اندیشه و زندگی او را رقم می‌زدند اما در این میان عامل تعیین‌کننده، همان خار خار فلسفی دیرینه‌ای بود که از سال‌های دور در اعماق شریعتی خلیده بود و هر بار به گونه‌ای، او را ناآرام می‌کرد و در اضطراب و قلق فرو می‌برد. 
9- با توجه به این گونه اضطراب‌های وجودی، یأس و بحران‌های عمیق شریعتی، این پرسش پیش می‌آید که چرا شریعتی بحران‌های زندگی هدایت را به اشرافیت طبقات یا انگیزه‌های معیشتی او ارجاع می‌داد؟ آیا دلهره و یأس شریعتی نیز ریشه در بی‌دردی‌های برخاسته از رفاه معیشتی داشت؟ یا اینکه او در این گونه تحلیل‌ها از الگوی غالب زمانه‌ی خود پیروی کرده است؟ گزارشی که شریعتی از دلهره و اضطراب خود می‌دهد، مقداری از اعتبار و لزوم چنین پرسش‌هایی را می‌کاهد! بنا به این گزارش، آسودگی و برخورداری. در هر حال، یک عامل تمهیدکننده در راه یافتن او نیز به دنیای خودآگاهی و اضطراب بوده است: «هر چه بیشتر در زمین می‌ماندم کمتر با آن خو می‌گرفتم. رنج آب و نان و جامعه و خانه هر چه کمتر می‌شد، رنجورتر می‌شدم، تشنه‌تر می‌شدم، گرسنه‌تر و برهنه‌تر و بی‌خانمان‌تر! چقدر دوست می‌داشتم که رنجی، فقری، احتیاجی، برایم. لااقل به فریبی، لااقل چند روزی. هدفی شود ... کمبود، اضطراب، بیگانگی، غربت، انتظار، غم، مجهول ماندن و ... هر چه جهان آگاه‌تر می‌شدم، سنگین‌تر می‌شدند، هرچه به برخورداری و آسودگی بیشتر می‌رسیدم، آزار دنده‌تر می‌شدند، چه دشوار است به پایان همه‌ی راه‌های این جهان رسیدن ... محرومیت‌ها، نام و نان و هوس را هدف حیاتی می‌کند و به زندگی معنی می‌دهد و آدمی را به جست‌وجوی آنچه هست و ندارد» می‌کشاند و آنگاه که روح به این هر سه می‌رسد، ناگهان صحرای هراس‌انگیز و مجهول بیهودگی در برابر انسان پدیدار می‌گردد، جهان معنایش را از دست می‌دهد، زندگی بار سنگینی می‌شود بر دوش کسی که نمی‌داند آن را به کجا ببرد! و انسان بودنی می‌شود پوچ، بی‌ثمر، برای، هیچ!» (20)
10ـ پس، نقد شریعتی بر هدایت. برخلاف آنچه که در وهله‌ی اول به نظر می‌رسد. پیروی از یک الگو یا آموزه‌ی مارکسیستی و رایج در روزگار او نبوده است. البته با امعان نظر به فضای گفتمان غالب بر آن، تحلیل طبقاتی و جامعه‌شناختی از هدایت، یک پدیده طبیعی، یک تحلیل مطلوب و منطقی جلوه می‌کرد، اما شریعتی خود، عمیق‌تر از آن می‌اندیشد که موضوعی مانند یأس فلسفی یا اضطراب‌های وجودی را در یک تفسیر یک بعدی و آسان‌گیرانه‌ی زیربنا ـ روبنایی خلاصه کند! نه تنها او خود نیز روزگاری گرفتار گوشه‌ای از معضلات فکری ـ فلسفی هدایت شده بود، بلکه از آنجا که پیوسته از تحلیل‌های خشک و سطحی دوری می‌کرد، بی‌تردید، اکتفا به این گونه گزارش‌های سرسری و شتاب‌زده نیز هیچ وقت او را اقناع نمی‌کرد. از این رو، وقتی که از جامعه و تب و تاب‌های آن دور می‌شد، «شریعتی جامعه‌شناس» جای خود را به «شریعتی متفکر» و درگیر با خود می‌داد و معضل هدایت دوباره در برابر او سر برمی‌آورد، او را به چالش و کلنجار با خویش می‌کشانید و به پس گرفتن یا تصحیح و تکمیل آن پاسخ‌های ناتمام وامی‌داشت: «یکی از سوالاتی که همواره از من می‌شود، شاید روزی نیست که بر من گرد آیند و بر سرم سوال نباشد و من در جواب به مقتضای حال خود، نیز حال مسائل، پاسخی داده و سوال‌کننده را به هر طریقی قانع کرده‌ام، اما خود هیچ گاه قانع نشده‌ام و هر گاه طرف، ساکت و قانع می‌شده و می‌رفته، سوالش باز در درون من مطرح می‌شده، باز از خود پرسیده‌ام، این است که: «راستی به نظر شما هدایت چرا خودکشی کرد؟»، «علت اصلی انتحارش چه بود؟» و من گاه می‌گفتم: یأس فلسفی، گاه: پریشانی فکری و خلأ اعتقادی، گاه: بی‌ایمانی به همه چیز و همه کس، گاه: آشفتگی وضع اجتماعی، گاه: بحران‌های روحی خاص روشنفکران بورژوا و دردهای طبقات مرفه اشرافی، گاه: اختلالات عصبی و روانی ناشی از مسائل جنسی و سرکوفتگی‌های این غریزه که در او عقده‌ای سخت شده بود ...» (21)
11ـ هر چند که شریعتی با آمدن به دنیای مولوی، روی از خودکشی و بحران برگردانید، تلخی تردید و سردی پوچی‌گرایی‌های فلسفی را با گرمی معناهای ژرف و فراخ عرفان مثنوی مداوا کرد. اما چنین تحولی در اندیشه‌ی او، هیچ گاه به مفهوم آشتی با زندگی نبوده است! این است که بی‌اعتنایی و بی‌استغنایی او در برابر شر و شور حیات، به گونه‌ای یک منش پایدار، پیوسته در وجود او ریشه می‌دوانید، به مثابه‌ی برجسته‌ترین خصلت و خصیصه‌ی وجودی او درمی‌آمد و در نتیجه به او هویتی می‌داد که در تعبیر از زندگی، سرکشی و ناخرسندی در برابر آن، با هدایت خویشاوندی و هم‌جواری پیدا می‌کرد! مرگ را «آفتابی» می‌دیدید که از پس «تاریکی حیات» سر می‌زند، با «دست‌های مهربان» خود انسان‌ها را «از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه‌گاه و درد»(22) رهایی می‌دهد. تنها تفاوت او با هدایت در سمت و سوی این گریز ور هایی بود. رهایی و گریز هدایت هیچ راه شناخته شده‌ای را در پیش روی او نمی‌گذاشت، اما گریز شریعتی، تلاش و بی‌آرامی او برای رهایی از زندگی، این بار، به جاذبه‌ی آن کانون کشنده‌ای بود که عارفان بزرگ شرق را در جست‌وجوی خود، بی‌تاب و مضطرب، بیگانه با ناهنجاری‌‌های جاری زندگی می‌کرد: «اگر یاد آن ایام و آن سروسامان و آن وطن و آن جهان برین کامل مطلق بهشتی در عمق فطرتم نبود، اگر تصویر مبهم سیمای آشنای او در سرشت فراموش جانم نقش نبود، از کجا می‌دانستم که اینجا زشت است؟ نسبی است، مرگ‌آلود و بیماری و غربت و بیگانگی و پر از کمبود؟» (23)
12ـ طغیان شریعتی و طغیان هدایت، اگرچه رو به سویی دیگر داشت و از این رو به فرجامی جداگانه منتهی می‌شد، یعنی آن یک به آسمان‌های روشن «ولایت جان» و عرصه‌های فراخ معنی‌های گرم و گوارا راه می‌برد و این در یک فضای محو و مبهم پوچ‌اندیشی و انکار می‌چرخید و در نتیجه هدایت و شریعتی را از دو تیره و تبار جدا و بیگانه با یکدیگر نشان می‌داد: تیره‌ی اندیشه‌ی خیام و تبار اندیشه‌ی مولوی، اما به گمان شریعتی حتی این گونه تفاوت‌های ژرف فلسفی نیز، یک شاخص نهایی، در تباربندی و تیره‌شناسی اندیشه‌های بزرگ انسانی نیست!! او به مرزبندی‌های قشری «اسم‌»ها!(24) زیرا «ایمان یا انکار مائده‌های آسمانی [یا غیب و ماوراء] مسأله‌ای ثانوی» است آنچه که نخستین نشانه‌ی خویشاوندی و یا بیگانگی دو انسان شمرده می‌شود، این است که این دو «بر سر این جویی که لجن از آن می‌گذرد، دست از خوردن بازداشته‌اند، با زاغ شادی که از بوی لجن مست شده است و منقارش را تا گردن در آن فرو برده است و عشق و کینه‌اش از لجن برمی‌خیزد و این را مخلب می‌کشد و آن را منقار، تا حرصش را اشباع کند، بیگانه‌اند، با هم خویشاوند و همدرد! ... اینان از تاریکی و تنگنا به ستوه آمده‌اند و آهنگ فراوانی دارند. یکی به «آنجا» و دیگر به هر جا که اینجا نیست.» (25)
13ـ شریعتی خویشاوندی عمیق این انسان‌های به ظاهر بیگانه را در سنجش نمادین اضطراب علی «عظمتی که در زیستن نمی‌گنجد»(26) با اضطراب اندیشمندان بزرگ قرن بیست، یعنی کامو که هستی را یک عبث می‌دید، سارتر و بکت و کافکا که هر یک به گونه‌ای بر پوچ بودن هستی و تهی بودن آسمان گواهی داده‌اند، به وضوح تمام می‌نگارد و بدین گونه یک خط بطلان بر اعتبار مرزبندی‌های قشری و بی‌عمق که شاید خود نیز روزگاری در دام آن افتاده بود ـ می‌کشد و صف‌بندی بدیعی از مردان اندیشه‌ی تاریخ انسانی تعلیم می‌دهد: «تناقض‌ها شما را از دیدن شباهت‌ها باز ندارد، اکنون همین روح (روح بی‌آرام علی) است که در انسان جدید عصیان کرده است! خواهید گفت: آن عصیان کجا و این کجا؟ این را می‌دانم. دیدن این اختلاف عصیان‌ها که تنها پلک‌های گشوده می‌خواهد! در زیر این کثرت صورت، وحدت جوهر را می‌خواهم نشان دهم. طغیان علی و طغیان کامو و ... بودا زندگی را رنج، علی دنیا را پلید، سارتر طبیعت را بی‌معنی، بکت انتظار را پوچ و کامو [هستی را] عبث یافته‌اند. همه‌شان به روی یک قله رسیده‌اند و از آنجا این جهان و حیات می‌نگرد. هر چند فاصله‌شان به دوری کفر و دین! «در آنچه هست» همگی پیروان یک امت‌اند: امتی که خود را در این خاکستان‌‌ اندک و زشت و بی‌احساس، غریب می‌یابند در «آنچه باید باشد» نیز پیروان یک مذهب‌اند. مذهبی که اصولش سه تاست: حقیقت، خوبی و زیبایی! پس می‌بینید که چه پیوندهای مشترکی با هم دارند؟ (27)
14ـ وقتی که هدایت کتاب «گیاه‌خواری» خود را با جمله‌ای از «نهج‌البلاغه» شروع کرد،(28) در حقیقت، گوشه‌ای از این شباهت و خویشاوندی را به جلوه درآورده بود! به ویژه اگر به یاد بیاوریم که هدایت به هر دینی و مخصوصاً به اسلام با کینه و نفرتی عمیق می‌نگریست! اما گویا که او در این جمله‌ی علی، رمزی از آشنایی یافته بود؛ و آن را مطلع یکی از نوشته‌های خود قرار می‌داد! هدایت در زندگی خود، هیچ گاه به گوشت یک جاندار نمی‌زد و این عادت روزانه‌ی انسان‌ها را نوعی شرکت در جنایتی بزرگ بر ضد حیات و رونق دادن به نظام آکل و مأکول می‌دانست! حال با چنین اندیشه‌ و رفتاری، آیا او با علی و دغدغه‌های وی آشناتر بود، یا مثلاً آن اسلام‌شناس مشهوری که شکار کردن حیوانات را تفریح و تفنن زندگی خود کرده بود و چنان با اخلاق صیادی، کشتن و قساوت خو گرفته بود که وقتی در برابر اعتراض یک روستایی ساده قرار گرفت، از شلیک گلوله و بر زمین ریختن خون او هم، هیچ پرهیزی نشان نداد؟! 
همین طور این صیاد را مقایسه کنید با نیچه، «هیچ انگار تمام عیار»ی که هستی را سراپا، یاوه و پوچ می‌دید، اما به روایت شریعتی سرانجام در دفاع از یک اسب گاری جان خود را از دست داد! آیا تفسیر شریعتی از آشنایی‌های عمیق و اضطراب‌های مشترک این بیگانگان خویشاوند در اینجا به عیان پدیدار نمی‌شود؟!
15ـ روایت این گونه اندیشه‌های بدعت‌آمیز در زمانه‌ی شریعتی، شکستن «تابو»ها و «سنت»های هولناکی بود که هم نیروهای روشنفکری و هم جریان‌های سنتی در عرصه اندیشه‌های اعتقادی و سیاسی، آنها را پرستش و پاسداری می‌کردند. در آن روزها، نحله‌های روشنفکری این گونه‌ اندیشه‌ها را، هذیان‌های بیمارگونه‌ی بورژوازی‌ مآبی می‌دانستند که برای انحراف نیروهای انقلابی و گمراه کردن افکار سیاسی در میان می‌آید! پاسداران دین سنتی آن را ترفندها و تردستی‌های یک التقاطی حرفه‌ای می‌خواندند که در کار خود همه چیز را به هم درمی‌آمیزد حتی هدایت و سارتر و کامو و علی را؛ از این رو، شریعتی طرح برخی از داوری‌های خود را در باب هدایت به دلیل رعایت یک قاعده‌ی تاکتیکی هم که بوده باشد به نوشته‌های خلوت و گفت‌وگوهای تنهایی خود می‌کشانید. 
در آنجا او می‌توانست از شباهت و خویشاوندی خود با هدایت سخن بگوید و این بار خط فاصل غلیظی بکشد که خود و هدایت را در یک سوی آن بنشاند: «این هم وطن دردمند من که چند گامی دور از من، در گوشه‌ای فراموش این پرلاشز،(29) غمگین خفته است چه رنجی می‌برد از زندگی و از آن دردهایی که همچون خوره، روح او را می‌خورد و دیواره‌های روح را می‌تراشد! چرا قسط زندگی او را ممکن نکرد؟ و به همین دردها خو گرفت و روحش سوهان خورد و از زیر باز بی‌ثمر دم زدن، به قیافه‌های به درد نخور دیدن، حرف‌های بیهوده‌ی هزار تا یک غاز شنیدن، که مجموعا‌ً یعنی زندگی، به ستوه آمد و خودش را در برد!» (30)
16ـ نتیجه اینکه داوری شریعتی در باب «هدایت» و «عصیان و فلسفی» قرن بیست و نیز تسامح و وقار حکیمانه‌ای که او در روزگار تعصب‌های کهنه و نو، در کار داوری نشان می‌دهد، نکته‌های قابل توجهی است که امعان نظر به آنها، بسیاری از داوری‌های شتاب‌زده‌ی روشنفکران دو دهه‌ی اخیر در باب خود شریعتی را نیازمند تأمل و بازنگری نشان می‌دهد و بسیاری از احکام و فتواهای آنها را باطل و بی‌اعتبار می‌کند! شریعتی در روزگاری از عمق، اصالت، اعتبار فلسفه‌های عبث و پوچی و متفکرانی چون هدایت، کامو، بکت، ... سخن می‌گفت که روزهای رواج فلسفه‌های قشری، عمل‌گرا و نزدیک بین، یکه‌تازی چپ‌گرایی‌ها و شتاب‌زدگی‌های ایدئولوژیک بود و چنین قضاوتی درباره‌ی این چهره‌های برجسته‌ی یأس‌ و انزوا، در مخیله‌ی هیچ روشنفکر مسوولی راه نمی‌یافت! این گونه فراخ‌اندیشی و متانت رأی، به تنهایی برهان بزرگی است برای دفاع از اعتبار شریعتی در برابر آن دسته از روشنفکران و متفکرانی که اندیشه‌ای او را با گز و مقیاس ایدئولوژی‌های بی‌عمق اندازه گرفتند؟ و خود او را در ایدئولوژی‌سازان حرفه‌ای زمانی‌ی ما فرود آوردند! بطلان چنین تبلیغاتی را به شیوه‌های مختلفی می‌توان نشان داد که آشنایان اندیشه‌ی شریعتی بارها آن را نشان داده‌اند و نوشته‌های حاضر تنها به یکی از شیوه‌ها پرداخته است. کار شریعتی در آن روزها، یکی نفی سنت در عرصه اندیشه‌های اجتماعی، سیاسی، یک بدعت‌گذاری در حیطه‌ی دین‌شناسی، یک تابوشناسی در حوزه‌ی عرف و عادت، نوعی بازی کردن با اعتبار روشنفکری خود و در هر حال مخاطره‌ی بزرگی بود که هیچ روشنفکری سود و صلاح خود را در آن نمی‌دید، آن گونه که حتی روشنفکران دینی دو دهه اخیر نیز، با آنکه در نگاه به هدایت تحول چشم‌گیری پیدا شده بود، یا قدرت بر زبان آوردن چنان تأیید از اندیشه‌های او را در خود نمی‌دیدند و یا همچنان او را یک «اشرافی فاسد» می‌خواندند.(31) شاید در این میان استثنا‌ء وجود داشت، آن هم محسن مخملباف بود که روزی چنین نوشت: «اگر دست خودم بود، بار دیگر به دنیا می‌آمدم. با خدا شرط می‌کردم که برادرم صادق هدایت باشد، خواهرم فروغ فرخزاد، پسرخاله‌ام دکتر شریعتی و پسر عمه‌ام اخوان ثالث»(32) اما در این سخن نه صراحت سخن شریعتی وجود داشت، نه اصالت آن! ولی در هر حال، گستاخی او ستودنی بود... (33)
شریعتی با این تفسیرهای حکیمانه از فلسفه و فیلسوفان و اندیشمندان انزوا، هم اعماق اندیشه و آفاق فراخ‌نگری‌‌های خود را به جلوه درمی‌آورد، هم پرده از روی ابعاد ناشناخته‌ی خود کنار می‌زد و بدین گونه خود را مردی نشان می‌داد که پیوسته او را در دشواری‌ها و دردهای هولناکی فرو می‌برد و تحمل آن تنها از مرد ده مرده‌ای چون او برمی‌آمد! ممکن کردن ناممکن‌ها! آنچه که منتقدان شتاب‌زده‌ی شریعتی، یا آن را ندیدند و یا به عمد، چشم بر آن بستند! و حتی بازترین چشم‌های آنها، تنها یک سویه‌ی ماجرا را می‌دیدند.(34) این دوگونگی حتی برای برخی از آشنایان اندیشه‌ی او نیز یک تناقض ناممکن جلوه می‌کرد! تناقضی که با هیچ ترفند و تفسیری سازگاری نشان نمی‌داد! و در نتیجه شریعتی، ناچار از آن می‌شد که گه‌گاه خود به توضیح و تفسیر آن بنشیند: «هنوز هم همانم، همان نگهبان و همان شمع و همان راهب و حاجب و سالک که بودم. پیغمبر می‌گفت: من از دنیای شما عطر را و زن را و نماز را دوست می‌دارم، اما من تنها، تنهایی را برگزیده‌ام، که اگر این صومعه پاک و پناهگاه مأنوس نبود، مرا این دنیا که در و دیوار و همه ساکنانش با من بیگانه‌اند، دشمن‌اند، می‌کشت، تعجب می‌کردی که آدمی چون من، چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می‌آمیزد! می‌دانی با چه پشت‌گرمی تا قلب این دریای جمعیت می‌رفتم و در دیگران غرق می‌شدم؟ هر کسی را و هر چیزی را تحمل می‌کردم؟ من در پشت سر ، برج و باروی استوار و نفوذناپذیر تنهایی را داشتم که هر گاه، دیگران برایم تحمل‌ناپذیر می‌شدند و هر گاه زندگی می‌خواست گریبانم را به چنگ آورد، به درون این معبد پناه می‌بردم و درها را می‌بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در می‌کوفت جوابش می‌کردم.»(35)
پی‌نوشت‌ها:

1ـ مقالات توماس مان، ترجمه ابوتراب سهراب، چاپ دوم 2537 (1357) صفحه 43 و 44.
2ـ مصاحبه با سید علی صالحی در یکی از شماره‌های روزنامه ایران.
3ـ بوف کور صفحه نخست.
4ـ حاجی آقا، صفحه 69.
5ـ حاجی آقا، صفحه 69.
6ـ حسین وارث آدم / 4 ـ 5.
7ـ داستان‌شناس برجسته، حسن میرعابدینی، در نوشته‌ی ارزنده خود ـ صد سال داستان‌نویسی در ایران یک تصویر دو بعدی از اندیشه‌ی هدایت ارائه می‌دهد که اگر بتوان آن را پذیرفت، این فاصله و تفاوت نگاه شریعتی و هدایت از میان خواهد رفت. اما چنین تفسیری از هدایت مورد توافق مفسران آراء او نیست: «در آخرین داستان‌های هدایت، همچون نوشته‌های اولیه‌اش، دو دید همراه و متضاد، مشاهده می‌شود، دو دید جدایی‌ناپذیر که مبین تناقضات روحی نویسنده و وضعیت دوره‌ی زیست اوست: پرداختن به زندگی و آرمان‌های مردم و درگیری با نومیدی‌ها و دلهره‌ها خویش» (صد سال داستان‌نویسی در ایران، 210 ـ 211).
8ـ تاریخ تمدن، 2/91 ـ 94.
9ـ دانایی، مریم: ارزیابی آثار و آرای هدایت / 92.
10ـ عابدینی، حسن: صد سال داستان‌نویسی در ایران/ 91 ـ 92.
11ـ بهرام بهارللوییان و فتح‌الله اسماعیلی، شناخت‌نامه‌ی هدایت / 387.
12ـ اسحاق‌پور، یوسف، بر مزار هدایت، ترجمه باقر پرهام / 65.
13ـ زنده به گور /37.
14ـ در این باره ر.ک: صنعتی، محمد: صادق هدایت و هراس از مرگ/ همایون کاتوزیان، محمد علی: صادق هدایت و مرگ نویسنده و ...
15ـ با مخاطب‌های آشنا /99.
16ـ شریعتی متولد 1312 بوده است.
17ـ نمونه‌ای این گونه شعرها: دو شعر «من چیستم؟» و «از این جاه ره به جایی نیست» و ... است که در سال‌های 1336 سروده شده، ر.ک: هنر، (مجموعه آثار 32).
18ـ همایون کاتوزیان، محمدعلی، صادق هدایت از افسانه تا واقعیت / 63.
19ـ رهنما، علی: زندگی‌نامه سیاسی شریعتی، صفحات: 145/198/160/215/203/317/228/498.
20ـ هبوط / 95،94،79.
21ـ گفت‌وگوهای تنهایی / 855.
22ـ گفت‌وگوهای تنهایی / 37 ـ کویر / 20.
23ـ هبوط / 98.
24ـ نیایش /107.
25ـ هبوط /98.
26ـ هبوط / 89.
27ـ هبوط / 89 ـ 90.
28ـ لاتجعلوا بطونکم قبور الحیوانات.
29ـ پرلاشز: گورستانی در پا

Posted on Sunday, February 16, 2014 at 09:35PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

جمعه گردی های اسماعيل نوری علا٬ کيسه بوکسی برای نوخاستگان

 


 از افشا

موافقم زیرا ارتجاع داخلی دو شعبه ناسیونالیسم اریاامهری و اسلامیسم خمینی دارد.تا این دو ارتجاع و خواسته های آن و باورهای آن در اذهان مردم است استبداد هم باقی است .یعنی پرداختن به اسلام سیاسی و یا ناسیونالیسم مخالف ارزشهای حقوق بشری و دمکراسی و سکولاریسم همسو با ارزشهای حقوق بشری معنای دیگرش در عمل ادامه استبداد و عقب ماندگی کشور است.تنها راه نجات ما بسیج و اتحاد نیروهای معتقد به ارزشهای حقوق بشری و دمکراسی و سکولاریسم همسو با حقوق بشر است که این اتحاد جاره ای ندارد مگر این که در خارج از کشور تشکیل شود.البته وجود افرادی که با کمال شجاعت این کار دفاع از دمکراسی را در داخل شروع کرده اند مثل مهندس طبرزدی ستایش انگیز ولی با هزینه های جانی و روحی و خانوادگی همراه است.پس اگر بتوان نیروهای سکولار خارج از کشور را متحد کرد و در این اتحاد از اسلامیستها و ناسیونالیستها بدور ماند که طیف اصلاح طلبان هم در این دو گروه قرار میگیرند میتوان امید داشت حرکت واقعی اپوزیسیون خارج نشین شروع بشود.ما هم چاره ای بجز این اتحاد بر اساس حقوق بشر و ساختن حکومتی دمکراتیک همسو با حقوق بشر نداریم تا در پناه بتوانیم عقب ماندگی کشور را در عرصه علمی و اقتصادی جبران کنیم و بدنیای مدرن نپیوندیم. با باور ها و با عقایدی که در بین مردم ایران است یعنی اکثریت ایرانیان باورهای ضد حقوق بشری دارند و اکثرا در دو گروه اسلامیستی و سلطنت طلب فاشیست قرار میگیرند هر ایدئولوژیی که در ایران بر سر کار بیاید نهایتا به فاشیسم منجر خواهد شد حتی اگر کمونیستها هم بقدرت برسند مثل کامبوج میلیونها تن را خواهند کشت.زیرا در جامعه ما رعایت احترام افراد و زندگی آنان وجود ندارد.رضا شاه براحتی آب خوردن آب کشته است و خمینی هم همینطور.شما کجا میتوانید پیدا کنید که باز جو سر زندانی سیاسی و یا غیر سیاسی را بکاسه توالت فرو کند و این عدم احترام بشخصیت افراد در بطن فرهنگ ایرانی یا آن فرهنگی که ملیون و مذهبیون مسموم کرده اند وجود دارد. این فرهنگ همانی است که اکثریت باورهای ما را ضد حقوق بشری کرده است و امروز ما را به این بدبختی کشانده است.با مزین شدن بباورهای حقوق بشری باید از این مسمومیت نجات پیدا کرد
تازه علاوه بر این جلوگیری از رسیدن بفاشیسم دیگری در ایران توسط یک ایدئولوزی دیگری در حکومت بعد ازسقوط ملایان ما نیاز بحکومت دمکراتیک داریم ، یک واقعیت دیگری موجود است و آن این که ما سه مولفه اسلامی ، ایرانی و دمکراتیک و مدرنیته در کشور داریم که این سه مولفه را در قرن اخیر نتوانسته ایم با همدیگر اشتی بدهیم و تنها راه موجود تفوق یکی از این مولفه ها بر دیگری است .ما تفوق ناسیونالیسم را در سلسله پهلوی و تفوق اسلامیت را در حکومت ملایان دیده ایم و متاسفانه اینها منتهی بفاشیسم شده اند.تنها راه نجات ما تفوق ارزشهای مدرنیته ای (ارزشهای حقوق بشری و دمکراسی و سکولاریسم همسو و نه در تضاد با ارزشهای حقوق بشری )است .

 

...................................................

جمعه گردی های اسماعيل نوری علا٬ کيسه بوکسی برای نوخاستگان

 

منبع


http://news.gooya.com/politics/archives/2014/02/175341.php#more

اين روزها «جنبش سکولار دموکراسی» تبديل به کيسهء بوکسی شده که هرکس می خواهد اظهار لحيه ای کند يک مشت اش را هم حوالهء اين کيسه می کند. مثلاً، «داخل کشوری ها» تصميم می گيرند که سکولار دموکرات های خارج کشور را بی کاره معرفی کنند و يا آقای شاهين نژاد تصميم می گيرندتا، پس از خمير کردن استخوان سکولار دموکراسی، به طرح نظريهء ظاهراً جديد خود بپردازند. 

______________________


esmail@nooriala.com

چگونه در خارج کشور هم می شود ممنوع القلم شد

سه هفته پيش، دوازده سازمان کوچک و بزرگ سکولار دموکرات انحلال طلب، مشترکاً، بيانيه ای را منتشر کردند، در اعتراض به دستگيری آقای مهندس حشمت طبرزدی و بيان اينکه اين دستگيری می تواند در راستای خالی کردن ميدان برای فعال شدن مدعيانی بکار رود که اخيراً، در خارج کشور و به نام او، ذکر ضرورت «تابعيت سکولار دموکرات های خارج از رهبری داخل» را دم گرفته اند.

اين بيانيه بر روی حدود 20 سايت قرار گرفت.(1) نسخه ای از اين بيانيه نيز بوسيلهء آقای کورش اعتمادی (از اعضاء يکی از سازمان های امضاءکنندهء بيانيه) برای سايت «ايران پرس نيوز» فرستاده شد. مدير سايت، روزی پس از انتشار آن، به آقای اعتمادی اطلاع داد که برخی از دوستان اش، از جمله آقای اردشير زارع زاده از کانادا، در مورد درج بيانيهء مزبور در سايت مزبور به ايشان تاخته اند و ايشان هم مجبور شده است این اطلاعیه را حذف کند.

متعاقب اين خبر، از چند منبع ديگر خبر رسيد که اعضاء تشکيلات جديدی که «شورای جبههء دموکراتيک ايران در برون مرز» نام گرفته و آقای عباس خرسندی رياست آن را بر عهده دارد و آقای زارع زاده نيز عضو آن است، برخی از مديران سايت ها را تهديد کرده اند که اگر مطالبی از اعضاء «جنبش سکولار دموکراسی» را منتشر کنند کمک های مالی خويش به آنها را قطع خواهند کرد. و نمونه اينکه، برای نخستين بار در سال های اخير، جمعه گردی هفتهء پيش من در سايت ايران پرس نيوز منتشر نشد.

البته، نه من هرگز متقاضی انتشار نوشته هايم در آن سايت بوده ام و نه فکر می کنم که تصميم مدير يک نشريه را در مورد آنچه متشر می کند يا نمی کند بايد مورد اعتراض قرار داد. اما آنچه برايم اعجاب آور است واکنش کسانی است که اين روزها به نام مهندس طبرزدی مشغول شلوغ کردن فضای خارج کشور و حمله به سکولار دموکرات هائی هستند که معتقدند فرو نهادن استقلال کار و تابعيت از رهبری داخل کشور (که البته هنوز موجوديت خود را اعلام نکرده) نتيجه ای جز نابودی اين جنبش در خارج کشور ندارد.

آنها کار سانسور «دگرانديشان» را از همين خارج کشور و سايتی بی هيچ بنيهء مالی مستقل آغاز کرده اند تا نمونه ای از رفتارهای «اخلاقی» خود را نشان داده باشند.

سخنرانی در کلن آلمان

در اين ميان، روز تظاهرات عليه حکومت اسلامی در 20 بهمن ماه هم فرا رسيد و ديدم که، در شهر کلن آلمان، آقای عباس خرسندی هم به ميدان آمده و سخنرانی کرده و در آن سخنرانی اعلام داشته که در 35 سال اخير عمليات کل اپوزيسيون خارج کشور بی فايده بوده است، و همين مبارزان داخل کشور را مصمم کرده است تا کنترل کار خارج کشوری ها را در دست گرفته و به فعاليت های بیهودهء آنها معنا و راستا بدهند و در اين زمينهء «استراتژی مبارزاتی» خارج کشوری ها را هم در چهار راستای مطالبه محور از حکومت اسلامی تعيين کرده اند.(2)

البته از امثال آقای خرسندی نمی توان انتظار داشت که بتواند درک کند که اتخاذ «استراتژی» عموماً پس از تعيين «هدف» مبارزه می آيد و نمی توان بدون توضيح «هدف» به طرح «استراتژی برای وصول به آن هدف» پرداخت. و بر اساس اين بی خبری است که ايشان، به نيابت مبارزان داخل کشوری که گويا اخيراً حوصله شان از بی عملی مبارزان خارج کشور به سر آمده و پا به ميدان مديريت و کنترل خارج کشور نهاده اند، بی آنکه از هدف مذاکره (مثلاً، اصلاح يا انحلال رژيم) ذکری کنند، به تعيين استراتژی مبارزه پرداخته و اين وسط معنای استراتژی را هم گم کرده و يک سره به ارائهء تاکتيک های مطالباتی چهارگانه ای پرداخته اند که هيچ دليلی برای گزينش اين چهار مطلوب نيز اراده نشده است.

جنبش مستقل سکولار دموکرات خارج کشور، که هدف خود را «انحلال حکومت اسلامی و استقرار حکومتی سکولار دموکرات در ايران» اعلام کرده و، در راستای رسيدن به اين هدف، به طرح استراتژی ِ «ايجاد يک آلترناتيو سکولار دموکرات» پرداخته و تعيين تاکتيک ها را هم بر عهدهء آن آلترناتيو نهاده و، بمنظور جلوگيری از تفرقه، خود در آن دخالت نمی کند، می داند که حذف «هدف»، و آنگاه ادعای طرح «استراتژی»، و سپس مطرح کردن تاکتيک های مبارزاتی بجای آن، همواره شيوهء کار اصلاح طلبانی بوده است که با هزار چهره برون می آيند تا به آلوده کردن فضای اپوزيسيون بپردازند.

البته هيچ کدام از اين اتفاقات بی پايه واجد اهميت خاصی نيستند. جريان « سکولار دموکرات انحلال طلب» سال ها است که، در مسير مبارزه با جريان تعميرکار موسوم به «اصلاح طلب»، پيه همهء اين اعوجاج ها و بيهوده گوئی ها را به تن ماليده و فکر می کند که تجربهء 35 سالهء ايرانيان نشان داده است که اصلاح طلبی در همهء اشکال خود هرگز نتوانسته به مشروعيت بخشی و تعمير و بزک اين رژيم منحوس کمکی کند. اما گاه درد از جای ديگری هم آغاز می شود که بد نيست به آن هم اشاره ای کنم.

داستان کم زوری سکولار دموکراسی

روز بعد هم، در حال تفرج در سايت های اغلب خنده آور حکومت اسلامی، گذارم به سايت شديداً بنيادگرای «صراط نيوز»، و مطلبی با تيتر «وقتی سکولار در ایران به زانو در می آید»، افتاد(3). بالطبع اين تيتر مضحک مرا مشتاق خواندن خبر کرد و ديدم نوشته است:

«وب سایت ضد انقلاب ِ "ایران پرس نیوز" در نوشتاری به تبیین چگونگی استمرار جمهوری اسلامی در طی 35 سال گذشته پرداخت. این وب سایت با عنوان "زور سکولار به جمهوری اسلامی نمی رسد" نوشت: «برخی از فعالان سیاسی در برون مرز از چندی پیش، گفتمان سکولارخواهی را به عنوان سلاح بُرنده ای در برابر حکومت حاکم بر ایران مطرح نموده اند و گِرد آمدن به دور این محور را راهکار براندازی و یا جایگزینی جمهوری اسلامی می دانند. این گرامیان، بر این باورند که سکولاریسم گمشده جامعهء ایرانی در عصر کنونی است.» این نوشتار، در ادامه، با اعتراف به شکست اهداف و شیوه های ضد انقلاب برای دشمنی با کشورمان متذکر شد: «مسئله در اینجاست که کسانی که در پی ایجاد جبههء سکولار دموکرات ها هستند، از پدیده هایی که می توانند پیامد حذف جمهوری اسلامی باشند می خواهند به عنوان ابزار مبارزه بهره بگیرند و با آن نظام حاکم را سرنگون کنند. به عبارتی دیگر، اینان هدف را به جای وسیله نشانده اند. اهدافی را که امکان دستیابی و نهادینه کردن آنها در کشور وجود ندارد و جذابیت و توان کافی برای همراه نمودن عموم جامعه را با خود ندارد.» وب سایت ایران پرس نیوز در ادامه نوشت: «...باورهای مذهبی در درازای سده های طولانی در میان مردم ایران ریشه دوانده و نه تنها در میان عوام که در نزد برخی خواص هم به عنصری موثر و تعیین کننده تبدیل شده و هنوز ماهیت این نظام، تشیع است...» این نوشتار در خاتمه نیز تاکید می کند: «در ایران، سکولار توان لازم برای اینکه به عنوان بستری مناسب جهت رویارویی با جمهوری اسلامی بکار گرفته شود را ندارد».

سخت مشتاق شدم که ببينم اين فرمايشات عجيب غريب را، که شباهت بسياری به نوشته های حسن رحيم پور ازغندی، عضو شورای انقلاب فرهنگی اسلامی، دارد چه کسی نوشته است. پس به سايت مزبور رجوع کرده و دربا کمال حيرت ديدم که مقاله را آشنای جوان چند سال اخيرم، آقای شاهين نژاد، نوشته است.(4)

از فردوسی تا نفت و سياست

اين روزها حکايت آقای نژاد برای من سخت پيچيده شده و هر روز پيچيده تر هم می شود. ايشان با نوشتن کتابی در مورد دلايل شکست ساسانيان از نومسلمانان آمده از نجد عربستان مطرح شدند و چون تحصيلات نفت داشتند ابتدا به شرح مسائل نفتی در تلويزيون پارس پرداختند و سپس پا به کار اظهار نظرهای سياسی گذاشتند. تا اينجايش به من مربوط نبود. اما آشکار است که وقتی از نفت سخن بگوئی ناگزيری وارد حوزهء سياست هم بشوی؛ و چون به اين حوزه گام نهادی بايد در مورد مسائل مختلف آن، مثلاً مسئلهء رنگارنگ بودن جمعيت کشورمان از لحاظ قومی و مليتی و زبانی و فرهنگی و دينی، نيز موضع بگيری.

ماجرای من با ايشان از آنجا آغاز شد که من سلسله مقالاتی در مورد راه های «جلوگيری از بازتوليد استبداد در ايران» نوشتم و، با ادعای اينکه هيچ کشور دموکراتيکی در جهان نيست که ساختار «فدرال» نداشته باشد (حتی اگر اسم اش کشور پادشاهی سوئد باشد)، اين نکته را بيان کردم که اگر مسئلهء قوميت ها (يا به قول اشتباه خود آنان، مليت ها) پيش از فروپاشی حکومت اسلامی حل نشود، آينده نشانه های هولناکی از جنگ های داخلی و تجزيهء ايران را به نمايش در خود دارد. اعتقاد من اين بود که برقراری يک نظام فدرال، حاوی يک حکومت مرکزی با وظايف سراسری و مجموعه ای از حکومت های خودگردان استانی، هم می تواند مشکل مردمان گوناگون ايران را حل کند و هم ماشين بازتوليد استبداد را از کار بياندازد. با انشتار اين مقالات، آقای شاهين نژاد طی يادداشتی نظر دادند که سخنانم، بخصوص در مورد مسئلهء فدراليسم، بيشتر می تواند به تجزيهء ايران بيانجامد تا حفظ وحدت آن و من در زيرساخت اين اظهار نظر گرايشات مهلکی از شوونيسم را تشخيص دادم اما چون حوصلهء درافتادن با اطن مقولهء کهنه وکهنه شده را نداشتم، پاسخکی به ايشان دادم و اين ماجرا معلق باقی ماند تا اينکه هنگام شرکت در برنامه های آقای ميبدی در تلويزيون پارس آگاه شدم که ايشان خود ر به شاهزاده رضا پهلوی رسانده و سپس تر هم ديدم که به شورای ملی آقای رضا پهلوی پيوسته و تعزيه گردان کنگرهء پاريس آن هم شده است.

البته اينکه يک جوان کتاب خوانده و مطلع به يک تشکيلات سياسی بپيوندد حتماً حادثهء ميمونی است و وجود آدم هائی چون آقای شاهين نژاد، که در برنامه های تلويزيونی آن روزها شماتت گر کسانی شده بود که به «شورا» نپيوسته و يا از آن انتقاد می کردند، خود نشانهء ای از انسجام معنوی شورا محسوب می شد. ما از دور ايشان را در موارد متعدی نشسته در کنار شاهزاده پهلوی و بيانگر بليغ نيات ايشان و شورا ديديم اما، تا بيائيم با اين موقعيت نوين ايشان خو کنيم، در يافتيم که ايشان از شورا کناره گرفته اند بی آنکه در هيچ کجا توضيحی روشن در مورد اينکه چرا به چنين تصميمی رسيده اند داده باشند. من هنوز هم از دلايل واقعی کناره گيری ايشان از شورا بی خبرم.

حرف کهنه در ادعاهای جديد

اما دو هفته ای است که ديده ام آقای شاهين نژاد در مقام جديدی تجديد ظهور کرده و حال، بعنوان يک تاريخ دان فرهنگ ايران شناس که برای سياست گران پيامی آورده، سخن می گويد و می کوشد تا نظرات ظاهراً جديد خود را به ديگران هم القاء می کند. نظريهء سرم بندی شدهء اخير ايشان «ايران گرائی» نام گرفته است و چنين توضيح می دهد که برای نجات ملت ايران از شر حکومت اسلامی، ما بايد بر «ايرانيت» و «هويت ايرانی» خود تکيه کنيم و لاغير.

تا اينجای داستان ايشان همان سخنی را مطرح می کنند که خانم ميرزادگی، و من هم در رکاب شان، سال ها و بارها بر آن تأکيد کرده ايم و من، بعنوان يک سکولار دموکرات که شناسنامه ام را در «پيمان نامهء عصر نو»(5) يافته ام، مشکلی با آن ندارم. يعنی فکر می کنم که جوان ايرانی هوشمندی به يک «نظريهء سياسی ـ فرهنگی» ظاهراً نو رسيده است و لابد می خواهد از اين پس تا حد ممکن ديگران را هم به دور اين علم جمع کند. اين کار چه عيبی دارد؟ اگر هدف منحل کردن حکومت اسلامی است، بقول حافظ «از هر کرانه تير دعا کرده ام رها / شايد از اين ميانه يکی کارگر شود».

اما گويا آقای نژاد اکنون با چند تاکتيک تازه به ميدان درآمده اند و، مثلاً، با ادعای اينکه مکتب اختراعی شان جديد است و بی سابقه، برای نشان دادن اهميت اين مکتب به جستجوی حريف قدری برآمده اند تا با خرد و خاکشير کردن آن، خود به مرکزيتی و جائی دست يابند. و اين حريف که هيچ کاری هم به ايشان نداشته چيست جز سکولار دموکراسی؟ لذا، ايشان به اين فکر افتاده اند که بهتر است بگوئيم که نبايد فريب «خواستاری حکومت سکولار دموکرات» را خورد و راه حل برانداختن حکومت اسلامی تأکيد بر «ايران گرائی» بعنوان «گفتمان غالب» است.

مرگ بر سکولار دموکراسی، زنده باد ايران گرائی

در واقع، اين روزها «جنبش سکولار دموکراسی» تبديل به کيسهء بوکسی شده که هرکس می خواهد اظهار لحيه ای کند يک مشت اش را هم حوالهء اين کيسه می کند.
مثلاً، «داخل کشوری ها» تصميم می گيرند که سکولار دموکرات های خارج کشور را بی کاره معرفی کنند و بميدان شهر کلن درآيند و از گلوی کسی که خود سال ها است خارج کشوری محسوب می شود اعلام کنند که «که شما 35 سال است علافيد و حال ما آمده ايم تا راهنما و فرمانفرمای شما شويم».

يا آقای شاهين نژاد هم، (برای تثبيت نظريه «ايران گرائی» خود، که البته هنوز محتوايش مشخص نيست اما نمی توان تصور کرد که در آن چيزی بيش از محتوای «پيمان نامهء عصر نو» وجود داشته باشد ـ البته جز مخالفت با فدراليسم و کوشش برای تقويت شوونيسم قومی) تصميم گرفته اند تا پس از خمير کردن استخوان سکولار دموکراسی به طرح نظريهء جديد خود بپردازند.

و جالب است که عمال حکومت اسلامی هم، که همين دو سال پيش، در مقابله با مبارزهء فرهنگی سکولار دموکرات های خارج کشور در راستای برجسته و به روز کردن ارزش های فرهنگ کهن ايرانی، خودشان علم «مکتب ایرانی احمدی نژادی» را برافراشته و منشور کورش را به تهران برده و در نمايشات مضحک شان به گردن پاسداری که نقش کورش بزرگ را بازی می کرد چپی عگال فلسطينی بستند، يکباره از حملهء آقای نژاد به سکولار دموکراسی بر سر شوق آمده و استدلالات ايشان را همچون شيرينی تر بعنوان دلايل محکمی بر آسيب ناپذيری خود تبليغ می کنند و به عبارت ديگر اعلام می دارند که «شاهد از غيب رسيده است»، همان غيبی که اپوزيسيون ضد انقلاب خارج کشور باشد.

محور حملهء آقای شاهين نژاد چيست؟

ايشان می گويد:

1. «برخی از فعالان سیاسی در برون مرز، از چندی پیش، گفتمان سکولارخواهی را به عنوان سلاح بُرنده ای در برابر حکومت حاکم بر ایران مطرح نموده اند و گِرد آمدن به دور این محور را راهکار براندازی و یا جایگزینی جمهوری اسلامی می دانند».

2. اما «زور سکولار دموکراسی به جمهوری اسلامی نمی رسد» چرا که از يکسو سکولاریسم «جنس وارداتی» است و، از سوی ديگر از «رسوبات مذهبی اذهان جامعهء نیمه توسعه یافته»ی ایران غافل است. حکومت اسلامی بر اساس اين رسوبات ساخته شد و تا اين رسوبات پا بر جا هستند «امکان دستیابی و نهادینه کردن اهداف سکولار دموکراسی در کشور وجود ندارد». يعنی «در ایران، سکولار - دموکراسی توان لازم را برای اینکه به عنوان بستری مناسب جهت رویارویی با جمهوری اسلامی بکار گرفته شود ندارد.»

3. و بدتر از آن اينکه اين سکولار دموکرات ها در مسير مبارزات خود «جای هدف و وسيله را اشتباه گرفته» و می خواهند «از پدیده هایی که می توانند پیامد حذف جمهوری اسلامی باشند به عنوان ابزار مبارزه بهره بگیرند و با آن نظام حاکم را سرنگون کنند!»

4. چارهء کار چيست؟ آقای نژاد، در جائی از مقاله شان [که اهل سايت «صراط» را خوش نيامده و نقل اش نکرده اند] می نويسد: «نیروی دیگری که از دیدگاه ریشه دار بودن در جامعه و توان ایجاد روحیه و انرژی در ملت، همسنگ اسلام گرایی و در شرایط کنونی بلکه نیرومند تر از آن است، ایران گرایی است. ایرانگرایی فراگیر است چون پایگاه استوار و دیرینه ای در میان مردم دارد که از شهرهای بزرگ تا روستاها و ایلات و عشایر را در بر می گیرد و حتی در میان نیروهای مسلح این نظام، هواداران و مخاطبان بالقوه بسیاری دارد. پدیده ای که با انقلاب اسلامی برای چندین سال محجور شد و توسط حکومت و همدستان چپگرایش بشدت کوبیده شد، از جنس اسلام گرایی نیست».

نمونه هائی در نظريه پردازی بی بنياد

1. همانطور که در سرآغاز مقاله نوشته ام، جنبش سکولار دموکراسی در همهء اسناد خود اعلام داشته است که «هدف» اش انحلال حکومت اسلامی و استقرار حکومت سکولار دموکرات در ايران است، استراتژی اش ايجاد «آلترناتيو سکولار دموکرات» است و تاکتيک های مبارزاتی اش را نيز همان آلترناتيو تعيين خواهد کرد. پس، آقای نژاد بر اساس کدام سند و سخن و نوشته ای پی برده اند که اين جنبش می خواهد «از پدیده هایی که می توانند پیامد حذف جمهوری اسلامی باشند به عنوان ابزار مبارزه بهره بگیرند؟». آيا می توان به اين سخن ايشان نام تجاهل العارف را داد و يا بايد آن را عين جهالت در مورد موضوع مورد بحث دانست؟

2. ايشان پس از طرح اين ادعای بی پايه که سکلار ها می خواهند آنچه را «هدف» است بجای «ابزار مبارزه» بکار برند، بلافاصله و عندالاقتضا، نظر خود در مورد اتهام «جابجائی هدف و ابزار» را پس گرفته و «ابزار» را بجايگاه «اهداف» بر می گردانند تا اظهار کنند که «امکان دستیابی و نهادینه کردن اين اهداف در کشور وجود ندارد و [آنها] جذابیت و توان کافی برای همراه نمودن عموم جامعه را با خود ندارند.» يعنی، از نظر ايشان، خواستاری استقرار حکومت سکولار دموکرات در ايران خواب و خيالی بيش نيست. می پرسيد چرا؟ پاسخ می دهند که: «باورهای مذهبی در درازای سده های طولانی در میان مردم ایران ریشه دوانده و نه تنها در میان عوام که در نزد برخی خواص هم به عنصری موثر و تعیین کننده تبدیل شده و هنوز ماهیت این نظام، تشیع است».

3. يعنی ايشان قبول ندارند که مردم ايران، پس از 35 سال، فهميده اند که مذهب شان ربطی به مذهب حاکمان موسوم به «اسلامی» ندارد و، همچنان، چون شيعه مانده اند، خواستار آنند که بجای يک حکومت سکولار دموکرات «حکومتی از نوع ديگر!» داشته باشند. شايد بد نباشد که به يادتان بياورم که اين درست همان استدلالی است که آقايان سروش و اکبر گنجی نيز بکار می برند؛ با اين تفاوت که حکومت مورد نظر آنها از «اسلام رحمانی» مايه می گيرد و حکومت مورد نظر آقای نژاد از «ايران گرائی»

4. توجه کنيد که همان ايشانی که اعتقاد دارند مردم ايران دچار «رسوبات مذهبی اذهان جامعهء نیمه توسعه یافته» اند و به اين دليل سکولار دموکراسی نمی پذيرند، خودشان «ايران گرائی» را در برابر «اسلاميسم» و «اسلام سياسی» است. يعنی گويا ايشان قصد دارد در نهايت «ايران اسلامی» را به «ايران زرتشتی» متحول کند؛ و ما را از چاه به چاله، و يا بر عکس، بياندازند.

5. می بينيد که، در ادعای ايشان، مبارزهء «ايران گرائی زرتشتی» با آن همه «باورهای مذهبی که در درازای سده های طولانی در میان مردم ایران ریشه دوانده و نه تنها در میان عوام که در نزد برخی خواص هم به عنصری موثر و تعیین کننده تبدیل شده» هم ممکن و هم بجا و هم جايز است، اما مبارزه برای استقرار حکومتی مبتنی بر اعلاميهء حقوق بشر که در گوهر خود جدائی حکومت از همهء مذاهب را حمل می کند از توان لازم برای درهم شکستن حکومت اسلامی برخوردار نيست!

6. اما آيا براستی بين ايران گرائی آقای نژاد و سکولار دموکراتيسم مورد ادعای ما تنافری وجود دارد؟ آيا ما با ايران و ملت ايران و مليت ايرانی و فرهنگ و ارزش های کهن اين ملت مخالفت کرده ايم که آقای نژاد مجبور است، برای استقرار ايران گرائی خود، اول سر انديشهء ما ببرد؟ آيا ايران گرائی (که معلوم نيست در عمل چگونه حکومتی را خواهان است و قانون اساسی و ساختارهای آن، علاوه بر «عشق مفرط به ايران» بر بنياد کدام اصولی ساخته می شوند) با اصول سکولار دموکراسی منافاتی دارد که لازم است، برای اثبات يکی، نفی ماعدايش را در برنامهء کار خود قرار داد؟ اگر چنين نيست پس درد در کجا است؟

ناسيوناليسم نوين و مشکل کار ما

«آس» اصلی آقای نژاد در انتهای مقاله اش رو شده و «ايران گرائی» يکباره به «ناسيوناليسم نوين ايران» تبديل می گردد بی آنکه مشخصات اين پديده مورد بحث قرار گيرد. بايد پرسيد که اين «ناسيوناليسم نوين ايرانی» با آنچه که بيش از يک قرن پيش بوسيلهء میرزا آقاخان کرمانی و آخونداوف مطرح شده و در عصر حاضر نیز کسانی همچون دکتر هوشنگ طالع و مهندس کوروش زعیم از آن ياد می کنند چه فرقی دارد؟ آيا آنها نيز «ناسيوناليسم نوين ايرانی» خود را در مقابله و تضاد با «گفتمان سکولار دموکراسی» مطرح کرده اند؟ و چون سکولار دموکراسی را قابل فهم برای مردم مذهب زده نيافته اند به آن آويخته اند؟
بگذاريد من به صراحت بگويم که درد کجا است. از نظر من، اينگونه اظهار لحيه ها، که خوشبختانه سايت ايران پرس نيوز از انتشار آنها نهی نشده، فقط به درد سرگرم کردن مردم، و در افتادن با آنچه که مردم، در پی 35 سال زجر مدام، ارزش آن را دريافته اند، می خورد ـ آن هم به قصد کسب شهرت و مقام و بس.

آقای شاهين نژاد «ناسيوناليسم نوين ايران» را، در ظاهر ِ داير کردن ِ يک دکان تازه مطرح کرده اند و اين پروا را هم ندارند که، در رونق بخشيدن به کار خود، اين خواست را که در ايران يک حکومت مبتنی بر حاکميت ملی و نه ارزش های يک قشر خاص (سکولاريسم) و مبتنی بر مفاد اعلاميهء جهانی بشر (دموکراسی) بقدرت برسد، زير پای خود له کنند.

من همينجا به دوست جوانم مژده می دهم که در اين معرکه، همهء سازمان و سايت های حکومتی برای هورا کشيدن در برابر مخالفت های شما با سکولار دموکراسی (که حکومت عين جن و بسم الله از آن می ترسد) آمادگی کامل دارند.

1. http://news.gooya.com/politics/archives/2014/01/174360.php

2. https://www.facebook.com/photo.php?v=472933739496680&set=vb.462058500584204&type=2&theater

3. http://www.seratnews.ir/fa/news/163242/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF

4. http://www.iranpressnews.com/source/166430.htm

5. http://isdmovement.com/movement.docs.doc/02.Peiman-Naameh.htm

Posted on Saturday, February 15, 2014 at 01:12AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

آذری قمی؛ از نظریه پردازی ولایت فقیه تا مرگ در حصر خانگی

از افشا

با ملایان مخالفتهای بسیاری شد .منتها این شیاطین با دوز و کلک بسیار حقایق را از ملت مخفی نگه داشتند.اکثریت ملت ایران نمیدانست که آذری قمی موافق و مذوب در ولایت فقیه این مذهب جدید در شیعه دوازده امامی این گونه در همین دنیا جزای غصب حقوق مردم کشید.

آذری قمی؛ از نظریه پردازی ولایت فقیه تا مرگ در حصر خانگی

به روز شده:  20:13 گرينويچ - سه شنبه 11 فوريه 2014 - 22 بهمن 1392

احمد آذری قمی در سال ۱۳۷۷ با تاکید بر اینکه "رهبری آقای خامنه‌ای معلول تلاش وی بوده است"، به خاطر این کار عذرخواهی کرد

احمد آذری‌قمی، ۱۵ سال پیش، در ۲۲ بهمن ۱۳۷۷ درگذشت. وی یکی از مهم ترین نظریه پردازانی بود که در تثبیت "ولایت" رهبر جمهوری اسلامی نقش داشت.

با این حال، اما به دلیل انتقادهایی که در پایان عمر خود به آیت‌الله خامنه‌ای مطرح کرد، منزوی شد و در حالی که در خانه خود محصور بود، در سکوت خبری درگذشت.

احمد آذری قمی در پایان عمر خود طی نامه ای سرگشاده به "مردم ایران و به ویژه جوانان"، به خاطر نقشی که در رسیدن آقای خامنه‌ای به رهبری داشت عذرخواهی کرد.

این گزارش، به مرور زندگی سیاسی و دیدگاه های انتقادی این مدرس حوزه علمیه قم اختصاص دارد.

در نوشتن گزارش، از کتاب محسن کدیور اسلام‌‌شناس تحت عنوان "کلیکفراز و فرود آذری قمی: سیری در تحول مبانی فکری ایت الله احمد آذری قمی" استفاده شده و تمام نقل قول‌های بدون منبع متن، از این کتاب هستند.

سال های همراهی با آیت الله خمینی

نام احمد آذری‌قمی، همواره یادآور راست‌گراترین جریان محافظه‌کار در ایران است. او مدتی در ابتدای پیروزی انقلاب، سمت دادستانی انقلاب مرکز را داشت ودر شهریور ۱۳۵۸ از این سمت استعفا کرد.

آذری‌قمی دلایل استعفای خود را "بیماری و ابتلا به مرض قند، فشار کاری و کارشکنی‌ها و اخلال برخی افراد در دادسرا" اعلام کرد. آذری‌قمی بعدها گفت: "من آن موقعی که دادستان انقلاب بودم و نظرتان باشد یک شب ۲۱ نفر در تهران اعدام شدند، بنی‌صدر ظاهراً رفته بود، گزارش نادرستی به ایشان [آیت‌الله خمینی] داده بود که همه اینها را در عرض دو ساعت محاکمه کرده‌اند . ایشان خیلی عصبانی شد که ما از تهران رفتیم با آقای محمدی گیلانی و آقای هادی غفاری هم تشریف داشتند. ایشان به قدری ناراحت و عصبانی، که من عرض کردم آقا اجازه می‌خواهم چند جمله بگویم، فرمودند که من وقت ندارم." (متن مذاکرات مجلس شورای اسلامی- دور دوم- ۱۴ مرداد ۱۳۶۳)

"در شهریور ۱۳۹۲، محمد امامی کاشانی در برنامه 'شناسنامه' که از شبکه سوم تلویزیون دولتی ایران پخش می‌شود، برای اولین‌بار افشا کرد که آقای خامنه‌ای 'روی انتخاب مرحوم آذری‌قمی' به عنوان جانشین آیت الله خمینی اصرار داشته است. وی گفت: 'حتی بین آقا و آقای آذری صحبت‌هایی هم رد و بدل شد، اما در نهایت مجلس به مقام معظم رهبری رای داد'"

آذری‌قمی چند سال نیز ریاست جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را برعهده داشت. سیدحسین موسوی تبریزی، درباره ماجرای نامه جامعه مدرسین حوزه علمیه قم مبنی بر خلع مرجعیت آیت‌الله شریعتمداری، گفته است: "آیت‌الله آذری‌قمی دبیر وقت جامعه مدرسین نقش محوری داشت که با برخی از آقایان روحانیت مبارز تهران هماهنگ کرده بود. ایشان آن متن را نوشت و عده‌ای از آقایان امضا کردند و فورا به رسانه‌ها داده شد." (مهرنامه- شهریور ۱۳۹۲) محسن کدیور اما معتقد است که آن متن به قلم محمد یزدی بود.

او می‌نویسد: "به هر حال اعلامیه‌های عزل آیت‌الله شریعتمداری به قلم محمد یزدی مسئول کمیته‌ی امور سیاسی جامعه مدرسین و در زمان ریاست آذری قمی صادر شده است."

اختلاف با آیت الله خمینی

آذری‌قمی، بعدها "بنیاد رسالت" را تاسیس نمود که در دهه شصت، روزنامه رسالت را منتشر می‌کرد. این روزنامه از منتقدان سرسخت سیاست‌های اقتصادی دولت میرحسین موسوی بود. با حذف رقیبان سیاسی روحانیت در سال‌های اول انقلاب، اختلاف‌ها به میان نیروهای هوادار آیت‌الله خمینی هم کشیده شده بود.

علی‌اکبر محتشمی‌پور مهمترین اختلاف‌های راستگرایان با دولت موسوی را در این موارد خلاصه کرده است: "اموال مصادره شده از سرمایه‌داران غصبی است و باید بازگردانده شود، زمین‌های کشاورزی که برطبق اصلاحات اراضی به کشاورزان داده شده غصبی است و باید بازگردانده شود، دخالت دولت در امور اقتصادی و بازرگانی شرعاً حرام است، تعاونی‌ها ریشه‌ای کمونیستی دارد، موسیقی و شطرنج مطلقاً حرام است، مخالفت با لایحه تشدید مجازات محتکران و گرانفروشان، مخالفت با لایحه دریافت مالیات، مخالفت با لایحه قانون کار." (چند صدایی در جامعه و روحانیت ـ ص۷۱)

"کمی قبل از فوت آیت‌الله آذری‌قمی من به دیدار 'آقا' [آقای خامنه‌ای] رفتم و از ایشان درخواست کردم اگر اجازه بفرمایند حصر بیت آیت‌الله آذری برداشته شود تا بلکه ایشان بتواند برای درمان بیماری حادش روانه‌ی بیمارستان گردد که در غیر این صورت در مورد ایشان بیم جانی می‌رود. آقا در پاسخ خواسته‌ی من گفتند: به دَرَک!"

محمد مومن قمی از مدرسین حوزه علمیه قم

در آن روزها، جناح موسوم به "راست" که از آقای خامنه‌ای رئیس‌جمهور وقت حمایت‌ می‌کرد، خواستار کنار رفتن میرحسین موسوی بود. اما مخالفت آیت‌الله خمینی مانع اصلی کنار گذاشتن او شد. پس از آنکه علی خامنه‌ای مجدداً به ریاست‌جمهوری رسید، اختلاف‌های این دو جریان به اوج خود رسید.

علی‌اکبر ناطق‌نوری در خاطرات خود گفته است: "وقتی برای بار دوم مقام معظم رهبری به ریاست جمهوری برگزیده شدند، بین ایشان و امام یک بحثی در مورد انتخاب نخست وزیر بود، ایشان می‌گفت اگر من رییس جمهور بشوم، در انتخاب نخست وزیر هر کسی را که بخواهم خودم باید تصمیم بگیرم و این علامت را هم امام ظاهرا داده بودند که خود شما تصمیم بگیر، لذا ایشان کاندیدا شدند [...] چند روزی که گذشت، نظر امام عوض شد. علتش این بود که گویا آقای محسن رضایی به عنوان فرمانده سپاه خدمت امام رسیده و گفته بود که موقعیت آقای موسوی در جنگ و بین جوان‌ها به گونه‌ای است که اگر ایشان نخست‌وزیر نشوند، جنگ لطمه می‌خورد."

ناطق‌نوری می‌گوید که علی خامنه‌ای نامه‌ای به آیت‌الله خمینی نوشت و در آن خواست که او نظر خود را "حکم" کند: "اگر حضرت عالی تشخیص می‌دهید که باید مهندس موسوی را معرفی کنم، حکم کنید، شما رهبر هستید. شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم کسی را که مصلحت نمی‌دانم، نخست‌وزیر کنم، مگر این که حکم ولی‌فقیه بالای سر او باشد." اما با پافشاری آیت‌الله خمینی، نخست‌وزیر تغییر نکرد. (خاطرات ناطق‌نوری-جلد دوم- ص۷۶)

احمد آذری‌قمی یکی از طرفین این اختلاف بود و از درخواست سیدعلی خامنه‌ای مبنی بر تغییر نخست‌وزیر حمایت می‌کرد. راستگرایان کوشیدند تا علی‌رغم حمایت آیت‌الله خمینی، زمینه تغییر نخست‌وزیر را فراهم کنند. آذری‌قمی در مرکز این اختلاف‌ها قرار گرفت و حتی از نقد نظرات آیت‌الله خمینی هم ابایی نداشت.

درمرداد ۱۳۶۴ و در جریان رای اعتماد به دولت، او که به عنوان مخالف سخن می‌گفت، تاکید کرد: "از آن روز اول که امام مهندس بازرگان را انتخاب فرمودند که ما همان موقع هم قبول نداشتیم، ولی سه هزار نفر از فضلا و طلاب قم و جامعه مدرسین حرکت کردند بازرگان ، بازرگان حمایتت می‌کنیم. برای این که منتخب امام هستی. بنی‌صدر هم‌همچنین ، قطب‌زاده هم‌همچنین ، آن‌هائی را هم که امام به‌اصطلاح اظهار می‌کرد: می‌شناسم، تا آن موقعی که انحرافی نبود و می‌دانستیم که مورد توجه و علاقه امام هستند و حتی جناب موسوی نخست‌وزیر محترم را همین اخیراً که ایشان تقویت کردند و گفتند راجع به دولت تضعیف نشان نکنید و چه نکنید."

"یک ماه بعد از مرگ آیت‌الله خمینی، و در حالی که رهبر جدید کار خود را به تازگی آغازکرده بود، احمد آذری‌قمی مقاله‌ای در روزنامه رسالت (۱۹ تیر) ۱۳۶۸با عنوان 'انتخاب خبرگان و ولایت فقیه' منتشر کرد که در آن آمده بود ولی‌فقیه اگر بخواهد می‌تواند 'حتی توحید را به طور موقت تعطیل نماید' "

آذری‌قمی اضافه کرد:"امام به عنوان یک مرشد و ناصح امین باید به وظیفه‌اش عمل بکند و به وظیفه‌اش هم عمل کرده است و می‌کند در مقاطع حساس آن نظر خودش را ابراز می‌کند که به نظر من چنین است و چنان است، اما یک وقتی با مردمی که به اصطلاح، ‌آن‌ها مأمور به شور و بررسی و این مسائل نیستند با آن‌ها صحبت می‌کند. یک وقت با نمایندگان مجلس صحبت می‌کند که می‌گوید نمایندگان مجلس من این نظرم است یعنی نصیحت من است و الا خود دانید." (متن مذاکرات مجلس شورای اسلامی- دور دوم- ۱۴ مرداد۱۳۶۳)

این سخنان خشم آیت‌الله خمینی را درپی داشت. چند روز بعد، آذری‌قمی در نامه‌ای علنی که خطاب به "علمای اعلام" نوشت، افشا کرد: "دو روز پس از این سخنان من در مجلس، شیخکی به نام قرائتی به خانه‌ام آمد و به روایتی از حاج احمد خمینی که پیام پدرش را به قرائتی ابلاغ کرده بود، به این مفهوم به من ایفاد کرد: 'به آقای آذری‌قمی بگویند که نفوذ و مقام ایشان به گرد پای نفوذ و مقام شریعتمداری در میان علمای اعلام نمی‌رسد. بهتر آن است دیگر پا را از گلیم خود درازتر نکنند.' وقتی این شیخک این پیام را ابلاغ کرد او را با شدت و عصبانیت و تربیتی که سزاوارش بود از خانه بیرون کردم و پس از آن به تحقیق پرداختم و دیدم که این پیام صحت دارد. بنا براین لازم دانستم این پیام را به شخص آقای روح‌الله خمینی بنویسم و ۳۰ فقره رونوشت آن را برای ۳۰ تن از علمای اعلام و دلسوخته‌ای که در این پنج سال شاهد از بین رفتن احکام شرع و التقاط این احکام و نفوس با فتواهای نادرست بوده و دلی خونین دارند بفرستم." (به سوی سرنوشت- خاطرات هاشمی- ص ۳۰۸)

این اختلاف‌ها موجب رنجش آیت‌الله خمینی از آذری‌قمی شد. هاشمی رفسنجانی در خاطرات هشتم شهریورماه از هشدار آیت‌الله خمینی به روزنامه رسالت خبر داده و از قول او می‌نویسد: "دست‌هاتان را یک قدر نگه دارید، قلم‌هایتان را یک قدر نگه دارید،‌ توجه بکنید به اینکه هر چیزی نباید نوشته شود، هر چیزی نباشید منتشر بشود و من به شما عرض می‌کنم که من ممکن است یک روزی اگر چنانچه خدای نخواسته تعقیب بکنند آقایان، ممکن است من یک وضع دیگری پیش بیاید برایم."

همچنین به گفته اکبر هاشمی‌رفسنجانی، رهبر فقید جمهوری‌اسلامی علی‌رغم درخواست آذری‌قمی، حاضر نشده بود که به روزنامه او کمک مالی کند. (همان – ۱۶ اسفند ۱۳۶۵) او همچنین دستور داده بود که روزنامه رسالت به جبهه ارسال نشود.

"به گفته هاشمی‌رفسنجانی، رهبر فقید جمهوری‌اسلامی علی‌رغم درخواست آذری‌قمی، حاضر نشده بود که به روزنامه او (رسالت) کمک مالی کند. او همچنین دستور داده بود که روزنامه رسالت به جبهه ارسال نشود"

ماجرای اختلاف با دولت موسوی، حتی به جدال علنی آیت‌الله خمینی با علی خامنه‌ای رئیس جمهور وقت هم منجر شد. در ماجرای قانون کار که دولت موسوی به دنبال تصویب آن بود، اما شورای نگهبان مقاومت می‌کرد، نهایتا آیت‌الله خمینی به نفع دولت وارد عمل شده و برداشتی از ولایت‌مطلقه را مطرح کرد که بر اساس آن حاکم اسلامی، اختیار تعطیل برخی احکام مذهبی را هم داشت.

آقای خامنه‌ای، در نمازجمعه تهران اعلام کرد که ولی‌فقیه نمی‌تواند احکام اسلام را تغییر دهد و این برداشتی اشتباه از سخنان آیت الله خمینی است. اما رهبر فقید جمهوری اسلامی شانزدهم دی‌ماه ۱۳۶۶، خطاب به وی نوشت: "از بیانات جنابعالی در نماز جمعه این طور ظاهر مى‏ شود که شما حکومت را که به معناى ولایت مطلقه‏ اى که از جانب خدا به نبى اکرم- صلى الله علیه و آله و سلم- واگذار شده و اهم احکام الهى است و بر جمیع احکام شرعیه الهیه تقدم دارد، صحیح نمى‏ دانید."

او اضافه کرد: "حکومت، که شعبه ‏اى از ولایت مطلقه رسول الله- صلى الله علیه وآله و سلم- است، یکى از احکام اولیه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتى نماز و روزه و حج است. حاکم می‌تواند مسجد یا منزلى را که در مسیر خیابان است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم می‌تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند؛ و مسجدى که ضِرار باشد، در صورتى که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت می‌تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، در موقعى که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند. و می‌تواند هر امرى را، چه عبادى و یا غیر عبادى است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند. حکومت می‌‏تواند از حج، که از فرایض مهم الهى است، در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست موقتاً جلوگیرى کند." (صحیفه امام، ج‏۲۰، ص۴۵۲)

دوره همراهی با آقای خامنه ای

"حضرت حجت‌الاسلام خامنه‌ای از مقام ولایت بر حسب نظر امام راحل قدس سره و قانون و شرع منعزل می‌باشند"

آذری قمی، ۲۴ آبان ۱۳۷۶

پس از مرگ آیت‌الله خمینی، جانشینی او به مساله‌ای مهم تبدیل شد. در آن زمان آذری‌قمی تا آستانه انتخاب به عنوان رهبر پیش رفت. در ماجرای تقابل راستگرایان با دولت موسوی، آذری‌قمی و علی خامنه‌ای چنان به هم نزدیک شده بودند که در ماجرای انتخاب رهبر جدید، آقای خامنه‌ای پیشنهاد کرد که آذری‌قمی رهبر جمهوری اسلامی شود.

شهریور ماه گذشته، محمد امامی کاشانی در برنامه "شناسنامه" که از شبکه سوم تلویزیون دولتی ایران پخش می‌شود، برای اولین‌بار افشا کرد که آقای خامنه‌ای "روی انتخاب مرحوم آذری‌قمی" به عنوان جانشین آیت الله خمینی اصرار داشته است. وی افزود: "حتی بین آقا و آقای آذری صحبت‌هایی هم رد و بدل شد، اما در نهایت مجلس به مقام معظم رهبری رای داد." (خبرگزاری فارس - ۲۹ شهریور۱۳۹۲)

نکته مهم آن است که آقای آذری‌قمی خواستار رهبری آیت‌الله گلپایگانی‌ ـ از مراجع‌تقلید ـ بود. به نوشته محسن کدیور، آقای آذری قمی "در مجلس خبرگان به ولایت آیت‌الله گلپایگانی و معاونت اجرایی حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای رای داد".

یک ماه بعد از مرگ آیت‌الله خمینی، و در حالی که رهبر جدید کار خود را به تازگی آغازکرده بود، احمد آذری‌قمی مقاله‌ای با عنوان "انتخاب خبرگان و ولایت فقیه" منتشر کرد که در آن آمده بود ولی‌فقیه اگر بخواهد می‌تواند "حتی توحید را به طور موقت تعطیل نماید." (روزنامه رسالت، ۱۹ تیر ۱۳۶۸) بعدها این سخنان به یکی از خبرسازترین متن‌های منتشر شده در دفاع از ولایت‌فقیه تبدیل شد.

حدود یک ماه بعد، نهضت آزادی ایران در اعتراض به این مقاله، با اشاره به جمله آیت‌الله آذری‌قمی نوشت: "این آخری آن قدر شگرف و شگفت‌انگیز است که اگر کسی با شنیدن آن شاخ درآورد نباید تعجب کرد و ملامتش نمود. شیخ نفرموده‌اید که منظورتان از 'تعطیل توحید' چیست. آیا نپرستیدن خدا و پیروی نکردن از راهنمایی ها و رهبری او، به خاطر قدرت حکومت و یا مصالح امت است و یا شریک گرفتن و شرک به خدا؟" این بیانیه با عنوان "نهضت آزادی (دربسته و دست و زبان بسته) ایران" امضا شده بود.

"آقای آذری‌قمی خواستار رهبری آیت‌الله گلپایگانی‌ ـ از مراجع‌تقلید ـ بود. به نوشته محسن کدیور، آقای آذری قمی در مجلس خبرگان به 'ولایت آیت‌الله گلپایگانی و معاونت اجرایی حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای' رای داد"

با وجود این شخص آقای خامنه ای یا منسوبان او، هیچ گونه اعتراضی به تعبیر آذری قمی از اختیارات ولی فقیه نشان ندادند.

نتیجه انتقاد به آقای خامنه ای

جمع بندی محسن کدیور از زندگی احمد آذری‌قمی حکایت دارد که این مدرس حوزه، پس از رهبری آیت‌الله خامنه‌ای تا سال ۱۳۷۳ "از پیشگامان دفاع از ولایت مطلقه‌ ایشان تا مرز تعطیل توحید عملی و انحصار جواز اخذ وجوهات شرعیه توسط رهبری است." اما پس از آن "ابتدا منکر صلاحیت حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای برای افتاء و مرجعیت می‌شود و بتدریج با تکیه بر شرط اعلمیت فقهی برای رهبری، انتخاب آقای خامنه‌ای را از باب ضرورت دانسته، از وی به شدت انتقاد می‌کند."

احمد آذری‌قمی، پس از آن، نامه‌های متعددی، خطاب به بنیاد رسالت، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و وزارت اطلاعات نوشته و اعلام مرجعیت آیت‌الله خامنه‌ای را نادرست خواند. اولین نوشته آیت‌الله آذری‌قمی که نشانه تغییر مسیر فکری اوست، نامه‌ای است که در آبان سال ۱۳۷۴ به بنیاد رسالت نوشته است. او در این نامه ضمن قبول اصل ولایت‌فقیه و همچنین مصداق آن (علی خامنه‌ای) تاکید کرد که اصرار بر "نفی صلاحیت مرجعیت آقای خامنه‌ای دارم" او نوشته بود: "من به وظیفه‌ی شرعی خود عمل می‌کنم و برای پیامدهای اطلاعاتی آن حتی قتل آماده‌ام. بیش از این لازم نمی‌دانم مطلب را تعقیب کنم." این نامه پس از آن نوشته شد که آذری‌قمی اجازه چاپ رساله خود را نیافته بود.

"اولین نوشته آذری‌قمی که نشانه تغییر مسیر فکری اوست، نامه‌ای است که در آبان سال ۱۳۷۴ به بنیاد رسالت نوشته است. او در این نامه ضمن قبول اصل ولایت‌فقیه و همچنین مصداق آن (علی خامنه‌ای) تاکید کرد که اصرار بر 'نفی صلاحیت مرجعیت آقای خامنه‌ای دارم.' او افزود: 'من به وظیفه‌ی شرعی خود عمل می‌کنم و برای پیامدهای اطلاعاتی آن حتی قتل آماده‌ام'"

پس از انتخاب محمد خاتمی به ریاست‌جمهوری، آیت‌الله آذری‌قمی نامه‌هایی انتقادی متعددی را منتشر کرد. از جمله او در نامه خود خطاب به جامعه مدرسین قم با اشاره به اعلام چند تن از علمای قم به عنوان مرجع و آوردن نام آیت‌الله خامنه‌ای در کنار آنان نوشته بود: "قطعا بر خلاف نظر آقای [محمد] یزدی، آیت‌الله خامنه‌ای به آنها نمی‌رسد. ایشان [یزدی] فرموده‌اند که معظم‌له یا از شش نفر دیگر بالاتر و حداقل مساوی می‌باشند… باید بگوئیم جناب یزدی یا معنای اجتهاد و فقه را نمی‌داند، یا دروغ صریح و تملق می‌گوید." او می‌افزاید: "مقام معظم رهبری به من فرمودند که رهبری تمام اوقات مرا مشغول کرده است، پس اعلمیت و مرجعیت از کجا آمد؟ چرا وعاظ السلاطین شهادت دروغ می‌دهند؟ جزای آنها با صاحب شریعت!"

در شهریور ۱۳۷۶ نیز نامه‌ای خطاب به علی فلاحیان، با عنوان "مقام منیع و خطرناک وزارت اطلاعات" نوشت که در آن آمده بود: "آیا به نظر جنابعالی [با این شیوه] مرجعیت آقای خامنه‌ای که [وزارت] اطلاعات با معاونت آقای فلاح جا انداخته... آیا مسلمانان جهان [و] خارجی‌ها وجه قبیحی از مرجعیت و رهبری نساخته و نمی‌سازند؟ یعنی رهبری به ضرب زور معظم‌له مرجع تقلید معرفی کرده و برخلاف سنت جاریه قرن‌ها عمل کرده است."

چند هفته بعد در نامه‌ای سرگشاده به تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۷۶ خطاب به "هموطنان عزیز"، نوشت: "اوج اشتباه من و به اشتباه انداختن دیگر خبرگان و سائر افراد ملت اظهار ولایت‌مطلقه و اثبات آن برای رهبر فعلی حتی در مقابل مراجع دیگر بود، اگرچه مرجعیت را در اختیار حوزه و علمین آقای گلپایگانی و آقای اراکی قدس سرهما می‌دانستم، ولی سایر احکام ولائی، من‌جمله اخذ وجوه را در انحصار مقام رهبری می‌دانستم، که در کبرای کلی یعنی انحصار در ولی‌فقیه به عقیده خود باقی، ولی رهبری فعلی را ولی‌فقیه نمی‌دانم، نصب خبرگان معظم‌له را، بعد از وفات امام قدس‌سره منشأ شرعی نداشت، زیرا ایشان نه مجتهد مطلق بودند، و نه اعلم."

او اضافه کرد: "در این رابطه از خدا و ملت ایران پوزش می‌طلبم، امید است که هر دو به پاداش اعتراف به قصور یا تقصیر از من دربگذرند." و بالاخره اینکه: "حضرت حجت‌الاسلام خامنه‌ای از مقام ولایت بر حسب نظر امام راحل قدس سره و قانون و شرع منعزل می‌باشند. اما بر حسب نظر امام که فرموده‌اند ولی‌فقیه اگر دیکتاتوری کند ساقط می‌شود. و اما قانون برحسب اصل ۱۰۹ قانون اساسی که می‌گوید ولی‌فقیه باید صلاحیت افتاء در تمام ابواب فقه را داشته باشد، بلکه بر حسب تناسب حکم و موضوع احاطه‌ فعلی و نزدیک به فعلیت لازم است."

"۱۹ آبان ۱۳۷۶، عده‌ای با شعار 'مرگ بر ضد ولایت فقیه' به مجلس درس احمد آذری‌قمی در مدرسه‌ فیضیه قم حمله کرده و ضمن ضرب و شتم وی، از ادامه تدریسش در حوزه جلوگیری کردند. پس از آن و تا پایان عمر، او در حصر قرار گرفت. ۲۸ آبان نیز خانه و حسینیه آیت‌الله منتظری مورد حمله قرار گرفت و او نیز به مدت پنج سال در حصر خانگی قرار گرفت"

در همان ایام، آیت‌الله حسینعلی منتظری مرجع تقلید شیعه نیز طی یک سخنرانی در جمع طلاب درسی خود از "مبتذل کردن" مرجعیت شیعه انتقاد کرد. او با تاکید بر اینکه رهبر باید "اعلم" باشد خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای گفت: "حالا صرف نظر از مساله رهبری، مرجعیت را چرا دیگر؟ شما که در شان و حد مرجعیت نیستید" و اضافه کرد: "و خود آیت‌الله مومن به من گفت یکی از این آقایان که می‎رود در دفتر ایشان در قم می‎نشیند و مسائل را مطابق نظر آقای خامنه ای جواب می‎دهد. به ایشان گفتم که ایشان که رساله ندارد، شما چگونه فتاوا را بر طبق نظر ایشان جواب می‎دهید؟ گفت ما روی تحریر امام جواب می‎دهیم! گفتم مردم آخر مساله ایشان را می‎خواهند، گفت: می‎گویند ایشان فتوایش مثل فتوای امام است، ما روی تحریر امام جواب می‎دهیم! خوب این معنایش مبتذل کردن مرجعیت شیعه نیست؟" (بهای آزادگی-ص۳۰)

پس از آن بود که زمینه حمله و حصر آیت‌الله منتظری و همچنین احمد آذری‌قمی فراهم شد. در واکنش به این موضع، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در دهم آبان ۱۳۷۶ اطلاعیه‌ای صادر کرد که در آن به "کژاندیشان مغرض" هشدار داده شده بود. چند روز بعد روزنامه رسالت خبر داد که جمعی از طلاب و فضلای حوزه علمیه قم خواستار لغو عضویت آذری‌قمی در جامعه مدرسین شده‌اند. انصار حزب‌الله نیز در اطلاعیه‌ای تهدید کرد: "به آقای آذری قمی ابلاغ می‌کنیم در صورتی که این شایعه صحت داشته و ایشان پایش را بیشتر از گلیمش دراز کرده باشد و مطالب موهن نوشته باشد، حزب‌الله قلم او را آنچنان می‌شکند که صدای خورد شدن آن قلم لرزه بر بدن تمامی یاوه‌نویسان بیندازد."

۱۹ آبان ۱۳۷۶، عده‌ای با شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه" به مجلس درس احمد آذری‌قمی در مدرسه‌ فیضیه قم حمله کرده و ضمن ضرب و شتم وی، از ادامه تدریسش در حوزه جلوگیری کردند. پس از آن و تا پایان عمر، او در حصر قرار گرفت. ۲۸ آبان نیز خانه و حسینیه آیت‌الله منتظری مورد حمله قرار گرفت و او نیز به مدت پنج سال در حصر خانگی قرار گرفت.

"لشکریان ولایت فقیه همچون لشکریان شاه شیشه شکستند، و درها را شکسته از جا کندند، قرآن و مفاتیح و کتب حدیث را از بالا پرت کردند و کف کوچه را از اوراق آنها پر کردند. چیزی را سالم نگذاشتند. صدای زینب‌های زمان را درآوردند که: یزید بزن، خوب می‌زنی! این چوب ولایت‌فقیه است، نوش جان کن"

نامه آذری قمی به رئیس دادگستری تهران پس از حمله به محل تدریس او در ۱۹ آبان ۱۳۷۶

بعد از این حوادث، این روحانی محصور در نامه‌ای خطاب به رئیس دادگستری تهران نوشت: "لشکریان ولایت فقیه همچون لشکریان شاه شیشه شکستند، و درها را شکسته از جا کندند، قرآن و مفاتیح و کتب حدیث را از بالا پرت کردند و کف کوچه را از اوراق آنها پر کردند. چیزی را سالم نگذاشتند. صدای زینب‌های زمان را درآوردند که: یزید بزن، خوب می‌زنی! این چوب ولایت‌فقیه است، نوش جان کن. نه به خانواده‌ مریض و نه به فرزند مریض من رحم نکردند، و چند روز آنها را بدون دوا و استراحت رها کردند."

آذری‌قمی بعدها از حصر خانگی و در اردیبهشت سال ۱۳۷۷ طی نامه‌ای دیگر "خطاب به مردم ایران به ویژه جوانان" نوشت: "رهبری آقای خامنه‌ای معلول تلاش من بوده است، که از این سبب و جهات دیگر از خدای خود و از شما جوانان عزیز عذر می‌خواهم."

احمد آذری‌قمی در اواخر عمر مبتلا به سرطان‌خون شده بود که به دلیل شرایط حصر امکان مداوا نیافت. محسن کدیور در تحقیقی که راجع به زندگی آذری‌قمی منتشر کرده، به نقل از محمد مومن قمی از مدرسین حوزه علمیه قم نوشته است: "کمی قبل از فوت آیت‌الله آذری‌قمی [اواخر پائیز ۱۳۷۷] من به دیدار 'آقا' [آقای خامنه‌ای] رفتم و از ایشان درخواست کردم اگر اجازه بفرمایند حصر بیت آیت‌الله آذری برداشته شود تا بلکه ایشان بتواند برای درمان بیماری حادش روانه‌ی بیمارستان گردد که در غیر این صورت در مورد ایشان بیم جانی می‌رود. آقا در پاسخ خواسته‌ی من گفتند: به دَرَک!"

حصر احمد آذری‌قمی ۱۵ ماه طول کشید که در این مدت به دلیل بیماری‌اش سه بار به حالت کما رفت. پزشکان متخصص و همچنین خانواده و دوستانش تلاش‌هایی برای رفع حصر کردند که بی‌نتیجه ماند. او در روز ۲۲ بهمن ۱۳۷۷ در بیمارستان خاتم‌الانبیای تهران وابسته به سپاه پاسداران، در حالی که تحت نظارت ماموران امنیتی بود، درگذشت

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2014/02/140211_l39_azari-qomi_yaghoobi.shtml

 

Posted on Wednesday, February 12, 2014 at 11:53PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

مرگ بهار عرب و استثنای دور از دخالت آمریکا و متحدانش، محمد سهیمی


http://news.gooya.com/politics/archives/2014/02/175044.php#more
بنده هم مثل نویسنده معتقد است اگر نیروهای مدنی و سیاسی آگاه باشند به پیشرفت دمکراسی در کشور کمک خواهد کرد.ایشان نوشته اند:در عین حال، تجربه تونس نشان داد که هرگاه جامعه مدنی در یک کشور نیرومند باشد، مردم آن کشور میتوانند نظام دلخواه سیاسی خودرا بدون کمک از دولت‌ها و گروه‌های خارجی‌ برپا کنند.اما در عمل مثل اکبر گنجی سکولاریسم را همسو با دیکتاتوری مورد سواستفاده قرار میدهد مثلا مینویسند دولت سکولار دیکتاتور.سکولا
ریسم بمعنای دیکتاتوری نیست و هدف از سکولاریسم و لائیسته از بین بردن تبعیض از طریق اخراج دین از حکومت و پدید آوردن محیط بدون تبعیض برای همه سلیقه های عقیدتی و سیاسی در جامعه است.منتها این نویسنده و اکبر گنجی و ...سعی دارند که اب را گل آلوده کرده و ماهیگیری بکنند یک عده ای در فیس بوک راه افتاده اند که با دین میترایی ما دمکراس یو سکولاریسم داریم و ایشان هم این سیاست ملایان را بر تحریف دمکراسی و سکولاریسم در اینجا ادامه میدهند.ایشان با این سفسطه کار را شروع کرده اند که دولتهای غربی همان حقوق بشر و دمکراسی هستند.در صورتی که دمکراسی جنبش اشغال وال استریت است که دولت و ایادی آن را فقط یک در صدیها مینامد.این نویسنده با دادن آدرس عوضی سعی در سرکوب دمکراس یو حقوق بشر و سکولاریسم دارد و از این طریق در واقع و در عمل سیاست ملایان را بانجام میرساند.

بکسانی که حقوق بشر و دمکراسی را دروغین و دامی برای کشور میدانند چه باید گفت
http://efsha.squarespace.com/blog/2012/2/12/702504942419.html

در واقع خمینی هم به این گروه نوکران غرب تمایل داشته است و از کودتای بر ضد مصدق هم حمایت کرده است.گروه یک در صدیها و ملایان ایران همسو هستند .مثلا ممکن میشود جناب نویسنده اذعان کنند که بیست هزار نیروی ضد صدام که در ایران آخوندی پروار شده بودند و بیست سال حمایت شده بودند و مسلح شده بودند کی و چه وقتی و با کمک کدام کشور ها به عراق وارد شدند و جمهوری اسلامی عراق و دولتش را تاسیس کردند.
نیروهایی مثل این نویسنده هدفشان گل آلود کردن آب و ماهی گیری کردن است و با اذهان مردم بازی میکنند. 
 __________________________________________

مرگ بهار عرب و استثنای دور از دخالت آمریکا و متحدانش، محمد سهیمی

حکومت سرهنگ قذافی یک حکومت دیکتاتوری بود، ولی‌ دولت او برای رفاه مردم لیبی‌ اقدامات بسیار وسیعی انجام داده بود، و لیبی‌ یکی‌ از پیشرفته‌ترین کشور‌های افریقا بود. تمامی آن دستاورد‌ها از میان رفته است، و اصولاً کشوری به نام لیبی‌ آنطور که قبلا شناخته شده بود ممکن است که هرگز دیگر وجود نداشته باشد. مداخله به اصطلاح بشر دوستانه آمریکا و متحدان آن در لیبی‌ یک فاجعه کامل است، ولی‌ اپوزیسیون ایرانی‌ طرفدار تحریم، و یا جنگ، و یا تجزیه ایران سخت طرفدار این حمله بود 

مقدمه
بهار عرب در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ با خود سوزی آقای محمد البو عزیزی، جوان ۲۶ ساله تونسی که یک دست فروش کنار خیابان بود که اسباب کاسبی ایشان را شهرداری گرفته بود، خود ایشان را نیز تهدید و تحقیر کرده بود، و حتی یکی‌ از کارمندان شهرداری به ایشان سیلی‌ زده بود، در شهر سیدی بوزید در تونس آغاز شد. ایشان که با فروش میوه و سبزی در کنار خیابان خانواده خودرا حمایت میکرد، و هزینه درس خواندن یکی‌ از خواهران خود در دانشگاه را تامین میکرد، دو هفته بعد بخاطر شدت جراحات خود در چهارم ژانویه ۲۰۱۱ درگذشت، که مرگ ایشان جرقه‌ای بود که آتش انقلاب تونس را آغاز کرد، انقلابی‌ که به سرعت به چندین کشور دیگر در شمال آفریقا و خاور میانه رسید، و بهار عرب نام گرفت.

از همان آغاز، بهار عرب دیکتاتور‌های مرتجع عرب تحت رهبری عربستان سعودی و حامیان آنها در غرب را به وحشت انداخت. دیکتاتور‌های عرب ریشه دار شدن بهار آزادی در جهان عرب را معادل نابودی قدرت خود می‌دیدند. پرنس الولید بن طلال از عربستان سعودی که ثروت افسانه‌ای دارد، عکس مشترک با آقای مایکل جکسون خواننده مرحوم آمریکایی دارد، و در غرب هم زندگی‌ میکند، اعلام کرد که بهار عرب در واقع "ویرانی عرب" است. شاهزاده دیگر عربستان، پرنس ترکی‌ الفیصل، اعلام کرد که بهار عرب "باعث ویرانی و نابودی" است. شیخ صالح الفوزان، یکی‌ از مهمترین علمای عربستان، اعلام کرد که بهار عرب شیطانی است. همان طور که آیت‌الله علی‌ خامنه‌ای جنبش بزرگ سبز را "فتنه" نامگذاری کرد، مقامات عربستان نیز از بهار عرب بعنوان یک فتنه نام بردند. در عین حال، پرنس صعود الفیصل وزیر خارجه عربستان مسلّح کردن تروریست‌های سلفی در سوریه را یک "وظیفه" اعلام کرد.

و البته غرب هم به رهبری آمریکا از هر گونه دموکراسی در جهان عرب وحشت دارد. نئوکان‌های آمریکا که نقشه برای حمله و تجزیه هفت کشور در خاور میانه و شمال آفریقا را داشتند و به عراق هجوم غیر قانونی و جنایت کارانه بردند، و نظامی که در پی‌ ایجاد یک "خاور میانه نوین" با طولانی‌ کردن جنگ تابستان ۲۰۰۶ بین اسرائیل و حزب‌الله لبنان بود، چطور ممکن است از دموکراسی واقعی‌ در جهان عرب استقبال کند؟ چنین دموکراسی هایی نه‌ تنها دست غرب را از چپاول منابع طبیعی این کشور‌ها کوتاه خواهد کرد، بلکه بسیار محتمل خواهد بود که بخاطر حمایت بی‌ دریغ آمریکا از اسرائیل منابع انرژی خودرا به اسانی‌ در اختیار غرب قرار ندهند. در همان آغاز بهار عرب، خانم هیلاری کلینتون وزیر خارجه وقت آمریکا مرتب میگفت که آمریکا "ثبات و امنیت" را در این کشور‌ها حمایت می‌کند، که معنی‌ واقعی‌ آن حمایت از رژیم‌های دیکتاتوری بود.

هدف مقاله کنونی بحث در باره بهار عرب و بخصوص سه‌ نکته مهم راجع به آن میباشد، که عبارتند از،

اول، بهار عرب، به استثنای یک مورد کاملا مرده و از میان رفته است..

دوم، وضعیت جهان عرب در حال حاضر بسیار بدتر از گذشته، بخصوص درست قبل از آغاز انقلاب‌های بهار عرب می‌باشد.

سوم، مهمترین دلیل برای شکست بهار عرب مداخله آمریکا و متحدان آن در کشور هایی بود که در آنها بر ضدّ حکومت دیکتاتوری انقلاب آغاز شده بود. برای روشن ساختن این ادعا تنها کشوری که در آن بهار عرب به نتیجه نسبتا مطلوبی رسیده است مورد بحث قرار می‌گیرد.

بهار عرب در جهان اسلام
چه کشور هایی انقلاب و تظاهرات مردم در رابطه با بهار عرب را تجربه کردند؟ چه کشور هایی نتایج مثبت و یا منفی‌ بهار عرب به آنها سرایت کرد؟ مهمترین کشور هایی که مردم آنها در نتیجه بهار عرب انقلاب کردند و تلاش وسیع برای برپا سازی حکومت‌های دمکراتیک نمودند عبارت بودند از تونس، لیبی‌، مصر، یمن، بحرین و سوریه. کشور هایی که در آنها تظاهرات بزرگ برای تغیرات دمکراتیک در نتیجه بهار عرب اتفاق افتاد عبارتند از الجزائر، اردن، کویت، مراکش، و سودان. عراق هم کشوری است که نتایج بهار عرب بر آن تاثیر عمیقی داشته است، اگر چه خود بهار عرب به آن سرایت نکرد. سوالی که باید بدان پاسخ داد این است: وضعیت این کشورها در حال حاضر چیست؟ آیا وضع بهتری دارند، و یا بهار عرب اوضاع در انهارا بمراتب بدتر کرد؟ اجازه دهید اوضاع در این کشور هارا یکی‌ بعد از دیگری مورد بر رسی‌ قرار دهیم.

مصر
در دو مقاله انگلیسی در سال ۲۰۱۱، اینجا و اینجا، نگارنده بهار عرب در مصر را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. همانطور که در مقاله دوم گفته شد، تندرو‌های نظامی ایران، بخصوص سپاه پاسداران، نگران تحولات مصر بودند چرا که اگر انقلاب مصر منجر به برپایی یک نظام کاملا دمکراتیک در مصر میشد، با توجه به نقش ارتش مصر در سیاست و اقتصاد، نقش نیروهای مسلّح ایران، بخصوص سپاه پاسداران، در سیاست و اقتصاد ایران نیز بشدت زیر سوال میرفت. ولی‌ متأسفانه انقلاب مصر عقیم شد.

انقلاب مصر رسما در ۲۵ ژانویه ۲۰۱۱ با تظاهرات بزرگ آغاز شد. از نظر غرب و اسرائیل مصر مهمترین و استراتژیکترین کشور عربی‌ است. بنا بر این، با توجه به تجربه انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، واضح بود که غرب و اسرائیل به آسانی از مصر نمی‌‌گذشتند. در چند روز اول انقلاب آمریکا تحت عنوان حمایت از "ثبات و امنیت" مصر سعی‌ در کنترل اوضاع داشت. ولی‌ زمانی‌ که عمق نفرت مردم از دیکتاتوری فاسد و دست نشانده آقای حسنی مبارک، که از ۱۴ اکتبر ۱۹۸۱ بعد از قتل انور سادات بر مصر با پنجه آهنین حکومت کرده بود و منافع غرب و بخصوص اسرائیل را بر منافع کشور خود ترجیح میداد، آشکار شد، همان کاری شد که در ایران شده بود: برای جلوگیری از تعمیق انقلاب و افتادن رهبری آن به دست آنچه که غرب و ارتش مصر "عناصر نامطلوب" میپنداشت، آقای حسنی مبارک به سرعت و فقط پس از ۱۶ روز از آغاز انقلاب توسط ژنرال‌های مصری، بخصوص ژنرال سامی حافظ عنان رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلّح مصر که اگر چه در شوروی تعلیمات نظامی گرفته بود ولی‌ با پنتاگون روابط بسیار نزدیکی‌ داشت، از قدرت کنار گذاشته شد، همانطور که محمد رضا شاه را از ایران خارج کردند. پس از متجاوز از یک سال تلاش، سر انجام قانون اساسی‌ جدید نوشته شد، انتخابات بر گذار شد، و آقای محمد مرسی از گروه اخوان المسلمین در ۳۰ جون ۲۰۱۲ به ریاست جمهوری رسید.

ولی‌ اخوان نشان داد که اگر چه یک سازمان بسیار منضبط و ریشه دار در اپوزیسیون بود، برای اداره کشور آمادگی نداشت، و اصولاً تصور غلطی از جامعه مصر دارد. اخوان تصور میکرد که چون برنده انتخابات شده و نیز هویت جامعه مصر اسلامی است، قادر خواهد بود که آرمان خود از جامعه ایده‌ال، یعنی‌ یک جامعه و حکومت مذهبی‌، را به مردم مصر و حتی مذهبی‌‌های معتدل تر از اخوان در مدتی‌ کوتاه بقبولاند. در عین حال، اگر چه آقای مبارک از صحنه خارج شده است، ساختار قدرت در مصر تغییر نیافته است. بخصوص، ارتش مصر با قدرت عظیم اقتصادی خود هنوز نقش حیاتی‌ در مصر بازی می‌کند. با کمک نیروهای مسلّح شبکه حامیان رژیم قدیم در بوروکراسی مصر برای دولت آقای مرسی مسائل بسیار پیچیده ای، نظیر توزیع نکردن مواد غذایی و قطع آب و برق، درست کردند که بر عدم رضایت مردم و خشم آنها افزود که تصور میکردند که مسائل عظیم کشور باید "یک شبه" حل شوند. در نتیجه، زمانی‌ که مردم به تظاهرات بر ضدّ دولت آقای مرسی برخاستند، ارتش و نظام قدیم از فرصت استفاده کرده، و دست به کودتا زد. دولت آقای مرسی در ۳ جولای ۲۰۱۳ سرنگون شد.

کودتای مصر اولا به بهار عرب در مصر پایان داد؛ ثانیا ساختار حکومت را به زمان آقای مبارک، یعنی‌ یک حکومت نظامی دیکتاتوری سکولار بازگرداند؛ ثالثاً باعث بازگشت و قدرت گرفتن نیروهای سلفی تروریستی در مصر شد که به ارتش مصر در صحرای سینا و بقیه جاها حمله میکنند، و رابعا به نیروهای اسلامی، چه معتدل و چه تندرو، ثابت کرد که تنها راه به قدرت رسیدن در مصر و حفظ آن از راه لوله تفنگ است، چرا که حتی زمانی‌ که در انتخابات شرکت کرده و برنده میشوند، گروه‌های سکولار و ارتش مصر آنها‌را تحمل نمیکنند. این یکی‌ از وحشتناکترین نتایج انقلاب عقیم شده مصر است، که مردم مصر سال‌های سال بهای آنرا خواهند پرداخت.

رهبر کودتا، ژنرال عبد الفتاح السیسی که تعلیم یافته پنتاگون و ارتش انگلیس است و در زمان آقای مبارک در ارتش مصر به مقام‌های بالا رسید، رئیس جمهور آینده مصر خواهد بود. زمانی‌ که گفته شد که سربازان ارتش مصر دخترانی که در تظاهرات دستگیر شده بودند را برای "آزمایش بکارت" مورد معاینه قرار داده بودند، ژنرال السیسی در نهایت صراحت اعلام کرد، "امتحان بکارت انجام شد که هم دختران را محافظت کنند و هم افسران و سربازان از اتهام تجاوز مصون باشند." با رهبری ایشان جوانانی که انقلاب مصر را رهبری کردند، و همچنین بسیاری از رهبران لیبرال مصر که ساده لوحانه تصور میکردند که با حمایت آمریکا و غرب ارتش مصر پس از سرنگونی آقای مرسی حکومت را به آنها واگذار خواهد کرد، در زندان هستند. اختناق در مصر در حال حاضر بسیار شدیدتر از سال آخر قبل از انقلاب است. حتی یک کمدین ساده نیز مشمول سانسور است. مجله تایم به ژنرال السیسی لقب "فرعون جدید" را داد. در قانون اساسی‌ جدید مصر ارتش حتی از زمان آقای مبارک نیز قدرت و اختیارات بیشتری دارد. 
در تمامی این مدت افسران ارتش مصر در ارتباط نزدیک با پنتاگون بودند. دولت پرزیدنت برک اوباما که اصولاً هیچگاه از خارج شدن ارتش مصر از سیاست راضی‌ نبود، حتی حاضر نشد کودتا را کودتا بنامد، چرا که در آنصورت مجبور میشد کمک نظامی خود به مصر را قطع کند. آقای جان کری وزیر خارجه و آقای چاک هیگل وزیر دفاع آمریکا از کودتا حمایت کردند. اسرائیل از اینکه ارتش مصر بار دیگر کنترل حکومت را در دست دارد بسیار خشنود است. عربستان، کویت، و امارات متحده عربی‌ ۱۲ میلیارد دلار کمک اقتصادی به دولت کودتا داده‌اند، و قطر ۵ میلیارد دلار.آقای السیسی انتخاب وزارت خارجه و دفاع آمریکا برای مصر است.

یک سوال مهم راجع به انقلاب مصر که به نظر می‌رسد کمتر کسی‌ راجع به فکر کرده باشد از این قرار است. اگر انقلاب مصر با تظاهرات ۲۵ ژانویه ۲۰۱۱ آغاز شد، چرا جوانان آن کشور آنرا جنبش ششم آوریل نام نهادند؟ اتحادیه‌های کارگری مصر قرار بود که در ۶ آوریل ۲۰۰۸ دست به اقدامات وسیع در سطح ملی‌ بر ضدّ حکومت دیکتاتوری و فاسد آقای مبارک بزنند، که شامل تظاهرات و أعتصابات کارگری بود. این اقدامات قرار بود که از یک مرکز بزرگ صنعت نساجی آغاز شود. ولی‌ دولت آقای مبارک بیرحمانه این اقدامات را سرکوب کرد، و صدا از غرب، بخصوص آمریکا در نیامد. اعتراض به نقض حقوق بشر توسط غرب شامل دولت‌های دیکتاتوری مورد حمایت غرب نمی‌شود. مردم غرب اطلاعی در مورد این موضوع ندارند، ولی‌ جوانان مصری آنرا از یاد نبرده بودند.

حال که راجع به مصر بحث میشود، می‌توان یک سوال مهم را پاسخ داد. برای آزادیخواهان، مترقیان، و مردم ضدّ جنگ همیشه این سوال مطرح بوده است که دلیل حمایت بدون چون و چرای آمریکا از اسرائیل چیست. انواع دلایل برای این حمایت مطرح شده‌اند، که همگی‌ میتوانند صحیح باشند. ولی‌ از نظر نگارنده مهمترین دلیل این حمایت از این قرار است. از کودتای افسران آزاد در مصر در ۲۲ جولای ۱۹۵۲ که رژیم پادشاهی را در آن کشور بر انداخت، تا زمان مرگ در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۰، زنده یاد جمال عبدالناصر رهبر فقید مصر پان عربیسم، اتحاد کشور‌های عربی‌ در برابر امپریالیسم و اسرائیل، را تجویز میکرد. در ۱۵ جولای ۱۹۵۸ ژنرال عبدالکریم قاسم، یک افسر چپگرا، نیز با یک کودتا رژیم پادشاهی را در عراق سر نگون کرد. آقای قاسم نیز پان عربیسم را ترویج میکرد، و در واقع این فکر از حمایت عظیم مردمی در سراسر جهان عرب برخوردار بود. آمریکا پان عربیسم را بزرگترین خطر برای منافع خود می‌دانست، که دقیقا به دلیل مقبولیت این فکر در بین توده‌های عرب بود. شکست سخت ارتش مصر و حکومت زنده یاد جمال عبدالناصر در جنگ اکتبر ۱۹۶۷ توسط اسرائیل یک شکست نظامی معمولی نبود، بلکه شکست آقای عبدالناصر، محبوب‌ترین رهبر عرب، و همچنین شکست و نابودی پان عربیسم بود. در نتیجه اسرائیل بزرگترین خدمت را به غرب در جهان عرب کرد. حتی یک نگاه اجمالی‌ به تفرقه عظیم در جهان عرب، و روابط اسرائیل و آمریکا نشان میدهد که چرا از ۱۹۶۷ موضع آمریکا در باره اسرائیل سخت و غیر قابل انعطاف شد و به صورت حمایت بدون چون و چرا و کاملا یکطرفه درامد.

نکته پایانی قابل ذکر شعف عظیم آن بخش از اپوزیسیون ایرانی‌ مقیم خارج از کودتای مصر است که ادعای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر دارد، ولی‌ جیغ بنفش خوشحالی خود از کودتا را نتوانست پنهان کند، که تنها دو دلیل داشت: اسلام ستیزی، و حرکت به سمت ماورای راست طیف سیاسی که به آمریکا-شیفتگی‌ مفرط رسیده است. این بخش اپوزیسیون، که بسیار در مورد ایمان خود به دموکراسی ادعا نیز دارد، حتی به مخالفان کودتا فحاشی نیز کرد، و مطابق معمول اتهامات بی‌ اساسی‌ زد. یکی‌ از آنها با کلمات دهان پر کنی‌ نظیر دولت حقوقی و دولت ایمانی‌، و البته "دموکراسی" و "سکولاریسم" که دکان و نان و آب این افراد شده‌اند، به یک منتقد کودتای مصر حمله کرد و انواع و اقسام اتهامات را به ایشان زد. ایشان خشمگین بود که چرا آقای منتقد بر ماهیت کودتایی وقایع ماه جولای ۲۰۱۳ در مصر تاکید کرده و ادعا کرده بود که تاکید بر کودتا "دروازه‌های قدرت را به روی پایگاه اجتماعی نویسنده باز خواهد کرد،" که اتهامی است عجیب و بی‌ اساس. خوانندگان گرامی‌ میتوانند نقد این آقای خشمگین را در اینجا مطالعه کنند. ولی‌ شعف این جماعت موجب میشود که بحث دیگری مطرح شود که حال بدان می‌پردازیم.

بنیاد گرایان سکولار و دموکراسی در خاور میانه
هفت سال پیش نگارنده در یک مقاله بنیاد گرایان اسلامی در ایران را با بخشی از اپوزیسیون ایران در خارج که متشکل از بخش مهمی‌ از سلطنت طلبان، چپ‌های افراطی، و ضدّ مسلمانان و اسلام میباشد مقایسه کرد، و بدین نتیجه رسید که این دو گروه تصویر آینه‌ای یکدیگرند. به عبارت دیگر نگاه های ایدئولوژیک دو گروه به مسائل کاملا متقارن است. نگارنده این گروه را بنیاد گرایان سکولار نامید که از لحاظ رفتاری و عقیدتی‌ همانقدر ایدئولوژیک و غیر قابل انعطاف فکر کرده و عمل میکنند که بنیاد گرایان مذهبی‌، و اسلامی. اخیرا در یک مقاله وزین آقای اکبر گنجی با نگاهی‌ مشابه ولی‌ از لحاظ جامعه شناسی‌ علمی‌ تر از نگاه نگارنده به بحث در باره مخالفین دولت انتخاب شده آقای مرسی در مصر و اخوان المسلمین پرداخت، و ایشان نیز همان لیبرال‌ها و سکولار‌های مصریانی را که از کودتای نظامیان مصر حمایت کرده بودند را نه لیبرال، که بدرستی بنیاد گرایان سکولار نامید. نه‌ تنها سکولار‌های بنیاد گرای مصری، بلکه رفقای ایرانی‌ آنها نیز از کودتا بطور آتشین حمایت کردند. یک به اصطلاح "لیبرال" اسلام ستیز از این جماعت حتی افسوس خورد که چرا شبیه کشتار مخالفین کودتا در مصر در ایران زمان انقلاب انجام نشده بود، که علاوه بر غلط بودن، ماهیت اسلام ستیزی بنیادگرایانه اش را نشان می داد. ایشان به پیامبر اسلام هم اهانت های بسیار تندی در صفحه فیس بوک خود کرد. اینها لیبرال نیستند، "سکولارهای بنیادگرای مدافع کودتا" میباشند. چهاردهه حکومت به شدت خشن نظامیان در مصر را بر یک سال حکومت آقای مرسی که از طریق انتخابات به حکومت رسیده بود، ترجیح داده و به استقبال کودتایی رفته اند که دیده بان حقوق بشر فقط کشتار یک روزش را بدترین کشتار تاریخ معاصر مصر خواند.

"سکولارهای بنیادگرای مدافع کودتا" با همه ادعا‌های خود در باره دموکراسی، کوچکترین ایمانی به آن ندارند. این گروه ترجیح میدهند که در حکومت‌های فاشیستی و شبه فاشیستی ضدّ دینی، و یا حکومت‌های کودتا‌یی‌ نظامیان زندگی‌ کنند، تا در حکومت یک حزب اسلامی که از طریق انتخابات کاملا آزاد به قدرت رسیده باشد و قواعد یک نظام دمکراتیک را نیز کاملا رعایت کند. نمونه بسیار خوب آن ترکیه است. از زمان تأسیس جمهوری ترکیه در ۲۹ اکتبر ۱۹۲۳نظامیان سه‌ بار کودتا کرده‌اند. حکومت سکولار آنها یک نظام شبه فاشیستی بود که کوچکترین حقی‌ برای اقلیت‌های ترکیه، از قبیل کرد ها، را به رسمیت نمیشناخت تا جأیی‌که کرد هارا ترک‌های کوهستانی خطاب میکرد، اجازه فعالیت احزاب اسلامی را نمی‌داد، و غیره. وضعیت حقوق بشر در ترکیه برای ده‌ها سال وحشتناک بود و همیشه توسط اتحادیه اروپا و سازمان‌های حقوق بشری معتبر محکوم میشد. نظامیان حتی آقای نجم الدین ارباکان نخست وزیر ترکیه را با وجودی که از طریق انتخابات به قدرت رسیده بود فقط پس از یک سال مجبور به استعفا کرده و حزب ایشان را هم منحل کردند، چرا که حزب سیاسی ایشان ریشه در اسلام داشت. ولی‌ پس از درخواست ترکیه برای عضویت در اتحادیه اروپا، این اتحادیه برای نظامیان ترکیه کاملا این موضوع را روشن کرد که نمیتوانند جلوی حکومت احزابی که ریشه در اسلام دارند را بگیرند، اگر آن احزاب از طریق دمکراتیک به قدرت رسیده باشند.

حزب عدالت و توسعه ترکیه در سال ۲۰۰۱ تاسیس شد. این حزب چندین بار انتخابات پارلمانی ترکیه را با اکثریت بالا برده است، و در حال حاضر دارای ۳۱۹ عضو در پارلمان ۵۵۰ نفری ترکیه است. عدالت و توسعه ‌یک حزب معتدل و از نظر اقتصادی لیبرال است. این حزب احترام به حقوق بشر، از جمله حقوق انسانی‌ و شهروندی کرد هارا، و وضعیت آن در ترکیه را بسیار بهبود بخشیده، ترکیه را از لحاظ اقتصادی در ده سال گذشته بسیار توسعه داده، و از همه مهمتر موفق شده است که نظامیان را بکلی از سیاست خارج کند. بنا بر این، این حزب یک سازمان سیاسی بسیار موفق اسلامی است که نشان داده است که نه‌ تنها قادر است که در انتخابات دمکراتیک پیروز شود، نه‌ تنها قادر است که کشور خودرا توسعه دهد، بلکه عملکرد آن در یک چهار چوب کاملا دمکراتیک است. این حزب ماهیت سکولار قانون اساسی‌ ترکیه را نیز تغییر نداده است ، ولی‌ بسیاری متمم‌ها در مورد حقوق شهروندی را به آن اضافه نموده است. علیرغم این موضوع "سکولارهای بنیادگرای مدافع کودتا" ی ایرانی‌ و غیر ایرانی‌ دائماً به این حزب حمله میکنند. ظاهرا این جماعت ترجیح میدهد ترکیه توسط دیکتاتوری نظامی ادارهٔ شود، و نه‌ یک حزب معتدل که به تمامی اصول دمکراتیک وفادار مانده است. بحث بین آقای گنجی و دکتر عباس میلانی را تماشا کنید، و ببینید که دکتر میلانی، علاوه بر بسیاری از ادعا‌های بیپایه، چگونه تصویری از حزب عدالت و توسعه ارائه میدهد که هیچ گونه ربطی‌ با واقعیّت ندارد.

دفاع از کودتا ننگ بزرگی در کارنامه اسلام ستیزان باقی خواهد گذاشت. آیا مضحک نیست که آدمی خود را طرفدار دموکراسی و حقوق بشر معرفی‌ کند و در عین حال از کودتا دفاع کند؟ آن هم کودتاگرانی که برای دهه ها مردم کشورشان را سرکوب و غارت کرده اند؟ آیا یک سوسیالیست میتواند از کودتاگران آمریکایی دفاع کند؟

لیبی‌
از دهه‌ها قبل لیبی‌ در کانون توجه غرب بوده است. منابع عظیم نفت بسیار سبک لیبی‌ یک دلیل برای این توجه است، و جایگاه استراتژیک آن دلیل دیگر. در ۱ سپتامبر ۱۹۶۹، جنبش افسران آزاد لیبی‌ به رهبری سرهنگ دوم معمر قذافی، که از افسران آزاد مصر الهام گرفته بودند، رژیم پادشاهی در لیبی‌ را سر نگون کرد. از آن زمان به بعد غرب، و بخصوص آمریکا به دنبال سر نگونی حکومت آقای قذافی بود. در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ حکومت سرهنگ قذافی از بسیاری از جنبش‌های آزادی بخش، بخصوص فلسطینی‌ها، حمایت میکرد، لیبی‌ به شدت با اسرائیل مخالف بود، آقای قذافی مردم عرب را به شورش بر ضدّ حاکمان خود دعوت میکرد، و در قاره آفریقا بسیار فعال بود، که دلایل دیگری برای تلاش آمریکا بر سرنگونی حکومت لیبی‌ بودند. بمباران لیبی‌ در آوریل ۱۹۸۶، اعمال تحریم‌های اقتصادی بر ضدّ لیبی‌، ایزوله کردن دیپلماتیک لیبی‌، و فعالیت‌های سازمان سیا در لیبی‌ برای بیشتر از ۳۰ سال - اینجا و اینجا را ببینید - همگی‌ نشان از تلاش آمریکا برای سرنگونی حکومت آقای قذافی بود. دلیل دیگر برای تلاش آمریکا و غرب برای سرنگونی حکومت آقای قذافی برنامه هسته‌ای آن کشور بود، که مطابق معمول تبلیغات، دروغ ها، و اغراق‌ها در مورد آن، مثل برنامه هسته‌ای ایران، توسط اسرائیل، لابی آن در آمریکا، و همچنین محافظه کاران و نئوکان‌های آمریکا بسیار زیاد بود. در دسامبر ۲۰۰۳ سرهنگ قذافی اعلام کرد که کشورش برنامه هسته‌ای خود را متوقف می‌کند. آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای با کمک کشور‌های غرب تمامی برنامه هسته‌ای لیبی‌ را بر چید. علیرغم این موضوع، و با اینکه پس از بر چیدن برنامه هسته‌ای خود، روابط لیبی‌ با غرب حسنه شد، غرب هم چنان به دنبال هدف همیشگی‌ خود، یعنی‌ سرنگونی دولت قذافی و بر روی کار آوردن یک حکومت دست نشانده بود..

در اواخر ژانویه ۲۰۱۱جمال الحاجی، نویسنده و تحلیلگر سیاسی، که قبلا هم دستگیر شده بود، از مردم دعوت کرد که با الهام از تونس به تظاهرات بپردازند، که توسط دولت دستگیر شد. در اوائل فوریه آقای قذافی با فعالان سیاسی و روز نامه نگاران ملاقات کرد و به آنها در باره تظاهرات هشدار داد.

تظاهرات در ارتباط با بهار عرب در ۱۵ فوریه ۲۰۱۱ در بنغازی در جلوی مرکز پلیس آغاز شد، ولی‌ با واکنش شدید دولت آقای قذافی روبرو شد. در ۱۸ فوریه پلیس و ارتش از بنغازی بیرون رفتند. علاوه بر مردم عادی، دو گروه اسلامی تندرو، گروه اسلامی جنگندگان لیبی‌ و لشگر عبیده بن جراح که عبدل فتح یونس، یکی‌ از مهمترین فرماندهان شورشیان را کشت، در شورش شرکت داشتند. آقای قذافی ادعا کرد که این گروه در واقع القاعده هستند، و ژنرال جیمز استوریدیس، فرمانده عالی‌ پیمان ناتو، اذعان کرد که عناصر القاعده در جنگ شرکت داشتند. مرکز مبارزه با تروریسم در دانشکده نظامی وست پوینت آمریکا در گزارشی ادعای آقای قذافی را تائید کرد، و گزارش داد که در مقایسه با جمعیت لیبی‌ هیچ کشوری آنقدر جنگنده‌های خارجی‌ در آن وجود ندارد. یک سند منتشر شده توسط ویکیلیکس هم نشان میداد که یکی‌ از رهبران شورشیان، ابو صفیان بن قمو، قبلا در زندان گوانتانامو بعنوان یک تروریست زندانی بود.پنج هزار نیروی مزدور از مالی‌ نیز به لیبی‌ رفتند تا در جنگ به دولت کمک کنند، که به آنها روزی هزار دلار مزد پرداخت میشد. چون حدود دو هزار نفر کشته شده بودند، و حکومت آقای قذافی از هلی‌کوپتر و هواپیما برای حمله به مخالفین استفاده میکرد،طرفداران به اصطلاح مداخله بشر دوستانه فریاد برآوردند.
آمریکا و پیمان ناتو قصد دخالت در لیبی‌ را داشتند، ولی‌ احتیاج به یک پوشش سیاسی از طرف جهان عرب داشتند که دوباره متهم به حمله به یک کشور دیگر عربی‌ نشوند. با رهبری عربستان جلسه فوق‌العاده اتحادیه عرب برگزار شد که در آن از ۲۲ عضو فقط ۱۱ کشور حضور داشتند.

عربستان و کشور‌های عضو شورای همکاری خلیج (فارس) دارای ۷ رأی بودند، و در نتیجه حمایت از حمله به لیبی‌ ظاهرا توسط اتحادیه عرب "تصویب شد." در ۱۷ مارس شورای امنیت سازمان ملل قطع نامه ۱۹۷۰ را صادر کرد که پرواز بر فراز لیبی‌ توسط نیرو‌های دولتی را ممنوع کرد، که این ممنوعیت توسط پیمان ناتو و آمریکا به اجرا درامد. البته آمریکا و ناتو از پوشش شورای امنیت استفاده کرده و عملا وارد جنگ شدند. در مقاله‌ای در سال ۲۰۱۱ نگارنده این مداخله را یک تجاوز امپریالیستی ارزیابی کرد، که گذشت زمان درستی‌ آنرا ثابت کرد. روسیه و چین هم بعد‌ها اعلام کردند که فریب آمریکا و غرب را خورده بودند، و حمایت آنها از قطع نامه شورای امنیت فقط برای منطقه پرواز ممنوع بود، نه‌ برای تجاوز به لیبی‌. به همین دلیل این دو کشور تمام قطع نامه‌های شورای امنیت در باره سوریه را وتو کرده‌اند. علاوه بر ناتو، نیروی هوائی قطر هم در بمباران لیبی‌ شرکت کرد.

سناتورجان مکین تعداد کشته شدگان پس از بمباران های ناتو را 25 هزار تن اعلام کرد. اکثریت بزرگ آمار‌ها نشان میدهد که حدود ۳۰،۰۰۰ نفر در لیبی‌ کشته شده، و ۵۰،۰۰۰ نفر زخمی شدند؛ نیو یورک تایمز گزارش داد که تعداد کشته شدگان تا ۵۰،۰۰۰ میتواند باشد. وزیر بهداشت دولت انتقالی لیبی نیز تعداد کشته شدگان را حدود ۳۰،۰۰۰ نفر اعلام کرد.

شرایط کنونی لیبی‌ چیست؟ این کشور عملا به دو بخش تقسیم شده، که قسمت شرق آن که بیشتر منابع نفتی‌ لیبی‌ در آن قرار دارد در دست نیرو‌های تندرو می‌باشد که به کمک پیمان ناتو بر سر کار آمدند، قسمت غرب آن کاملا در آشوب است، دولت مرکزی فقط بر روی کاغذ وجود دارد و عملا صاحب قدرت نیست، و اسلحه از لیبی‌ هم به شورشیان سوریه و هم به شورشیان مالی‌ و کشور‌های نزدیک آن میرود. اکنون آشکار شده است که تروریست هائیکه به سفارت آمریکا در لیبی‌ در ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲ حمله کردند، با سیا در ارتباط بودند، و سازمان سیا در زمان حمله در بنغازی حضور داشت و مشغول عملیات مخفی‌ برای فرستادن اسلحه به سوریه بود. جنگ داخلی‌ در لیبی‌ همچنان ادامه دارد. در هفته پایانی ژانویه جنگ بین سربازان دولت مرکزی و یک میلیشیا ادامه یافت و در ۱ فوریه چند نفر ترور شدند.

حکومت سرهنگ قذافی یک حکومت دیکتاتوری بود، ولی‌ دولت او برای رفاه مردم لیبی‌ اقدامات بسیار وسیعی انجام داده بود، و لیبی‌ یکی‌ از پیشرفته‌ترین کشور‌های افریقا بود. تمامی آن دستاورد‌ها از میان رفته است، و اصولاً کشوری به نام لیبی‌ آنطور که قبلا شناخته شده بود ممکن است که هرگز دیگر وجود نداشته باشد. مداخله به اصطلاح بشر دوستانه آمریکا و متحدان آن در لیبی‌ یک فاجعه کامل است، ولی‌ اپوزیسیون ایرانی‌ طرفدار تحریم، و یا جنگ، و یا تجزیه ایران سخت طرفدار این حمله بود. نگارنده این موضوع را در دستکم دو مقاله، اینجا و اینجا، مورد بحث قرار داده است، و بنا بر این احتیاجی به تکرار آن نیست.

بحرین
بهار عرب در بحرین و واکنش آمریکا به آن بخوبی عدم صداقت ادعا‌های نظام سیاسی آمریکا در باره حمایت از دموکراسی را نشان میدهد. بحرین، که در کتاب‌های درسی‌ نگارنده در نوجوانی استان چهاردهم ایران معرفی‌ میشد ولی‌ با زد و بند محمد رضا شاه با انگلیس و شیوخ عرب به یک کشور مستقل تبدیل شد، محل مقر ناوگان پنجم آمریکا است. حدود ۷۰ در صد جمعیت بحرین شیعه جعفری است، و بقیه سنّی، ولی‌ نه‌ تنها اقلیت سنّی بر کشور حاکم است، بلکه اکثریت شیعه توسط حاکمیت همیشه سرکوب شده است.

با دعوت جوانان بحرین از مردم و با الهام از تظاهرات مردم مصر و تونس، اعتراضات مردم بحرین به حکومت فاشیستی بحرین در ۱۴ فوریه ۲۰۱۱ آغاز شد. قبل از آن در تابستان ۲۰۱۰ نیز تظاهراتی بر پا شده بود. در تظاهرات ۱۴ فوریه دستکم ۳۰ نفر مجروح شدند و یک نفر کشته شد. در روز بعد در جریان تظاهرات در مراسم دفن کشته شده روز قبل، یک نفر دیگر کشته شد. تظاهرات ادامه یافت و بر تعداد تلفات افزوده شد. در ۱۵ مارس سلطان حامد پادشاه بحرین حالت فوق‌العاده اعلام کرد و از روز بعد سرکوب شدید اپوزیسیون آغاز شد که دستکم ۸ نفر کشته شدند. تا ۱۷ مارس دستکم هزار نفر دستگیر شده بودند. اپوزیسیون ۲۵ مارس را "روز خروش" اعلام کرد که توسط دولت سر کوب شد. در ماه آوریل حمله نیروهای دولتی به مساجد شیعیان آغاز شد که ده‌ها مسجد را ویران کرد، از جمله مسجدی که ۴۰۰ سال پیش ساخته شده بود. دستگیری و شکنجه دستگیر شدگان همچنان ادامه دارد. دستکم ۶۴ در صد دستگیر شدگان شکنجه شده‌اند. مثل همیشه دولت بحرین مزدوران سنّی، از قبیل پاکستانی‌ و سوریه ای، را وارد کشور کرده تا به سر کوب اپوزیسیون کمک کند.

در تمام این مدت، بجز اظهارات سطحی و بی‌ اهمیت، دولت‌های غرب بخصوص آمریکا کوچکترین اعتراضی به حکومت بحرین نکردند. شبکه الجزیره که پوشش کامل از اوضاع تونس و مصر داشت، در باره بحرین گزارش‌های آنچنانی نداشت. خانم آمبر لایون، خبرنگار شبکه سی‌ ان ان، شبکه و دولت آمریکا را متهم کرد که از پخش گزارش ایشان در مورد سرکوب اپوزیسیون در بحرین جلوگیری کرده است.

خبرنگاران بسیاری از کشور‌ها موفق نشدند که ویزا برای ورود به بحرین دریافت کنند. شبکه العربیه که متعلق به عربستان است نیز گزارش‌های بسیار سطحی و محتاطانه در باره بحرین داشته است. گویی، ناگهان، حقوق بشر دیگر مهم نیست، مردم بحرین شایستگی مداخله بشر دوستانه را ندارند، و دموکراسی برای آنها مضر است. به خبرنگاران گفته شد که مسابقه ماشین رانی‌ فرمول یک در بحرین، که فقط برای ثروتمندان است را میتوانند گزارش دهند، ولی‌ اوضاع داخلی‌ کشور را نه‌.

در ۱۴ مارس ۲۰۱۱ نیرو‌های عربستان سعودی و امارات متحده عربی‌ وارد بحرین شدند تا تظاهرکنندگان را سرکوب کنند. عربستان ادعا کرد که "به تقاضای" بحرین برای کمک پاسخ داده است. آمریکا به این مداخله اعتراضی نکرد و تامی ویتر، یک سخنگوی کاخ سفید فقط از عربستان و شرکا خواست که طوری عمل کنند که به حقوق مردم بحرین احترام گذشته شود. چگونه اینکار با اشغال کشور آنها ممکن است؟ تا ۱۵ مارس ۲۰۱۳ دستکم ۱۲۲ نفر از مردم بحرین کشته شده بودند. با توجه به اینکه جمعیت ایران ۶۰ برابر بحرین است، ۱۲۲ نفر کشته در بحرین معادل متجاوز از ۷۲۰۰ کشته در تظاهرات، بعنوان مثال، جنبش سبز است، در حالیکه در مقاله ایکه نگارنده بزبان انگلیسی منتشر کرد، تعداد شهدای تائید شده جنبش سبز حدود ۱۱۰ نفر بودند. ولی‌ در حالیکه غرب به شهید شدن جوانان ما اعتراض کرد - که البته کاملا سیاسی بود، نه‌ بخاطر احترام به حقوق بشر - کوچکترین اعتراض معنی‌ داری از طرف غرب به حاکمین بحرین نشد. تعداد مجروحین معلوم نیست، چرا که دولت بحرین از آمار دادن توسط بیمارستان‌ها و کلینیک‌های پزشکی‌ جلوگیری کرده است، ولی‌ دستکم ۲۷۰۸ نفر مجروح شده‌اند، که معادل متجاوز از ۱۶۲،۰۰۰ مجروح در ایران میباشد.

آمریکا و متحدان عرب آن، بخصوص عربستان، از پیروزی بهار عرب در بحرین نیز جلوگیری کردند.

یمن
یمن، بمانند بحرین، نمونه بسیاری خوبی‌ از عدم صداقت غرب در باره حمایت از دموکراسی در خاور میانه است. در عین حال، مانند بحرین، یمن همچنین نمونه دیگری است از سیاست دولت ارتجاعی و دیکتاتوری مذهبی‌ عربستان که بطور خیلی‌ فعال بر ضدّ تولد، ریشه گرفتن، و گسترش یافتن نظام‌های دمکراتیک در خاور میانه و بطور کلی‌ تر جهان اسلام جلوگیری می‌کند، و به دلیل نفت خود از دشمنی و یا حتی انتقاد غرب در امان است. در حالیکه، بعنوان مثال، ۱۵ نفر از ۱۹ تروریست حمله ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اتباع عربستان بودند، این ایران، عراق، و افغانستان بودند که باید هزینه این حمله را می‌پرداختند. در عین حال، حدود ۴۵ در صد جمعیت یمن شیعه هستند، که بخاطر آن عربستان احساس خطر می‌کند، بخصوص که اقلیت شیعه خود عربستان در شرق آن کشور در مناطق نفتی‌ آن زندگی‌ می‌کند. دولت‌های یمن همیشه شیعیان در یمن را شدیدا سرکوب کرده‌اند.

اولین کشوری که به جنبش بهار عرب که از تونس آغاز شده بود پیوست یمن بود، اگر چه تظاهرات اولیه، که در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۱ صورت گرفت، بر ضدّ شرایط بد اقتصادی بود. این تظاهرات در صنعا پایتخت یمن اتفاق افتاد ولی‌ به عدن شهر مهم دیگر یمن هم سرایت کرد. ولی‌ تظاهرات به سرعت به سمت مخالفت با آقای علی‌ عبدالله صالح رئیس جمهور اتوکرات یمن چرخید، بطوری که ایشان در ۲ فوریه اعلام کرد که در انتخابات بعدی یمن شرکت نخواهد کرد، و سعی‌ نیز نخواهد کرد که پسر او جانشین پدرش شود. ولی‌ تظاهرات بزرگ در ۳ و ۱۸ فوریه، و همچنین ۱۱ مارس ادامه یافت. تظاهرات ۱۸ مارس با حمله ارتش به مردم خونین شد و منجر به کشته شدن ۵۲ نفر شد. این واقعه باعث استعفای جمع زیادی از مقامات دولت یمن شد. شورای همکاری خلیج فارس چندین بار سعی‌ کرد که مابین اپوزیسیون و دولت یمن میانجیگری کند، ولی‌ هر بار آقای صالح در ابتدا برنامه شورا را می‌پذیرفت، و بعد نظر خودرا تغییر میداد. در واقع شورا نیز سعی‌ در برپایی یک حکومت دمکراتیک در یمن نداشت، چرا که تمامی اعضای آن خود کشور‌های غیر دمکراتیک هستند. سر انجام در ۲۳ ماه مه‌ ۲۰۱۱، شیخ صدیق الاهمار، رئیس بزرگترین قبیله یمن حمایت خودرا از اپوزیسیون اعلام کرد. طرفداران مسلّح ایشان به نیرو‌های دولتی حمله کردند که تعدادی در آن برخورد کشته شدند. یک بمب در کاخ ریاست جمهوری در سوم ماه جون منفجر شد که آقای صالح را بشددت مجروح کرد، بطوریکه ایشان را برای معالجه به عربستان منتقل کردند. در حالیکه نظر عموم این بود که ایشان به یمن باز نخواهند گشت، آقای صالح در سپتامبر ۲۰۱۱ به یمن بازگشت.

بخشی از ارتش یمن نیز به معترضین پیوست، و در نتیجه جنگ داخلی‌ کم و بیش در یمن آغاز شد. نیرو‌های اسلامی تندرو که با القاعده در ارتباط بودند نیز به جنگ پیوستند و به پلیس و سربازان حمله میکردند. در اوائل جولای ۲۰۱۱ دولت یمن به ریاست معاون آقای صالح، سر لشگر عبد ربه منصور هادی که کنترل دولت را در غیاب رئیس جمهور در دست داشت، تقاضای مخالفین را برای تشکیل دولت انتقالی نپذیرفت. در ۱۸ سپتامبر نیرو‌های وفادار به دولت به تظاهر کنندگان در صنعا حمله کرده و دستکم ۲۶ نفر را کشتند. بر طبق گزارش دیدبان حقوق بشر، تا ۱ اکتبر ۲۰۱۱ دستکم ۲۲۵ نفر کشته شده و ۱۰۰۰ نفر مجروح شده بودند. در هفتم اکتبر رهبر مخالفان، خانم توکل کرمان که یک روزنامه نگار و عضو ارشد حزب اصلاح یمن است، برنده جائزه صلح نوبل شدند. سرانجام، در ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱ آقای صالح پیشنهاد شورای همکاری خلیج فارس را پذیرفت، به شرطی که تحت تعقیب کیفری برای جنایات خود قرار نگیرد. انتخابات در ۲۱ فوریه ۲۰۱۲ برگزار شد، ، و ادعا شد سرلشگر هادی ۶۵ در صد رأی را بدست آورده است. ایشان قرار است که بعد از انتخابات پارلمانی امسال از ریاست جمهوری کناره گیری کند. ولی‌ صلح و آرامش به یمن باز نگشته است. آتش بس بین شیعیان و سنی‌های تحت حمایت عربستان بار‌ها شکسته شده است، و بمب گذاری در مناطق مختلف هنوز ادامه دارد.

در تمامی این مدت آمریکا و عربستان از آقای صالح حمایت کردند. عربستان دموکراسی در یمن، کشور همجوار خود، را نمی‌پذیرد، و آمریکا تصور میکرد که یک نظامی مثل آقای صالح برای یمن، که در آن نیرو‌های تروریستی فعال هستند، بهتر است. حمله هواپیما‌های بدون سرنشین آمریکا به یمن که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از مردم بیگناه شده است، اینجا، اینجا و اینجا را بعنوان مثال ببینید، نه‌ تنها کمکی‌ به بهتر شدن اوضاع نمیکند، بلکه تعداد بیشتری تروریست در یمن تولید می‌کند. سه‌ سال بعد از بهار عرب در یمن، آینده این کشور در ابهام کامل است، و عربستان کنترل کامل بر این کشور دارد. بمب گذاری در یمن ادامه یافته و آتش بس بین نیروهای شیعه و نیروهای دولتی شکسته شده است. فقط در یک نبرد در ۱ فوریه ۲۰۱۴ هفتاد و هشت نفر کشته شدند.

سوریه
در یک مقاله مفصل قبلی‌ نگارنده مساله سوریه را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد، و بنا بر این نیازی به تکرار آن نیست. بطور خلاصه چنین می‌توان گفت: اولین تظاهرات در سوریه که در ۱۵ مارس ۲۰۱۱ انجام شد، تلاشی بود مسالمت آمیز توسط اپوزیسیون دمکرات آن کشور برای تغیرات مسالمت آمیز در سوریه و حرکت به سوی برپایی یک نظام دمکراتیک. ولی‌ حکومت دیکتاتور سکولار آقای بشار الأسد پاسخ اعتراض‌های مسالمت آمیز را با گلوله داد، که تلاش مسالمت آمیز را به سرعت به یک جنگ خونین تبدیل کرد. این جنگ خونین نیز می‌توانست به سرعت پایان یابد، اگر آمریکا، فرانسه، انگلیس، و متحدان منطقه‌ای آنها، یعنی‌ عربستان، اردن، ترکیه، امارات متحده، و قطر مداخله نمی‌کردند. ولی‌ اکنون، جنگ سوریه دیگر یک جنگ داخلی‌ نیست، بلکه یک جنگ نیابتی است. در یک طرف آمریکا و متحدان آن قرار دارند که هر یک برای خود دلیلی‌ برای حمایت از شورشیان، که اکثریت بزرگ آنان تروریست هستند، دارند. در طرف دیگر، ایران، روسیه و چین قرار دارند که آنان نیز هر یک برای خود دلیلی‌ برای حمایت از دولت آقای اسد دارند.

در حال حاضر عربستان ایران را بزرگترین و خطرناک‌ترین دشمن خود میپندارد، و ظاهرا جمهوری اسلامی نیز همین نگاه را به عربستان دارد. در یک جلسه بحث در کنگره آمریکا، آقای فردریک هاف که یک دیپلمات امریکائی ومسول هماهنگی‌ سیاست آمریکا در منطقه خاور میانه در وزارت خارجه آمریکا بود و حالا عضو شورای آتلانتیک است، گفت که دیپلمات‌های ایرانی‌ به ایشان گفته‌اند که ایران نه‌ اسرائیل و نه‌ آمریکا، بلکه عربستان را مهمترین و خطرناک‌ترین دشمن خود میپندارد، و دلیل آن حمایت عربستان از جنگ شیعه و سنی، و تروریست‌های سلفی و وهابی است که بزرگترین خطر برای منطقه هستند. نه‌ تنها عربستان از تروریست‌ها در سوریه حمایت می‌کند، بلکه بزرگترین مانع صلح در آن کشور است، ضمن آنکه تروریست‌های سلفی در عراق نیز قدرت گرفته‌اند.

فرانسه، انگلیس و آمریکا هر سه‌ از موضع عربستان حمایت میکنند. انگلیس و فرانسه، با اقتصاد‌های بد خود بدنبال قرار داد‌های چند میلیارد دلاری در عربستان هستند، و آمریکا و عربستان روابط استراتژیک دارند، البته اگر ایران و آمریکا روابط خودرا ترمیم کنند، بدلیل کاهش نیاز آمریکا به نفت خاور میانه، چرخش استراتژیک آن بسوی چین و اقیانوس آرام، و نفوذ ایران در منطقه، اهمیت عربستان برای آمریکا کاهش خواهد یافت.

قطر، امارات متحده، و اردن به مقدار زیاد دنباله رو عربستان هستند، و همگی‌ آنها از هلال شیعه متشکل از ایران، عراق، سوریه، و حزب‌الله لبنان وحشت دارند.
روسیه و چین مایلند که هژمانی آمریکا در منطقه ضعیف شود، بخصوص روسیه که در سوریه یک پایگاه دریایی دارد. و، البته، ایران و دولت سوریه اتحاد استراتژیک دارند.

پیروزی تروریست‌ها در سوریه بزرگترین خطر برای منطقه، و حتی برای اسرائیل، آمریکا، و عربستان است. هیچ کشوری در آن منطقه از خطرات وجود یک نیروی تروریستی که سوریه و یا حتی بخشی از آنرا کنترل کند در امان نخواهد بود. به همین دلیل است که حتی برخی‌ از دیپلمات‌های آمریکا تصور میکنند که دولت آقای اسد، با همه جنایات خود، از تروریست‌ها در سوریه بهتر است.در ۳۰ ژانویه ۲۰۱۴ آقای جیمز کلپر، مدیر امور اطلاعاتی‌ ملی‌ آمریکا در سنای آمریکا گفت که سوریه "بصورت قویترین مرکز جذب جنگنده‌های خارجی‌ درآمده که امیدوارند در آنجا دست به جهاد بزنند." ایشان همچنین گفت که هفت هزار جنگنده خارجی‌ - یعنی‌ در واقع تروریست - به سوریه رفته‌اند. یک گزارش نیو یورک تایمز تعداد تروریست‌های خارجی‌ در سوریه را ۱۱،۰۰۰ برآورد کرده است. این تعداد عظیم را چه کشوری حمایت می‌کند؟ تبدیل نزاع بین نیروهای دمکراتیک و هواداران آقای اسد به جنگ بین شیعه و سنی توسط عربستان و حمایت غرب، عربستان، و قطر از اپوزیسیون که اکثریت عظیم آنرا تروریست‌ها تشکیل میدهند نه‌ تنها باعث سرنگونی دولت آقای اسد نشد، بلکه به تصدیق آقای کلپر در سخنان خود در روز سه‌ شنبه ۴ فوریه در سنای آمریکا باعث قدرتمندتر شدن او نیز شده است، چرا که در مقایسه با تروریست‌ها اکثریت مردم سوریه در حال حاضر دیکتاتوری سکولار آقای اسد را بسیار بهتر میدانند.

سوریه بهترین نمونه برای عدم صداقت آمریکا در باره ادعای خود در مورد حمایت از نظام‌های دمکراتیک در خاور میانه است. این کشور چشم خودرا بروی جنایات عربستان در آن منطقه بسته، کمک‌های مالی‌ و تسلیحاتی در اختیار شورشیان قرار داده، و حتی در آستانه‌ دخالت مستقیم نظامی در سوریه بود، که خوشبختانه به دلایل گوناگون از اینکار عقب نشینی کرد. با یکصد و سی‌ هزار کشته، نیم میلیون مجروح، میلیون‌ها آواره‌، و یک کشور ویران شده سوریه و مردم آن سرنوشت غم انگیزی دارند.

 

قسمت دوم را از لینک زیر مطالعه بفرمایید

http://news.gooya.com/politics/archives/2014/02/175045.php

 

Posted on Tuesday, February 11, 2014 at 11:54PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment