ما پیروزیم چون بر حقیم



 

این وبلاگ سعی دارد مسایل کشور عزیزمان ایران را مورد بررسی قرار دهد و سرافرازی و رفاه ایران آرزوی من است. رسیدن به این آرزو بدون همراهی و تعاون ایرانیان بر اساس دموکراسی و حقوق بشر و خود کفایی علمی و اقتصادی ممکن نیست.برای آشنایی با عقاید بنده در این موارد میتوانید بنوشته های زیر کلیک بفرمایید توجه خواهید داشت که هر سرفصلی متشکل از پستهای زیادی است که میتوانید در پی خواندن نخستین پست بقیه را از همان صفحه اولی که خوانده اید پیګیری بفرمایید

 


 

لیستی از نوشته های قبلی

 

 

 

این وبلاگ از همکاری تمام خوانندگان استقبال میکند .نظرات همه مورد احترام است و سانسوری بجز کاربرد کلمات رکیک که در عرف ایرانی فحش و ناسزا و لودگی تصور میشود ندارد

 

 

مسایل موجود در جامعه ایران بر اساس عقل منطقی و آزاد و رها که نوکر دین و یا ایدئولوژی بخصوصی نیست بررسی میشود. بعقیده نگارنده عقلی که هدفش کشف حقیقت و رفاه و منافع جامعه انسانی امروز و آینده است بدمکراسی و عدالتی منتهی میشود که حداقل عدالتش حقوق بشر خواهد بود.

 

 

من با تمام کسانی که این عقل را برای سنجش رویدادها و ایجاد جامعه ای که روابط افرادش با هم بر اساس آن عقل و عدالت باشد همراه هستم و همه را هم به این عقل و عدالت دعوت میکنم

لطفا نظر خودتان را در مورد نوشته ها و اخبار بنویسید.بدون تبادل افکار و آرا نمیتوان بخرد جمعی و دانش بیشتر رسید

 

 

 

اقتصاد ایران، به کدام سو؟

اقتصاد ایران، به کدام سو؟


احمد علوی


• فرهنگ اقتصادی امروز ایران یکپارچه نیست و مجموعه‌ای از خرده‌فرهنگ‌های گوناگونی است که به‌طور تاریخی فراهم آمده است و اینک در قاب و قالب واحدی در کنار یکدیگر در چالش و مالش هستند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۵ ارديبهشت ۱٣٨۷ -  ۱۴ می ۲۰۰٨


اقتصاد جهان در تحول به کدام سو است؟   
اقتصاد ایران جزو کوچکی از سیستم اقتصاد جهان است. بنابراین بدون مقایسه و تحلیل رابطه‌ی آن با همین زمینه(Context) که آن را احاطه کرده است فهم و تاویل آن ممکن نیست. چون اقتصاد ایران جزئی از مجموعه‌ی ارگانیکی بزرگ‌تر و دارای رابطه‌ی گسترده با پیرامون خود است، بنابراین فهم قابل اعتماد از آن در کادر همان نظام بزرگ‌تر- یعنی نظام اقتصاد جهانی- میسر است. بدون چنین پیش‌فهمی البته برنامه‌ریزی در سطح کلان(ملی) و سطح خُردِ بنگاه عبث و بی نتیجه است. متاسفانه به‌ندرت می‌توان بررسی قابل اعتمادی از تحولات بزرگ بین‌المللی و تاریخی در آثار اقتصاددان‌های ایرانی دید. به‌گمان بسیاری از تاریخ‌شناسان اقتصادی اروپایی، جوامع پیشرفته‌ی اروپا، در طول 300 سال اخیر پس از گذر از جامعه کشاورزی- سنتی و جامعه‌ی صنعتی اینک به‌مدار جامعه‌ی پساصنعتی که گاه جامعه‌ی اطلاعات(Information society) یا جامعه‌ی خدمات(Service society) نیز خوانده می‌شود، وارد شده‌اند. از خصوصیات این جامعه، درجه‌ی سازمان‌یافتگی بالا(Organization society)، تکیه بر صنعت دانش و اطلاعات(Information society) است که بخشی خدماتی به‌شمار می‌آید. جوامع کشورهای اسکاندیناوی و بخصوص جامعه‌ی سوئد، نمونه‌هایی برای این گذر تلقی می‌شوند. ورود به جامعه‌ی دانش با افزایش اشتغال در بخش‌های خدماتی که اطلاعات و دانش تولید می‌کنند، و بالارفتن سهم این بخش در کل تولید ناخالص داخلی همراه است. بازرگانی خارجی در جامعه‌ای که تولید دانش بر تولید اطلاعات و دانش چیره می‌شود، در افزایش صادرات فراورده های دانش به محیط بین‌المللی متبلور میشود. در همین حال هر چند بر کارایی واحدهای اقتصادی بخصوص در بخش خصوصی(شرکت‌ها و بنگاه‌ها) افزوده می‌شود و فعالیت آن‌ها گسترش می‌یابد اما از نظر فیزیکی و پرسنلی کوچک‌تر می‌شوند. همین فرایند در مورد فعالیت‌های بخش دولتی نیز کمابیش صادق است.
چنین گرایشی در اقتصادهای پیشرفته در اشکال گوناگون قابل مشاهده است. پیامدهای این فرایند بر عرصه‌ی تولید، توزیع دارایی- درآمد، قدرت و منزلت اجتماعی نیز قابل توجه است. غلبه‌ی صنعت تولید دانش بر سایر صنایع به معنی موثرتر شدن، کوچک شدن، انعطاف و هم‌زمان موثر شدن واحدهای اقتصادی است. مدیریت بر سازمان تولید اگر تا دیروز غالباً از سازمان عمودی و الگوی سازمان نظامی الهام می‌گرفت امروز اما به سازمان کوچک ورزشی مثلاً تیم بسکتبال شبیه می‌شود. مدیریت نیز به مربیگری(Coaching) دگرگون می‌شود. چگونگی مشارکت سیاسی در این دوره، دگرگون شده و افزایش می‌یابد. سازمان‌های سیاسی و اداری نیز بدین‌ترتیب دگرگون شده و از شکل هرمی(Hierarchic) به شکل افقی(Flat) میل می‌کنند. بدین‌ترتیب انسان فرمانبر به انسان سازنده دگرگون می‌شود. ورود به‌مدار چنین جامعه‌ای البته با استقرار نوع پیشرفته‌تر دمکراسی، یعنی دمکراسی مشارکتی هماهنگی دارد. نماگر زیر الگوی دگرگونی تاریخی ورود به جامعه‌ی اطلاعات و دانش را به نمایش می‌گذارد.



هر چند ورود به آینده، همواره با نوعی عدم اطمینان و ریسک همراه است اما داده‌های آماری و تجربی بسیاری بر اعتبار الگوی فوق دلالت دارد. از آن جمله است داده‌های مربوط به بازار کار، تولید ناخالص داخلی، بازرگانی خارجی، دگرگونی ساختار واحدهای اقتصادی و سیاسی و غیره. سهم بخش تولید دانش و اطلاعات در جامعه‌ی پسامدرن بر سهم صنایع سنتی و کشاورزی پیشی می‌گیرد. بدین‌ترتیب طبیعی است که اشتغال در بخش‌های کشاورزی و صنایع نیز کاهش پیدا کرده و بخش تولید دانش و اطلاعات به مهم‌ترین منبع اشتغال تبدیل می‌شود. بازرگانی خارجی جوامعی که به این مرحله از توسعه‌ی اقتصادی رسیده‌اند تحت تاثیر دگرگونی ساختار قرار می‌گیرد و خدمات و فراوردهای مرتبط به صنعت دانش و اطلاعات سهم اساسی در آن می‌یابد. تولید دانش و اطلاعات دارای پویایی درونی است؛ بنابراین دسترسی به‌منابع طبیعی محدودیتی برای آن محسوب نمی‌شود. از سوی دیگر صادرات و واردات این بخش محدودیت‌های کالاهای مرئی و فیزیکی را ندارد. بنابراین انتظار می‌رود که رشد تولید و بازرگانی خارجی در این بخش از سرعت بیش‌تری برخوردار باشد.
بدین‌ترتیب اقتصاد غرب در طول سه قرن اخیر از اقتصاد کشاورزی- سنتی به‌دوره‌ای که با تولید دانش(Information Society) از دوره‌های گذشته متمایز می‌شود وارد شد. بازرگانی خارجی در دوره‌ی تولید دانش دارای الزامات خاص خود است و در این دوره است که جهانی شدن(Globalization) اوج می‌گیرد و اقتصاد جوامع گوناگون دارای همبستگی(Integration) بیش‌تری با یکدیگر می‌شوند. پیشرفت صنعت اطلاعات موجب می‌شود تا تجارت بیش از گذشته الکترونیزه (Digitalization) شود. این فرایند به‌شرایطی می‌انجامد که بازارهای کالا و خدمات کم یا بیش دارای ساختاری شبیه بازارهای بورس(Securitization) می‌شوند. گمان می‌رود که این اقدامات به آن‌چه در ادبیات اقتصادی بازار(Efficient market) موثر نامیده می‌شود نزدیک شود.
گذر از مراحل گذشته البته بدون کارایی در مدیریت و استفاده از منابع انسانی ممکن نبود. کارایی در این بخش نیز مشروط به دگرگونی ساختاری در جوامع علمی جهان و آموزش بود. اگر جوامع پیشرفته، در حال گذار به جامعه‌ای هستند که تولید و صادرات دانش، ساختار اقتصاد آن‌ها را شکل می‌دهد این پرسش ضروری است که جایگاه جامعه‌ی ایران که هنوز در دوره‌ی پیشاصنعتی و صادرات مواد خام است، در کجای نمودار فوق است؟ به‌طور کلی می‌توان گفت که اگر سهم ایران را در اقتصاد جهانی به‌عنوان شاخص آن در نظر بگیریم صادرات ایران عمدتاً از مواد خام یا کالاهای سنتی تشکیل شده و حتی بخش قابل توجهی از آن‌چه به‌نام صادرات غیر نفتی تعریف می‌شود، محصولات صنعتی به‌معنی مدرن کلمه نیست. بنابراین اقتصاد ایران هنوز به مرحله‌ی رقابت جهانی برای صادرات کالاهای صنعتی وارد نشده و در دوره‌ی پیشامدرن درجا می‌زند. ورود به بازرگانی جهانی در عرصه‌ی صنعت اطلاعات البته مرحله‌ی بالاتری از مرحله‌ی صادرات کالاهای صنعتی است. دستیابی به این مرحله الزامات خاصی را داراست که تنها به سرمایه‌گذاری انبوه در امور پژوهش و پیشرفت(Reseach and development) خلاصه نمی‌شود. برای رسیدن به چنین مداری از تکامل اقتصادی البته سرمایه‌گذاری انبوه و بلندمدت به‌ویژه در عرصه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی(Social capital)، سرمایه‌ی نهادی(Institutional capital) و انسانی(Human capital) است که مشروط به تراز انبوه در بازرگانی خارجی است. توضیح این‌که به‌طور کلی می‌توان گونه‌های متفاوت سرمایه را در سه گروه سرمایه‌ی مرئی، سرمایه‌ی مالی و سرمایه‌ی غیر مرئی طبقه‌بندی کرد.

سرمایه‌ی مرئی: زمین، ابزار، ساختمان، نیروی کار (کمیابی و عامل مهم تولید: منابع طبیعی)
سرمایه‌ی مالی: پول و نقدینگی، اعتبار و اوراق قرضه، سهام و اوراق بهادار (کمیابی و عامل مهم تولید: سرمایه مالی)
سرمایه‌ی غیر مرئی: سرمایه انسانی، سرمایه نهادی، سرمایه اجتماعی، اطلاعات و دانش، سرمایه ساختاری (کمیابی و عامل مهم تولید: سرمایه غیر مرئی)



هم‌چنان که ملاحظه می‌شود مفهوم سرمایه در تفکر اقتصادی دگرگون شده است. این دگرگونی دارای رابطه‌ی تنگاتنگی با تحولات اجتماعی است که در جامعه و پیرامون درک اقتصاددان‌ها به‌عنوان یک جامعه‌ی علمی در جریان است. در چهارچوب علم اقتصاد کلاسیک- که قدیمی‌ترین سامانه‌ی اندیشه‌ی اقتصادی در دوره‌ی جدید به‌شمار می‌رود- عمدتاً بر سرمایه‌ی مرئی یعنی سرمایه‌هایی هم‌چون زمین، ابزار و نیروی کار تاکید می‌شود. بر اساس چنین نگاهی، انسان با همه‌ی خصوصیات گوناگون و جامعیت خود، به «نیروی» کار تقلیل پیدا می‌کند. این البته طبیعی به‌نظر می‌رسد چون علم اقتصاد کلاسیک در دوره‌ای تدوین شده است که نفوذ این عوامل در تولید ارزش بسیار زیاد بود. تاکید علم اقتصاد نئوکلاسیک در مقابل بر سرمایه‌ی مالی است که حلقه‌ی واسطه‌ی میان سرمایه‌ی مرئی و سرمایه غیر مرئی است. اقتصاد پسامدرنیستی که پیدایش آن با طلیعه‌ی ورود جامعه‌ی بشری به جامعه‌ی دانش مقارن است، اما بر نقش سرمایه‌ی انسانی و اجتماعی و نهادی تاکید می‌ورزد. بنا به نظریات جدید اقتصادی تبدیل منابع طبیعی که بخشی از سرمایه‌ی مرئی هستند، به سرمایه‌ی مالی، سرمایه‌ی اجتماعی و انسانی به سادگی صورت نمی‌گیرد و مستلزم تحولات بنیادی سیاسی و اجتماعی و استقرار نوعی از شبکه‌ی(Network) روابط انسانی است. چه بسیاری از جوامع وجود دارند که علی‌رغم سرمایه‌ی انبوه مالی و یا منابع طبیعی نتوانسته‌اند سرمایه‌ی اجتماعی، سازمانی و انسانی چندانی فراهم آورند. کشورهای صادرکننده‌ی نفت و بخصوص کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس نمونه‌ی بارز این وضعیت‌اند. این کشورها برای مدیریت اجتماعی و سیاسی نیازمند کمک از کشورهای غربی هستند. و در شرایط بحران اجتماعی امکان فروریختن نهادهای اجتماعی آن‌ها دور از انتظار نیست. تجربه‌ی عراق و تبدیل جامعه‌ی مبتنی بر ملیت به سه جامعه‌ی مبتنی بر قومیت و مذهب گویای کاستی و کمبود سرمایه‌ی اجتماعی و نهادی در این جامعه است.
سرمایه‌ی اجتماعی مظهر همکاری درون‌جوش و متکی به اعتماد متقابل مردم در قالب سازمان‌های غیر دولتی و غیر شرکتی است. بنا بر پژوهش اقتصادشناسان اجتماعی، سرمایه‌ی اجتماعی، زمینه‌ساز اصلی توسعه‌ی اقتصادی است. مثلاً آن‌ها توسعه‌‌یافتگی شمال ایتالیا و عقب‌ماندگی جنوب آن از شمال را با کاستی و فراوانی سرمایه‌ی اجتماعی این دو بخش توضیح می‌دهند. حال آن که سرمایه‌ی مالی و صنعتی در هر دو بخش به یکسان در دسترس قرار دارند.
سرمایه‌ی نهادی بیان توان نهادسازی، نظم و سازمان یافتگی نظام‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است و تضمین‌کننده‌ی ثبات و امنیت در جامعه است. جامعه‌ی پیشرفته، متشکل از نهادها و جامعه‌ی نهادآفرین است و فرد و گروه‌های پایه، کارکردهای خاص خود را دارند. در جوامعی که سرمایه، نهادی محدود است، افراد به شکل «اتمیزه» وجود دارند یا در چهارچوب نهادی اولیه (Primary groups) مانند خانواده یا عشیره قابلیت سازماندهی شدن دارند. گذر از جامعه‌ی سنتی به جامعه‌ی سازمان‌یافته یا جامعه‌ی سازمانی(Organization society) معمولاً با دشواری و مقاومت نهادهای سنتی همراه است. تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری افراد (یعنی اتم‌های روابط اجتماعی) که مبتنی بر عقلانیت فردی است، در مقایسه با تصمیم‌گیری سازمانی از عقلانیت سازمانی برخوردار نیستند، رنگ عاطفی و موقت دارند و بنابراین ناپایدارترند. در جوامع توسعه نیافته، افراد معمولاً عامل مهم تغییر و تحولات هستند تا نهادها و سازمان‌های اجتماعی. برای همین است که تصمیم‌گیری‌های کلان سیاسی در این جوامع معمولاً از بالا و مستقل از شهروندان سازمان‌یافته، طبقات و موسسات اجتماعی صورت می‌گیرد. به‌همین دلیل کمبود سرمایه‌ی نهادی به‌معنی فقدان فردی بودن تصمیم‌گیری، عقلانیت محدود، و در نتیجه بی‌ثباتی جامعه هم هست. مثلاً نبود احزاب مستقل از حکومت و متکی به طبقات و اقشار اجتماعی از جمله نشانه‌های کمبود سرمایه‌ی سازمانی در عرصه‌ی سیاست است. فراوانی فرقه‌های سیاسی که گاه عنوان حزب هم دارند در کشورهای توسعه نیافته نیز نشانه‌ی دیگری بر کمبود سرمایه‌ی نهادی است. توانایی نهادی- سازمانی که هماهنگ‌کننده‌ی کثرت و تبدیل توانایی فردی به توانایی سازمانی است، نشانه‌ی بلوغ جامعه و هم‌زمان قوت مکانیسم ثبات‌سازی در جامعه است. در برخی از کشورها هم‌چون ایران نهادسازی معمولاً با اقتباس از جوامع مدرن صورت می‌گیرد. در چنین شرایطی نام و صورت نهادهای اجتماعی وجود دارد، اما در فقدان فرهنگ نهادی، موسسات اجتماعی به‌محلی برای گردآمدن یک جمع دوستان، یک قبیله و یا یک پاره‌گروه اجتماعی می‌شود. استفاده از عنوان «حزب» برای نامیدن باندهای سیاسی و مافیای اقتصادی در افغانستان نمونه‌ی گویایی برای مطلب است. «حزب» نهاد سیاسی جامعه‌ی صنعتی پیشرفته است و در جوامع شبانی و کشاورزی موضوعیت ندارد. بی‌رونقی احزاب برخلاف تصور رایج که گویا در فرهنگ ایران حزب جایی ندارد، معلول این است که احزاب ایرانی حزب نیستند و یا جامعه‌ی ایران جامعه‌ای نیست که بتواند حزب تولید کند. به‌همین دلیل آن‌چه در ایران حزب خوانده می‌شود کارآمد نبوده و ساختار و کارکرد آن‌ها چیزی به‌جز ساختار و کارکرد حزب در جوامع توسعه یافته است. موازی‌کاری و تداخل وظایف نهادهای اجتماعی نمونه‌ی دیگری برای بی‌محتوائی نهادهای اجتماعی در کشورهای توسعه نیافته است. مثلاً اگر نهادهای اجتماعی و اقتصادی در ایران دارای کارکرد مناسبی بودند دلیلی وجود نداشت تا شهروندان جامعه به رئیس دولت نامه بنویسند و از او برای حل مشکلات خود، کمک بخواهند. یا دولت برای حل مشکلات به این گوشه و آن گوشه‌ی یک کشور سفر کند و به اصطلاح با مردم دیدار کند. هم‌چنین اگر سازمان‌های اجتماعی دارای قابلیت بودند، دلیلی نداشت که مسئولان حکومت، افراد خانواده‌ی خود را در مدیریت نهادها دخالت دهند. چون نهادسازی اساساً برای غیر شخصی کردن و غیر خانوادگی کردن تصمیم‌گیری است و حضور اعضای خانواده در مدیریت نهادها همانا نقض غرض است. اما خانواده که نهاد همه کاره(Super functional ) در جامعه‌ی شبانی و کشاورزی است، هنوز سیطره‌ی خود را بر نهادهای اجتماعی ایران از دست نداده است. این البته بخشی از مشکلات سیاسی و اقتصادی ایران یعنی مشکلاتی هم‌چون فساد مدیریت، قبیله‌گرایی و ناکارایی استفاده از منابع انسانی در ایران را توضح می‌دهد. در تایید مطلبی که آمد عظیمی در بررسی‌های خود از اقتصاد ایران بخش قابل توجهی از نوشته‌های خود را به‌سهم عوامل فرهنگی و اجتماعی در رفتار اقتصادی بازیگران اقتصاد(دولت، بنگاه و خانوار) اختصاص می‌دهد. به‌نظر می‌آید که او دریافته بود که اکتفا به‌تحلیل‌های کمی، نمی‌تواند ژرفنای مشکلات ساختاری اقتصادی ایران را بنمایاند. از این‌رو است که او بررسی فرهنگ اقتصادی آن‌هم در چهارچوب ساختاری را دارای اهمیت می‌داند.(عظیمی، 1374)

سرمایه‌ی ساختاری (Structural Capital) مکمل سرمایه‌ی نهادی است و عبارت است از قابلیت یک جامعه برای حل کشمکش‌ها و چالش‌های درونی و بیرونی آن (Cabrita and Vaz, 2006). این سرمایه شامل زیرساخت‌های فرهنگی، فرهنگ سازمانی، شبکه‌ی اطلاع‌رسانی و سنت مدیریت حل کشمکش‌های داخلی و خارجی است (همان). اهمیت این سرمایه از آن روست که به‌عقیده‌ی بسیاری از کارشناسان، هزینه‌ی کشمکش داخلی یکی از بزرگ‌ترین هزینه‌های سازمان‌های اجتماعی در سطح خرد و کلان است.
سرمایه‌ی دانش و اطلاعات (Intellectual Capital) شامل قابلیت‌های فردی و جمعی و سازمانی در پردازش و تولید دانش تجربی عمومی و نه در سطح افراد خاص است. مفهوم سازی در مورد سرمایه‌ی دانش و اطلاعات به شکل مدرن کلمه ابتدا از سوی اقتصاد دان شهیر گالبرایت (Galbraith ,1969)   مطرح شد. به دنبال او استیووارد Steward ,1991, 1997)) این مفهوم را در عرصه‌ی اقتصادی توسعه داد. در برخی از کشورهای در حال توسعه، تلاش می‌شود تا با معرفی «نوابغ» نبود این نوع سرمایه در آن کشورها پوشانیده شود. اما منظور از سرمایه‌ی دانش و اطلاعات نخبه‌پروری یا نابغه ستایی نیست. شاخص سطح دانش اطلاعات در کشورهای پیشرفته وجود سازمان تولید دانش و تولید علمی در بازار رقابت علمی و پیش افتادن در عرصه‌ی توسعه‌ی اقتصادی است.

تحقیقات تجربی نشان می‌دهد که بالا رفتن ارزش افزوده و در نتیجه رشد اقتصادی در کشورهای توسعه یافته غالباً و در ابتدا ناشی از بالا رفتن تولید ارزش در عرصه‌ی سرمایه‌ی غیر مرئی یعنی بالا رفتن ارزش سرمایه‌ی نهادی، انسانی و اجتماعی است. هر چند رابطه‌ی میان این سه گونه از سرمایه تنگاتنگ و دیالکتیکی است اما سرمایه‌ی غیر مرئی غالباً به‌عنوان عامل پویایی عمل می‌کند. رابطه‌ی سه گونه سرمایه یعنی سرمایه‌ی مرئی، مالی و نامرئی را می‌توان به شکل ذیل به نمایش گذاشت:



شرط ضروری تشکیل سرمایه‌ی غیر مرئی، وجود تنوع نظری و استیل زندگی، استقلال دانش از حکومت و نهادهای قدرت، استقلال نهاد دین از حکومت و حداقلی از رفاه اجتماعی و هم‌چنین امنیت در عرصه‌ی اجتماعی و سیاسی است
اگر در دهه‌های گذشته، نظریه‌ی استعمار و یا امپریالیسم به‌عنوان بالاترین مدار سرمایه‌داری پارادایم مسلط برای تبیین توسعه نیافتگی جوامع موسوم به جهان سوم بود، اینک اقتصاددان‌های دوره‌ی پسامدرن غالباً برای توضیح توسعه‌نیافتگی و حتی نابرابری اقتصادی در درون یک اقتصاد از عوامل نرم‌افزاری یعنی کمبود و کاستی سرمایه‌ی عرصه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی، سرمایه نهادی و انسانی استفاده می‌کنند. داده‌ها و دلایل تجربی نیز تایید این ادعا است که افزایش درآمد سرانه و کاهش شکاف درآمدی و اقتصادی رابطه‌ای روشن و محکم با افزایش سرمایه‌ی اجتماعی، نهادی و انسانی دارد. در چهارچوب همین دگرگونی پارادایمی، توزیع برابر سرمایه‌ی اجتماعی، نهادی و انسانی شرط توزیع موزون و نهادینه‌ی درآمد و رهایی از فقر تلقی می‌شود. حال آن‌که در گذشته بر نقش دولت و هزینه‌های انتقالی بودجه یا سوبسید برای جلوگیری از افزایش شکاف اقتصادی- اجتماعی تاکید می‌شد.
میان پژوهشگران اقتصادی توافق وجود دارد که شرط توسعه‌ی پایدار(Sustainable Development) و درون‌زا (Endogenous) در دنیای آینده وجود سرمایه‌ی نهادی، انسانی، اجتماعی و بالاخره سرمایه‌ی اطلاعات و دانش پیش‌رو است. در چنین شرایطی اقتصادهای توسعه نیافته که هنوز حتی به‌مدار تولید کالای صنعت ارتقا نیافته‌اند هم‌چون گذشته سهمی جز فعالیت در عرصه‌ی تولید مواد خام نخواهند یافت. چنین امری البته دارای پیامدهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است. اما پیش‌شرط پیدایش توسعه صنعت اطلاعات و دانش همان‌گونه که آمد سرمایه‌ی انبوه در قالب سرمایه‌ی اجتماعی، نهادی و انسانی است که با سلطانیسم در اشکال گوناگون سازگاری ندارد. نظام «سلطانی» در هر قالبی، خواه نوع سلطنتی یا جمهوری آن بر تمرکز قدرت، و نقض حقوق شهروندان استوار است و مانعی برای مشارکت نظام یافته شهروندان و آزادی اندیشه و نقد به‌شمار می‌آید.
یک تصمیم‌گیری اقتصادی از آن جهت که با امور اقتصادی که وضعی و انتزاعی هستند سروکار دارد، قابلیت نقد را به آن شکل که در علوم طبیعی و یا علوم آزمایشگاهی دقیق امکان‌پذیر است، ندارد. گروه‌های اجتماعی و طبقات جامعه هرکدام با انتظارات و فرهنگ خاص خود با مفاهیم اقتصادی مواجه می‌شوند. بنابراین دارای تاویل خاص خود از شرایط هستند. بنابراین یک تصمیم‌گیری اقتصادی زمانی دارای جامعیت (Holisticity) است که در برگیرنده‌ی منافع و اطلاعات افراد و کسانی باشد که با تصمیم ارتباط دارند. پیش شرط چنین تصمیم‌گیری‌ای، مشارکت افراد ذی‌نفع در فرایند تصمیم‌گیری است. همین مشارکت و جامعیت است که به تصمیم مشروعیت می‌دهد و آن را اجرایی می‌کند.
سرمایه‌ی انسانی، توانایی‌های علمی، تخصصی و مدیریتی انباشته‌ی افراد جامعه است که دارای فعالیت مشترک در سازمان‌ها و موسسات اجتماعی هستند. تولید چنین توانایی‌هایی مشروط به‌وجود سرمایه‌ی اجتماعی و نهادی است. سرمایه‌ی انسانی عنصر مولد در جامعه‌ی اطلاعات و دانش است. چنین سرمایه‌ای محصول یک فرایند تاریخی است. از شرایط پیدایش چنین سرمایه‌ای وجود سنت شک فلسفی (Philosophical skepticism) به‌معنای عام آن، گسترش فرهنگ شک و نقد، پذیرش تنوع و تکثر فلسفی، نظری و دینی و نوآوری است. بدون چنین پیش شرط‌هایی هر سرمایه‌گذاری مالی روی بخش آموزش و پژوهش سترون است و به شکوفایی سرمایه‌ی انسانی نمی‌انجامد. طبیعی است در فرهنگی که پرسش ناپسند شمرده شده و «شُبه» خوانده می‌شود مجال زیادی برای طرح شک و انتقاد باقی نمی‌ماند. اما محدود کردن اندیشه و سرکوب سیاسی سرمایه‌ی انسانی را متوقف نمی‌کند چون با توجه به جهانی شدن اقتصاد، سرمایه‌ی انسانی که قابلیت جابه‌جایی زیادی پیدا کرده، به مناطقی مهاجرت می‌کند که عرصه‌ی پیشرفت در آن زیادتر باشد. چراکه نوگرایی و نقدپذیری جزء ذاتی علوم تجربی و شرط توسعه‌ی آن است و بقای علوم تجربی، پژوهشگران و جامعه‌ی علمی که آن را تولید می‌کند مشروط به نقد باورها و نوگرایی است.

نیروهای سیاسی فعال در جامعه‌ی ایران رویکردهای گوناگونی را برای استفاده از منابع جامعه در پیش روی داشتند. این رویکردهای مدرنیته را می‌توان بر اساس میزان تاکید بر نقش دولت و دیوان‌سالاری و هم‌چنین چگونگی به‌کارگیری منابع طبقه‌بندی کنیم. چهار راهبرد به شکل زیر قابل تصور است:



می‌توان ادعا کرد که رویکرد توسعه‌ای که در 70 سال اخیر بر سیاست‌های اقتصادی غالب بوده استراتژی نوع اول است. این راهبرد بر یکی از قدیمی‌ترین مدل‌های توسعه بنا شده که با نقش غالب دولت و تاکید بر سرمایه‌ی مالی به‌دست آمده از صادرات منابع خام یعنی نفت همراه است. چنین راهکاری عملاً به تمرکزگرائی در اقتصاد و اقتدارگرایی در سیاست می‌انجامد. بها دادن به نوسازی سریع، فساد مدیریت، ناکارایی استفاده از منابع، کاهش نقش و مشارکت شهروندان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اقتصادی از جمله دیگر پیامدهای استفاده از این راهکار به‌شمار می‌آید. به‌همین دلیل بهره‌برداری از سرمایه‌ی اجتماعی و انسانی جایگاه مهمی در این راهکار ندارد. راهبرد توسعه در دوره‌ی پهلوی که غالباً به‌عنوان شبه مدرنیسم آمرانه توصیف می‌شود مصداق تجربه شده‌ی توسعه‌ی نوع نخست است. این الگو حتی در دوره‌ی پس از انقلاب دچار دگرگونی مهمی نشد.

دورههای فرهنگ اقتصاد ایران
فرهنگ اقتصادی امروز ایران یکپارچه نیست و مجموعه‌ای از خرده‌فرهنگ‌های گوناگونی است که به‌طور تاریخی فراهم آمده است و اینک در قاب و قالب واحدی در کنار یکدیگر در چالش و مالش هستند. از مهم‌ترین بخش‌های این مجموعه فرهنگ شبانی، دهقانی، فرهنگ بازار سنتی، فرهنگ پیشه‌وری، دیوان‌سالاری، شبه مدرنیسم، کمپرادوریسم و رانت‌گرایی است. در دوره‌ی اقتصاد شبانی ایران، فرهنگ شبانی بخش قابل توجهی از رفتار اقتصادی حاکمان و حتی بخش‌هایی از بازیگران اقتصادی را توضیح می‌دهد. البته خرده‌فرهنگ‌های دیگری از جمله فرهنگ دهقانی و پیشه‌وری در کنار این فرهنگ وجود دارند اما از آن جهت که بخش عمده‌ای از عرصه‌ی عمومی زیر نفوذ حکومت برخاسته از روابط شبانی است قاعدتاً همین فرهنگ بر سایر خرده‌فرهنگ‌ها تفوق پیدا می‌کند. فرهنگ اقتصادی گروه‌های دهقانی در این میان با داشتن چشم به آسمان و کشاورزی دیمی، شکل می‌گیرد. در هر دوی این دو خرده‌فرهنگ اقتصادی هر چند انسان در کاری طاقت‌فرسا شرکت دارد، اما اساس تولید در طبیعت است و لذا نقش انسان اجتماعی به عنوان آفریننده‌ی ارزش غایب است و این قضا و قدر است که سرنوشت او را رقم می‌زند. سلطانیسم سیاسی مکمل این فرهنگ اقتصادی است. فرهنگ پیشاپهلوی ترکیبی از این دو خرده فرهنگ اقتصادی در سازگاری با نگرش مذهبی خاص همین دوره است. فرهنگ شبانی و کشاورزی است که بخش مهمی از رفتار اقتصادی بازیگران اقتصادی در دوره‌ی قاجار و حتی دوره‌ی پهلوی را توضیح می‌دهد. با فعال شدن بخش نفت در اقتصاد ایران و گسترش دیوان‌سالاری و ارتش که همگی نماد شبه‌مدرنیسم آمرانه‌ی پهلوی هستند خرده‌فرهنگ‌های جدید به پازل خرده‌فرهنگ‌های دوره‌ی قاجار افزوده می‌شود. در همین دوره، جاپای رانت به‌تدریج در فرهنگ اقتصادی ایران باز می‌شود. کمپرادوریسم در دوره‌ی پهلوی دوم علی‌رغم مقاومت خرده‌فرهنگ‌های گذشته بر خرده‌فرهنگ‌های گذشته افزوده می‌شود. در همین روند است که در پایان دوره‌ی پهلوی کمپرادوریسم به وجه غالب فرهنگ اقتصادی تبدیل می‌شود، اما خرده‌فرهنگ‌های دیگر نیز کم یا بیش در کنار آن به حیات خود ادامه می‌دهند. در دوره‌های پهلوی اول و دوم اقشار جدیدی در ایران پدید می‌آیند. ارتشیان، دیوان‌سالاران، فن‌سالاران، بازرگانان کمپرادور از جمله مهم‌ترین اقشاری هستند که طبقه‌ی متوسط نوین ایران را در آن دوره تشکیل می‌دهند. طبقه‌ی متوسط نوین ایران نتوانست به فعلیت برسد و به «طبقه برای خود» بدل شود و این یکی از چالش‌های رژیم شاه بود که در سرنگونی آن سهم قابل توجهی داشت. با سرنگونی رژیم گذشته، اقتصاد ایران به شرایط جدیدی وارد می‌شود. انقلاب و جنگ شرایط به‌وجود آمدن یک طبقه‌ی جدید متشکل از طیفی از اقشار گوناگون را فراهم می‌کند. هرچند گام آخر سرنگونی رژیم سابق با مشارکت و هم‌داستانی طبقات میانی جامعه و نخبگان روشنفکر و ملی‌گرای آن‌ها، روحانیون و چهره‌هایی از بازار و توده‌های حاشیه‌نشین شکل می‌گیرد، اما این اتفاق که بسیار شکننده بود دوامی نمی‌یابد. در ادامه روحانیون و هم‌پیمانان بازاری آنان از سویی و در کنار آن‌ها بخشی از گروه‌های اجتماعی حاشیه‌ی شهرها- که بسیاری از آن‌ها بعدها در موسسات شبه نظامی و امنیتی که دارای کارکرد سیاسی هستند- به‌عنوان ماده‌ی خام این طبقه مطرح می‌شوند. در این دوره فرهنگ دیوانسالاری و رانت بخش غالب بر خرده‌فرهنگ‌های پیشین چیره شده و فرهنگ رسمی اقتصادی را شکل می‌دهد. اینک فرهنگ اقتصادی فعلی اقتصاد ایران مجموعه‌ای از عناصری است که در سده‌ی اخیر در قاب و قالب فعلی با یکدیگر به چالش و مالش و در عین حال نوعی سازگاری رسیده‌اند. چنین تالیفی از عناصری هم‌چون فرهنگ شبانی، رانت، بازار سنتی، کمپرداوریسم، دیوان‌سالاری، و شبه‌مدرنیسم با شرایط اقتصاد بین‌المللی که بر تولید دانش و آفرینش ارزش از این راه تاکید دارد سازگاری ندارد. چون ضرورت‌هایی که در پیدایش این خرده‌فرهنگ‌ها موثر بوده اینک وجود ندارد. اما از آن جهت که این فرهنگ‌ها نهادینه شده‌اند، مستقل از ظرف بیرونی به حیات خود ادامه می‌دهند. نهادینه شدن این فرهنگ‌ها که زمانی دارای کارکردهای خاص خود بودند، اینک به مانعی برای ورود به جهان نوین تبدیل شده است. بنابراین بدون دگرگونی در فرهنگ اقتصادی، دگرگونی در رفتار و ساختارهای اجتماعی دشوار به‌نظر می‌رسد.



از عوامل شکنندگی فرهنگ اقتصادی ایران یکی عدم یکپارچگی آن است که پیدایش بحران‌های اقتصادی در آن را تسهیل می‌کند. یکی از اهداف انقلاب مشروطه نیز زمینه‌سازی برای خروج از این شکنندگی و زمینه‌سازی برای نوعی هارمونی میان این خرده‌فرهنگ‌ها بود.


خلاصه و نتیجه‌گیری
صرف‌نظر از نوع حکومت یا سیاست اقتصادی، تکاپوی اقتصاد ایران در عرصه‌ی بین‌المللی در نیم قرن اخیر در مقایسه با میانگین بین‌المللی، کارنامه‌ی درخشانی ندارد. علی‌رغم هر تحولی، هنوز شاخصه‌های اصلی و کمی کارایی این اقتصاد نسبت به جهان توسعه یافته، در قیاس با نیم قرن گذشته بهبودی نیافته است. اقتصاد ایران به یمن صادرات نفت خام و حضوری کارپذیر در حاشیه‌ی اقتصاد جهانی، جایگاهی دنباله‌رو را به‌خود اختصاص داده است. از نظر کمی، سهم ایران در تولید ارزش افزوده در عرصه‌ی بین‌الملل چندان قابل توجه نیست و گذرگاهی برای برون‌رفت از مدار برون‌زایی، کارپذیری و ساخت اقتصادی که میراث گذشته است، به‌شمار نمی‌رود. این ساختار اقتصادی توانایی رقابت در عرصه‌ی جهانی را ندارد. رقابتی نبودن این اقتصاد به‌معنی رقابتی نبودن نیرو و سازمان کار، تولید دانش و حتی اندیشه‌سازی در عرصه‌های هنری، ادبیات و فلسفه نیز هست. این در حالی است که تعداد قابل توجهی از جوامع در حال گذار در آسیا و خاورمیانه کم یا زیاد موفق شده‌اند که به‌مدار بالاتری از توسعه‌ی اقتصادی دست یابند. با توجه به وضعیت ناکارایی سرمایه‌ی انسانی، اجتماعی و نهادی در ایران باید پذیرفت که در میان‌مدت و حتی بلندمدت، برون‌رفت از وضعیت فعلی بسیار دشوار به‌نظر می‌رسد. لذا هر ادعایی مبتنی بر درون‌زا کردن اقتصادی که نزدیک به یک قرن، با برون‌زایی، نداشتن سیاست استراتژیک و بلند مدت، نوسان جدید و پوپولیسم در عرصه‌ی گفتمان اقتصادی و سیاسی، انس گرفته چندان معقول نیست. اصرار بر آرزو هایی که رابطه‌ای با واقعیت ندارند، راه گریز و گذر از ساختار سختی که بر اقتصاد ایران تنیده شده نیست.


منبع: فصلنامه‌ی باران در فرهنگ و ادبیات شماره 17 و 18

پی‌نوشت‌ها:
*بخشی از مطالب این نوشته، پیش از این در کنفراس بین‌المللی اقتصاد و بازرگانی هاوایی(24-27ماه می سال میلادی 2007) عرضه شد.
منابع فارسی و عربی:
1- ابن خلدون، ع. م. مقدمه‌ی من الکتاب العبر دیوان المبتدا و الخبر. موسسه‌ی الکتاب الثقافیه، بیروت،1994
2- عظیمی، ح. مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران. نشر نی، تهران، 1374
3- فروغی، م.ع. اصول علم ثروت ملل. نشر فرزان، تهران، 1377
منابع انگلیسی و سوئدی:
- Cabrita, M. and Vaz, J. (2006). Intellectual Capital and Value Creation: Evidence from the Portuguese Banking Industry. The Electronic Journal of Knowledge Management, 4(1), 11-20.
- Ekonomi och historia (1922), Kontinentalsystemet, 1918. Ekonomi och historia.
- Marr, B. and Roos, G. (2005). A Strategy Perspective on Intellectual Capital. in Perspectives on Intellectual Capital-Multidisciplinary Insights into Management, Measurement and Reporting, Marr, B. (Ed.). Butterworth- Heinemann, Oxford, 28-41.
- Seetharaman, A. Lock, T, Low K. and Saravanan, A. S. (2004). Comparative Justification on Intellectual Capital? Journal of Intellectual Capital, 5(4), 522-539.
- Steward, T. A. (1991). Brainpower: How Intellectual Capital Is Becoming America's Most Valuable Assets. Fortune, June, 44-60.
- Stewart, T. A. (1997). Intellectual Capital: The New Wealth of Organizations. Currency/Doubleday, New.York.
- Sveiby, K. (1997). The New Organizational
Wealth. Berre
errett Koehler, San Francisco.

Posted on Sunday, May 18, 2008 at 03:41PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

ما بکجا میرویم

بيرون تئاتر شهر

 

بيرون تئاتر شهر
سام حسينى

ساعت ۴ بعد از ظهر بود. تا شروع نمايش نيم ساعتى مانده بود. روى يكى از نيمكت هاى سنگى نشستم و اطراف را برانداز كردم. دو سه پسر جوان، كمى دورتر لباسشان را در آورده، پشتک و وارو مى زدند و تماشاچيان تشويقشان مى كردند و برايشان سكه واسكناس مى انداختند.

آن سوتر، در انتهاى پارک، سه جوان، كه از ظاهرشان معلوم بود تهرانى نيستند، ايستاده بودند كنار درختى و  مشغول صحبت. هر از گاهى يكى از آنها خم مى شد و كتابى را مرتب مى كرد كه باد صفحاتش را ورق زده بود.

فكر كردم:" خدا كنه يكى شون رحيم باشه. برم از نزديك ببينم "

اما افسوس...

بلند شدم و رفتم بليت را پس دادم. همين طور كه به سويشان مى رفتم، ياد روزهايى افتادم كه رحيم ساعت دو بعداز ظهر از در دبيرستان بيرون مى آمد تا به اتوبوس پيچ شميران برسد و برود چاپخانه تا كتاب هايش را بگيرد.

او شعر مى گفت. با هزار مشقت و سختى پولى فراهم كرد ( هيچ وقت نگفت از كجا فراهم شد) و هزار نسخه از دفتر شعرش "اميد را باور كنيم" را چاپ كرد.

جلوى تئاتر شهر و خيابان انقلاب بساط پهن مى كرد و با صداى نسبتاً بلندى مى گفت: "اميد رو باور كنيم. آقا تورو خدا اميد رو باور كنيد. خانم شما اين كار رو بكنيد."

با اين شگرد بعد از يک سال همه كتاب هايش را فروخت.

روزى كه در رستوران كنار موسسه ملىِ زبان جشنى براى موفقيتش گرفته بوديم با صدايى گرفته گفت: "بايد كار پيدا كنم. آخه هر ماه ۳۰ هزار تومن بهره پوليه كه قرض كردم."

رحيم رفت تا كار پيدا كند. اما خودش گم شد. هنگامى كه سوار موتورسيكلت يكى از دوستان پدرش بوده، تصادف كرد.

مقابل آن سه جوان ايستاده بودم و نام كتاب هايشان را مى خواندم كه بساط كرده بودند. اتوبوس ر. اعتمادى، گزيده اشعار ايرج ميرزا، شوهر آهو خانم.

پرسيدم:" دفتر شعرت كدومه؟"

يكى از آنها كه اهل مشهد بود و محمود نام و چهار شانه و ورزيده با انگشت كتابى را نشان داد كه روى آن نوشته شده بود: عشق شادى است. اثر محمود...

- اسم كتابت يكى از شعرهاى سايه س.
- نه، سايه همچين شعرى نگفته.
- چرا، همون كه مى گه، عشق شادى است/ عشق آزادى است/ عشق آغاز آدميزادى است.
- خب كه چى؟ 
- منظورم اينه كه منم با شعر بيگانه نيستم. راستى از چه سالى شعر مى گى؟
- از ۱۷-۱۶ سالگى. تو مشهد، نزديک حرم، آقايى بود به اسم خدايى. برام شعر مى خوند. فردوسى، حافظ، سعدى، گاهى شاملو، مشيرى وديگران. يه مدت كه گذشت شروع كردم به شعر گفتن. آقاى خدايى كمكم كرد تا اين كتاب را چاپ كردم.

- تيراژ كتابت چقدره؟
- دو هزار نسخه.
- چه قد هزينه كردى؟
- چند صد هزار تومنى شد.
- تا حالا چه قد فروختى؟
- دويست نسخه.
- چرا كتاباتو نمى برى بدى كتاب فروشى برات بفروشه؟
- تـو كتـابفـروشـى فـروش نمى ره. اين طور مى گن. كتابفروشا كتاباى آدماى اتو كشيده رو مى فروشن. تازه اگه ۳۰۰-۲۰۰ نسخه بفروشن پولشو نمى دن.
- كار ديگه اى دارى؟
- نه.
- پس چه طور با اين همه خرج ومخارج دوام ميارى؟
- درس مى دم. شعر گفتن ياد مى دم.
- چطورى؟
- شعر گفتن حسى، راه و رسم داره. اونو ياد مى دم.

چند قدم جلوتر، دو جوان كه كنار محمود ايستاده بودند، مشغول كمک به پيرمردى بودند كه كتاب هايش را روى زمين پهن مى كرد، آقاى تقى شصت و چند ساله، اهل رشت. گفت: ۳۰ ساله تهرونم. تو اين سالا ميدون بهارستان، جلو مسجد شاه، خيابون انقلاب و اين جا بودم، افتخار مى كنم همه كاراى كتابامو خودم انجام مى دم.

- تا حالا چند تا كتاب چاپ كردى؟
- ۵ تا، سه تا رو تو شهرستان فروختم. دوتاى آخرو تو تهرون كار كردم.
- اسم كتاب آخرت؟
- وداع آخرين كه صد و پنجاه صفحه داره.
- تيراژش چقدره؟
- پنج هزار نسخه.
- هزينه ش رو چه طور دادى؟
- قرض كردم. سرمايه گذار و ناشر دارم، خودم كتابا رو مى فروشم. هزينه كتابام حول وحوش ۵۰۰ هزار تومنه؛ زيراكسيه ديگه.
- مطمئنى؟
- آره آقا. معلومه كه مطمئنم.
- از اين پنج هزار نسخه تا به حال چقدر فروختى؟
- ۱۲۰۰نسخه.
- اين ۱۲۰۰ نسخه رو تو چه مدت فروختى؟
- شيش ماه، همين قد طول مى كشه بقيه شو بفروشم.
- چه سرمايه گذار و ناشر خوبى دارى. مى شه منم ...
- ببين در مورد اونا حرف نزن. مى خوام از كاراى بعديم ...

هنگامى كه آقا تقى مى خواست در مورد اشعار آينده اش صحبت كند، ناگهان ولوله اى در بساط ها افتاد؛ همه داشتند با شتاب بساطشان را جمع مى كردند و به سمت خيابان انقلاب مى دويدند. افسر نيروى انتظامى با صداى بلند مى گفت: "مگه نگفتم تو اين پارک حق ندارين بساط كنين. شما شاعر نيستين، مردم آزارين."

گفتم:" سركار ! ولى اون پيرمرده شاعره."

خنديد و گفت:" شاعر كه نمى آد تو پارك بساط كنه. از گرسنگيم بميره نمياد."

سركار انگار تحت تأثير فضا قرار گرفته بود كه گفت:" شاعرگفته ما آبروى فقر و قناعت نمى بريم، با پادشاه بگو، روزى مقدر است."

محمود بود يا يكى ديگر از آنها كه كتاب هايشان را به كول گرفته بودند گفت:" ولى اون موقع كرايه خطى ۵۰ تومن نبود."

به ياد سهراب افتادم. پدرم وقتى مرد/ پاسبان ها همه شاعر بودند.

منبع

http://www.jadidonline.com/story/14052008/poetry_bookseller

Posted on Sunday, May 18, 2008 at 01:44PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

کار شاق مترجمان در ایران

تاریخ انتشار: ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

گفت وگو با سعید مقدم، درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب «در سایه‌ی آینده، تاریخ اندیشه‌ی مدرنیته» نوشته‌ی سون اریک لیدمن:

دو روایت انسان مدرن از عقل

ناصر زراعتی


سعید مقدم، مترجم کتاب مفصل، مفید و خواندنی «در سایه‌ی آینده، تاریخ اندیشه‌ی مدرنیته»، نوشته‌ی اریک سون لیدمن، پژوهشگر و نویسنده‌ی مشهور سوئدی، و استاد تاریخ اندیشه در دانشگاه گوتنبرگ سوئد است. انتشار این کتاب از سوی نشر اختران در ایران، فرصت مناسبی است تا درباره‌ی این کتاب و موضوع و نویسنده‌ی آن، با سعید مقدم گفت‌وگو کنم.

«در سایه‌ی آینده، تاریخ اندیشه‌ی مدرنیته»، سومین کتابی است که از سون اریک لیدمن به فارسی ترجمه کرده‌ا‌‌ید و به‌تازگی در ایران منتشر شده است. ممکن است ابتدا درباره‌ی عنوان کتاب، محتوا و نویسنده آن کمی توضیح بدهید؟

عنوان این کتاب از آگوستینوس مقدس گرفته شده که گفته بود: «تاریخ در سایه‌ی آینده رخ می‌دهد.» این گفته در اواخر قرن چهارم میلادی زمانی بیان شده که واژه‌ی «مدرن» تازه ابداع شده بود، اما به‌نحو شگفتی در مورد تحولات چند سده‌ی اخیر نیز مناسب است و مصداق دارد؛ سده‌هایی که هرچه در آن‌ها رخ داده و رخ می‌دهد در سایه‌ی انتظار رخدادهای آینده اهمیت می‌یابد؛ گویی آن‌چه در آینده رخ خواهد داد، از حال بزرگ‌تر و مهم‌تر خواهند بود.

نویسنده‌ی کتاب سون اریک لیدمن استاد تاریخ اندیشه در دانشگاه گوتنبرگ سوئد است که در سال ۱۹۶۶ دکترای فلسفه گرفت و از آن پس تا کنون، ده‌ها کتاب و مقاله‌ی فلسفی و علمی نوشته است. مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از: «بازی تضادها: درباره‌ی فلسفه‌ی انگلس»، «تاریخ عقاید سیاسی از افلاتون تاهابرماس»، «سبکی فکر، سنگینی واقعیت: درباره‌ی آزادی»، کتاب حاضر، «در سایه‌ی آینده: تاریخ اندیشه‌ی مدرنیته» و آخرین اثرش «سنگ‌های روح: تاریخ شکل، ماده و محتوا در فلسفه».

وسعت دانش و مهارت لیدمن در توضیح مسایل پیچیده به زبان ساده، در میان تاریخ‌نگاران اندیشه در سوئد، جایگاه ویژه‌ای به او بخشیده است. کار لیدمن در زمین‌های است که «آموزش مردمی» خوانده می‌شود. برای انجام چنین کاری، نویسنده باید بتواند مفاهیم و مقولات پیچیده و دشوار را به زبانی ساده بیان کند، بی‌آنکه در ورطه‌ی عامیانه‌گویی درغلتد.


پژوهش‌های لیدمن حول دو محور صورت گرفته است: محور اول «تاریخ اندیشه در سوئد» است. آن‌چه در این زمینه مورد توجه او بوده، نقش عقاید و ایدئولوژی‌هاست در تغییر جامعه. دومین محور پژوهش‌های لیدمن را می‌توان زیر عنوان «انسان در جهان، جهان در انسان» خلاصه کرد. در این زمینه، تاریخ مدرنیته در غرب و جنبه‌های گوناگون دانش، مورد توجه او بوده و هست.

در کتاب حاضر، نویسنده می‌کوشد به این پرسش‌ها پاسخ دهد:
آن‌چه وجه مشخصه‌ی مدرنیته را می‌سازد چیست‌؟

آن‌چه دوران مدرن را از دوران‌های دیگر متمایز می‌سازد چیست؟

برای پاسخ، نویسنده از پروژه‌ی «روشنگری» آغاز می‌کند و به بررسی تغییرات عظیم در زمینه‌ی اندیشه در قرن‌های اخیر در اروپا و جهان می‌پردازد. لیدمن نشان می‌دهد تصویر انسان مدرن از مکان، زمان، انسان، مذهب، هنر، سیاست، پیشرفت، نوآوری، تکنیک و صنعت و... چگونه شکل گرفته است. ویژگی و جذابیت کتاب لیدمن در این است که او برای نشان دادن تصویر مدرن و تحولات اندیشه در این زمینه، مقدمه‌ی بحثش را بر ایده‌های مجرد بنا نمی‌کند، بلکه به یاری نظرات مشخص و پدیده‌های ملموسی چون ساعت و جدول ضرب و مانند آن، استدلال‌های خود را پیش می‌بَرَد.

نوآوری نویسنده در این اثر، بخش‌بندی پروژه‌ی روشنگری است به روشنگری «سخت» و «نرم»، که به‌کمک این بخش‌بندی، بسیاری از پرسش‌های مربوط به روشنگری را پاسخ می‌دهد. با این‌همه، این نکته را هم باید یادآور شوم که کتاب «در سایه‌ی آینده...» پیش از آن‌که پاسخی باشد به پرسش‌های مربوط به مدرنیته، طرح چشم‌اندازها و پرسش‌هایی است نو درباره‌ی عصر حاضر.

این کتاب که در سال ۱۹۹۷، در سوئد، برنده‌ی جایزه‌ی آوگوست[1] شده است، حتی در سطح بین‌المللی نیز اثری است بی‌نظیر. در ضمن، لیدمن در ماه مارس سال ۲۰۰۸، برنده‌ی جایزه‌ی بزرگ نوردیک[2] آکادمی سوئد شد.

مخاطب چنین کتابی چه کسانی می‌توانند باشند؟

همه‌ی کسانی که به تاریخ اندیشه‌ی انسان درباره‌ی هستی و جامعه علاقه مندند. اگرچه موضوع اصلی کتاب پرسش‌های مهم فلسفی نیست، اما لیدمن با شیوه‌ی ساده‌گویانه‌ی خاص خود، پرسش‌هایی چون «عقل چیست؟» را از همان آغاز مطرح می‌کند و می‌کوشد پاسخ‌هایی را دنبال کند که اندیشمندان بزرگ مدرن به چنین سوال‌هایی داده‌اند، بی آن‌که خواننده را با تعریف های انتزاعی گیج و خسته کند. همان گونه که لیدمن در این کتاب شرح می‌دهد، انسان در دوران مدرن، دو روایت عمده از خود و عقل داشته است.

اولین روایت درباره‌ی این است که انسان چگونه به‌یاری «عقل»، خود را آزاد می‌کند و دومین روایت به این موضوع می‌پردازد که محیط و توارث در برابر این آزادسازی، چگونه مانع ایجاد می‌کنند. لیدمن می‌گوید این‌ها به‌طور تناقض‌آمیزی باهم یکی‌اند، زیرا دانش و مهارت‌های جدید از یک سو موجبات آزادی را فراهم می‌سازند و از دیگر سو، وابستگی‌های انسان را عریان می‌کنند.

خواننده برای دنبال کردن استدلال‌های او، به پیش‌دانش ویژه‌ای نیاز ندارد؛ هرکس به بحث‌های مربوط به انسان، روشنگری و مدرنیته علاقه داشته باشد، از این کتاب استفاده خواهد کرد.

در این کتاب، گفته می‌شود که پُست‌مدرنیست‌ها نگاه بدبینانه‌ای به دوران مدرن دارند. آنان می‌گویند به هرجای جهان که نگاه کنید، میبینید که از عقل و خرد دیگر نشانه‌ای وجود ندارد و پیشرفت در همه‌ی عرصه‌های (به‌اصطلاحِ لیدمن) «سخت»، هزینه‌های زیاد و سنگینی برای روح و اخلاق انسان دربرداشته است. نظر خودِ او در این زمینه چیست؟

لیدمن با ارزیابی پُست‌مدرنیست‌ها به‌طور کامل موافق نیست و به‌نحوی مستدل می‌گوید همین بینش پُست‌مدرنیست‌ها که تحولات و پیشرفت‌های عظیم مدرنیته‌ی «سخت»، جهتی خردمندانه نداشته‌اند، تحلیلی است عقلی که خودِ آن‌ها ادعا می‌کنند دیگر وجود ندارد. لیدمن معتقد است پروژه‌ی روشنگری هنوز ناتمام است و نیروی حیاتی خود را کاملاً از دست نداده است.

ممکن است تقسیم پروژه‌ی روشنگری را به دو حوزه‌ی «سخت» و «نرم» بیشتر توضیح دهید؟

به‌شکلِ ساده‌شده، می‌توان گفت که پروژه‌ی روشنگری شاملِ دو بخشِ «سخت» و «نرم» است. بخشِ «سخت» مرکب است از علومِ دقیقه، تکنولوژی و بخشی از اقتصاد؛ درحالی‌که بخش «نرم» متشکل است از اخلاق، هنر و مذهب و گاهی جهان‌نگریِ علمی نیز بخشی از آن محسوب می‌شود.

به‌اعتقاد لیدمن، فیلسوفان روشنگری در آغاز این دوران، تصور می‌کردند پیشرفت در عرصه‌ی صنعت و تکنیک الزاماً به پیشرفت در عرصه‌ی انسانی و اخلاقی منجر خواهد شد و رهایی انسان از بندهای اقتصادی، سیاسی و مذهبی تحقق خواهد یافت.

در قرن هفدهم و هجدهم، بهنظر می‌رسید که «آزادی» و «برابری»، بدون هیچگونه تخاصم و تناقضی، دست در دست هم پیش خواهند رفت. نخستین فیلسوفان روشنگری بر این باور بودند که همه‌ی انسان‌ها در وضعیت طبیعی، یعنی پیش از پدید آمدن جامعه، «آزاد» و «برابر» بوده‌اند.

آن‌ها همچنین تصورمی‌کردند اگر نظام‌های سلطنتی سلسله‌مراتبی کهنه‌ی استوار بر پایه‌ی امتیازات صنفی و موروثی برچیده شوند، نظام‌های دموکراتیکی ایجاد خواهند شد که «آزادی» و «برابری» را تضمین خواهند کرد.

یعنی همان تصوراتی که به واقعیت درنیامدند...

بله... با برآمدن نظام‌های دموکراتیک در قرن نوزدهم در اروپا و آمریکا، اندیشمندان سیاسی این پرسش را مطرح کردند که: آیا آزادی و برابری در مسیری مخالف هم حرکت نمی‌کنند؟

متفکرانی مانند جان استوارات میل و توکویل و دیگران در جوامع دموکراتیک، نوعی تمرکز جدید قدرت را تشخیص دادند که در حقیقت تهدید سازمان‌یافته‌ای است علیه آزادی انسان. هشدار آن‌ها این بود که حتی حکومت‌های دموکراتیک هم می‌توانند افکار عمومی را مطابق منافع اقلیتی ناچیز شکل دهند.

این نظرات بعدها در قرن بیستم، توسط آنتونیو گرامشی، اندیشمندی از جریان فکری دیگر، به این شکل مطرح شدند که در دوران سرمایه‌داری مدرن، طبقه‌ی حاکم هژمونی خود را در جامعه‌ی مدنی، به شیوه‌ی استیلای فرهنگی اعمال می‌کند.

توجه کنید که منظور او این نیست که در عرصه‌ی فرهنگ رقابت پایان می‌پذیرد و طبقه‌ی حاکم هژمونی خود را با قهر یا فریب مردم اِعمال می‌کند، بلکه برعکس، مردم با انتخاب و بهاراده‌ی خود، این هژمونی فرهنگی را می‌پذیرند زیرا جریان‌های ایدئولوژیک دیگر در نظر مردم یا بی‌اعتبار شده‌اند یا به دلایل مختلف قدرت اقناع آن‌ها را ندارند.

البته این درک مارکسیستی توسط مدافعان معاصر جامعه‌ی مدنی رد شده است. اینان استدلال می‌کنند سرچشمه‌های قدرت در جوامع مدرن معاصر، متکثرتر و ناهمگون‌تر از آن‌اند که بتوان آن‌ها را به ساختار اقتصادی و طبقاتی سرمایه‌داری تقلیل داد. در دوران مدرن، افراد دارای هویت‌های گوناگون‌اند و به شیوه‌های متفاوت، اهداف خود را دنبال می‌کنند.

این‌ها جامعه‌ی مدنی را مجموعه‌ای می‌دانند از نهادها و جنبش‌هایی که مستقل از دولت و خانواده عمل می‌کنند. جنبش‌هایی مانند جنبش صلح‌طلبی، جنبش برابری حقوق زن و مرد، حفظ محیط زیست و غیره موجب فراگیرشدن ایده‌ی جامعه‌ی مدنی شده‌اند.

بحران احزاب سیاسی و تحولات سیاسی بعد از فروپاشی شوروی نشان می‌دهند که انجمن‌ها و جنبش‌های مستقل جامعه‌ی مدنی برای پیگیری آزادی و برابری و دموکراسی و برای ایستادگی در برابر سرکوب سیاسی و اجتماعی اهمیت اساسی دارند...

حال اگر بخواهیم این روندی را که در مورد سیاست گفتید به مذهب نیز تعمیم دهیم، آیا نمی‌توانیم بگوییم که نگاه بیشتر فیلسوفان روشنگری به مذهب، به‌نوعی ساده‌انگارانه بوده است؟

از این هم ساده‌انگارانه‌تر... زیرا اولاً بسیاری از فیلسوفان بزرگ روشنگری تصور می‌کردند، و هنوز هم بسیاری تصور می‌کنند، که مذهب با رواج مدرنیته از میان خواهد رفت. آنان باور داشتند زمانی که شیوه‌ی زندگی مدرن در تمام هستی جامعه حاکم شود، مذهب علت وجودی خود را از دست خواهد داد. ماکس وبر، مهم‌ترین جامعه‌شناس و فیلسوف اوایل قرن بیستم، می‌گفت به‌موازات رشد سکولاریسم در جامعه، ایمان مذهبی به‌تدریج نابود می‌شود.

قرن بیستم نشان داد که این پیش‌بینی فیلسوفان روشنگری و نظریه‌پردازان بعدی جامعه‌ی مدرن که مذهب با رشد مدرنیته زوال می‌یابد، درست نبوده است.

ثانیاً باید پرسید آیا زوال مذهب و به‌طورکلی سنّت امری ممکن است؟ به‌نظر من، بهتر از همه، حَنا آرنت در کتاب «میان گذشته و آینده» نشان داده است که تصور نابودی یک‌باره یا حتی تدریجی سنّت ناممکن است. او زمان حال را برآیند دو نیرو می‌داند که یکی از گذشته به سمت حال و دومی در جهت مخالف، از آینده به سوی حال، نیرو وارد می‌کنند.

او به نقل از ویلیام فاکنر، نویسنده‌ی آمریکایی، می‌گوید: «گذشته هرگز نمُرده است، حتی هنوز نگذشته است.» یکی از مؤلفه‌ها و نیروهایی که از گذشته به حال نیرو وارد می‌کند «مذهب» است. تصور این‌که این نیرو در آینده‌ای نزدیک، قدرت خود را از دست بدهد دشوار است.

سرانجام این‌که حتی اگر نابودی و زوال مذهب امری ممکن و شدنی باشد، آیا «نابودی» آن مطلوب است؟ توکویل جمله‌ی جالبی دارد به این مضمون که «اقتدارگرایی بدون ایمان می‌تواند برقرار باشد، اما آزادی نه.» فکر می‌کنم او این حرف را تحتِ تأثیر ژان ژاک روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی» گفته است؛ زیرا روسو در فصل «مذهب مدنی» در پایان «قرارداد اجتماعی»، می‌گوید: «جوامع آزاد بر اخلاق جمعی استوار می‌شوند و اخلاق جمعی بدون مذهب نمی‌تواند مؤثر واقع شود.»

این حرف درست است که افراد به‌شکل فردی می‌توانند اصول اخلاقی خود را از عقل محض اتخاذ کنند، اما برای جوامع این امر ناممکن است.

تصور من این است که برداشتن عَلَمِ «بی‌خدایی» و سینه زدن زیرِ آن، عملی است عبث. البته آنچه میگویم را نباید با «سکورلاریسم» که همانا عرفی کردن روابط اجتماعی است، اشتباه گرفت؛ مبارزه با خرافه‌های مذهبی و بیرون راندن آن از زندگی جمعی و سکولاریسم، برای روشنفکران، نوعی وظیفه و امری است الزامی.

در اینجا، اگر نگوییم تناقض، حداقل ناروشنی وجود دارد...

چرا؟ ممکن است مطلب را ناروشن گفته باشم، اما تناقضی در آن نمی‌بینم...

برای روشن شدن مطلب، به نویسنده‌ای مانند ریچارد داوکینز اشاره می‌کنم. آیا نوشته‌های او بی‌اهمیت یا عبث است؟

نه، ابداً... اکثر نوشته‌های داوکینز دفاعی است جسورانه از نظریه‌ی تکامل داروین که بسیار اهمیت دارد، زیرا جریانات بنیادگرای مذهبی، به‌ویژه در آمریکا، در تلاشاند که تز شبه‌علمی «خلقت هوشمندانه» را به‌عنوانِ رقیب نظریه‌ی تکامل داروین جابیندازند.

داوکینز می‌کوشد ماهیّت شبه‌علمی این تز و تفاوت بنیادی آن را با فرضیهای علمی نشان دهد و در ضمن، قدرت‌های مذهبی، اقتصادی و سیاسی‌ای را که به‌طور پنهان، از مدافعان این تز حمایت می‌کنند، برمَلا کند.

آخرین کتاب او ـ «توهم درباره‌ی خدا»[3] ‌اثری است خواندنی. این کتاب کوششی است برای مستدل کردن پایه‌های بی‌خدایی. همانطور که مستدل کردن ایمان کاری است پُراهمیت، مستدل کردن بی‌خدای نیز اهمیت دارد. در این صورت است که این دو می‌توانند بحث و جدلی سازنده باهم داشته باشند.

منظور من از برداشتن عَلم بی‌خدایی، ایدئولوژی درست کردن از بی‌خدایی است. آتئیسم را هم می‌توان بهصورت انکار یمان (ایمان به وجود خدا) مطرح کرد و هم به‌شکل اعتقاد به این‌که خدا وجود ندارد. در صورت دوم، آتئایسم خود به‌شکل نوعی ایمان درمی‌آید که اثبات آن ناممکن است. وارد شدن در
جزییات این موضوع از حوصله‌ی این بحث خارج است...
تنها باید به یک نکته‌ی دیگر اشاره کنم. ایمانی که روسو و فیلسوفان دیگر به آن اشاره می‌کنند، مطلقاً امری است خصوصی و هیچ ادعایی در حوزه‌ی عمومی ندارد؛ زیرا در دولت‌های مدرن و نظام‌های دموکراتیک، مرجع نهایی تصمیم‌گیری «عقل» است نه «ایمان»...
(تاکید از افشا)

گذشته از این‌ها، من فکر می‌کنم زمانی که در جامعه‌ای، «بنیادگرایی مذهبی» حاکم است، روشنفکران چاره‌ای ندارند جز این که «سکولاریسم» را تبلیغ کنند. در کشور سوییس، تبلیغ سکولاریسم موردی ندارد، اما در سرزمین‌های عربستان سعودی، پاکستان، عراق، افغانستان، ایران و مانند آن‌ها اگر کسی جرأت داشته باشد، باید سکولاریسم را تبلیغ کند...

به‌نظر من، یکی از پرسش‌های جالبی که لیدمن در کتاب «در سایه‌ی آینده...» مطرح می‌کند، مسأله‌ی دو بخش شدن مدرنیته است. آیا به‌نظر او، این امر گریزناپذیر بوده است؟

نظر لیدمن این است که منطق درونی علوم دقیقه، یا بهتعبیر او «سخت»، آن‌ها را به سمت و سوی خاصی هدایت نمی‌کند؛ در تحلیل نهایی، این انتخاب خود انسان‌هاست که به آن‌ها سمت و سوی خاصی می‌دهد.

رشد علوم و تکنیک جامعه را به سوی تولید وسایل کشتار جمعی یا وسایل رفاه مردم هدایت نمی‌کند، حرکت جامعه به این یا آن سو، به اخلاق و انتخاب خود انسان‌ها مربوط می‌شود که در حوزه «مدرنیته‌ی نرم» قرار دارد. لیدمن معتقد نیست که مقاومت در برابر حرکت کور تکنولوژی، به طورکلی ناتوان و بی‌اثر شده است.

این مقاومت گاهی ارتجاعی است و خواستار بازگشت به دوران پیش از روشنگری است که بیش از همه در نحله‌های فلسفی ردِ مدرنیته و جریانات بنیادگرای مذهبی، چه به‌شکل گروه‌های انزواطلب مثل آمیش‌های آمریکایی و چه به‌صورت مهاجم و سلطه‌طلب آن مثل طالبان، تجلی می‌یابد. گاهی این مقاومت بهشکل مترقیانه صورت می‌گیرد که انعکاس آن را می‌توان در جریانات برابری‌طلب، ضد اقتدارگرا و آزادی‌طلب گوناگون مشاهده کرد.

در این زمینه، لیدمن به بصیرت بیشتر درباره‌ی اهمیت اخلاق اشاره می‌کند. اخلاق بنابه تعابیری که او در این کتاب ارایه می‌دهد، نرم‌ترین بخش پروژه‌ی روشنگری است. برخلاف ادعای کسانی که می‌گویند پروژه‌ی روشنگری به طور کلی بی‌اعتبار شده است، او نشان می‌دهد که اخلاق اکنون بیش از گذشته در مرکز توجه قرار گرفته و به مسأله‌ی اصلی روابط انسانی و روابط میان‌فرهنگی بدل شده است.

لیدمن برجسته شدن اخلاق را واکنش به علوم انسانی‌ای می‌داند که می‌کوشد از مسایل بنیادی ارزشی پرهیز کند و هر مشکل اجتماعی را به‌صورت مسأله‌ای تجربی و قابل اندازه‌گیری کاهش دهد.

پانوشت:

1- یکی از مهمترین جوایز ادبی در سوئد که توسط اتحادیه ناشران به نویسندگان در سه رشته ادبیات زیبا، ادبیات کودک و علوم اعطا می‌شود.
2- جایزه آدکامی علوم سوئد که به نویسندگان ساکن اروپای شمالی اعطا می‌شود.

3- Dawkins, Richard, The God Delusion (2006(

**********************************************************

منبع

http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/05/post_15.html

Posted on Sunday, May 18, 2008 at 01:29PM by Registered Commenterافشا | Comments Off

بخور بخور به شیوه هزار فامیل  ملایی

هزار فامیل اسلامی

 محمد خاتمی و دخترش نرگس خیراندیش
یکی از متنفذین اصفهان، که با والی آن ولایت ـ شاهزاده ظل‌السلطان پسر ناصرالدین شاه ـ آبش در یک جوی نمی‌رفت، نزد صدر اعظم وقت از دشواری وضع خود شکایت می‌کرد. صدر اعظم گفت چاره‌ای نیست، اگر نمی‌توانی با شاهزاده کنار بیایی، جل و پلاست را جمع کن و برو به شهری دیگر.

گفت هر جا بروم همین آش است و همین کاسه. شیراز بروم، عموی شاه حاکم است. قم بروم، برادر شاه حاکم است. تبریز بروم، پسر دیگر شاه حاکم است... صدر اعظم به خشم آمد، گفت برو به جهنم. اصفهانی رند که از چکه‌گویی مثل اکثر همشهریانش کم نمی‌آورد، گفت آنجا هم خاقان مغفور پدر بزرگشان حکومت می‌کند!

این گذشت و رسید به دوره‌ای که یک سیاستمدار آمریکایی، بعد از جنگ دوم جهانی سفری به ایران داشت و بر اساس گفتۀ او که «هزار خانواده بر ایران حکومت می‌کنند» اصطلاح «هزار فامیل» رایج شد و بر سر زبانها افتاد.

انقلاب شکوهمند اسلامی بر حاکمیت ایلی و «الیگارشی» خانواده‌ها نقطه پایان گذاشت. شیفتگان گفتند از حکومت هزار فامیل خلاص شدیم. بدزبانها هم گفتند حالا نوبت بی فک و فامیلهاست. سی سال بعد، رسیده‌ایم به‌نوعی حکومت که باید یکی از صاحبان استعداد نام مناسبی برای آن پیدا کند.

سایت «تابناک» (وابسته به محسن رضائی ) چندی پیش گزارش داد:

انتصاب افراد بر پایۀ روابط فامیلی یا رفاقت در وزارت امور خارجه، ابهامات جدی دربارۀ عملکرد وزیر و دیگر مسؤولان پدید آورده است... به‌غیر از خانم طاهره نظری مهر، همسر منوچهر متکی وزیر خارجه که پیشتر اخبار انتصاب او به مشاورت همسرش و نیز مدیر کلی امور زنان و حقوق بشر وزارت خارجه در رسانه‌ها به‌صورت گسترده منتشر شد، از انتقال خانم «ف. ن»، همسر قائم‌مقام وزارت امور خارجه به این وزارتخانه سخن به میان آمده که گویا پیشتر ناظم دبیرستان بوده و در شغل جدید هم با مدیر و معلم دبیرستان یادشده همکار باقی مانده‌اند.



نرگس دختر سید محمد خاتمی عروس برادرزاده کمال خرازی

همچنین گزارش شده است که همسر، دختر و پسر منوچهر متکی در اسفندماه 86 سفری با
هواپیمای تشریفاتی دولت به سوریه و لبنان داشته‌اند، مسؤولیت خانم «م» دختر آقای متکی، کارشناس قراردادهای عمرانی و پست «ح» پسر ایشان، مدیر هماهنگ‌کنندۀ هیأت اعزامی ذکر شده است.

درضمن ادعا شده که دو باجناق ایشان، یکی به‌عنوان سرکنسول در حیدرآباد و دیگری به‌عنوان معاون ادارۀ مجمع شیمیائی و خلع سلاح وزارت امور خارجه منصوب شده‌اند. انتصاب حدود دوازده نفر از فارغ‌التحصیلان هند و اعضای کانون فارغ التحصیلان آن از دیگر موارد مندرج در این گزارش است».

قبلا هم گزارشی انتشار یافته بود از قرابت فامیلی رئیس جمهوری و همکاران جناب ایشان به این قرار:

داوود مددی (رئیس سازمان تأمین اجتماعی) باجناق آقای زریبافان دبیر هیأت دولت ـ سیدمحسن نبوی (عضو هیأت مدیره شرکت سرمایه‌گذاری خارجی) داماد زریبافان ـ علیرضا مددی (مدیر کل وزارتی وزارت تعاون) برادرزاده باجناق زریبافان ـ ناظمی اردکانی (وزیر تعاون) شوهر عمه داماد زریبافان ـ دانش جعفری (وزیر سابق امور اقتصادی و دارایی) پسرعمه پدر داماد زریبافان ـ مهندس مهدی هاشمی ثمره (مدیر کل وزارتی وزیر نیرو) برادر هاشمی ثمره مشاور عالی و همه‌کارۀ رئیس جمهور ـ خانم قندف (مشاور خانواده وزارت کشور) زن برادر هاشمی ثمره ـ عبدالحمید هاشمی ثمره (معاون وزیر صنایع) برادر هاشمی ثمره ـ داوود احمدی‌نژاد (رئیس بازرسی ریاست جمهوری) برادر محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهوری ـ حسین شبیری (رئیس صندوق مهر رضا) شوهر خواهر احمدی‌نژاد ـ پروین احمدی‌نژاد (معاون مرکز امور زنان ریاست جمهوری) خواهر احمدی‌نژاد ـ علی اکبر محرابیان (وزیر صنایع) خواهرزادۀ احمدی‌نژاد ـ سردار سرتیپ اسماعیل احمدی مقدم (فرمانده کل نیروی انتظامی) باجناق احمدی‌نژاد.

بر این لیست بیفزایید بستگی خانوادگی رئیس جمهوری و معاون وی در امور گردشگری و غیره را پس از وصلت فرخندۀ آقازاده احمدی‌نژاد با صبیّه اسفندیار رحیم مشائی...

منبع

http://www.khandaniha.eu/items.php?id=420&author=kha

 

Posted on Sunday, May 18, 2008 at 01:14PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

حکومت ملایی در قضییه حجاب رضا قلدر را رو سفید کرده است

حکومت ملایی در قضییه حجاب رضا قلدر را رو سفید کرده است

 

http://www.if-id.de/New/index.php?option=com_content&task=view&id=1707&Itemid=169

Posted on Sunday, May 18, 2008 at 12:10AM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment