دمکراسی ریشه در عقلانیت و مدرنیته و انقلاب صنعتی و رشد تکنولژی دارد که همه اینها با زتاب پیروی از عقلانیت و گسترش علم است.جامعه ای که عقلانیت و علم را رد بکند و از آنها تهی باشد و نتواند نیازهای خود را امین کند تهی از دمکراسی هم خواهد بود.پايه اوليه دموکراسي را بايد عقل دانست اصول حقوق بشر که حق آزادي بيان ، انتخاب حکومت، انتخاب کار و شغل، برابري انسانها در حقوق اجتماعي و عدم تبعيض سياسي، قومي و عقيدتي و...شامل ميشود از نظر بنده عقلي است.و اگر به عقلانيت اصول حقوق بشر اعتقاد نداشته باشيم ميتوان حقوق بشر را هم پايه ديگر دموکراسي ناميد.
منظور از عقل عقلی است زمینی و مادی که ماموریتش کشف حقیقت و جستجوی منافع همه بشریت امروز و آینده است؛ بنابراین دموکراسی بمرزی نمیتواند محدود بماند و هر جا که انسانی موجود است لازم است حکومت دموکراتیک هم موجود باشد یعنی دموکراسی محدوده فقط ملی ندارد و باید جهانی باشد و گر نه ممکن است منافع همه بشریت را بر نیاوردهمانطور که عرض شد حقوق بشر و در نگاه کلی تر عدالت که حقوق بشر حداقل عدالت در حکومت دموکراتیک است.عدالت از نظر من منشا عقلی دارد البته عقلی که در پی حقیقت و منافع همه بشریت امروز و آینده است.پس بزبان ساده تر دموکراسی دو پایه دارد: عقل و عدالت
روشن فکر واقعي لازم است معتقد به دموکراسي باشد!
روشنفكر مستقل و حقيقت جو ست!
وظيفه روشنفكر جستن حقيقت و بكار بردن يافته خود براي تكريم زندگي است.
بنا براين روشن فكر كسي است كه در يك دستش علم و در دست ديگرش عشق را به عنوان رهنماي خود انتخاب كرده است
دمکراسی یونانی و دمکراسی آمریکایی که برده داری را در کنار سیستم خود داشتند و حقوق اقلیت ها و تکریم انسان را زیر پا میگذاشتند دمکراسی ناقصی است که نباید با دمکراسی زمان ما یکی انگاشته شود.فقط آن دمکراسی یک بحث تاریخی در مورد سابقه دمکراسی در تاریخ است
جامعه ایرانی نیاز به دمکراسی را دریافته است ولی اشرافی به موانع دینی - ساسی - فرهنگی و ...در ایران ندارد این دوران دوران گذر بسوی دمکراسی است
اين انقلاب1357 يك انقلاب مذهبي نبود. گر چه ملايان سازمان بهتري براي اعمال نفوذ داشتند ولي اين عدم شناخت سازمانهاي سياسي و چريكي موجود و روشنفكران جامعه از سنت و مدرنيته و مسايل... موجود در جامعه بود كه ميدان را به نفع آخوند ها از دست دادند.
البته اين افراد هم تا اندازه اي حق داشتند.زيرا مثلا خميني خيلي بيشتر از رضا پهلوي كه بعد سه و سه سال حرف هايي در مورد رفراندوم و دمکراسی زده است ، خود را دموكرات و تابع مردم معرفي كرد.خالي كردن ميدان از طرف روشن فكران نه از بي كفايتي آنان بلكه از فريب خميني و اين كه روشن فكر ايراني احساسات مذهبي توده عوام را و حقوق آنان را مهم مي شمرد ، بود وروشنفکر ايراني به مردم خود احترام ميگذاشت.اين موضوع در غياب نداشتن شناخت كافي از فاشيزمي كه در جامعه رشد ميكرد، پيش آمد. اگر چه كساني كه داراي تجربه بيشتري بودند، ديكتاتوري نعلين را پيش كشيدند ولي صداي آنان در همهمه نهايي خاموش شد و عده اي از ايرانيان هم فكر ميكردند به همان آساني كه شاه را سرنگون كردند، خميني و رژيمش را اگر جنايت كند، سرنگون خواهند كرد، غافل از اين كه اين خميني خائن براي بقاي خود حتي حاضر شده است نوکري خود را براي غرب ده ها بار بيشتر از شاه بکند. آن قدر با اعمالش حافظ منافع غرب باشد كه در ماجراي آزادي گروگانهاي آمريكايي به نفع ريگان بر عليه كارتردخالت کردکه در ايران كنترا تجليات آن را ميبينيم.
لاس و عشق بازي او با غرب هيچ گاه قطع نشد در صورتي كه براي مصرف داخلي شعار ( مرگ بر آمريكا) و آمريكا شيطان بزرگ است) را راه انداخت.
او ميگفت همه آزادي و حكومت دموكراسي خواهد شد و حتي كمونيست ها هم ميتوانند فعاليت سياسي كنند ولي ديديم كه دست مهدي بازرگان را در تظاهرات بهشت زهرا هم شكستند، نه اين كه مهدي بازرگان افكارش كاملا درست بود بلكه به جهت اين كه مخالف عقايد و عمل كرد ملايان و خميني بود او را هم اذيت كردند، تا چه رسد به كمونيستها.
بنابراين نسل روشنفكر انقلاب نميتواند طرفدار مذهب و فساد موجود از آن در جامعه ايراني باشد.
اين نسل هم دموکراسي را چون نسل سابق دوست خواهد داشت