از همه باید دفاع کرد اګر ظالم باشد کسی امنیت نخواهد داشت
http://meshkinqalam.com/news.php?newsid=869
داستانی مهم و عبرت انگيز که نويسنده و عنوانش نامعلوم است
با تشکر از اديب محترم، جناب فتح اعظم جهت ارسال آن
آقا موشه از درز ديوار نيک نگريست. مرد کشاورز از بازار آمده بود و بستهای در دست داشت. نشست. زنش نزد او آمد، تا با هم بسته را باز کنند. آقا موشه سخت کنجکاو شده بود. میخواست ببيند که درون بسته چيست، آيا خوراکی خوشمزهای هست که او دستبردی بزند و شکمی از عزا دربياورد. مرد با دستهای پينهبسته يواش يواش بسته را باز کرد. زنش به دقت نگاهش میکرد. بالأخره تشريفات گشودن بسته به پايان رسيد.
آقا موشه رنگ بباخت. درون بسته هيچ خوراکی نبود، فقط يک تله موش بود. فهميد که خطر به شدت او را تهديد میکند. چه کند، چه نکند. تصميم گرفت نزد ديگر جانوران مزرعه برود و به آنها بگويد که چه اتفاق خطرناکی افتاده و خطر تهديد میکند و جانها ممکن است از دست برود.
شتابان به باغ رفت. فرياد و فغان بلند کرد: «آهای، تله موش آوردهاند! آهای، تله موش آوردهاند!» مرغک بینوا، شايد که پنداشت، دستش از چاره کوتاه است، يا آن که او را در اين ميان ربطی نه، قدقد کنان گفت: «آقا موشه، سخت برايت متأسفم، ولی چه کنم که مرا خطری تهديد نمیکند و در اين غم تو شريک نيستم. فکری برای خود بکن، تا جانت را درببری.»
موش نوميد و سرخورده، نزد خوک شتافت و ناليد: «تله موش آوردهاند، تله موش آوردهاند.» خوک ابراز همدردی کرد. قدری در ميان گل و لای چرخيد و سپس گفت: «خيلی برايت متأسفم، آقا موشه، اما من کاری از دستم ساخته نيست، مگر آن که برايت دعا کنم. بدان و آگاه باش که هرگز در دعاهايم تورا فراموش نخواهم کرد.»
موش سخت افسرده شد. بسيار احساس تنهايی میکرد. کسی پشت و پناهش نبود. نزد گاو شتافت و از بن جان آه کشيد و گفت: «تله موش آوردهاند، تله موش آوردهاند.» گاو نعرهای کشيد و به خوردن ادامه داد. بعد که موش را چشم به راه شنيدن کلامش يافت، گفت: «آقا موشه، برايت متأسفم، ولی برای من اصلاً مهم نيست، چه اتفاقی برای تو میافتد. سر خود بگير و به راه خود برو و فکری برای خود بکن!» موش غمگين و سرخورده، نوميد از هر کمک و پناهی، به لانهی خود پناه برد، تا از برای خويش فکری کند و راهی بيايد. در اين دنيا خود را سخت تنها میيافت. فقط بايد مراقب میبود، تا دمش در آن تله به دام نيافتد.
شبانگاه صدای تله بلند شد و همه فهميدند، جانوری در آن دام هولناک گرفتار شده است. زن مزرعهدار در تاريکی شب سراغ تله رفت. کورمال کورمال پيش رفت، تا بداند، آيا موش را به دام افکنده است، يا اتفاق ديگر افتاده. از قضای روزگار ماری سمی در هنگام عبور، مراقب دم درازش نبود و آن را در تله گرفتار ساخته بود. از درد به خود میپيچيد و به سازنده و گذارندهی تله موش لعنت میفرستاد و منتظر فرصتی بود که انتقام اين درد وحشتناک را بگيرد. پای زن زارع نزديک نيش زهرآگينش قرار گرفت. دهان باز کرد و با تمام قوت او را نيش زد و سمش را سرازير خون وی نمود.
زن فريادی از بن جان برکشيد و افتاد. زارع بيچاره از راه رسيد و زن را افتاده ديد و مار را نيز در دام. دانست که چه روی داده است. آه جانکاه کشيد و زن را برداشت، تا به شهر برَد و مداوا کند، مبادا زهر در تنش مؤثر افتد و او را به درد فراق دچار سازد. مداوا زياد سود نداشت. تب عارض شد و تمام وجود زن از گرمای بیسابقه میسوخت و میگداخت. زارع برای اين که او را آرامش دهد، تصميم گرفت، سوپی از برای وی فراهم سازد. پس سراغ مرغ رفت، سر از تنش جدا کرد و بدنش را از پر پيراست، درون آبِ جوشش نهاد و نيک بپخت. مرغک نگونبخت قربانی شد، اما تأثيری در بهبود زن نکرد.
زن همچنان در بستر بيماری افتاده بود. خويشان و دوستان به ديدنش آمدند و در منزل زارع جا خوش کردند. زارع برای آن که آنها را غذايی رساند و پذيرايی کند، دل از خوک کند و او را به قربانگاه فدا برد و سر از تنش جدا کرد و بپخت و به خويشان داد، تا بخورند. اما نه دوا و درمان اثری کرد و نه ديدار خويشا ن و مهربانی دوستان. جان زن تسليم جانآفرين شد و تنش اسير گور.
زارع مجبور شد، تدارک مهمانی بيند، تا سوگواران را پذيرايی کند. گاو را فدا نمود و تنش را از زينت سر محروم نمود و گوشتش را روانهی شکم مهمانان کرد. روزی و روزی ديگر. مهمانان رفتند، زن رفت، مرغ و خوک و گاو هم رفتند، و اين همه را موش از درز ديوار ديد و همچنان مراقب بود
Reader Comments