چرا زیر نقاب از نظر فرهنگی و اجتماعی مرده است و با سر نیزه حاکم است
دو تصوير از شلاق زدن به فاصله صد سال!
http://farakaft.persianblog.ir/1386/10/

اجراي حكم تعزير (شلاق) به شيوهي فلك بستن بر جواني محكوم!
دوره حكومت احمد شاه قاجار - تهران - مقابل ساختمان عدليه
-
حكم با حضور قضات عدليه و مامور ناظري كه تعداد ضربات شلاق را شمرده و مينويسد و نیز شماري از مردم به صورت علني اجرا شده است تا شايد خلقالله عبرتي بگيرند!

اين هم صحنهاي مشابه كه در سال جاري در قزوين اتفاق افتاده است. منتها با اين تفاوت كه مأمور مجري حكم حالا با قدرت و عصبانيت بيشتري تازيانه مي زند!

چيزي كه خيلي شرمآورتر به نظر مي رسه، حضور مشتاق و نگاه گرسنه مردم براي تماشاي تنبيه و زجر يك انسان است ... بخصوص وجود نوجوانان كاملاً در عكس دوم مشهود است ... چرا؟!
خدا ازآفتاب روشنتر و بما نزدیک است و پیامبرانی که از او پیام آوردهاند خدا را در واقع انکار کرده اند.خدا قاتل و شلاق زن و برده دار ...نیست .
اعتصاب کنندگان در اصفهان دست به تظاهرات زدند،
چهارشنبه 17 مهر 1387
اعتصاب کنندگان در اصفهان دست به تظاهرات زدند، اميرکبير
بازاريان اصفهان از ساعتی پيش دست به تظاهرات گسترده ای زده اند.
به گزارش خبرنگار پايگاه خبری ياری از اصفهان، بازاری های اصفهان که اعتصاب آنها امروز به شکل سراسری درآمده است و موجب تعطيلی اکثر مغازه ها و بازارهای شهر اصفهان شدند از ساعتی پيش دست به تظاهرات گسترده ای زده اند.
مشاهدات خبرنگار ياری حاکی از آن است که تعداد تظاهر کنندگان بيين ۵۰۰ تا هزار نفر است و اين تظاهرات که از ميدان انقلاب آغاز شده است و به سمت پل فردوسی ادامه دارد موجب بسته شدن خيابان کمال اسماعيل و بوجود آمدن ترافيک سنگينی در خيابان های منتهی به اين مرکز شهر اصفهان شده است.
تظاهر کنندگان اقدام به سردادن شعاری نمی کنند و در سکوت تظاهرات خود را ادامه می دهند.
نيروهای يگان ويژه نيز برای کنترل اوضاع به محل اعزام شده اند.
گفتنی است اين اعتراض و اعتصاب صنفی از هشت روز پيش در اصفهان و به دنبال افزايش ماليات بر ارزش افزوده آغاز شده است.
چهارشنبه 17 مهر 1387
بازارهای اصفهان، تبریز و مشهد تعطیل شد، سرمایه
پس از آنکه بازار طلا و جواهر در اصفهان در اعتراض به قانون مالیات برارزش افزوده تعطیل شد از دیگر شهرهای بزرگ کشور خبر می رسد بازاریان، تعطیلی را به عنوان راه مقابله با قانون مالیات برارزش افزوده برگزیده اند.
فعالان بازار طلا و جواهر که در اعتصاب و تعطیلی کسب و کار خود به این دلیل پیشرو بودند حالا صنوف دیگر را هم در کنار خود می بینند به طوری که فروشندگان لوازم خانگی و دیگر صنف ها یکی یکی به جمع اعتراض کنندگان اضافه می شوند. پس از اصفهان خبر تعطیلی بازار و اعتصاب بازاریان امروز از شهرهای مشهد، تبریز، شیراز و بخشی از بازار تهران هم به گوش رسید.
فرزند فروشی در حکومتملایان عنوان مجرمانه ندارد
|
17مهر:"فرزند فروشی" در قوانين اسلامی عنوان مجرمانه ندارد ايسنا: روزگارى اگر از مبادلهى انسان با پول سخن گفته ميشد، سخن از امرى طبيعى به ميان آمده بود و مانند آن بود كه از يك نوع معاملهى عرفى مثل خريد مايحتاج روزمرهى زندگى بحث شده است اما اين مقوله در دورهى معاصر با توجه به تاكيد جهان امروز ولو در حد شعار بر لزوم حفظ كرامت انسانها، موضوعى است غيرمعمول كه رخ دادن آن نوعى استثناء و ندرت به شمار آمده و در اغلب فرهنگها و مكاتب، امرى قبيح به شمار ميرود.
گزارش خبرنگار حقوقى ايسنا در آستانه روز جهانى كودك از اقدام يك پدر به فروختن فرزندش، يكبار ديگر اين حقيقت تلخ را نمايان كرد كه با وجود آموزههاى دينى و فرهنگى و با وجود عنصر عاطفه در جامعه ايران، هنوز شديدترين كودكآزاريها عليه كودكان رواج دارد كه گاه در ايجاد نقص جسمانى و گاه در فروختن طفل همانند يك كالا و گاه در گرفتن زندگى و جان كودك خودنمايى ميكند. منبع |
ادیان سازمان یافته منبع حقارت انسان و منبع جنایت بر علیه بشریت هستند
دربارهء يک اتفاق به ظاهر ساده
محمد جلالی چيمه (م.سحر)
تصوير بالا بلند طوماری را به خط خوش نستعليق (هنر درخدمت جهل!!) ، ديدم که بخشی از مردم ايران را در شهر قم به دادن امضاء بر ضد بخشی ديگر از مردم ايران بر می انگيخت و برای تدارک فاجعهء انسانی ی ديگری در سرزمين ما از اهالی شهر قم تأييديه می گرفت .
ظاهراً هدف سازماندهندگان چنين برنامه ای آن بوده است که با تکيه برتأييدات گروهی عوام الناس تحريک شده در شهر قم زمينهء سرکوب فزاينده ء مردم بی گناه به خصوص معتقدان به بهائيت را که در اين دوران سياه سی ساله ، همواره از مظلوم ترين وآزار ديده ترين ايرانيان بوده اند، فراهم آورند و آنان را به جرم اعتقاد به دين موروثی خود به مسلـَخ گسيل کنند.
باري، باديدن چنين تصوير شرم آوری طاقتم طاق شد وشعر زير را نوشتم و مُرده است و بشر نيست آن که چنين طوماری را در کشور خود ببيند و منقلب نشود!
به ياد بياوريم که همين شصت ، هفتاد سال پيش، نازی های جنايتکار آلمانی با همين روش ها کوره های آدمسوزی ساختند و بخشی از ملت آلمان را به جرم اعتقاد به دين موروثی روانهء تنورهای جمعی کردند.
نمی دانم برشت بود يا يک کشيش انساندوست ـ که در آن دوران هم بودند اما نادر بودند ـ که وضعيت را اينگونه گويا توصيف کرد و نقل به معنی می کنم :
نخست همسايه ات را بردند ، پنجره ات را بستی و گفتی من که يهودی نيستم
فردا همسايهء ديگرت را بردند ، بازهم پنجره ات را بستی و گفتی من کمونيست نيستم
پس فردا به سراغ تو آمدند ، و کسی نبود که دلی بر تو بسوزاند !
باری شهر قم متأسفانه از آنجا که پايگاه و پادگان اهل جهل و تزوير است بيش از شهرهای ديگر ايران استعداد اين را دارد که گروهی از اهالی آن آلت دستِ متحجرين و مستبدين سنگدل قرار گيرند و حتی دست به جنايت آلايند و پنجه در خون هم ميهنان خود فرو برند و آلودگی اين دستها با امضاء نهادن زير چنين طومارهايی ست که آغاز می شود !
چنين اتفاقی را نبايد دست کم گرفت و هرگز نبايد در برابر آن سکوت کرد.
هيچ بنی بشری به هنگام تولـّد ، دين خود را انتخاب نمی کند. اين يک اتفاق است که مرا در يک خانوادهء شيعهء اثنی عشری و آن همکلاسی و هم وطن ديگر مرا در يک خانوادهء يهودی يا بهايی به جهان آورده است .
مرا درانتخاب تشيع اختياری نبوده است همانگونه که همکلاسی و همسايهء من در انتخاب بهائيت يا يهوديت اختياری نداشت.
و اين نکته را نيز برای جلب توجه بانوی محترم خانم عبادی بگويم که هيچ دينی در وجود هيچ مؤمنی مايه غرور يا افتخار او نيست همانگونه که مايه ننگ يا خجالت وی نيز نتواند بود!
بنا براين ازمن که حقوقدان نيستم و وکيل قربانيان عقيدتی در ايران نيز نبوده ام دورباد تاجمله ای بر زبان رانم که نشانگرغرور وفخر من براعتقاداتی باشد که هرگز آنها را کسب نکرده بوده ام بلکه ازمام و پدربه ميراث برده ام و اين وديعه يا رقعه را دست اتفاق درانبان زندگی وخورجين هويت ِمن نهاده بوده است.
شنيدن سخنانی نظير اين که :,من به شيعه بودن خود افتخار می کنم!,، ازحقوقدان برجسته ای که جايزهء نوبل صلح وجوايز انسان دوستانهء ديگر راهم برافتخارات عديدهء خود افزوده است، اندکی دريغ آوراست.
ايشان انتساب خود را به مذهب موکلان خود ــ که با هدف سياسی و از سوی دشمنان طراحی شده بود ــ اهانت به خود تلقی کردند و اينچنين ، ضمن يک داوری ارزشی دربارهء مذهب ِ موکلان ،(خواسته يا ناخواسته ) آنان را آزردند ، زيرا انتساب به مذهب و شريعت آنان را,اهانت, در حق خود ارزيابی فرموده و بدينگونه ، اعتقادات آنان را درخور سرزنش دانستند!
چنين سخنی حقيقتاً ازسوی يک حقوقدان و طرفدار وکوشندهء حقوق بشر بسيارشگفت انگيز به نظرمی رسد!
از آنجا که عقل و اختيار هيچ بنی بشری در گزينش دين و عقايد موروثی دخالت ندارند، بنا بر اين هيچ فخر و غرور يا شرم و خجلتی نيزبرميراث برندگان ِ آئين ها و اعتقادات موروثی مترتب نيست و همين گونه فخر و غرور هاست که موجب می شود برخی برای دين خود حساب جداگانه باز کنند و فضل و برتری بر ديگران را از حقوق حقهء خود پندارند ! زيرا فخر فروختن بر اعتقادات دينی خودی تعبير ديگری هم دارد که همانا خوار شمردن و فاقد فخر و غرور دانستن معتقــَدات ديگران است و اين هرگز درخورمقام کسانی نيست که دعوی ,حق ستانی, و دغدغهء صلح وحقوق بشر دارند !
و راست وکوتاه اما گويا ترين سخن را درحول و حوش اين مضمون، از زبان ناصرخسرو شنيده ام که گفت:
فضل تو چيست ، بنگر بر ترسا
از سر هوس برون کن و سودا را
تو مؤمنی ، گرفته محمد را
او کافر و گرفته مسيحا را
ايشان پيمبرند و رفيقانند
چون دشمنی تو بيهده ترسا را ؟
بشناس امام و مسجد را وانگه
قسيس را نکوه و چليپا را
حجت به عقل گوی و مکن در دل
با خلق خيره جنگ و معادا را
بنا بر اين ، هيچ بنی بشری حق ندارد مرا يا همسايه و همکلاس مرا به بهانهء اين توارث اعتقادی يا فرهنگی جريمه کند و از حقوق انسانی واز حقوق شهروندی واز حقوق ايرانيت و از حقوق آزادی ی اعتقاد محروم سازد . هيچ بنی نوع انسانی اين اجازه را ندارد که مرا به دليل اعتقاداتم آزار دهد و اگر چنين کند ، خود انسان نيست و شأن او از حيوان فرو تراست تا چه رسد به آنکه مدعی دين و اخلاق و خدا و امثال اينها هم باشد و ازاينها بالا تر دولت و حکومت کشوری را تصاحب کرده باشد و به نام صاحب اختيار و نماينده ملت، شهروندان کشور را به جرم دينشان و به دليل اعتقادات و جهان نگری های روحانی يا فلسفی آنان زجر و تعزير کند و از آن بد تر طومار گرد آورد و جمعی فريب خورده را بر هموطنان خود بشوراند و به سورچرانی خون فرا خواند!
چنين دولتی دراين دنيای مدرن ازهرگونه مشروعيت ملی وبين المللی و نيز ازهرگونه صلاحيت و اعتبار انسانی و سياسی ساقط است و معجزه هيچ امام ـ ظاهر يا غايب ــ چنين نظام سياسی ی گردن کش و ملت سوز و آشوبگر و تفرقه افکنی را مشروعيت و اعتبار تاريخی عطا نخواهد کرد و اين امر دير و زود دارد ، اما سوخت و سوز ندارد که آيندگان، چنين حکومتگرانی را در شمار اشغالگران و جنايتکاران و خائنان به کشور خود ارزيابی خواهند کرد وبساط ِ گور و مقبرهء آنان را ازين خاک برخواهند چيد.
باری ميخواستم در اين يادداشت کوتاه توجه همهء اهل انسانيت، اهل قلم و روشنفکران و هنرمندان را به اين, اتفاق به ظاهر ساده , جلب کنم و به اهل سياست وبه اهل فکر و اهل درد ( حتی در جناح های معتدل تر اين حکومت) بگويم که سکوت شما در برابر چنين رويداد ظاهراًکوچکِ امروز برابر است با سکوتِ شما در برابرِ قتل عام ها وغارتگری های فردايی که جنايتکاران در تدارک آنند!
زبان در کام گوينده خشک و قلم بر دست نويسنده قلم باد اگر در کشور ما ايران، در برابر چنين رويداد های شرم آور و جنايتکارانه ای فرياد بر نياورد.
اين راهم بگويم که من به هيچ وجه همهء مردم قم را دراقدام به چنين کنش هايی گناهکار نمی دانم و حساب بسياری از هموطنان آزادهء ميهنم را (که آنها نيز از سر اتفاق در اين شهر سکنی دارند) بری ازينگونه آشوبگری های ضد انسانی و وطنسوز می دانم و نيک می دانم که هستند آزادگانی ــ حتی در ميان روحانيت شيعه ــ که با چنين دَد خويی های غوغاگرانه ميانه ای ندارند و مخالفت خود را نيز ابراز می کنند. نمونهء آنان آقای منتظری ست که هست و نيست ِ خود را برخی ی جاه و مقام و قدرت نکرد و درحالی که می توانست نفر اول حاکميت دينی در ايران باشد، حق را برگزيد وعطای حکومت را به لقای انسان ستيزی و ميهن سوزی بخشيد زيرا نخواست که فساد و خونريزی را به نام خدا و دين بر سرزمين ايران مظلوم جاری کند و ملت داغداری را چشم انتظار انتقامجويی از روحانيتی قرار دهد که ـ به حق يا به ناحق ـ او را قاتل فرزندان خود می شمارد .
نمونه ديگر آقای بروجردی کاظمينی ست که هم اکنون به واسطهء دفاع از آزادی دين و اعتقاد وبه علت مخالفت با آلودن دين در سياست و قدرت، اسير چنگال دژخيمان حکومت دينی درايران ست !
بنا بر اين سرايندهء شعری که هم اکنون می خوانيد آنقدرها ساده لوح نيست که حساب مردم آزاده را از حساب کسانی که آلت دست قدرت يا بردهء جهل و نادانی هستند جدا نکند و به صرف آنکه از مقيمان قم اند ، به قول معروف خدای ناخواسته تر و خشک را باهم بسوزاند که هرگز چنين مباد!
□□□
يا اَيُهاَ المُدّثر، قـُـم فـاَنذِر (ای به سر بر ردای شب برخيز و بيم بر انگيز) [ سوره مدثر آيه های 1 و2]
طـومـار جنـايت را درقـم متـوقف کنيـد!
قم شهر جهل ، خنجر کين تيز می کند
خود را برای فاجعه تجهيز می کند
يک روز در فنای بهاران شود بسيج
يک روز قصد کشتن پاييز می کند!
اين قلعهء تباهی و تزوير و ارتجاع
از عشق و آدميت پرهيز می کند
جز ناروا نخواهد اين آب و خاک را
با نام دين ، عداوت ِ چنگيز می کند
خنجر زند به چهرهء آزادگی و مِهر
چنگگ به جان عقل گلاويز می کند
يک روز بر تسـّـنـُن شمشير می کشد
يک روز با تصوّف تعريض می کند
بااين رويّه حُرمتِ دين نيز می بـَرَد
با اين روش ، ستم به خدا نيز می کند
ايران تيول قلعهء شيخان حوزه نيست
قـُم ، پنجه از چه روی وطن تيز می کند
بر ماه از چه روی زند چنگ چون پلنگ
چون گرگ ازچه سوی خدا خيز می کند؟
ايران ماست کشور اديان رنگ رنگ
بهر چه شيعه فتنهء خونريز می کند؟
ما ملـّتيم و, اُمـّتِ قـُم, نيست ناممان
بدخواهی عدوست که تبعيض می کند
ايران نه قـُم ، که ميهن ايرانيان بود
بهر چه قـُم قيـام ِ بلاخيز می کند ؟
طومار می نويسد بر ضّدِ اين و آن
مهمانسرای خون ز سرِ ميز می کند؟
کرمان و ساوه را عدوی رشت و رودبار
شيراز را ستمگر تبريز می کند؟
از بام شرع شعلهء کين می پراکند
طوفان ِ شـَر ز ابرِ بلا ريز می کند؟
ننگ است و دشمنی ست بر ايران که قـُم چنين
اقدام ِ شوم ِ فاجعه انگيز می کند !
هرچ آن به خاک ، مادر تاريخ کِشته است
تقديم ِ ظـُلم ِ مَسکنت آميز می کند
داراُلشـّفا نمای طبيبان ِ ديوخوی
خون ريختن به جامعه تجويز می کند
موت و فناست سُفرهء شام و نهار وی
با مرگ ازآن نشاط ِ غم انگيز می کند
آزاديــا چراست که نامت دراين ديار
ديـدار می نمايـد و پرهيـز می کند ؟
.......................................
م.سحر
پاريس ، 4.10.2008
http://msahar.blogspot.com/
*******************************
از افشا
ادیان سازمان یافته منبع حقارت انسان و منبع جنایت بر علیه بشریت هستند.اگر مسحیت امروز کشتار نمیکند برای این است که مدرنیته افسارش را در دستش دارد .ولی اگر از در بیرونش کرده اند میخواهد از پنجره وارد شود مثلا دین مسیحی مثل دیگر ادیان سامی ضد دمکراسی است ولی امثال بوشها و دیگر جمهوریخواهان آمریکایی اتحاد نامقدس خود را با این دین سازمان یافته نه تنها انکار نمیکند بلکه افتخار هم میکند.این درست نیست که دین در حکومت دمکراسی بتواند این چنین بر علیه دمکراسی فعال باشد.از این سوراخ است که مردم عراق و افغانستان گزیده شدند.وگر نه اگر کسی یازده سپتامبر را ایجاد کرد مسئول آن است و با یک تحقیق بین المللی زیر نظر سازمان ملل مقصر را میتوان شناخت و بسزای اعنال ش رساند نه این که دو کشور را بخاطر ادعای مسئولین یک کشور به اشغال داد.
برای رهایی از تحقیر بشریت و اجتناب از جنایت های دینی از ادیان سازمان یافته باید اجتناب کرد.خدا نوری است که برای هر کدام از ما مثل خورشید مستقیما میتابد و ما محتاج کسی نیستیم که خورشید را برای ما بیاورد.این نور از آن همه ماست و بهیچ گروه و پیامبران دروغینی بستگی ندارد.خدا روشنتر از خورشید را هم دین کاران منبع درآمد برای خود و جنایت بر علیه بشریت کرده اند.خدا منبع بخشش و عشق و زندگی است و نه قاتل انسانها و آفریده های خودش.این آموزشهای دروغین پیامبران دروغگوست که بشریت را به اینجا رسانده است .
16 مهر 1387
اسلام و قوانین ضد بشری حکومت ملایی
|
5مهر :زهرای 11 ساله با چراغ سبز قانون، به حجله مرگ فرستاده شد تعيير برای برابری زهرا فقط 11 سال داشت. 11 سال و هزار آرزو. می خواست "درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند". به هيچ کدام از آرزوهايش نرسيد. پدرش می خواست به مردی 35 ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بيشتر از هميشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج. چند روز پيش از خودکشی زهرا مادرش خبردار شده بود که می خواهند دخترش را شوهر دهند، يکی از همسايه ها خبرش کرده بود تا شايد بشود جلوی فاجعه را گرفت. "تلفن زدم به مغازه پدربزرگش، التماسش کردم که با ليلا اين کار را نکنند، که زندگی اش را خراب نکنند. گفتم خودم می آيم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفم گوش نکرد. گفت دختر بايد برود خانه شوهر چند سال اينور و آنورش چه فرقی می کند." اينها را ليلا می گويد. زن 35 ساله ای که هنوز باور نمی کند دخترک 11 ساله اش خودش را کشته است. از شوهرش که جدا شد، مهريه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشيد و در عوض حضانت زهرا را گرفت. چند سال بعد وقتی برای 8 ميليون تومان بدهی به زندان افتاد زهرا را به خانواده پدرش دادند و دخترک در تمام اين چهار سال اجازه يک تماس تلفنی با مادرش را نداشت:"زندانی که شدم هشت ماهی زهرا با من بود. هم زهرا و هم دختر ديگرم که شش ماه داشت. پا به پای من زندان را تحمل می کرد و دم برنمی آورد. يک بار که پدرش آمد ملاقاتش نرفت. اينقدر جيغ کشيد و گريه کرد که زندانبان ها رضايت دادند و نبردندش برای ملاقات..می ترسيد از پدرش. نمی خواست ببيندش. يک روز پدر همسر دومم آمد ملاقات و گفت زهرا را بده ببرم بيرون اسمش را بنويسم مدرسه. بچه را که بهشان دادم، يک هفته بعد فهميدم او را پيش پدرش برده اند. توی زندان کاری از من برنمی آمد. حتی نمی گذاشتند با دخترم حرف بزنم. سه سال تمام از زهرا بی خبر بودم." چند ماه پيش بود که ليلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی هايش را قسط بندی کند. همه اميدش اين بود که برای مهرماه زهرا را پيش خودش بياورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در يک زير زمين اجاره کرد تا با خياطی خرج خودش و پسر 2 ساله اش که در زندان بدنيا آمده بود را بدهد. پدر کودکش وقتی که او زندان بود غيابی طلاقش داده بود. بهانه اش اين بود که زنش زندانی است و نگفته بود که بخاطر ضمانت بدهی های من زندانی شده. نگفته بود که من فرار کرده ام او بخاطر من دارد تاوان می دهد. راهی هم برای اثبات اين ادعاها نبود. هيچ کس را نداشت و بايد روی پاهای خودش می ايستاد و همه چيز را دوباره می ساخت. |
آخرين بار چند روز قبل از اين اتفاق شوم بود که صدايش را شنيده بود. تلفن کرده بود و به جای همه حرفهايی که اين سالها روی دلش مانده بود، التماس کرده بود که ديگر به پدربزرگ زنگ نزن:"بعد از تلفن تو من را اذيت می کنن. طاقتم تمام شده ديگر. بگذار هرکاری می خوان بکنن. شوهرم که دادن فرار می کنم و می آيم پيش تو."
دردل هايش را بعدا نوشته بود. روی ورق پاره ای که بعد مرگ، در جيب لباسش پيدا کردند:
"اميدوارم اين نامه بدست مامان ليلا برسه و گرنه خيلی حرفهام که دوست داشتم بهش بگم، نگفته می مونه. مامانی خيلی دوستت دارم. می دونم با اين کارم خيلی ناراحت می شی و غصه می خوری. اما اگه تو هم جای من بودی اين کار را می کردی. شايد اگه اينجا بودی با هم اين کار را می کرديم و اون دنيا با هم زندگی می کرديم. اينجا همه اش از من ايراد می گيرن. کتکم می زنن. بهم فحش می دن. نمی ذارن راحت باشم. حالا هم که می خوان شوهرم بدن. مگه من چند سالمه که اينقدر منو اذيت می کنن؟ ديروز عمو علی منو زد. بابا هيچی نگفت. طرف من را هم نگرفت.
نمی ذارن با تو حرف بزنم. نمی ذارن پيشت بيام. خسته شدم. چقدر زور می گن. چقدر کتک می زنن. آخه مگه من خرم؟
دلم می خواد درس بخونم و دکتر بشم، پاهاتو خوب کنم. ولی نه دلم می خواد مثل دوستت روزنامه نگار بشم و از دخترهای بدبخت مثل خودم، دفاع کنم. می دونم بعد از مردن من، تو آبروی اينها را می بری و پدرشونو درمياری.غصه نخور من اونجا منتظرتم. فهميدم برای من داداش آوردي، خوشحال شدم. ولی ناراحتم که نديدمش. عسل ديگه بايد مدرسه بره. مواظب اون باش. از اينکه تنها می شی ببخش. هيچ وقت تو و عسل و خوشبختی قبلمون را يادم نمی ره.
دوستت دارم مامان توپولی."
پزشکی قانونی هم نوشته های زهرا را تاييد می کند. بنا به گزارش پزشک قانونی اهواز و تهران آزمايشات انجام شده نشان دهنده شکنجه جسمی بوده و آثار شلاق يا شبيه آن روی بدن، ترکيدگی داخل لب بالا، کنده شدن قسمتی از موها، کبودی زير ناخن پاها، خالی بودن معده که نشان دهنده شرايط سخت است، کبودی زير چشم و کبودی پشت ساعد پا روی بدن زهرا مشاهده شده است.همسايه های پدر زهرا هم گواهی داده اند که بارها صدای ناله های او را زير کتک پدر و عموها شنيده اند.
با شکايت مادر زهرا، قاضی شعبه هفت کيفری اهواز علت خودکشی را فشار شديد روحی و روانی از سوی خانواده تشخيص داده و نوشته است:"با توجه به ضرب و شتم قرار گرفتن قبل از اقدام به خودکشی و نظريه قضات و مدعی العموم علت خودکشی شبه عمد(قتل) محسوب شده و نياز به بررسی بيشتر داد و پدر متوفی تحت پيگرد قانونی است."
دادگاه رسيدگی به خودکشی زهرا، ماه آينده تشکيل می شود. زهرا و زهراها اما هر روز در گوشه و کنار اين مملکت خودکشی می کنند، به قتل می رسند و يا هر روز هزاربار مرگ را آرزو می کنند برای اينکه قوانين ما حداقل حقوقی انسانی را برای زنان درنظر نگرفته است.
اگر بر اساس قانون سن ازدواج دختر 13 سال نبود و به پدر اين اجازه داده نشده بود که قبل از 13 سالگی نيز بتواند با گرفتن سن رشد از دادگاه دخترش را شوهر دهد، شايد الان زهرا زنده بود و پدرش جرات نمی کرد بگويد اختيارش با من است ومی خواهم شوهرش بدهم.
اگر اجازه ازدواج دختر در انحصار پدر نبود و قانونگزار برای مادر نيز حقی در نظر می گرفت شايد عطوفت مادرانه و تجربه هايی سختی که زنان از ازدواج های زودرس و اجباری دارند می توانست مانع به زور شوهر دادن زهرا و زهرا ها شود و حالا زهرا و سه دختر ديگری که در همان بيمارستان برای فرار از ازدواج اجباری خودکشی کرده بودند زنده بودند.
اگر قوانين ما برای عقد ازدواج دختر قبل از سن پايينی که قانون تعيين کرده مجازات تعيين می کرد،شايد ديگر هيچ پدری جرات نمی کرد دختر بچه ها را به جای مدرسه به حجله بفرستد. حجله ای که گاه حجله مرگ می شود.
زهرا فقط يکی از هزاران دختری است که با چراغ سبز قانون، به حجله مرگ فرستاده می شوند. نتيجه اين قانون تبعيض آميز و ازدواج هايی که نه تنها شروعشان به انتخاب و رضايت زن نبوده که در اتمام آن نيز زن اختياری ندارد، گاه شوهرکشی است. گاه خودکشی و گاه فرار از خانه و گرفتار شدن در هزارتوی جامعه ای که يک خانه امن برای حمايت از زنان خشونت ديده و آسيب ديده ندارد.
بسيارند زنهايی که با همه اين خشونت ها واجبارها هم شجاعت و توان "نه" گفتن به عرف و قانون مردسالار و ضد زن را ندارند و تمام عمر سر خم می کنند و می سوزند و می سازند و زندگی می کنند با مردانی که انتخابشان نکرده اند، دوستشان ندارند و به اجبار به آنها "بله" گفته اند.
ليلا از همين حالا نگران دختر 6 ساله اش است که فقط يک سال ديگر حضانتش با او است و سرپرستی و اجازه ازدواجش از همين الان با پدرش است. نگران است که او هم به سرنوشت زهرا دچار شود.
راحله هم در آخرين روزهای زندگی اش نگران دخترش بود. می گفت فقط به خاطر دخترم است که نمی خواهم بميرم. می دانم که هنوز 15 سالش نشده شوهرش می دهند و من هم نيستم که به دادش برسم.
تا وقتی قانون اجازه ازدواج دختربچه ها را می دهد، تا وقتی پدر می تواند هرگاه که خواست دخترش را شوهر دهد، تا وقتی مادر هيچ حقی در تعيين سرنوشت فرزندش ندارد، تا وقتی قانون نابرابر بر زندگی ما زنان حاکم است..... همه مادرها نگران دخترانشان اند. نگران اينکه هيچ وقت فرصت کودکی کردن نيابند. نگران اينکه با يک ازدواج زودرس واجباری همه زندگی شان تباه شود.
