8..............شعر حیدر بابا
Wednesday, May 21, 2008 at 01:51AM
افشا
حيدر بابا ۸
حيدربابا ، آمير حيدر نئينيوْر ؟
يقين گنه سماوارى قئينيوْر
داى قوْجاليب ، آلت انگينن چئينيوْر
قولاخ باتيب ، گؤزى گيريب قاشينا
يازيق عمّه ، هاوا گليب باشينا
ترجمه:
گويند مير حيدرت اکنون شده است پير
برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير
شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير
ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر
بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر
عمه احتمالا همسر مير حيدر است.
خانم عمّه ميرعبدوْلوْن سؤزوْنى
ائشيدنده ، ايه ر آغز-گؤزوْنى
مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنى
دعوالارين شوخلوغيلان قاتاللار
اتى يئيوْب ، باشى آتيب ، ياتاللار
ترجمه:
مير عبدل آن زمان که دهن باز مى کند
عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند
با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند
تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد
شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد
موضوع شعر بالا دعوا هاي آميخته با شوخي ما بين همسر
و شوهر است.اين قسمت به نظر من احتياج به ترجمه
مجدد دارد.شعر پيش نهادي بنده:
مير عبدل آن زمان كه دهن باز ميكند
عمه خانم بسي شكلك او ساز ميكند
هر روز خويش را بشوخي أغاز ميكند
هر جنگ را بشوخي و لفافه گفته اند
شبها دوباره دوست شده باز خفته اند
فضّه خانم خشگنابين گوْلييدى
آميريحيا عمقزينون قولييدى
رُخساره آرتيستيدى ، سؤگوْلييدى
سيّد حسين ، مير صالحى يانسيلار
آميرجعفر غيرتلى دير ، قان سالار
ترجمه:
فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب
يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب
رُخساره نيز بود هنرمند و کامياب
سيد حسين ز صالح تقليد مى کند
با غيرت است جعفر و تهديد مى کند
سحر تئزدن ناخيرچيلار گَلَردى
قوْيون-قوزى دام باجادا مَلَردى
عمّه جانيم کؤرپه لرين بَلَردى
تنديرلرين قوْزاناردى توْستيسى
چؤرکلرين گؤزل اييى ، ايسيسى
ترجمه:
از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان
غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان
در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان
بيرون زند ز روزنه دود تَنورها
از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها
اين قسمت را هم ميتوان به نحو زير ترجمه كرد:
هر صبح زود گله به صحرا برد شبان
در ده شود ولوله بر پا سحر گهان
در بند شير خواره خود مانده عمه جان
بيرون زند ز روزنه دود تنور ها
هم بوي نان تازه پراكنده در هوا
گؤيرچينلر دسته قالخيب ، اوچاللار
گوْن ساچاندا ، قيزيل پرده آچاللار
قيزيل پرده آچيب ، ييغيب ، قاچاللار
گوْن اوجاليب ، آرتارداغين جلالى
طبيعتين جوانلانار جمالى
ترجمه:
پرواز دسته دستة زيبا کبوتران
گويى گشاده پردة زرّين در آسمان
در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان
در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه
زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه
حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى
حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
ترجمه:
گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازيرى ، آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پُرشُکوه
چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان
آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان
بير چيخئيديم دام قيه نين داشينا
بير باخئيديم گئچميشينه ، ياشينا
بير گورئيديم نه لر گلميش باشينا
منده اْونون قارلاريلان آغلارديم
قيش دوْندوران اوْرکلرى داغلارديم
ترجمه:
اى کاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو
مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو
بينم چه رفته است و چه مانده براى تو
روزى چو برفهاى تو با گريه سر کنم
دلهاى سردِ يخ زده را داغتر کنم
ميتوان اين قسمت را بصورت زير هم ترجمه كرد:
اي كاش ميشدم بر اوج صخره هاي تو
مي ديدم آشكار و نهان سراي تو
يابم چه رفته است و چه مانده براى تو
چون آب برف تو كه جان بخش روستاست
كوشش براي ياري افسردگان رواست
حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى
آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى
زندگانليق بير قارانليق زينداندى
بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ
بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ
ترجمه:
خندان شده است غنچة گل از براى دل
ليکن چه سود زان همه ، خون شد غذاى دل
زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل
کس نيست تا دريچة اين قلعه وا کند
زين تنگنا گريزد و خود را رها کند
حيدربابا گؤيلر بوْتوْن دوماندى
گونلريميز بير-بيريندن ياماندى
بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
ياخشى بيزى يامان گوْنه ساليبلار
ترجمه:
حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است
نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد
بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد
قسمت فوق را با ترجمه زير بهتر ميتوان منتقل كرد:
حيدر بابا هوا از ابر سیه پر شده
هر روزمان زديروز بدتر و پر جور شده
از زخم صد تفرقه هر چیز ما قر شده
همبستگي و نيكي در بين ما دگر نيست
آلوده اند ما را ما را ولي خبر نيست
بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن
نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟
دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن
قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين
بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين
ترجمه:
آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟
زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟
گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک
بگذار تا بريزد و داغان شود زمين
در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين
Article originally appeared on افشا (http://efsha.squarespace.com/).
See website for complete article licensing information.