ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 

 لیستی از نوشته های قبلی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2011/7/16/647141088202.html

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

جهل مرکب: ما مسایل شرق و غرب جهان را حل میکنیم!!!!ر


ایرانی هزاران سال در زیر استبداد و زورگویی و فساد و چپاول زندگی کرده است و به این تاریخ خود افتخار زیادی هم دارد. در بافت اجتماعی این حکومتها کسی امنیت نداشته است و هر آن سلسله ای یا شاهی ممکن بود سرنگون شود و زورگوی دیگری بقدرت برسد.این ناامنی در فرهنگ ما و معماری و ...رسوخ کرده است.
در استبداد نه تنها منابع طبیعی غارت میشود و حقوق  بشری افراد سلب میشود بلکه زبان و فرهنگ هم  از معنا تهی میشود .معنایی آزادی و انتخاب و ...فرق میکند.مثلا با گفتن انتخابات  در جمهوری اسلامی این انتصابات است که در ذهن  ما میاید.مثل این است که یک فرستنده ای در مغز ما میگوید حرف این ملایان دروغ است.

همین تراژدی را می توان برای واژگانی همچون "جمهور"، "عدالت"، "امنیت" و بسیاری دیگر نیز درنظر گرفت اما مهمتر از همه، باید به جریان ممیزی و سانسور (توسط نهادهایی همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) اشاره کرد که بخش بزرگی از این آسیب های زبانشناختی را به صورت رسمی و نهادینه شده ای دنبال می کند و نویسندگان وطن مان را ناگزیر به دالان ها و تنگناهای ناخواسته ای برای دور زدن سانسور و انتقال مفاهیم به خواننده متن، می فرستد.

نسل ما و نسل جوان فعلی تا حدود زیادی با این قلب معانی و تغییر مفاهیم آشنا شده، اما جای نگرانی برای نسل آینده کشورمان است؛ برای نوجوانان مقاطع ابتدایی و راهنمایی که از این مفاهیم، صرفا همان معانی را مراد کنند که مطلوب حکومت است.

از این رو، بیراهه نیست اگر استدلال کنیم که در فردای دموکراتیک ایران، تنها خط لوله انتقال گاز ایران به ترکیه و جاده های مرگبار وطن مان نیست که باید ترمیم شوند؛ بلکه زبان فارسی شیرین مان نیز مصون از تیغ استبداد نمانده و باید برای ترمیم آن چاره ای اندیشید؛ تا هر واژه از بار ایدئولوژیک و سیاسی حاکم خالی شود و معنایی را به اذهان متبادر سازد که براستی واجد همان معناست.

در معماری اگر نگاه کنیم  این استبداد به دیوار دور شهرها و دیوارهای بلند دور خانه های ما خود را متجلی میکند.ملتی که در بیرون خانه در عذاب و ظلم است سعی کرده است با وسایل دفاعی مثل دیوار بلند و نرده های نیزه ای خودش را حفاظت کند.ایرانیان در بیرون خانه قدرتی نداشته اند سعی کرده اند بلکه چار دیواری اختیاری داشته باشد تازه  در واقع  در خانه هم امنیتی از استبداد نخواهند داشت  شاید امنیت اززورگویی  افراد دیگری  باشد که مثل خودش هستند.

 

 


 

در تصویر بالا دیوارهای بلند و نرده های نیزه ای تماما مبین عدم امنیت ماست

در تصویر بالا کوچه ایرانی است که اجازه نمیدهد  راهی برای غریبه  بسمت  داخل خانه یا حیاط داشته باشد

ملایان ما در زمان شاه و شاید هم الان ادعا میکردند که در آمریکا امنیت نیست و ....ولی این دیوارهای بلند و تجلی نا امنی را در اجتماع خودشان نمیدیدند.همین ملایان بعد از این که بقدرت رسیدند ضعف و بی مدیریتی خودشان را هم نمیبینند و ادعای حل مسایل دنیا را با باورهای خرافی خودشان دارند

در تصویر بالا خانه های معمولی را در غرب و آمریکا میبینیم که فاقد دیوارهای بلند است و هر کس براحتی میتواند به حیاط خانه (بک یارد ) وارد شد

 راستش امروز بمدت یک ساعتی توانستم در بخشی از شهر که برای این کار تخصیص داده شده است قدم بزنم و این غیر از پارک های شهر است.در شهرهای آمریکا بخشی از شهر  را  که دارای درختکاری و گاهی هم رود خانه ای است اجازه ساختمان سازی نمیدهند و با اسفالت و یا راه های سوشه ای در آنجا این مناطق را برای قدم زدن  تفریحی و ورزشی مورد استفاده نگه میدارند.مثلا در این بخش از شهر بنده میتوانم تا دوساعت در این منطقه پیاده روی کنم یا دوچرخه سواری داشته باشم و یا بدوم و این جدا از خیابانهای شهر است که برای دوچرخه سواری مسیر ویژه   هم دارند 

ساختمان سازی در اینجا(آمریکا)  با آماده سازی نیازهای شهری مثل برق و آب و اسفالت و اکو فاضلاب و ...شروع میشود و بعدا ساختمانها ساخته میشوند ولی در ایران با رشوه ه و فساد اول ساختمان ساخته میشود و بعدا باید خریدار بدود با التماس و دادن پول زیاد برق و آب و گاز و ...بخرد.

اینها که در یک کار بسیار ساده مانده اند چرا این قدر وقیحند که ادعا میکنند مسایل خودشان را حل کرده اند و آماده اند مسایل دنیا را حل کند و ایدئولوزی این ملایان قابلیت حل مسایل شرق و غرب را هم دارد .لابد از نظر این ملایان حل کردن مسایل توسعه و انتشار فساد و حق کشی و آدم کشی باید باشد

یک کوچه غربی را با یک کوچه ایرانی مقایسه بکنید

Posted on Sunday, April 12, 2015 at 03:34PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

نامه کورش بمردم ایران در سال 1393


نامه کوروش کبیر به مردم ایران:
ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ 21 ﺳﺎﻝ1393
ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ﯾﮑﻢ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﻫستم ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ. ﮔﺮﭼﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ 200 ﺳﺎﻝ ﻫﻢ ﻋﻤﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪﻡ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻋﻨﺎﯾﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﻫﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ، ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﺍﺳﺘﺎﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻟﻄﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﻧﮑﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﺯﻡ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ:
ﻧﮑﺘﻪ ﺍﻭﻝ: ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ
ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ سنگی ﺑﻪ ﻃﻮﻝ 15/22 ﺳﺎﻧﺘﯽﻣﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺨﺪﻭﺵ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺿﻤﻨﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﻣﻨﺸﻮﺭ ﻓﯿﻨﮕﻠﯿﺶ ﯾﺎ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺍﺳﺖ! ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﺧﻄﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﻠﮏ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﻢ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺩﻭﻡ: ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺟﻤﻼﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ. ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ. ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﯾﻨﺸﺘﯿﻦ، ﻣﺎﺭﺗﯿﻦ ﻟﻮﺗﺮﮐﯿﻨﮓ، ﺑﺎﺏ ﻣﺎﺭﻟﯽ، ﺣﺎﻣﺪ ﮐﺮﺯﺍﯼ، ﺳﺮ ﺁﻟﮑﺲ ﻓﺮﮔﻮﺳﻦ، ﻫﺎﺩﯼ ﻋﺎﻣﻞ، ﺟﻮﺍﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ، ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ... ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﻩ
ﻣﻨﺘﺴﺐ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻨﺪﯾﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺳﺎﺳﺎ ﺩﺭ
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻦﻗﺪﺭ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯽﺯﺩﯾﻢ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺍﻥ ﺟﻨﺎﺏ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺁﻣﺎﺭ ﺗﻠﻔﯿﻖ ﻧﺎﻡ
ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺟﻤﻼﺕ ﻗﺼﺎﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺳﻮﻡ : ﺍﮔﺮ ﮐﻤﯽ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ شما ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ 100 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﯾﮑﻬﻮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻦﻗﺪﺭ ﺑﺎ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺭﺟﻮﻉ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ
ﺷﻤﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ. ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ هم ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﯿﺪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ!
ﻧﮑﺘﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ: ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩﯾﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺼﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻕ، ﺁﺏ ، ﮔﺎﺯ ، ﺗﻠﻔﻦ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﻄﻮﺭ
ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﺪ؟ ﻭﺍﯾﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﺪ! ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﺐ ﭼﺎﭘﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺗﺎﻥ ﯾﮏ «ﺷﺐ
ﺑﺨﯿﺮ «-: ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﯿﺪ ﻭ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺻﺘﺎﻥ! ﺑﺎ ﺳﻠﻔﯽﻫﺎﯼ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺴﺘﺎﮔﺮﺍﻡﺗﺎﻥ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﺪ؟ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﮓ ﺭﻭﯼ ﻣﺦ ﻫﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﯾﺪ؟
ﻧﮑﺘﻪ ﭘﻨﺠﻢ : ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺍﻓﻖ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯽﺟﻨﮕﯿﺪﯾﻢ، ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ!
ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﯽﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ، ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻓﺤﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺐ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﺎﭘﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﻭﯾﻢ.
ﻧﮑﺘﻪ ﺷﺸﻢ: ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺟﺰﻭ
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﻩﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻬﺮﻩ ﮔﯿﺮﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﻧﺎﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻧژﺍﺩ ﺷﻤﺎﯾﻨﺪ. ﮐﻞ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻣﺎ ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ،
ﻭ ... ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ!
ﻻﺯﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ ﯾﺎ ﺗﻮﺋﯿﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﺴﺐ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺩﻣﯿﻨﺶ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ...
.
-ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺷﻤﺎ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ 

 

Posted on Saturday, April 11, 2015 at 09:07PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

مروری دوباره بر ضرورت ساختن جبهه متحد دمکراسی خواهی در ایران

 

این موضوع را که  ضرورت ساختن جبهه متحد دمکراسی خواهی در ایران  است را من قبلا شرح داده ام

 

چرا بدون تشکیل یک جبهه قوی دمکراسی نمیتوانیم از شر استبداد رها بشویم
http://efsha.squarespace.com/blog/2013/5/20/053911867558.html

 

این موضوع را دوباره با توجه به تفاهم نامه امضا شده  درباره موضوع هسته ای جمهوری اسلامی توسط حکومت ملایان و آمریکا مورد بحث قرار میدهم.

مشابه این قرار داد پنج سال قبل توسط حکومت ایران اعلام شد 

 

پنج سال پیش ادعا شد که توافقی مشابه توافق فعلی صورت گرفته است.در این پنج سال بی شعوری و عدم تصمیم سیاسی در اداره کشور در بین ملایان فقط سبب شد که مردم زیر بار فشارهای بیشتر اقتصادی بروند و فساد حکومتی هم بیشتر بشود.خبر پنج سال قبل را در زیر میبینیم

هارت و پورت های رژیم نشان داد که تبل توخالی ای بیش نیست. رژیم در برنامه هسته ای تسلیم شد و بزودی نیز این تبل توخالی و ببر کاغذی تسلیم مردم نیز خواهد شد. 
http://www.youtube.com/watch?v=Q9M0oJD0mpk&feature


این موضوع در پنج سال قبل در وبلاگ  گذاشته شد:

نوشاندن جام زهر اتمی به ملایان - ویدئو

گذشته از این که توافق مهمی  صورت نگرفته است و فقط ملایان تمایل نشان داده اند که تسلیم شده و جام زهر را بنوشند ولی در عمل اقتصاد ایران داغان و تورم و بیکاری را در کشور گسترش داده اند  و خطر جنگ را بر بالای سر مردم نگه داشته اند.با تسلیم شدن ملایان و با همسویی بیشتر از پیش آنان با ارتجاع جهانی چنین بنظر میاید که ملایان برای حکومت خود جواز بقای بیشتری را از ارتجاع حاکم جهانی بدست میاورند

ملایان از روز نخست حکومت بجز فساد و کشتار و عقب ماندگی بیشتر کشور ثمره ای نداشته اند.با تفاهم نامه هسته ای هم خطر ملایان ار سر ملت ایران کم نمیشود بلکه احتمالا حکومت اینان ممکن است طولانی هم بشود .علت طولانی تر شدن حکومت اینان ناشی از سازشبیشتر  آنان با ارتجاع  جهانی است وگر نه تنفر ملت ایران از این حاکمان فاسد و آدم کش و ضد ایران و ضد اسلامی همواره و روز بروز بیشتر هم شده است.

اصولاملایان  با ببازی گرفتن رای مردم و بالا کشیدن حسن روحانی هدف حکومت سازش در خارج و خشونت بیشتر در داخل بود که فعلا این سیاست را دارد پیاده میکند و با نزدیکی بیشتر به ارباب مرتجع خود سعی بیاری گیری در مقابل مردم ایران دارند

در دوره حکومت روحانی اعدام ها بیشتر شده است و فعالین مدنی و حقوق بشری بیشتر تحت فشار هستند و با سازش این حکومت در مورد قضییه هسته ای احتمال میرود تهاجم ملایان به فعالین سیاسی شدت بیشتری بگیرد تا نشان دهند هنوز در قدرت هستند.حنای تبلیغات این حکومت ریخته است و فقط با زور سرنیزه امورات خود را بپیش میبرد

از سه جهار دهه پیش منطقه خاورمیانه و شاخ افریقا  دچار بحران شدو حاکم سودان و سومالی سرنگون شدند و بعدا سرنگونی دولت افغانستان و شاه پیش آمد و در اواخر با حمله آمریکا به افغانستان و عراق و همسویی ملایان با آنان دو جمهوری اسلامی افغانستان و عراق تاسیس  شد و دشمنان آخوندها را در افغانستان و عراق تار و مار کردند و این سیاست را دراند برای بقیه خاور میانه ادامه میدهند یعنی سیاست ارتجاع جهانی بر این است که با ایجاد بحرانهای بزرگ  دول خاورمیانه را تضعیف و مانند حکومت سومالی دولتهای منطقه ای تشکیل شده و کشورها را تجزیه کنند  تا بهتر و راحت تر  سیاستهای منطقه ای خودشان و نظم نوین خاورمیانه را اجرا کنند

نظم نوین خاور میانه

http://efsha.squarespace.com/blog/2014/10/4/959631871018.html

 

با توجه به لینک بالا میبینیم که تشکیل و تجهیز داعش یکی از این قدمها برای ایجاد نظم نوین خاورمیانه است

 

 

 توجه کنید که آمریکا و دیگر کشورهای همراه با سیاست آمریکا منافعی دارند که سعی دارند آن منافع را بدست
آورند.مثلا موضوع کمر بند سبز اسلامی بدور شوروی را در نظر بگیرید که از پاکستان شروع شد و به ایران و بعدا به افغانستان و عراق و سوریه گسترش یافت.الان این کشور ها در واقع جمهوری اسلامی هستند. سیاست کلی را باید در نظر گرفت: الان آمریکا رو بقهقراست و سعی دارد از بالا آمدن ابر قدرت بعدی جلوگیری کند.اروپای متحد و چین میتوانند چنین خطری برای آمریکا داشته باشند. بنابراین اگر از این زاویه هم به مسئله نگاه کنیم حمله به عراق و کنترل نفت مسئله اصلی آنان میشود تا بتوانند با کنترل نیاز چین و اروپا به نفت آنان را بزیر سلطه خود بکشاند.در این نگاه شاید ساختن داعش و دادن آخرین سلاحهای پیشرفته به آنان و حتی دادن مواد غذایی برای پخش در بین مردم برای تبلیغات در مورد مردمی بودن داعش توسط توزیع نان در بین مردم جنگ زده و گرسنه و ...برای چیست؟ چرا سناتور مک کائین با این گروه های اسلامیستی همسوست و عکس میگیرد و بدون رعایت اصول بین المللی به داخل سوریه میرود تا با این گروه ها ملاقات کند؟ در این پروژه دو حزب اصلی  آمریکا همسو با هم عمل میکنند و در جهت سیاست مشخصی بپیش میروند.دولتهای خاور میانه را کم کم به دولتهایی شبیه دولت سومالی تبدیل خواهند کرد یا پروژه گلنگی کردن خاورمیانه را پیاده خواهند کرد.تضعیف دولتهای منطقه برابر است با فعال مایشا شدن دولتهای غربی و با نشاندن امثال داعش بر سر قدرت میتوانند نقشه های نفتی خودشان را هم پیاده کنند.یادمان نرود که آمریکا متخصص رژیم های مذهبی است و با اسراییل و عربستان و ملایان بخوبی کار میکند و ما سیاست و عمل کردی از ملایان ندیده ایم که بر ضد امریکا باشد. حالا این موج ضد اسلامی در بین مردم منطقه کاه این پروژه است و خواسته اصلی نیست واین هم بنفع اهداف غرب است.منظورم ارتجاع غربی است که نه بمردم خودش و نه بمردم جهان رحم نمیکند.بنظر میرسد بر امدن داعش برای اصلاح رفتار دولتهای نوکر آمریکا و یا برای سرنگونی آنان در صورت عدم تمکین و جایگزینی با داعش باشد.به هر حال با رصد روزانه وقایع رفتار غرب و ارتجاع جهانی و منطقه ای میتوان به شناخت واقعی تری رسید
در این شرایط وظیفه ما چیست؟


ما وظیفه داریم ارزشهای منتهی به این وضعیت را که بر علیه ما و بر علیه حقیقت و صلح است از ارزشهای فردی و ملی خود بدور اندازیم.این ارزشهای مخالف صلح و حقیقت در دو ایدئولوژی ناسیونالیسم و اسلامیستی خلاصه میشود ، ارزشهای ناسیونالیسم ضد دمکراتیک و ضد حقوق بشری و ارزشهای اسلامیستی ضد دمکراتیک و ضد حقوق بشری را باید از باورهای خود بدور اندازیم و سعی در بر پایی حکومت دمکراتیک داشته باشیم .دولتی که بتواند عقب مادگی علمی و
اقتصادی منطقه را جبران کند و در منطقه ما صلح و همکاری و برادری را ببار آرد . ما  بجز تاسیس مجبهه متحد دمکراسی خواهی راهی نداریم 
فقط با تاسیس جبهه متحد دمکراسی خواهی در داخل و خارج ایران میتوانیم بر رویدادها تاثیر بگذاریم و بتوانیم کشور را از شر ارتجاع جهانی و نوکران داخلی آنان (ارتجاع ملی و دینی استبداد) حفظ کنیم. امروز بزرگترین نیاز ما تاسیس این جبهه متحد دمکراسی خاهی است . شخصیتها و گروه های سیاسی که این موضوع را ننادیده بگیرند به آینده خود و آینده کشور ضربه خواهند زد.


 

Posted on Monday, April 6, 2015 at 10:13PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

جمعه گردی های اسماعيل نوری علاسکولاريسم و اژدهای هفت سر دينکاران



از افشا
سکولاریسم حکومت غیر مذهبی نیست .سکولاریسم زاییده عصر روشنگری و مدرنیته است. هدف سکولاریسم از بین بردن تبعیض در اجتماع و بین انسانهاست.هدف از سکولاریسم رسیدن به عدالت است.سکولاریسم در این دید همسو با دیگر زایش های مدرنیته و عصر روشنگری است منظورم دمکراسی و حقوق بشری است.سکولاریسم حقیقی آن است که همسو با دمکراسی و حقوق بشر است.دیکتاتوری از هر نوعش را نمیتوان سکولار نامید.دیکتاتور کارش ایجاد تبعیض است تا به اهداف ضد عدالت خودش برسد.بنابراین دیکتاتور نمیتواند سکولار باشد زیرا ضد عدالت است.بنابراین رضا شاه و هیتلر و قذافی و ....نمیتوانند سکولار باشند. اینها معتقد به دین خودشان بوده اند.مثلا هیتلر دینش نازیسم و رضا شاه دینش ایران باستان گرایی است .این ها نقش دین را برای حکومت آنان بازی کرده است.
مدرنیته زاییده عقلانیت آزاد و رهاست .منظورم عقلانیتی است که نوکر و عامل دین یا ایدئولوژی نیست و هدفش  کشف حقیقت و رفاه همه انسانیت در همه زمانهاست.

 

خرد هم وسیله ای مثل وسایل دیگر است! مثل چاقو و یا ماشین.شما میتوانید استفاده خوب از خرد بکنید و یا استفاده بد از خرد بکنید باید سعی کرد با ارزشهای عادلانه وعاقلانه جلوی استفاده بد از خرد و عقل را گرفت .همانطوری که جلوی استفاده بد از چاقو را میگیرند: اگر با چاقو به کسی حمله شود مجازات دارد ولی اگر با همان چاقو جراحی شود و بیمار را از مرگ نجات دهند تشویق هم میشوند و جایزه هم میگیرند.استفاده بد از خرد باید مجازات داشته باشد:
استفاده بد از خرد جایی است که ارزشهای حقوق بشری پامال شده باشدمثلا  آزادی بیان نباشد آزادی تحصیل نباشد _ آزادی انتخابات نباشد و ....
عقلی که مورد حمایت قرار باید بگیرد عقلی است که خودکفا و آزاد و رها باشد و هدفش کشف حقیقت و رفاه انسانهای امروز وآینده باشد
عقلی که آزاد و مستقل و خودمحور است و نوکر دین و یا ایدئولوژی نیست پرستش کورش را بعنوان سلاحی علیه حقوق بشر مردم ایران رد میکند.
بعضی از عقلها عقل ناقص و نوکر هستند مثلا عقل مسیحی عقلی است که در خدمت اشاعه عقایدی است که در انجیل بیان شده است و هیچگاه آن عقل حق ندارد(یعنی خودفروخته است) که مسیح را انکار کند با این که فردی بنام مسیح حتی در تاریخ مدون وجود ندارد! یا عقل هیتلری عقلی است که در خدمت اثبات حرفهای هیتلر و ایدئولوژی نازی است یعنی عقل هیتلری حق ندارد که نازیسم را انکار کند وو سوال کند چرا باید یهودیان را کشت و چرا ملت آلمان برترین است.از این لحاظ عقل هیتلری عقلی ناقص و نوکر است و به همین ترتیب عقل اسلامی هم عقلی است که سنت محمد و نوشته های قران او را تایید کند و نه تنها حق ندارد علیه آن نوشته ها و سنن دلیلی ارائه کند بلکه اگر دیگران هم دلیلی بر رد عقاید و نوشته های قران آوردند این عقل اسلامی باید آنها را بچالش بگیرد و نتیجه آن عقل اسلامی علمی است که در اسلام میگویند باید بدنبال آن علم بود منظور از علم اسلامی شیمی و فیزیک و ... نیست بلکه پیدا کردن تاییدیه ای بر قران و سنت محمد است.اسلام هم مثل هر دین دیگری با علمی که حرفهای محمد و دیگر پیامبران را انکار کند ضدیت دارد.
عقلی که کورش پرستان بکار میبرند عقلی است که نمیتواند کورش را رد کند. اگر در آن ایدئولوژی یکی بگوید کورش دیکتاتور بود و آدم میکشد و کشور گشایی میکرد ضد ایرانی و ضد کورش تلقی شده و دشمن شمرده میشود.از این عقل بنام خرد در تبلیغات کورش پرستان میاید باید بر حذر بود. 
بنابراین همه ما باید یاد بگیریم که چگونه از عقل و خرد استفاده درست بکنیم.

نوری علا در مقاله زیر در قسمتی که میگوید بنیان گزاران آمریکا برای ایجاد سکولاریسم از زندگینامه کورش استفاده کرده است.بدون اشاره به ریشه های اصلی سکولاریسم که عقلانیت و عصر روشنگری  است را اشاره مستقیم نمیکند.این گونه نوشتن سبب تحریف سکولاریسم و انحراف افکار مردم و مبارزان با حکومت دیکتاتری ملایان و شاه است.این گونه دیدگاه ها منجر به این میشود که بعضی ها میگویند با دین میترا میتوان بسکولاریسم رسید.

___________________________________________________

 

جمعه گردی های اسماعيل نوری علاسکولاريسم و اژدهای هفت سر دينکاران

در سراسر دوران قاجاريه، دينکاران امامی تبديل به «نهادی مستقل از حکومت اما متفرق» شده و، همچون اژدهائی هفت سر، بجان حکومت و مملکت افتادند. آنها بودند که با فتوای خود ارتش فرسودهء فتحعليشاهی را به جنگ روس ها فرستادند و سرزمين های وسيعی از کشور را تسليم روس ها کردند، جنبش نوانديش «باب» را به خاک و خون کشيدند، در راه جنبش مشروطه سنگ انداختند، بر تمايلات پهلوی اول برای استقرار جمهوريت غلبه کردند، قانون اساسی مشروطه را با افزودن «حق علماء» فلج ساختند و چون رضاشاه از ايران رفت، يکباره از هزار سوراخ سر بر آوردند. 

.........................................


پيشگفتار

اين سومين مقاله ای است که در مورد شرايط مطلوب و نامطلوب استقرار سکولار دموکراسی در ايران می نويسم. بين قسمت اول (شرايط موافق و ناموافق برای استقرار سکولاريسم در ايران) و دوم (سکولاريسم و سنجهء شکل گرفتگی نهاد مذهب)[1]، و نيز قسمت دوم و اين سومين، به دلايلی فاصله افتاد، و در نتيجه بد نيست تا آنچه را که در دو مقالهء قبلی گفته آمد تا حد ممکن خلاصه کنم:
سکولاريسم لازمهء اجتماعات متکثر است. در يک زندگی قبيله ای و بسته و، به عبارت ديگر، در جامعه ای کوچک، يک نواخت، تک نژادی و تک مذهبی، سکولاريسم موضوعيتی ندارد. اما به محض اينکه جامعه گشوده و گسترده شد، يا جوامع مختلف، به مدد زور يا رغبت، بهم پيوستند و هر يک از آنها نژاد و زبان و مذهب خود را با خود به جامعهء بزرگ تر آوردند، مسئلهء جداسازی قدرت از همهء اين تنوعات چند وجهی تبديل به ضرورت می شود. چرا که اگر يکی از وجوه اين تنوع بخواهد، با استفاده از قدرت، ارزش ها و عقايد و شيوه های رفتاری خود را بر ديگران تحميل کند، اساس همزيستی مسالمت آميز در هم می ريزد و جامعه دچار تبعيض و سرکوب و خفقان و سرشار از نارضايتی آمادهء انفجار می شود. يکی از نمونه های «جامعهء بزرگ متکثر» را می توان در امپراتوری های گذشته و اتحاديه های کنونی يافت.

در تاريخ پيدايش ايالات متحدهء امريکا می خوانيم که «آباء ِ» اين جامعه (که از مجموع مهاجران مختلف اروپائی ِ صاحب مذاهب گوناگون تشکيل می شد) تصميم گرفتند که در راستای نگارش قانون اساسی اين کشور چند کتاب تاريخی را مطالعه کرده و از تجربيات مندرج در آنها استفادهء بهينه کنند. يکی از کتاب های منتخب آنها کتاب «تربيت کورش» اثر گرنفون يونانی بود. آنان از مؤسس امپراتوری پارس آموختند که برای ايجاد جامعه ای متکثر و کسب رضايت مردمان گوناگون اش و، در نتيجه، برای حفظ آن، لازم است که قدرت حکومتی بر فراز همهء مذاهب و عقايد گوناگون، و بعنوان داوری که از تزاحم بين آنها جلوگيری می کند، عمل نمايد. کورش، در گستراندن قلمروی امپراتوری خود، احترام به همهء خدايان و مذاهب و آئين ها را شرط پايداری حکومت خويش می دانست و به آن عمل می کرد. آباء بنيانگزار امريکا سرمشق او را بصورت «جدائی کليسا از حکومت» در قانون اساسی اين کشور منظور داشتند.

ايران ما نيز از نقطه نظر گوناگونی نژادها و زبان ها و مذاهب دارای تنوعی شگرف است و برای همزيستی مسالمت آميز و آسودهء مردمان اش ناگزير بايد که سرزمينی سکولار باشد. تمام ادبيات و فلسفهء پروانده شده در اين خاک نيز حاکی از اهميت جدا سازی قدرت حکومتی از ارزش ها و عقايد و آداب و مذاهب همهء اجزاء اين ارکستر بزرگ بشری است، آنگونه که بهشتی بر زمين آفريده شود که در آن «آزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد».

دو نوع سکولاريسم
اما در مشرق کهنسال و مغرب نوآمد در زمينهء جداسازی قدرت و حکومت از دين و مذهب (بعنوان مجموعهء ارزش ها و روش های زندگی گروهی) دو روش مورد عمل بوده است:
الف: در مغرب نوآمد و مدرن شده بصورت «جدا سازی قدرت حکومتی از مذاهب»
ب: در شرق کهنسال، کنترل کردن مذاهب بوسيلهء حکومت بخصوص از طريق تبديل آنها به يکی از ادارات ديوانسالاری.

دربارهء اينکه چرا اين دو نيمهء دنيا دو روش را برای جداسازی مذهب از قدرت پيشه کرده اند نظريه های گوناگونی وجود دارند که پرداختن به آنها در حوصلهء مطلبی که می خواهد از گذشته برای آينده درس بگيرد نمی گنجد؛ اما مهمترين نکته ای که از هر دوی اين تجربه ها می توان آموخت آن است که برای رسيدن به سکولاريسم (چه از نوع غربی و چه از نوع شرقی) بايد کوشيد که مذاهب هرچه بيشتر «سازمان يافته» و «سلسله مراتبی» شوند. اين «سازمان يافتگی» در مغرب زمين به سياست مداران کمک کرده تا از ايجاد منطقهء خاکستری بين خود و سازمان های مذهبی جلوگيری کنند، و در مشرق زمين به حکومت ها امکان داده است تا سازمان های مذهبی را، تا حد ادغام شان در ديوانسالاری، در کنترل خود درآورند.

در ايران پيش از اسلام و در ايران سنی مذهب پس از اسلام اين شيوهء باستانی ِ «ادغام سازمان مذهبی در بوروکراسی» رايج بوده است. از آغاز قرن شانزدهم ميلادی نيز که، با بقدرت رسيدن سلسلهء صفوی، مذهب رسمی بخش اعظمی از ايران از تسنن به تشيع مبدل شد، و اهميت سازمان مذهبی تسنن رو به افول گذاشت، سازمان مذهبی تشيع دوازده امامی در دل ديوانسالاری صفوی به تدريج شکل گرفت و اين فرگشت تا آنجا پيش رفت که در هيئت وزرای عهد صفوی (که «باشيان» خوانده می شدند) منصبی بعنوان «ملاباشی» بوجود آمد که رياست وزارتخانهء امور مذهبی با آن بود.

امر قابل توجه آن است که در سراسر تاريخ مشرق زمين، هر زمان که «سازمان مذهبی شکل گرفته در دل ديوانسالاری حکومتی» بيش از حد قدرت گرفته و توانسته است در امور حکومت دخالت کند، کل سيستم حکومتی رو به افول نهاده و جامعه راه شکست و تفرقه و تجزيه را در پيش گرفته است. از شکست هخامنشيان در برابر اسکندر مقدونی و شکست ساسانيان در برابر نومسلمانان شبه جزيرهء عربستان، همه جا اثرات حدوث اين فرگشت قابل مشاهده است. اما مهمترين وضعيت را می توان در فروپاشی صفويان شيعی مذهب در برابر افغان های سنی مذهب ديد. 
در اين مورد دو وضعيت متوازی قابل بررسی اند. نخست اينکه در قلمرو صفويان (که نوعی تجديد حيات امپراتوری ايران، با ارزش های شيعی، محسوب می شد) نژادها، مذاهب، و زبان ها و فرهنگ های مختلف در کنار هم می زيستند. دو ديگر اينکه سازمان مذهبی تشيع دوازده امامی جزئی از ديوانسالاری صفوی محسوب می شد و شاهان اوليه و مقتدر صفوی توان آن را داشتند که از تعرض دينکاران شيعی نسبت به ساير اديان و مذاهب جلوگيری کنند. به همين دليل است که هنوز هم در پايتخت آنان، اصفهان قديمی، شاهد وجود محله های مختلفی متعلق به اديان و مذاهب مختلف هستيم. اما هرچه که از عمر اين سلسله گذشت دينکاران امامی قوی تر شدند و شاهان صفوی را تحت تأثير خود گرفتند؛ آنگونه که آخرين شاه صفوی را «ملا حسين» نيز می خواندند. اين وضعيت موجب شد که سازمان مذهبی مقتدر شده در داخل ديوانسالاری صفوی بر سياست های کشورداری شاهان اين سلسله چيره شود و، با تحميل مذهب و ارزش های مذهبی شيعی امامی، زندگی را بر صاحبان مذاهب ديگر تيره کند.

در واقع، هنگامی که اشرف و محمود افغان از هرات به اصفهان رفتند، قصدشان شکايت از شيخ الاسلام شيعی هرات بود که به دستور سازمان مرکزی مستقر در اصفهان زندگی را بر سنيان افغان حرام کرده بود. در اين سفر بود که آنان به سستی ساختار حکومت صفوی پی بردند و، بجای شکوه و تضرع، به هرات بازگشتند و لشگری فراهم آورده و تا اصفهان تاختند و آن را چندان در محاصره گرفتند که «ملا حسين» مجبور شد خود تاج شاهی را به دست گيرد و به اردوی مهاجمين برود و تسليم شود. همچنين بيهوده نبود که، هم از آغاز محاصره اصفهان، «علمای شيعه» نخستين کسانی بودند که راه گريز از اصفهان را، بيشتر به سوی «عتبات عاليات»، در پيش گرفتند و چون اصفهان گشوده شد بازماندگان آنان بودند که افاغنه سراغ شان آمدند. بدين سان، فروپاشی پادشاهی صفوی با فروپاشی سازمان مذهبی شيعی و برافتادن منصب «ملا باشی» همراه شد.

اين فروپاشی با بقدرت رسيدن نادر شاه افشار ِ سنی مذهب، اما زیرک و آگاه از راز و رمز امپراتوری داری، قطعيت يافت. در داستان «دشت مغان» و تاجگزاری نادر شاه آمده است که عده ای از دينکاران سرشناس شيعی جان به در برده از دست افغان ها نيز حضور داشتند و نادر از آنان، که حقوق بگير دولت محسوب می شدند، پرسيد که کارکردشان برای حکومت چيست؟ و آنان پاسخ داده بودند «دعاگوئی دولت ابد مدت!» و نادر گفته بود که گويا دعای آقايان ديگر مستجاب نمی شود و خاصيتی ندارد که روزگار صفويان به آينجا کشيده است! نادر آنها را از خدمت حکومت مرخص و حقوق شان را قطع، و حکومت نوبنياد خود را بدون وزارتخانه ای مختص دينکاران امامی آغاز کرد. او همچنين «مذهب رسمی» را بر انداخت و در کنار چهار مذهب سنی (شافعی، مالکی، حنبلی و حنفی) مذهب شيعه را هم به نام مشخص ترين امام فقيه اش، که جعفر صادق امام ششم بود، «مذهب جعفری» نام داد و هر پنج مذهب را در قلمرو حکومت خود مساوی اعلام کرد.

تا امروز

داستان امروز ما ايرانيان نيز از همان واقعهء دشت مغان در فوريهء 1736 و انحلال سازمان مذهبی شيعی آغاز شد می شود؛ داستانی که تقريباً 380 سال است سرگذشت نکبت زدهء کشور ما را رقم زده و اکنون روزگار مان را به اين سياهی دلشکن کشانده است.

در اين سرگذشت ِ چهار قرنی اتفاقی دوگانه در زمينهء رابطهء مذهب با حکومت در ايرانزمين رخ داده است: از يکسو نه زنديه، نه قاجاريه و نه پهلوی ها توانسته اند سازمان مذهبی را در ديوانسالاری خود ادغام و بدينوسيله آن را مهار کنند و نه دينکاران امامی قدم قاطعی در راستای ايجاد تشکلی سازمان يافته و سلسله مراتبی برداشته اند و، بر اين اساس، دو نهاد مقتدر موازی (يکی سازمان يافته و حکومتی و ديگری بی سازمان و مذهبی) بوجود آمده اند که هيچ يک تا 36 سال پيش قادر به حذف يا کنترل آن ديگری نبودند؛ آنگونه که، حتی در عين پيروزی مشروطه خواهان در 109 سال پيش و اعدام شيخ فضل الله نوری، بعنوان عنصر برجستهء مذهبی وقت، هرگز امکان استقرار واقعی و عملی يک قانون اساسی سکولار دموکرات در ايران بوجود نيامده است.

من داستان اينکه وضعيت جديد چگونه پيش آمد را در فرصت های ديگر به تفصيل شرح داده ام اما در اينجا تنها به شرح خلاصه ای که بتواند به روشن شدن بحث کنونی کمک کند می پردازم [2].

«علمای شيعی» يا، به تعبير من، «دينکاران امامی»، شکست خورده در مقابل افغان های سنی مذهب، و رانده شده از دربار نادر شاهی که مذهب رسمی نمی خواست، بناچار و برای گذران زندگی خود يا توانستد به نجف و کربلا و ديگر شهرهای عراق (که تحت تسلط عثمانيان سنی مذهب بود) بگريزند و يا در سراسر نواحی مرکزی و شمال شرقی و غربی، و بخصوص سرزمين های کوهپايه ای غرب اصفهان (مثل کاشان و بروجرد و خمين و خرم آباد و...)، پراکنده شوند.

اما سقوط صفويه و دورانی پر تلاطم، که به مدت هفت دهه تا سلطنت فتحليشاه قاجار در سرآغاز قرن نوزده ادامه يافت، موجب پيدايش پديدهء ديگری هم شد که می توان به آن عنوان «فئوداليسم ايرانی» يا «زمينداری بزرگ» داد و طی روندی تدريجی شاهد پيدايش «مالکيت خصوصی» بر زمين و رشد طبقهء «بزرگ مالکان» شد.
تا پيش از آن، زمين های کشاورزی از آن شاه بود و او آنها را، بر اساس سيستم «اقطاع» که از زمان خانخانی مغولی باب شده بود، به هر که می خواست می داد و از هر که می خواست می ستاند و «مالکيت خصوص بر زمين» و «استقرار امر توارث» چندان موردی نداشت. اما با سقوط حکومت صفوی و فقدان حکومت مرکزی مقتدر، «دريافت کنندگان اقطاع» خود را مالک زمين ها دانستند و اين مالکيت را در خانوادهء خود موروثی کردند. حضور و ظهور دينکاران امامی در مناطق مختلف کشور به اين بزرگ مالکان کمک کرد تا، از طريق کمک دينکاران، مالکيت خود را «شرعی» و «مستند» کنند؛ و در نتيجهء اين همکاری بود که مالکان بزرگ عصر قاجار و پهلوی بوجود آمدند و تا پيدايش «ثبت اسناد رسمی» در زمان رضاشاه مالکيت خود را به دست دينکاران بزرگ امامی (مجتهدان) و از طريق صدور قباله و بنچاق و اسنادی از اين قبیل رسميت بخشيدند.

بدين ترتيب، در هر ناحيه از کشور مثلث قدرتی محلی بوجود آمد که در دو رأس آن «بزرگ مالکان» و «مجتهدان» قرار داشتند و رأس سوم را هم «تجار و بازاريان محلی» مختلفی تشکيل می دادند که، در مقابل حمايت دينکاران از خود، به آنها ماليات های شرعی خمس و ذکات می پرداختند.

اينگونه بود که «فئوداليسم زمين مدار» به ايجاد «فئوداليسم مذهبی» انجاميد و سازمان مذهبی عصر صفوی به حوزه های کوچک تر محلی تغيير شکل داد و تمرکز و سلسله مراتب در سطح کشور از ميان رفت.

اينگونه بود که در سراسر دوران قاجاريه دينکاران امامی تبديل به «نهادی مستقل اما متفرق» شده و، همچون اژدهائی هفت سر، بجان حکومت و مملکت افتادند. آنها بودند که با فتوای خود ارتش فرسودهء فتحعليشاهی را به جنگ روس ها فرستادند و سرزمين های وسيعی از کشور را تسليم روس ها کردند، جنبش نوانديشی باب را به خاک و خون کشيدند، در راه جنبش مشروطه سنگ انداختند و بر تمايلات پهلوی اول برای استقرار جمهوريت غلبه کردند، قانون اساسی مشروطه را با افزودن «حق علماء» فلج ساختند و چون رضاشاه از ايران رفت، يکباره از هزار سوراخ سر بر آوردند.

در عين حال، اگر بر مقطع انقلاب مشروطه تمرکز کنيم می بينيم که تا چه حد جداسازی حکومت از مذهب در ايران معاصر دشوار بوده است. مذهب دارای سازمان متشکلی نبود که يا بتوان بين آن و حکومت خط کشی کرد (تجربهء غربی) و يا آن را به داخل ديوانسالاری حکومت کشاند و دينکاران را به کارمندان حکومت مبدل ساخت (روش شرقی).

اين مشکل عملی را بخصوص می توان در دوران رضاشاه پهلوی مشاهده کرد. اگر کارهای انجام گرفته در دوران او را با نتايج کارهای آتاتورک در ترکيه مقايسه کنيم می بينيم که کار رضاشاه تا چه حد مشکل تر بوده است. آتاتورک، با سقوط امپراتوری عثمانی، حکومت و ديوانسالاری کارآمدی را تحويل گرفت که از قرن ها پيش تکليف خود را با جامعهء دينکاران سنی روشن کرده و اين جامعه را در داخل ديوانسالاری خود هضم کرده بود و دينکاران ترکيه حقوق بگيران حکومت آتاتورک بودند؛ حال آنکه دينکاران امامی ايران، که حقوق بگير بزرگ مالکان و بازاريان شده بودند، ديگر نيازی به قرار گرفتن در ديوانسالاری حکومتی نداشتند و، در عين حال، چون دارای سازمان منسجمی نيز نبودند، حکومت نمی توانست بر آنها غلبه کرده و کنترل شان کند.

کوشش های بی فرجام رضاشاه در اين زمينه متعدد بودند. او، از يکسو، با ايجاد مدرسه و دانشگاه و دادگستری و ثبت اسناد و صدور شناسنامه، کوشيد تا دست و پای دينکاران امامی را کوتاه کند و، از سوی ديگر، با ايجاد اداراهء «اوقاف» خواست زمين های وقفی را از دست دينکاران بگيرد و در عين حال همان مؤسسه را محل حقوق بگير کردن دينکاران قرار دهد.

در بيست سال دوران پهلوی دوم هم دينکاران امامی يکه تاز بودند، در کودتای 28 مرداد به نفع سلطنت اقدام کردند و در مقابل در مبارزه با فرقهء بهائی که منکر ضرورت وجود دينکاران بود آزادی عمل يافتند. سپس، آنگاه که محمدرضاشاه تصميم به اصلاحات گرفت، ديديم که خمينی «اصلاحات ارضی» را (که بزرگ مالکی را بر می انداخت و پشتيبانان اصلی دينکاران را از ميان بر می داشت) تحريم کرد و فتنهء 15 خرداد را براه انداخت. و چون زمان ابتلای شاه به سرطان مهلک فرا رسيد و غيبت اش از صحنهء سياست ايران محرز شد، امريکائيان و غربی ها آلترناتيوی جز همين دينکاران موسوم به «روحانيت» را برای جانشينی شاه و رفع خطر نيروهای چپ نيافتند.

بدينسان، از مشروطيت تا 1357، کشور ما دستخوش نتايج وجود نيروئی قاهر اما نامرئی بود: دينکاران از يکسو منابع مالی غير دولتی داشتند و به حکومت لگام نمی دانند و، از سوی ديگر، چون سازمانی متمرکز و سلسله مراتبی نداشتند نمی شد آنها را عملاً از دخالت در حکومت جدا، يا در بوروکراسی ادغام کرد.

و پرسشی برای آينده

بگذاريد مطلب سوم را با اين پرسش به پايان برم که «تکليف سکولاريسم در ايران پس از فروپاشی حکومت اسلامی، که برآمده از استقلال متفرق دينکاران در طی سه قرن بوده، چه خواهد شد؟»
پاسخ به اين پرسش می تواند چشم اندازی واقع گرايانه را در برابر ما ترسيم کند و من، اگر عمری باقی بود، پاسخ خود به اين پرسش را در مقاله ای ديگر عرضه خواهم کرد.
_________________________________________________________
1. هر دو مقاله در سايت من و در فهرست «جمعه گردی ها»

2. از جمله نگاه کنيد به مقالهء «بازگشت خونين اجتهاد» در سايت شخصی من، مورخ 3 فروردين 1386

 منبع

http://news.gooya.com/politics/archives/2015/03/194879.php

 

Posted on Saturday, March 28, 2015 at 08:08PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

بنی صدر و اسلامش

من قبلا بعضی از مواضع آقای بنی صدر را تحلیل کرده ام برای نمونه نوشته زیر را ببینید:ر

نقد عقاید بنی صدر در باره اسلام و دمکراسی 

http://efsha.squarespace.com/blog/2014/9/12/203701896387.html

 

بنی صدر ادعا میکند منظور از آیه الکافرون: دین من مال من و دین شما مال شما

سم اللّه الرحمن الرحيم

 قل يا ايها الكافرون (1)

 لا اعبد ما تعبدون (2)

 و لا انتم عابدون ما اعبد (3)

 و لا انا عابد ما عبدتم (4)

 و لا انتم عابدون ما اعبد (5)

 لكم دينكم ولى دين (6)

به این معناست که پیامبر در کنار کافرون در زمان صلح با خیر و خوشی زندگی میکند .البته بدیهی است در زمان جنگ هرکس حق دفاع دارد.مسلمان اگر بمسلمان حمله کند و سعی در قتل طرف مقابلش داشته باشد ،ممکن است کشته شود یا بطریقی اسیر شده و نتواند کشتار کند.یا همین دستور بین جنگ کافر و مسلم است. ولی مطهری خلاف نظر بنی صدر را دارد.نظر مطهری را در زیر میبینیم

مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد 28، ص: 802

که شما دادید عملی است. پس من و شما هر کدام در یک طرفِ مخالف قرار گرفته‌ایم، دین من مال خودم دین شما مال شما؛ یعنی هرگز صلح و آشتی میان ما و شما نخواهد بود.

 

برداشت غلط

خیلی وقتها دیده می‌شود که بعضی از این جمله «لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ»معنای دیگری که درست ضد این معنایی است که من عرض کردم، استنباط می‌کنند که درست نیست. می‌گویند قرآن صلح و سازش با همه ادیان دیگر را اعلام کرده ولو آن ادیان دیگر ادیان شرک باشد، چون گفته: لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ دین شما مال خودتان دین من هم مال من؛ یعنی ما به دینهای همدیگر کاری نداریم، شما به دین من کار نداشته باشید من هم به دین شما کار ندارم، با همدیگر در صلح و صفا زندگی می‌کنیم و می‌توانیم زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشیم، دین نمی‌تواند منشأ اختلاف و جنگ و دعوا بشود، لَکمْ دینُکمْ وَ لِی دینِ. این مطلب درست نیست، این آیه درست عکس این قضیه را می‌گوید. آنها پیشنهاد صلح و صفا کردند و قرآن می‌خواهد به آنها بگوید که بین ما و شما به هیچ وجه صلح پذیرفته نیست؛ چون صلح پذیرفته نیست و امیدی به صلح نیست، همین طور که من هرگز به دین شما نخواهم آمد امیدی نیست که شما به دین من بیایید؛ پس شما یک طرف جوی ما یک طرف جوی، تا آینده تکلیف را روشن کند. نه اینکه می‌خواهد بگوید که من کاری به دین شما ندارم، شما هم کاری به دین من نداشته باشید، با همدیگر در صلح و صفا هستیم. اگر این جور می‌بود، قریش پیشنهادی نمی‌دادند، قرآن هم با جمله «قُلْ یا اَیهَا الْکافِرونَ» این جور خطاب محکمی به آنها نمی‌کرد.

 

اسلام همزیستی با مشرک ندارد

در مسئله صلح و همزیستی با ادیان دیگر، ما مکرر عرض کرده‌ایم که در اسلام شرک واقعی به معنای پرستش غیر خدا به هیچ وجه قابل تحمل نیست. یعنی اسلام با مشرک به هیچ وجه همزیستی مسالمت‌آمیز ندارد و وجود مشرک را در کشور اسلامی تحمل نمی‌کند که در آن هم دو حساب است: خصوص جزیرة‌العرب و بالاخص محیط حجاز و مکه حساب علی‌حده‌ای دارد و جاهای دیگر حساب علی‌حده. به هر حال اسلام همزیستی با مشرک ـ به این معنا که در داخل کشور خودش از مشرک حمایت کند ـ ندارد. ولی همزیستی با پیروان ادیان آسمانی یعنی مردمی که پیرو دینی هستند که ریشه آسمانی دارد ولو الان آلوده به خرافات و حتی شرک هم باشد، دارد؛ همزیستی با آنها به معنی حمایت آنها در داخل کشور خودش را می‌پذیرد.

این است که اسلام با اهل کتاب یعنی یهود، نصاری و حتی زردشتیها و مجوسیها ـ که مسلمین

http://lib.motahari.ir/Content/827/802


اینها تفسیر آقای بنی صدر است و یک نوع دین شخصی است.در آیات زیر نشان داده میشود که کافران را بجرم کافر بودن بکشند.ایات مکی با ایات مدینه ایی فرق اساسی دارند.پیامبر در قدرت کارهای خلاف ایات مکی کرده است: 
است.
سوره التوبه آیه 29 صفحه 192
قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِالآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَالْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَنيَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.
کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند
سوره النساء (زنان) آیه 89 صفحه 93
وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَتَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِنتَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْمِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.
دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید

اصولا ما چه نیازی به اسلام و قوانین ضد بشری آن داریم تا دمکراسی برقرار کنیم این خواسته یک نوعی ارتجاعی است


آقای بنی صدر شما نسبت به مردم ایران خائن هستید.مگر شما نمیدانستید که مطهری و خمینی برداشت شما را از ایه ندارند چرا زیر بال آنها را گرفتید؟ شما وظیفه اسلامی و وظیفه اخلاقی داشتید که این را اعلام بکنید ولی شما وسیله ای در دست خمینی و مطهری برای فریب ملت ایران شدید!!

در زیر تفسیر دیگری که بر خلاف نظر بنی صدر است

در اينجا ممكن است به ذهن كسى برسد كه اين آيه مردم را در انتخاب دين آزاد كرده ، مى فرمايد هر كس دلش خواست دين شرك را انتخاب كند، و هر كس خواست دين توحيد را برگزيند. و يا به ذهن برسد كه آيه شريفه مى خواهد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) دستور دهد كه متعرض دين مشركين نشود. و ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم اين توهم را دفع مى كند، چون گفتيم آيه شريفه در مقام اين است كه بفرمايد شما به دين من نخواهيد گرويد و من نيز به دين شما نخواهم گرويد، و اصولا دعوت حقه اى كه قرآن متضمن آن است، اين توهم را دفع مى كند.
مطمئنا پدر ملای بنی صدر هم مثل وی فکر نمیکرده است.با تفسیر و بازی با کلمات نمیشود دین شخصی را بجای دین فقها غالب کرد تنها راهش دوری جستن از فقها و دین ضد بشری انان است

نوشته های باور مندان به ادیان سازمان یافته حاوی دو خطاست.اول این که میگویند دین متحد کننده بشریت است بلکه بر عکس دین باعث شکاف بین انسانها است و کشتار جنگهای مذهبی گواه این ادعای بنده است. دوم این که به دنبال دینهایی هستند که دکان سیاسی نباشد ولی دین غیر سیاسی در تاریخ هیچ گاه وجود نداشته است بویژه ادیان سازمان یافته که اصلا کارکرد سیاسی و غیر دینی آنها بیش از کارکرد دینی آنهاست.دین در کارکرد اجتماعی سیاسی فقط دردسر ساز و پدید آورنده ناحقی و کشتار است.این باور مندان به ادیان سازمان یافته مثل اسلام و یهودیت و مسیحیت ادعا میکنند دین کاران(ملایان و کشیشان و خاخامها) برای نفع خود قوانین را بنام خدا ایجاد کرده اند و با آن قوانین دکان سیاسی خود را اداره میکنند و این قوانین ربطی بخدا و دین پاک و غیر سیاسی ندارد.البته ملایان در مورد مسیحیان میگویند که قوانین دین مسیح حرف اصلی خدا نیست بلکه دستکاری شده است  و کشیشان هم ملایان و محمد را متهم به تقلب در کار خدا میکنند. اولا ما دینی نداریم که غیر سیاسی باشد باورهای فرد اگر به اجتماع و بروابط بین افراد بیاید سبب کنشهایی خواهد شد و با توجه به این که دین سبب شکاف بین انسانها شده است واز قوانین آن بر علیه جان و مال و ناموس مردم استفاده شده است لازم است از قدرت اجتماعی و سیاسی بدور باشد و حتی قدرت فرهنگی هم نباشد.خمینی با قوانین همین اسلام سیاسی هزاران تن از زندانیان سیاسی که هر موی هر کدام از آنها به صدها خمینی و اسلام او میارزید را اعدام کرد.پشتیبانی این باورمندان به ادیان سازمان یافته پشتیبانی از کشتار و ناحقی هایی است که از دین بر میخیزد.از این کشتار های مذهبی و دکانهای سیاسی حمایت نکنید و بدنبال دین اصلی غیر سیاسی هم نگردید زیرا چنین ادیانی وجود ندارد. لطفا خودتان و دیگران فریب ندهید
 
Posted on Sunday, March 8, 2015 at 10:51PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment