« سرزمین های عجیب و مردم مهربان.................۵ | Main | سرزمینهای عجیب مردمانی مهربان............۳ »

سرزمین های عجیب و مردمان مهربان...............۴

 

پستهای آینده در این وبلاگ ترجمه ای آزاد از کتاب

Strange Lands and Friendly People

by : William O. Douglas

published by Harper on 1951

 

pages: 104 to 109
قصاب لرستان
عامل فلاکت لر ها یورش ارتش ایران و غارت این مردم توسط اعضای ارتش ایران است.رضا شاه بنا بر سیاستهایش میخواست که سلطه کامل بر این مردم داشته باشد و آنان را کنترل کند.رضا شاه افسر ارتش بود که با کودتای ۱۹۲۵(سوم اسفند ۱۲۹۹) به سلطنت ایران رسید.او بعضی اقدامات مفیدی برای ایران کرد.مثل  هتل سازی رامسر در کنار دریای خزر  یا ساختن خانه های خوب برای روستاییان. برداشتن روسری از چهره زنان مسلمان از افتخارات اوست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از افشا: منظور کشف حجاب است ولی او کسی است که اجازه نداد دخترانش با عشق ازدواج کنند و برای انان شوهر تعیین کرد که این با روح کشف حجاب نمیخواند و مثل هر اقدام دیگر دیکتاتور اینها نمایشی و برای فریب توده ها  که من چهره مترقی برای کشور هستم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تاسیس جاده  مدارس پارکها  و دانشگاه نقش او را برای ایرانیان بر جسته کرده است.اما اقدامات او بر علیه اقوام سبب کشتار و غارت بود.او پروژه اسکان عشایر و جلوگیری از کوچ آنان را میخواست به هر قیمتی انجام دهد. در موضوع لر ها این که تا چه حدی خود رضا شاه مقصر است محل 
اختلاف است.شاید او نمیدانست ارتشش چه با مردم لر کرد  یا شاید خودش را بندیدن زد.اما یکی از شرم آورترین اقدامات توسط افسر  ارتش  او انجام گرفت. این افسر  را در تمام ایران با نام قصاب لرستان شناخته میشناسند 
در سال ۱۹۳۶ دولت میخواست که جاده ای در لرستان بسازد و لرها مخالف آن بودند که سبب درگیری با ارتش و اغتشاش در لرستان شد. در جنوب خرم آباد با حمله لرها یکی از افسران بنام ارتش کشته شد.لران بداخل شهر حمله بردند و دژ  آن را که شصت متر ارتفاع داشت و در مرکز شهر بود تصرف کردند.لران از این تسخیر خوشحال بودند و خود را شکست ناپذیر میدانستند.آنها قلب لرستان را تصرف کرده بودند و برای ادامه طرح اسکان عشایر و از بین بردن قدرتهای ایلی و قومی  مبارزه میکردند. افسر جوانی از تهران مامور حمله به لران شد و با تقویت قوای دولتی بمقدار زیاد و محاصره شهر و نرسیدن آذوقه و مهمات  به لران  انها طی یک ماه شکست خوردند و هشتاد تن از فرماندهان آنان بدار آویخته شدند. 
افسری بمن گفت که جسد اینها را سه روز روی دار نگه داشتیم تا لران حسابی بترسند.
بقیه داستان را یک پیرمرد هشتاد ساله لر در جلگه باد گیر لرستان در داخل کلبه ای بمن گفت. یک طرف کلبه این مرد باز بود و سقف و دیوارهای کلبه با چوب بلوط محکم شده بود.من بداخل کلبه رفتم تا عکسی از داخل آن بکیرم. وقتی که من وارد کلبه شدم زنی بسرعت از سمت دیگر کلبه بیرون رفت و مردی که نشسته بود پرسید آیا لازم است این عکس  در زمان بیچارگی ما و بعد از غارت شدن ما گرفته شود. صورت خسته و اشرافی او سبب شد دوربینم را ببندم در رفتار ش  غرور و در صدایش  افتخار موج میزد.این سبب شد من شرمنده بشوم . از او اجازه نشستن گرفتم. او بسرعت بلند شد و تعظیمی کرد و با دستش سخاوتمندانه مرا برای نشستن روی فرشش دعوت کرد.ما در باره کوهستانهای سمت غرب  صحبت کردیم که در ان بزکوهی و پلنک و گرگ و قوچ شاخدار زندگی میکردند در دامنه ها کبوتر های وحشی و فاخته  زندگی میکردند. پیرمرد میگفت که در جریان جنگ جهانی با یک افسر امریکایی بشکار رفته است و به او کمک کرده است که بمسیر گروهش ادامه دهد و از گرفتن یک ماهی بزرگ احتمالا شبیه ازون برون در رودخانه کشکان  خبر میداد.
 او صحیتهای زیادی کرد و وقتی که برای لحظه ای ساکت شد از او در باره  فاجعه و بدبختی مورد نظر ش پرسیدم که در ابتدا بمن گفته بود.او از بیچارگی و گرسنگی لران صحبت کرد که مدرسه و دکتر ندارند و در زمستان از گرسنگی بسیاری تلف شدند و او گفت جان خودش را بسختی و با تغذیه از دانه های تلخ بلوط حفظ کرده است.
 از او پرسیدم نظرش راجع به امیر احمدی افسر حمله کننده شاه به لرستان چیست؟ او با نگاه مسخره آمیزی بمن نگاه کرد و سرش را تکان داد . با صحبتهای زیاد و با این قول که هویت او را فاش نکنم کم کم و به آهستگی داستانش را تعریف کرد.
اوگفت ما صد نفر بودیم که نزدیک اینجا اتراق کرده بودیم و بیست کلبه داشتم .چند هزار گوسفندو بز داشتیم چند صد راس گاو داشتیم و و ده بیست تا اسب.جوانان ما برای کمک به خان به دژ رفته بودند که شکست خوردند و بسیاری از جوانان کشته شدند و خان ما هم اعدام شد. ارتش جنگ را برده و جاده هم ساخته میشد
چند روز بعد من دیدم که گرد و خاک بهوا برخاسته است و اسب سوارانی بسوی ما میایند . این سواران آرتشی بودند  و بسوی ما می آمدند فرمانده آنان دستورهایی داد و  بگروه های مختلفی تقسیم شدند و بما با تفنگ حمله کردند .بچه های خرد سال را در گهواره با شلیک بمغزشان کشتند . زنان داد و فریاد میکردند و زن من هم در گوشه ای بود بسمتش رفتم و کاردی در دستم بود ولی بمن شلیک شد و بی هوش بزمین افتادم.
 وقتی که بهوش آمدم خون گرم زنم را روی بدنم احساس میکردم با شلیک گلوله به سینه اش او را کشته بودند و گلوله هم بگردن من خورده بود و مرا رها کرده بودند تا بمیرم. من حرکتی نکردم زیرا افسر و سربازانش هنوز آنجا بودند .از گوشه چشمم نگاهشان کردم و آن چه را که دیدم شما نمیتوانید باور کنید ولی بشرفم وبحرمت نان این خانه آنها درست و واقعی است.
بعد از سکوت طولانی و رفتن مامورمولکی که چند دقیقه ای ما را تماشا میکرد و در هنگام رفتنش مثل جت پرواز بود
 و ان قدر سریع فرار کرد  که یک پایش را هم جا گذاشت و در گل و خاک اطراف  گم شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از افشا:در اینجا نویسنده در باره شکنجه های وحشت ناک برای کشتن مخالفان  در آسیا مرسوم بوده است صحبت میکند و بعدا میگوید که مرد پیر به او چه گفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیر مرد گفت که بدستور افسر  جوانان را گردن میزدند و سپس با گذاشتن صفحه گداخته آهنی بر روی گردن و نخاع محکوم جسد سربریده شروع به حرکت میکرد.افسر میگفت یک لر بلند قد بیاورید بلند قدها بیشتر حرکت میکنند.نفر اول فقط یک قدم برداشت محکوم سربریده بعدی چند قدم برداشت.سربازان و افسران روی مسافت حرکت جسد شرط بندی میکردند و افسر فرمانده  حدود صد تومان از این شرط بندیهای برد. .. سپس افسر دستور داد تمام احشام لران جمع آوری و برده شود و فردا هم کامیونهای ارتش سررسیدند و هر گونه وسیله ای که باقی مانده بود و جواهرات را جمع آوری کردند و بردند من نمیدانم این وسایل را چگونه بین خودشان تقسیم کردند و یا بمقامات بالاتر دادند ولی میدانم این افسر حالا خیلی ثروتمند است.از پول غارت ما صدها خانه در تهران خریده است
بعد از رفتن سربازان من خودم را بسمت رودخانه کشاندم و زخمم را شستم و برای دو شب قادر به حرکت نبودم. سپس باز گشتم تا مردگان را دفن کنم همه را کشته بودند حتی به بچه ها هم رحم نکرده بدند.قبل من کرکسها در اطراف پرسه میزدند
 از او پرسیدم این افسر سرنوشتش چه شد. او گفت این کلنل  الان  ژنرال است و وزیر جنگ هم شده است. او ژنرال امیر احمدی است.
از او پرسیدم آیا او زنده است؟
جواب داد بله و با غارت ما بخوشی روزگار میگذارند.
 آفتاب غروب میکرد برای رفتن بپا خاستم .پیرمرد دوباره مرا سوگند داد که هویتم را فاش نکنید و گفت من ایرانی هستم و وطنم را دوست دارم ولی از این ارتش نفرت دارم و خدا یک روز انتقام خودش را خواهد گرفت.
سرش را پایین آورد و وقتی که رو ببالا کرد و مرا نگاه کرد در آن چشمان آتش بود.او گفت ما از روسها وحشت داریم ولی یکی بدتر از روسها در بین خودمان است
من امیر احمدی رادر یک مهمانی در تهران دیدم.او تنومند و سر راست بود. سیبلهای کلفت و چشمان نافذی داشت.او بزبانهای روسی و فارسی و ترکی وارد است و در سیستم قزاق روسیه تعلیم یافته است. از او درباره روابطش با مردم لرستان پرسیدم و او خندید و گفت  در لرستان خیلی بمن فکر میکنند و موضوع خانگی آنان هستم پرسیدم چطور . او جواب داد وقتی که کودکی اذیت میکند مادرش به او میگوید ساکت و گر نه امیر احمدی میاید.

Posted on Wednesday, January 3, 2018 at 10:27PM by Registered Commenterافشا | CommentsPost a Comment

PrintView Printer Friendly Version

EmailEmail Article to Friend

Reader Comments

There are no comments for this journal entry. To create a new comment, use the form below.

PostPost a New Comment

Enter your information below to add a new comment.

My response is on my own website »
Author Email (optional):
Author URL (optional):
Post:
 
Some HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>